چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون و دلهای پاکتون!!!!!!! صبح قشنگتون بخیر! قلب یعنی بچه ها! امروز بمب انرژِی ام! از خود راضی البته حق هم دارم. به جای اینکه ساعت شش و نیم بیدار بشم، ساعت هفت و ربع بیدار شدم! در حقیقت از خواب پریدم! آخه میدونید، اگه خونه مامانم اینا باشم، ساعت موبایلم رو میذارم روی 5:50. خونه مادرشوهرم 6:15 و خونه خودمون، 06:30. خب خونه خودمون نزدیکتره به اداره و وقت بیشتری دارم. دو تا ساعت اولی روی گوشیم سیو بود و هر بار تغییرش میدادم. تا دیشب با خودم گفتم خب چه کاریه! بذارم همه اینا رو گوشی سیو باشه. بعد ساعت 06:30 رو ایجاد کردم. غافل از اینکه باید بقیه تنظیماتش رو هم چک کنم. هیچی دیگه. صداش پایین بوده و بدبخت چهل و پنج دقیقه زنگیده و من حالیم نبوده. البته بگم ها! صداش هم روی ویبره بوده!!!!!!!!!نیشخند

خلاصه داشتم یه خواب سنگین هم می دیدم. یه لحظه چشمامو باز کردم و دیدم از دور داره صدای ماشین میاد و اتاق، از همیشه روشن تره! با خودم گفتم: حتما جمعه است که من اینقدر راحت خوابیده ام..... بعد به خودن نهیب زدم: پاشو پدربیامرز!!!!!! جمعه کجا بوده!

بعد بیدار شدم و البته هول نکردم. خب فوقش یه روز دیرتر میرم. دلیلی نداره صبحم رو با استرس شروع کنم! اونم وقتی که لزومی نداره! خلاصه خیلی هم عجله نکردم، خیلی هم لفتش ندادم. چون هر شب قبل از خواب، لوازمم رو جمع میکنم و کیف آرایشم رو میذارم جلوی روشویی، اینه که همه چی دم دستم بود! خلاصه یه آرایشی کردم و لباس پوشیدم و راه افتادم. یه کم بارم زیاد بود. آخه دیشب از آب مرغی که تو یخچال داشتیم سوپ درست کردم و ریختم تو کاسه چینی دردار! باید یه ظرف پلاستیکی بخرم. البته هزار تا داشته ام که آقا مهدی برده و نیاورده. دیگه دیروز غذاشو تو قابلمه ریختم دادم دستش برد!!!!!!

خلاصه امروز اون کاسه بود و یه ظرف هم عدس پلو. و البته تقریبا یه کیلو عسل. آخه من توی اداره، یه سری وسایل عین خونه میذارم. از جمله عسل و خرما. اون وقتها که پنیر میخوردم، همیشه یه بسته پنیر هم تو یخچال بود. ولی الان دیگه خرما و عسل دارم. و البته که خرما هم تموم شده. ولی خب امروز این عسل رو آوردم و البت که سر راه یه بسته نون تافتون هم خریدم از تافتونی خیابون کارگر!

ساعت هشت رسیدم اداره. رفتم یه چای ریختم و اومدم دیدم کاری نیست. آخه دیشب تا شش و نیم اداره بودم و همه کارها رو کرده بودم. یه سری کارها برای امروز یادداشت کرده ام که با رئیسم هماهنگ کردم که سر وقتش امروز انجامش بده. الانم که در خدمت شمام.

دیروز ساعت شش و نیم مهدی اومد دنبالم. خداییش خسته شده بودم. ولی خب باید می موندم چون شیفتم بود. بعدش اینجور وقتها دلم میخواد قبل از اینکه برسم خونه، نماز بخونم. اینه که نمازمو تو اداره خوندم و مهدی که اومد، رفتم پایین. طبق معمول، مانی خواب بود. معمولا روزهایی که خونه مادرشوهرمه، ظهرها نمیخوابه. از بس که هیجان داره که از همه وقتش برای بازی کردن استفاده کنه! خلاصه که وقتی سوار ماشین میشه، میخوابه.

به مهدی سلام کردم و دیدم طبق روال همیشه، دمغه! گفتم: حالت خوبه؟ گفت: آره. گفتم: پس چته؟ ناراحتی! گفت: حوصله ندارم!!!!!!

با خودم گفتم: تو کی حوصله داری! کی خوبی! کی سرحالی؟ دیگه هیچی نگفتم و سکوت اختیار کردم! (جمله رو داشتید؟!) بعد به سکوت گذشت تا نزدیک خونه که مانی بیدار شد. مانی که بیدار شد، گل از گل مهدی شکفت! با خنده گفت: سلام پسری! خوبی عزیزم؟

با خنده گفتم: خدا رو شکر مانی بیدار شد، صداتو شنیدیم!!!!!!!

یه دفعه رفت تو فکر ولی هیچی نگفت! تا رسیدیم خونه و بهش گفتم که عدس نداریم.

تا مهدی عدس بخره و بیاره، لباسهای خودم و مانی رو درآوردم و لباس راحتی تن مانی پوشوندم و دیدم دلم نمیخواد شلوار پام کنم. واسه خودم همینطوری چرخیدم تو خونه! خب از صبح تا اون موقع شلوار لی پام بود. دیگه میخواستم یه کم راحت باشم!

بعدش مهدی عدس آورد و بار گذاشتم و رفتم دراز کشیدم ده دقیقه و بعدش پاشدم رفتم آشپزخونه. سیب زمینی نگینی کردم ریختم تو آب مرغ که بپزه. البته یه تیکه مرغ هم داشتم گذاشتم بمونه و مزه دارش کنه. بعدش برنج آبکش کردم و عدسها رو ریختم لابلاش و عدس پلو درست کردم.

من عادت دارم هی تو خونه آواز میخونم. کارهامو میکردم و میخوندم:

ساقی ساقی ای ساقی باز مستم و دیوونه غم عشقو رسواییم دیگه از کی پنهونه...... مهدی گفت: مثل اینکه زیادی خوشی!

گفتم: دلیلی برای ناخوشی ندارم!!!!! ساقی ساقی ای ساقی!!!!!!! نیشخند راستی مهدی! فیلم داریم با هم ببینیم؟

ـ نه!

بعد با مانی یه کم بازی کردم و بعدش لباسهای خودم و مانی رو انداختم تو ماشین لباسشویی و روشنش کردم. بعد رفتم بیرون از داروخونه داواهامو گرفتم. اداره ما یه روز در هفته دکتر میاد و اگه کارمندا مریض باشن، ویزیتشون میکنه. دیروز رفتم پیشش و گفتم من در طول هفته چند بار لنفهای گلوم درد میکنه و الانم از صبح حس سرماخوردگی دارم. گفت مال ترشحات پشت حلقته. بعد دوا نوشت و خلاصه دیشب رفتم گرفتم از داروخونه و یادم اومد خمیردندون مانی تو خونه بابام اینا هم داره تموم میشه. یه خمیردندون و یه نخ دندون هم خریدم. نخ دندون اورال بی، شش و پونصد!!!!!!

دیشب یارو تو پیجش نوشته بود: نخ دندون اورال شش هزار تومن، خب آدم دلش نمیاد با این، دندونشو پاک کنه. با این نخ باید لباس دوخت و رفت عروسی!!!!!!!!!!!!!!قهقهه


خلاصه برگشتم و دیدم زمان ریختن نرم کننده تو لباسشوییه. نرم کننده ریختم و بازم دراز کشیدم رو زمین. مانی داشت بازی میکرد و مهدی هم ولو شده بود رو کاناپه. چشماشو بسته بود. گفتم: خوبی؟ گفت: نه. حس سرماخوردگی دارم. گفتم: واست دوا بیارم؟ گفت: نه! یه چیزهایی خورده ام! گفتم: دارم سوپ درست میکنم. آماده شد میارم بخوری! گفت: از سوپ بدم میاد. خلاصه همینطوری روی کاناپه خوابش برد! بعد از ده بیست دقیقه، مانی در حالیکه داشت با حباب ساز بازی میکرد، یه حباب انداخت رو صورت مهدی و اونم از خواب پرید و عصبانی شد و رفت تو اتاق خوابید.

من و مانی هم تو نشیمن موندیم و من یه کم با صفحه فیس بوکم ور رفتم. در اکثر مواقع، حوصله تی وی و حتی ماهواره رو ندارم. بعد خیلی دلم میخواست برم دوش بگیرم که چون مهدی خواب بود، صلاح نبود مانی رو تنها بذارم. خلاصه حوالی ساعت نه موبایل مهدی زنگید و همون، بیدارش کرد و اومد تو هال نشست. بعد رخت خشک کن رو اوردم جلوی بخاری و لباسها رو از لباسشویی درآوردم و پهن کردم روش. امروز صبح هم چند تیکه که خشک شده بود رو گذاشتم تو ساک مانی که ببره خونه مامانم اینا.

خواستم شام بیارم که مهدی گفت: نمیخورم! بعدش من واسه خودم و مانی شام آوردم. ما میز ناهارخوری داریم ولی همیشه روی میز جلوی مبلهای نشیمن غذا میخوریم. خلاصه واسه خودم سوپ و واسه مانی عدس پلو کشیدم. تو ظرفهای غذای خودم و مهدی هم عدس پلو کشیدم. البته واسه مهدی دو تا ظرف. چون همکارش از خانمش جدا شده و همیشه ظهرها ناهارهای مهدی رو میخوره و واسه مهدی غذا از بیرون میگیره! میگه: تو همیشه غذای خونگی میخوری. ناهارهاتو بده به من!

دیشب زیادتر درست کردم که هر دو با هم بخورند. چند تا خرما هم سرخ کردم و گذاشتم کنار هر ظرف غذا. خلاصه مانی در حالیکه داشت کارتون میدید، عدس پلو و سوپ دادم به خوردش! بعدش جمع کردم و آشپزخونه رو هم تمیز کردم و رفتم سراغ کارهای خودم.

به مهدی چشمک زدم و گفتم: امشب چه کاره ای؟ گفت: خوب نیستم! گفتم: سرت سلامت!

بعد رفتم آرایشم رو پاک کردم و راستی اینم بگم که محلول چشم پاک کن «مای» خریدم که خیلی ازش راضی ام. دو فازه. از اینا که دو رنگند و باید به هم بزنیم، بعد استفاده کنیم. واقعا خیلی خوب آرایش چشم رو پاک میکنه.

خلاصه مانی لالایی شبکه پویا رو دید و من نخ دندون کشیدم و بعدش با مانی مسواک زدیم و من دیدم راه نداره و حتما باید دوش بگیرم. اینه که پریدم تو حموم و دوش گرفتم و وقتی اومد بیرون گفتم: آخییییییییییش! چقدر مزه داد! مهدی پشت چشم نازک کرد و گفت: خوبه هر روزم میری حموم!

در حالیکه داشتم لباس شسته شده و می انداختم کنار بخاری که خشک بشه گفتم: خب مگه قراره نرم؟ بگو خدارو شکر که زنم تمیزه و هر روز میره حموم!!!!!نیشخند

با حالت مسخره ای گفت: حتمااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!قهر 

خندیدم و گفتم: خب، خدا رو شکر نکن! نیشخند

بعدش وسایل فردا رو آماده کردم و کرم دور چشم زدم و دستامو با مرطوب کننده، نرم کردم و محلول تقویت ناخن زدم به ناخن هام! دیگه کار نمونده بود واسه خودم نکنم!!!!!!!نیشخند خب چه کار کنم. کی مثل خود آدم، میتونه مواظب خودش باشه؟ هیچکی به خدا!

[ یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ