چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام سلام صد تا سلام!بغلقلب صبح سرد آذری تون بخیر!لبخند هوا دیگه واقعا سرد شده. من نزدیک بود امروز صبح تلف بشم از سرما!!!!نیشخند از خونه بابای مهدی اومدم و مجبور شدم برم مترو و از اونجا بیام! چشمک

جونم براتون بگه که من حالم خوبه. آشتی همیشه هستم. در خدمت شما دوستان عزیز!قلب پنجشنبه حوالی ساعت یک، دیگه از اداره بیرون اومدم. شب قبلش غذا درست کرده بودم واسه ناهار پنجشنبه. یعنی فکر همه جا رو کرده بودم!!!!!!! (همه جا!!!!!!!!!نیشخند) خلاصه ساعت یک زدم بیرون و اینم بگم که معمولا پنجشنبه ها باید کار خلوت باشه ولی اندازه شنبه کار بود. فقط خوب شد که من قبل از اومدن ریئسم، تونستم پست بذارم!

خلاصه که نم بارون ـ که چه عرض کنم سیل بارون ـ می اومد! خلاصه رسیدم خونه و ناهار خوردیم و بعدش مهدی گفت: من خوابم میاد. میرم بخوابم! خب طفلی خسته شده بود از صبح. یازده بیدار شده بود و پیش مانی بود!!!!!!! ولی من سرحال بودم. چون از هفت صبح بیدار شده بودم و فقط رفته بودم سرکار و برگشته بودم!!!!!!!نیشخند حالا از شوخی گذشته، چون کارم و ساعت کارم از هر روزم کمتر بود، کمتر خسته شده بودم. بالش و لحاف آوردم جلوی تی وی و با مانی نشستیم با بازی کردن. مانی که اسباب بازیهاشو آورده بود و میگفت: مامانی طوفان شده. مواظب بچه هام باش! بذار ما بیاییم زیر لحافت! بعد خودش و عروسکهاش میرفتند زیر لحاف! بعد سرشو می آورد بیرون و میگفت: الان ببر میاد بچه هامو میخوره! بعد دوباره میرفت زیر لحاف!!!!!!

منم باهاش بازی میکردم و خداییش مزه داشت! یه کم خوابم می اومد ولی خب، دیگه خودمو با مانی سرگردم کردم. بعد مهدی ساعت شش از اتاق اومد بیرون و گفت: نذاشتید بخوابم؛ از بس سر و صدا کردید!!!!!!!!!!!تعجبنیشخند منم محلش ندادم!

خلاصه کم کم از زیر لحاف بیرون اومدم و رفتم لباسهای مشکی رو انداختم تو ماشین که شسته بشن. بعدش دستی به سر و گوش خونه کشیدم و میوه پوست کندم و چیدم تو بشقاب و مانی رو صدا کردم واسه جشن میوه! اینجوری خیلی خوشحال میشه و فکر میکنه واقعا جشنه. به این بهانه هر روز  عصر بهش میوه میدم! خودم هم خب، میخورم! بعد به مهدی گفتم: بیا من یه فیلم قشنگ دارم. بیا با هم ببینیم! طبق معمول لگد انداخت که: حوصله فیلم ایرانی ندارم و الان که وقت فیلم دیدن نیست!!!!! محلش ندادم و گفتم: من میخوام ببینم. دوست داشتی ببین، دوست نداشتی نبین!

خلاصه فیلم «گذشته» اصغر فرهادی رو دیدیم و من که خیلی لذت بردم. سوژه بکر و بازی روان و زیبای علی مصفا. خداییش همه شون خوب بازی میکردند. ولی خب، حالا شاید چون علی مصفا ایرانیه، بیشتر تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم! بهتون توصیه میکنم حتما ببینید این فیلم رو! حالا سر فرصت باید برم خونه بابام اینا و نقدش رو توی مجله فیلم بخونم. سالهاست که پدرم هر ماه مجله فیلم رو میخره و با دقت می خونشون! لابلای اونا، قطعا نقد این فیلم هم هست!لبخند

خلاصه فیلم تموم شد و مهدی هم خوشش اومد!متفکر 

فکر کنید مانی از صبح که بیدار شده بود، نخوابیده بود. دیگه باید کم کم میخوابید، ولی همچنان مشغول بدو بدو و جست و خیز بود. ساعت یازده بود و من خودم دیگه داشتم از خستگی بیهوش میشدم. بعد از مسواک، مانی رو بردم که بخوابیم با هم. مهدی هم که طبق معمول، پای نت و ماهواره. خلاصه با مانی رفتم خوابیدم و دوباره دلم از تنهایی خودم گرفت.

نمیدونم چند ساعت از خوابم گذشته بود که احساس کردم یکی بغلم کرد...........


صبح جمعه از خواب بیدار شدم و دیدم پدر و پسر خوابند. ماهی رو از فریزر گذاشتم بیرون کنار بخاری که یخش زودتر آب بشه. بعد کتری مخصوص خودم رو آوردم (شیرجوش) و آب کردم و گذاشتم رو گاز، تا جوش بیاد، بساط صبحونه خودمو آماده کردم. جوش که اومد، با آب جوش، چای دم کردم تو قوری کوچیک و دوباره آب ریختم تو شیرجون. لباس پوشیدم و رفتم زعفرون و تخم مرغ خریدم. بعد گفتم: چرا نون فریزری بخورم؟ اگه خلوت بود، سنگک میگیرم. که رفتم تو و دیدم سه چهار نفر هستند. به محض اینکه وارد شدم، شاطر یه نون گذاشت رو میز و گفت: کی ساده میخواد؟ همه اونا گفتند: ما کنجدی میخوایم! (همصدا!!!!!!!!) منم گفتم: من ساده میخوام! گرفتم و اومدم بیرون. سر جمع، یه دقیقه هم تو نونوایی نبودم!!!!!!!!!نیشخند قربون خودمو نگرشهای مثبتم برم من!!!!!!!!!! (آشتی خل شده در اثر خودشیفتگی!!!!!!)

بعد دیدم پدر و پسر همچنان خوابند. زعفرون رو آب کردم و چای ریختم و خودمو نون و پنیر مهمون کردم. به خودم گفتم: ببین آشتی! یکی دو روز حالت بده بود، الان بهتری! دیشب هم یه جورایی معجزه رخ داده بعد از سی و دو روز!!!!!! حالا امروز بیا به خودت تخفیف بده و پنیر بخور! فوقش دمنوش اسطخودوس میخوری بابت میگرنت!» خلاصه یه صبونه مشتی زدم تو رگ و بعد از مدتها نون و پنیر خوردم!

بازم بیدار نشدند. خلاصه پیاز خرد کردم و ماهی ها رو لابلای پیاز ریختم (البته پیاز رو لابلای ماهیها ریختم!!!)  با زعفرون و آبلیمو. کاسه رو گذاشتم تو یخچال و سوویچ رو برداشتم و رفتم بیرون. یه شلوار مخمل جذب و دو تا زیر سارافونی خریدم و برگشتم خونه. توی راه هم واسه خودم آهنگ کردی گذاشته بودمو حال میکردم.

یازده و ده دقیقه رسیدم خونه و دیدم مهدی تو تخت، بیداره ولی مانی همچنان خوابه. به مهدی گفتم: سلام مردم آزار! خندید و گفت: سلام! بعد گفت: دیشب یه فیلمی دیدم تو ماهواره، بعد دیدم باید بیام سراغت! گفتم: بد نیست هر چند وقت یه بار فیلم ببینی! گفت: آخه دلم نمیاد بیدارت کنم! تو فرداش صبح زود میخوای بری اداره! گفتم: رابطه رو به خاطر کار فردای من خراب نکن! فوقش من نیم ساعت دیرتر میرم. بعدش هم، مطمئن باش این مساله، باعث تخلیه روانی من میشه و من فردا راحتتر میتونم بیدار بشم!!!!!!

می بینید تو رو خدا! آخرالزمون شده! من باید اونو دلداری بدم که این کار رو بکنه!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه واسه ناهار هم سبزی پلو با ماهی درست کردم و با بقیه سبزیها هم کوکو سبزی! قبل از ناهار هم رفتم حموم و اومدم و بعدش هم غذا و این وسط سر و سری هم با مهدی داشتیم! ولی مهدی گفت: فکر کنم باید بی خیال بشیم چون مانی یازده بیدار شده و از خواب ظهرش خبری نیست!چشمک خلاصه بعدش هم شاهگوش 3 رو دیدیدم و مهدی رفت حموم و منم وسایل رو جمع کردم و رفتیم خونه باباش اینا.

چند تا از دوستان، در مورد جذب کردن پرسیده بودند. باید بگم:

وقتی چیزی رو میخواهیم، باید روش تمرکز کنیم. یعنی چی؟ یعنی اینکه شروع کنیم در موردش فکر کردن. مثلا فکر کنید بیکاریم و یه کار خوب میخوایم. باید روزی چند بار تنهایی تو خلوت بشینیم و به یه کار خوب فکر کنیم. یادمون باشه که هرچیزی رو که میخوایم، باید همه جزییاتش رو هم تصور کنیم. مثلا اینکه داریم میریم سر یه کاری که کارش رو دوست داریم، همکاران خوبی داریم، یه موقعیت شغلی خوب. اینو تصور کنیم که همه اطرافیان میگن: چه شانسی آورده با این کاری که پیدا کرده! یه درآمد خوب داره. بعد فکر کنیم با درآمدش چه کارهایی میخوایم بکنیم! اونوقت اینا رو بنویسیم. اینکه: من یه شغل خوب میخوام. با ماهانه اینقدر درآمد. باهاش اینا رو میخرم: بعد شروع کنیم به نوشتن!

هرگز این عبارات رو به کار نبریم: ای بابا! کار کو؟ اینهمه بیکار، منم یکیش. کار هم باشه، بیگاریه!!!!!!! میزنن تو سر ادم!!!!!!

میخوام بگم منظور از جذب مثبت، اینه که همه خصوصیات مثبت رو تصور کنید و بخواهید که انجام بشه. با همه وجود. احساس کنید تک تک سلولهای بدنتون، میخوان که این اتفاق بیفته. هرگز به منفی هاش فکر نکنید. بعد که این کار رو کردید، حالا بشینید فکر کنید و دنبال راه چاره باشید. وقتی فکرتون مثبت میشه، یعنی گرد و غبارهای منفی رو گردگیری کرده اید. حالا مغز هوا میخوره و به کار می افته. اونوقت می تونید راحت فکر کنید.

تصور اتفاقات مثبت و جذب اونا، ابدا به این معنی نیست که ما تلاش رو کنار بذاریم و از صبح تا شب فقط رویاپردازی کنیم. رویاپردازی به علاوه تلاش، جواب میده. شاید فیلم راز رو دیده باشید. من تفکرات مثبت رو از اون یاد گرفتم. چند وقت پیش شنیدم که این نظریه هست که غربیها این فیلم رو برای شرقیها درست کرده اند که فقط بشینند فکر و رویاپردازی کنند و کار نکنند و عقب بیفتند!

من از قصد و نیت غربیها خبر ندارم. اونچه که حاصل تجربه سالها زندگی خودمه، بهم میگه که کار تنها یا فکر مثبت تنها، به هیچ دردی نمیخوره. هر دو در کنار هم میتونه ما رو به هدف برسونه. حالا در هر زمینه ای! الان تو تمرینات گیس گلابتون هم اگه دقت کرده باشید، یه سری راهکار هر هفته انجام میدیم. ولی پایه همه اش، تفکر مثبت داشتنه. اینکه خوبیهای همسرمون رو بنویسیم. بابتشون ازش تشکر کنیم، به خوبیهاش فکر کنیم، مسلما از منفی فکر کردن خیلی بیشتر جواب میده. از منفی گفتن و غیبت و نالیدن، باور کنید هیچ موقعیتی درست نمیشه!

حتما بارها شده که قرار بوده بریم یه مهمونی. از یه نفر بدمون می اومده و چند ساعت قبل از مهمونی، به بدیها و ناراحتی ها در مورد اون ادم فکر کرده ایم. حتی تصور کرده ایم که الان میرم و اون پشتش رو میکنه و فلان حرف رو میزنه... بعد این تصورات رو ادامه داده ایم. اون آدم رو به بدترین شکل تو ذهن خودمون ترسیم کرده ایم. همیشه کسی رو که باهاش مشکل داریم به بدترین شکل تصور میکنیم که کینه داشتن ازش رو توجیه کنیم! (مگه نه؟!) خب وقتی میرسیم به مهمونی، مسلمه که اتفاق خوبی بین ما و اون شخص نمی افته. چشمها، دریچه قلب هستند. با نگاهمون، انرژی منفی رو بهش منتقل می کنیم. حتی اگرم نگاش نکنیم، مسلما انرژی منفی از ساعتها قبل به اون شخص رسیده. مثل انرژی مثبت. مثل دعا که ما از اینور دنیا واسه یکی اونور دنیا دعا میکنیم و اون آدم، انرژِی رو میگیره یا مثلا خوابمون رو می بینیه.

اینایی که میگم، جادو و جنبل نیست. از نظر علمی ثابت شده. هر روز تو زندگی روزمره داریم لمس می کنیم اینا رو! همکارتون که بد میخواد و همیشه براتون میزنه، یه هفته ـ فقط یه هفته ـ براش دعا کنید و با لبخند باهاش حرف بزنید. تو ذهنتون، حتی لحظه ای به کارهای منفی اش فکر نکنید. بعد نتیجه کار رو ببینید. من همکاری داشتم که واقعا باهام بد تا میکرد. (شاید یادتون باشه) اون به من بدی میکرد و همه جا بد منو میگفت. ولی من روز سالگرد فوت مادرش، تو شرکت خیرات دادم. عصبانی شده بود و بازم بد و بیراه گفته بود پشت سرم. ولی من هر وقت می شنیدم پشت سرم بد گفته، واسه مادر مرحومش فاتحه می فرستادم و از خدا براش آرامش میخواستم. باور کنید یه آرامش عجیبی روی روح و روان خودم حس میکردم! الان بعد از چهار پنج ماه، همین همکار به جای من وایمیسه. نمیگم کلا بی مساله ایم. ولی از صدتا رسیده به ده تا! همین کافیه. درسته همه چی کاملا حل نشده. ولی تو این فاصله این آدم سه بار ازم عذرخواهی کرده بابت کارهای گذشته اش! یه سری تدبیر هم این وسط انجام داده ام. ولی خب، نگرش مثبت، اولین کاری که میکنه، روان آدم رو آروم میکنه!

امتحان کنید، باور کنید نتیجه مثبتش، انرژی تون رو چند برابر میکنه!بغل

[ شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ