چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه و دلهای پاک و چشمهای قشنگتون که وقت میذارید و می شینید نوشته های منو می خونید!قلب صبح قشنگتون بخیر و شادی. نمیدونم هوا گرمتر بود امروز یا من چون دیرتر از دیروز بیرون اومدم، به نظرم گرم بود.

امروز از خونه خودمون اومدم و ساعت ده دقیقه به هشت رسیدم اداره! آخه صبح خواب موندم!خجالت

دیروز صبح زود که داشتم حاضر میشدم، یه دفعه یه شعر کردی اومد تو ذهنم با این مضمون:

اناری اومده از طرف دوست، میگم بخورمش همه شو با پوست!!!! البته این ترجمه اش بود. (نه بابا، کردی نوشته بودی!!!!!!!) بعد من همون موقع، تو دلم انار رو تشبیه کردم به محبت همه شما عزیزان که نظراتتون رو می بوسم و روی چشمم میذارم. چون ندیده بهم خیلی محبت دارید. البته همه دیدن ها هم با چشم سر نیست!

خلاصه دیروز وقتی داشتم تو راه آهنگ کردی گوش میکردم، یه دفعه دیدم یه قسمت از یکی از اشعار کردی، همین شعره است که نوشتم!!!!!!!!!!

شماها همیشه دیده اید که من هرگز نه به کسی پیشنهاد تبادل لینک میدم، نه اصرار میکنم که دوستان نظر بذارند! من اینجا برای دل خودم می نویسم. و البته خوشحال میشم وقتی اینقدر تعداد دوستان زیاده. ولی هرگز به زور از کسی نمیخوام نظر بذاره. هرکسی گذاشت، میذارم رو چشمم. هرکی هم نذاشت، سرش سلامت. دمنوش دیشب رو هم به سلامتی همه تون خوردم و شمعش رو هم به نیت روشن شدن عشق تو دل تک تک تون. به خصوص دل شکسته ها! که خدا یه شمع پرنورتر تو دلشون روشن کنه!قلببغل

این آقا مهدی ما، همیشه فکر میکرد همون ماهی سیصد تومنی که برای خرجی ـ و البته کمک خرجی ـ به من میده، من خیلی خوش خوشانم میشه و فقط امورات خونه رو با همون می گذرونم و حقوق خودم کمپلت میمونه تو جیب مبارکم! تا اینکه قرار شد از اول این ماه من هرچی خرج کردم، بنویسم! یه فایل اکسل درست کرده ام که با ذکر تاریخ، خرجها رو می نویسم! راستش خودم هم فکر نمیکردم این همه خرج کنم!!!! یعنی این نوشتن هم عجب نعمتیه! چون از روز بیست و هفتم این ماه که حقوق گرفته ام تا همین الان که پنجم آذره، 725،200 تومن خرج کرده ام!!!! البته صد و خرده ایش قسط بوده! ولی میخوام بگم، امروز پنجم برجه و اگه اینجوری پیش بریم، دیگه از دهم برج باید سماق بمکیم!!!!!!!

مهدی هر ماه سیصد به من کمک خرجی میده. حقوق خودم هم قسط در رفته، نهصد تومن میشه. و صد البته که خود مهدی هم خیلی خرج میکنه! خدا رو شکر. ولی این ماه که من دارم اینا رو می نویسم، از شانس، شوینده و حبوبات و رب و برنج هم تموم شده بود و البته که مثلا تا یکی دو ماه آینده، خیلی از این موارد رو لازم نیست بخریم! ولی از من به شماها وصیت، که خرج هاتون رو بنویسید. به خصوص اگه طرفتون، این ذهنیت رو داشته باشه که «شما که خرجی نمی کنید!»

دیروز در همین راستا، رفتیم جنت آباد و از یه مغازه کلی فروش، نرم کننده لباس و شامپو و تن ماهی و از اینجور چیزها خریدیم. خودم هم دیروز یه کیلو آجیل واسه شب یلدا خریدم!! (عین پیرزنها، جلو جلو خریدهامو میکنم. حالا کوووووووووووو تا شب یلدا!) خب دوست دارم کارهامو از قبل بکنم. آجیل رو دیروز گذاشتم خونه بابام اینا. و البته مامانم ناراحت شد و گفت: بدم میاد از این کارها. خودم میخرم. گفتم: شما چیزهای دیگه رو بخر. و این در حالیه که اصلا نمیدونم برنامه شب یلدای امسال چه طوریه و قراره کجا جمع بشیم! و شب یلدا شنبه شبه و البته دوشنبه اون هفته اش هم تعطیله بابت اربعین!


دیروز که رفتیم خونه بابام که مانی رو برداریم، مامانم یه قابلمه ماکارونی داد که بیارم خونه. خودم در نظر داشتم جوجه چینی درست کنم. ولی وقتی دیدم یه قابلمه ماکارونی هست، گفتم چرا بیخودی خودمو بندازم به عذاب. خونه که رسیدیم، دیدم شام پختن ندارم. یه حموم توپ رفتم و اومدم بیرون. دیدم از زور خواب نزدیکه بمیرم. مهدی و مانی رفتند رو تخت و مانی کارتون دید و مهدی هم کنارش دراز کشید. منم حوله سرمو عوض کردم و دراز کشیدم رو کاناپه و مشغول تی وی دیدن شدم. و البته یه برنامه علمی تو ماهواره پخش میشد. چشمام هی سنگین میشد و میرفتم و برمیگشتم و وسطش فکر کنم یه چرت ده دقیقه ای هم زدم!

بعد پاشدم و دیدم حوالی ساعت نه شبه! مهدی و مانی هم اتاق بیرون اومدند. یه لحظه با خودم گفتم: شام پختن نداری، شام خوردن که داری! یه حرکتی بکن!!! لااقل برای خوردن!

بعدش، از ماکارونی موجود، یه کم ریختم تو ماهیتابه کوچیک واسه مانی گذاشتم گرم بشه. واسه مهدی هم ریختم تو ظرف غذاش و یه تکه پنیر هم گذاشتم روش. بقیه رو گذاشتم تو قابلمه بمونه و گذاشتمش تو یخجال. تا غذای مانی گرم بشه، کاهو شستم و دو ظرف سالادکاهو واسه خودم و مهدی درست کردم. واسه خودم با ماست و سرکه بالزامیک و ریحون خشک و چاشنی ماست و خیار، سس سالاد رژیمی درست کردم و شام خوردیم!

بعدش جمع و جور کردم و لباسهای روی رخت خشک کن رو تا کردم و دسته کردم گذاشتم تو کشو. هی گفتم برم بخوابم، هی نرفتم!!!! بعدش مهدی رو فرستادم بره برام اسپری خوشبوکننده دهان بخره. بعد از یکی دو روز هم نشستم پای فیس بوک و خبرهای سوخته رو خوندم!!! بعد به مهدی گفتم:

فلان پسر رو یادته تو دانشگاه؟ (از بچه های کارشناسی بود) تو فیس بوک اتفاقی پیداش کردم و براش پیغام گذاشتم. اونم منو شناخت! منم گذاشتمش تو دوستام!

گفت: خب، به سلامتی!

نمیدونم چرا براش توضیح دادم. اون پسر از من خیلی کوچیکتر بود و هیچ چیزی هم بین مون نبود! فقط از نظر ایدئولوژی خیلی به هم نزدیک بودیم و ساعتها با هم حرف میزدیم. اون زمان، این آقا کارشناسی بود و من ارشد. قبلاهم گفته ام که من با بعضی از بچه های کارشناسی، اون موقع تو دانشگاه ساعتها حرف میزدیم. جو سالمی بود و مشکلی هم نبود. تا وقتی که من نامزد کردم و اتفاقا یه بار تو بوفه دانشگاه، مهدی رو به همین آقا معرفی کردم و ایشون بهمون تبریک گفت. خب، از نظر اعتقادی، مهدی با من و این آقا، کلی اختلاف نظر داشت. و قبلا هم البته گفته ام که موضوع پایان نامه من و مهدی، دو دنیای متفاوت بود!!!!!!!!

خودم میدونم هیچی نیست. و هرگز هیچ مساله ای پیش نمیاد. ولی نمیدونم چرا خواستم بهش بگم که من ایشون رو جز دوستام گذاشته ام!!!!!!لبخند

دیشب وقت خواب، مانی اومد کنارم رو تخت بخوابه، بعدش در جریان جابجایی، دستم محکم خورد به پیشونیش! بوسیدم پیشونیش و گفتم ببخشید عزیزم که دستم خورد به پیشونیت!

گفت: ببخشید که من سرمو آوردم جلو!!!!!!!!!!!!!خنده

دیدم یه مدته دارم طبق نظم و ترتیب غذا میخورم و به خودم میرسم و راه به راه، دمنوش و سالاد رژیمی و .... گفتم حالا بیام یه روز هیچی نخورم چی میشه؟ قدر این خوراکی ها رو می دونم و اینکه سالهاست که روزه نگرفته ام. یعنی فکر کنم آخرین بار، ماه رمضون سال 84 بود. یادم نیست. بعد همون روز، یه سردرد غیرعادی گرفتم که کارم کشید به بیمارستان! آدم این کسانی رو که تو گرمای تابستون و روزهای خیلی بلند تابستون روزه میگیرند رو می بینه، شرمنده میشه ار خودش کلا! ولی خلاصه ما امروز رو اختصاص دادیم به روزه گرفتن! اینه که دیشب رفتم حموم و حسابی موهامم سشوار کشیدم و انگار واقعا امروز میخواستم بیام مهمونی.

ده دقیقه به پنج بیدار شدم و قابلمه رو گذاشتم رو گاز که ماکارونی گرم بشه. بعد که گرم شد، نشستم با یه کاسه ماست، خوردمش. بعد دیدم تا اذان، ده دقیقه وفت دارم. اینه که رفتم مسواک زدم و آرایش هم حتی کردم!!!!!! که صبح بیشتر بتونم بخوابم!نیشخند بعدش نماز صبحم رو خوندم و گرفتم خوابیدم. برای همین بود که صبح خواب موندم. ولی از خواب که بیدار شدم، آرایش داشتم!!!!!!نیشخند فقط لباس پوشیدم و عطر زدم و راه افتادم. البته اسپری خوشبوکننده دهان هم زدم. ولی نمی دونم از نظر شرعی درسته یا نه؟! آخه دوست دارم امروز کلا معطر باشم.

درسته زمان مهمونی ات، ماه رمضونه که شرایطش خیلی خیلی سخت تر از الآنه. ولی من ناخونده خدمت رسیدم! استطاعتم همینه رفیق! قبولم کن!قلببغل

 

[ سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ