چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق

سلااااااااااااام به روی ماهتون و قلب مهربونتون!قلب ساعت 07:07 صبح! اینجا تهران است، وبلاگ آشتی! دین دین دیرین دین......

طی یک اقدام ضربتی، آقا مهدی خواب نما شد و گفت: فردا ماشین ببر! دیشب خونه بابام اینا بودیم و قبل از خواب هم زیاد با هم خوب نبودیم. ولی خب، خوب شدیم و گفت: فردا ماشین ببر! نه که فکر کنید اجازه ماشین دست اونه! چونکه اون مدیر شرکتشونه و پارکینگ هم داره و از طرفی صبح ها مانی رو میبره خونه بابام اینا،  اینه که ماشین دست اونه. ولی فردای روزی که ما خونه بابام باشیم، اکثرا من ماشین میارم.

صبح 06:10 حرکت کردم. اینم بگم که شیشه های ماشین بخار کرده بود. با لنگ (با عرض پوزش از دوستان پرسپولیسی!!!!!!!!!!نیشخند) شیشه ها رو پاک کردم و استارت زدم. فوری هم فلش رو روشن کردم! نمیشه آدم بشینه تو ماشین و آهنگ گوش نده! اونم اون وقت صبح! دق میکنه خب! (بابا خب چیه؟ شما هم به ما بگین کیسه کش!!!!!!!!!!!!!)خنده

خلاصه هرچی هم چشم انداختم، هیچ خانمی رو ندیدم که سوارش کنم! سر گیشا یکی بود که میخواست بره ونک! خب، من داشتم می اومدم اینجا! یعنی عباس آباد. تو ماشین هم داشتم با صدای بلند آواز میخوندم. خوبه اون وقت صبح مردم چشماشون خواب آلوده وگرنه دقت می کنند می بینند یه الکی خوش داره اول صبحی آواز میخونه تو ماشین!!!

خلاصه زود رسیدم و کمی به ترافیک خوردم و بعدش جاپارک گیر آوردم و نون خریدم و ساعت یکربع به هفت کارت زدم. تو طبقه ما، فقط یه نفر دیگه اومده بود. تازه رسیدم چراغهای واحدمون رو روشن کردم و یه کار کوچیک مونده بود که انجامش دادم و نشستم پای نظرات شما. الان هم دارم نون و عسل میخورم. فعلا که هیچکی نیومده آب دستمون بده و در ابدارخونه هم قفله! وگرنه خودم سماور رو روشن میکردم!

یکی از دوستان (پوران عزیز) خصوصی یه سوال کرده بودند، نمی دونستم چه جوری باید جوابشونو بدم. آخه نه وبلاگ دارند و نه ایمیل گذاشته بودند. در هر حال من در خدمتم!قلب

عاقو! من از دیشب دارم به یه چیزی فکر میکنم. اینجا عده ای از دوستان عزیز میگن که مثلا فرصت نمی کنند همه پست ها رو بخونند، یا مثلا بعضی ها تشکر می کنند از طولانی بودن پست ها! از دیشب به این فکر افتادم که خب، چه کاریه؟! من پست ها رو کوتاهتر کنم که همه بخونند. نظرتون چیه؟!

خلاصه اینکه دیروز یه روز عادی بود و مهدی خواست چهار و ربع بیاد دنبالم که گفتم اگه امکان داره پنج بیاد تا من کارهامو تحویل بدم. آخه یه کار پاورپوینت دستم بود که باید تمومش میکردم. لااقل به یه جایی میرسوندمش! (قابل توجه شادمانه عزیز!) بعدش حوالی پنج و خرده ای اومد دنبالم و رفتیم خونه بابام اینا. تو راه سر یه چیز مسخره، حرفمون شد و تا خونه دیگه حرف نزدیم.

نزدیک خونه که رسیدیم، یه فکری به ذهنم رسید. ما یه دوره دوستانه داریم که با شوهرهامون هر بار خونه یکی جمع میشیم. این هفته، همسر یکی از دوستامون ماموریته و نیست. قرار هم بود پنجشنبه این هفته جمع بشیم دوباره دور هم. من فکری به ذهنم رسید که خب، همیشه هم آقایون تو دوره ها نباشند. مثلا این بار بدون اقایون جمع بشیم و بذاریم جمع خانمانه باشه! بعد زنگیدم به اون دوستی که قرار بود این هفته خونه اونا جممع بشیم. پیشنهاد دادم و گفت بذار از بقیه هم بپرسه. خودم هم از یه سری دیگه پرسیدم؛ همونجا تو ماشین زندگیدم بهشون. ظاهرا همه موافق بودند. منتها یکی از بچه ها گفت: حالا که شوهرهامون نیستند، مامان هامون باشند؟

که من هرچی فکر کردم، دیدم اگه مامان ها باشند، قطعا خوبه ولی دست و پای آدم بسته است. یعنی میخوایم شوهرها نباشند که جمع زنانه باشه و چرت و پرت بگیم و بخندیم. حالا اگه مامان ها باشند، باید به شوخی های مودبانه و سریالی تن بدیم و آخر هم پاشیم بیاییم خونه مون. اس دادم به دوستم و گفتم: اگه مامان ها باشند، من درست و حسابی تخلیه روانی نمیشم!!!!!!!!!!!!!!  (حالا همه فکر می کنند قراره چه کار کنیم؟! راستش هیچی، ولی لااقلش اینه که آدم نمی تونه درست و حسابی حتی به شوهرش بد و بیراه بگه!!!!!!!!!!! ولو به شوخی!!!!!!!!!نیشخند)

آخه پسره پرسید: شما دخترها وقتی دور هم جمع میشید، چی میگید؟ دختره گفت: هیچی، همونی که شما پسرها میگید! پسره گفت: خیلی بی تربیتید!!!!!!!!!!!!قهقهه


خلاصه نزدیک خونه بابام که رسیدیم، به مهدی گفتم: من تو این خیابون یه مغازه دیده ام که نوشته: اجناس به قیمت مولوی! بریم ببینیم مواد شوینده هم داره یا نه! که خلاصه مهدی نشست تو ماشین و من رفتم دیدم نداره. ولی زرشک اعلا (!) داشت کیلویی هفده هزار تومن! راستش به نظرم به صرفه است آدم کیلویی بگیره تا بسته ای. می تونیم توی یخچال یا حتی فریزر نگهداری کنیم. خلاصه یه کیلو خریدم و دیدم رب صابری هم داره! البته من تا به حال نشنیده بودم ولی چهار تا خریدم اونم دونه ای سه و نیم. برنج ایرانی هم داشت چند مدل. خلاصه یه گونی هم خریدم کیلویی 7900!!!!!!!!!

بعد مهدی رو صدا کردم که بیاد وسایل رو بذاره پشت ماشین. وقتی داشت سوار میشد گفت: آخه تو بلدی برنج ایرانی درست کنی؟ همه اش که داری هندی درست میکنی! گفتم: یکی دو ساله هندی درست میکنم. یه عمر ایرانی پخته ام! با تمسخر گفت: دفعه آخر که پختی چی شد؟ گفتم: خمیر شد و به درد نخورد. ولی چند بار می پزم و قلقش میاد دستم.

دیگه رسیده بودیم در خونه بابام. پیاده شدم و گفتم: یعنی اگه غر نزنی و ایراد نگیری، واقعا می میری!!!!! بعد حس کردم الانه که سکته کنم. در ماشین رو کوبیدم به هم و رفتم طرف در خونه. شکر خدا همون موقع دوستم زنگید و به اون مشغول شدم. بعد هم رفتیم تو و مانی باهامون قایم باشک (قایه موشک!!!!!!!!) بازی کرد و قایم شد و منم یه کم آروم شدم!

بعد اومدم یه چیزی با بابام بگم که مهدی داشت لباسشو عوض میکرد و منو ندید و دستش خورد تو دهنم! دیگه واقعا میخواستم خفه اش کنم!!!!!! همین باعث شد بیام عذرخواهی و نرم بشه.

بعد هم رفتم تو آشپزخونه و دیدم آش دارند و یه کم ریختم تو نعلبکی و سرکه بالزامیک ریختم توش و زدم به بدن. مامانم شاکی شد که: هیچی نمیخوری! لاغر شده ای!!!!!!! گفتم: همیشه به من گیر میدی که کم میخورم، پدر دخترخاله ام رو درمیاری که زیاد میخوری! آدم باید به کدوم ساز شماها برقصه؟!

بعد هم صحبت در مورد خبر داغ دیروز شد و بعدش داداشم اومد و وقتی اون میاد، کلا جو عوض میشه! مهدی که اینقدر خندید نزدیک بود روده هاش پاره بشه!!!!!!

خلاصه یازده و نیم خوابیدیم و دوباره در نیمه های شب، دستی مرا در آغوش فشرد!

نخیر، به دهن آقا مزه کرده و ول نمیکنه! منم خواب هفت پادشاه بودم! ولی خب اعتراضی نکردم. آخه میدونید، خیلی زیاد از وقتی میگذره که این اتفاق خونه مامانم اینا افتاده. اوایل ازدواج که حالیمون نبود کجاییم، ولی بعدها کم کم این کار رو فقط خونه خودمون انجام میدادیم. بعد هم که من باردار شدم و زاییدم که دیگه خونه خودمونم خیلی دیر به دیر پیش می اومد.

خلاصه دیشب ما رو بیدار کرد و گفت: من الان هوس کرده ام و خودت گفتی بیدارت کنم، ایرادی نداره! ما هم گفتیم: نه بابا، این حرفها چیه، معلومه که ایرادی نداره!!!!!!!!!قهقهه

بعد که خواست دوباره بخوابه گفت: فردا ماشین رو ببر!

و من در اون لحظه، تمام تاریخ اومد جلوی چشمم که عشق دختر فلان پادشاه باعث میشد یه کشور، به یه کشور دیگه حمله کنه و اونهمه ماجرا به وجود بیاد! حالا دیشب که عشق نبود، یه چیز دیگه بود! ولی همون باعث شد که من امروز صبح یخ نزنم و ماشین بیارم. منم وقتی مهدی گفت ماشین ببر، رو هوا زدم و نذاشتم به زمین برسه!!!!!!!

اینجوریاس دیگه داداش! رفیقتون خیلی فرصت طلب تشریف داره. حالا بعد از نود و بوقی که نمیام این پا رو از دست بدم! والا........خنده

یاد یه چیزی افتادم که خوبه به شما هم بگم: یکی از بستگان دوستم، یه خانم جاافتاده بود. تعریف میکرد که وقتی با شوهرش دعواشون میشه و حتی به هم بد و بیراه میگن، ولی شب که میشه، برنامه شون انجام میشه. با هم قهرند، ولی خب، اون جریان هم اتفاق می افته چون شوهرش معتقده:

من و تو با هم قهریم، اونا که قهر نیستند!!!!!!!نیشخندنیشخندنیشخند

دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ | ٧:٠٦ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

www . night Skin . ir