چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح یکشنبه تون بخیر. بعد از دو روز اومدم که بازم بنویسم. این دو روزه هم چون توی خونه بودم نمیشد پست بذارم. البته تو ذهنم هزار تا پست گذاشتم و هی نوشتم و هی نوشتم!!!

دوستان عزیزم! اصلا دلم نمیخواد این وبلاگ اسباب ناراحتی کسی رو فراهم کنه. اینها کشمکشهای درونی منه که فقط دارم با نوشتن سعی میکنم یه ذره سبک بشه. و در ضمن اینها رو می نویسم که اگه کسی مثل من فکر میکنه، بدونه چی در انتظارشه هر چند که واقعا مطمئنم هیچ فرمول ثابتی وجود نداره و هر جفتی، فرمول خودشون رو دارند.

القصه، راستش چیزی که این روزها و این ساعتها به شدت فکر منو به خودش مشغول کرده و هرچی بیشتر می گردم، کمتر پیدا میکنم، این سواله که مگه نمیگن که آدم هرچی رو که بخواد جذب میکنه؟ خب چرا من که یک عمر عشق رو جذب کردم و همه برنامه ریزیهای زندگیم رو گذاشتم واسه به دست آوردن و داشتن عشق، الان زندگیم اینقدر خالی از عشقه؟ الان حتما هر کس یه نظری میده ولی به نظر خودم بهتره از اول شروع کنم:

من تو خونواده ای بزرگ شدم که پدر و مادرم هر دو فرهنگی بودند. هر دو هم سن و همفکر، گیرم با اختلاف سلیقه ای که هر زوجی طبیعیه که داشته باشه. من همیشه شاهد این بودم که این دو نفر با عشق با هم ازدواج مرده بودند و از این موضوع هم به طور نسبی راضی بودند. من هم فکر میکردم باید با عشق ازدواج کنم! در خانواده من مادیات اهمیت اول رو نداشت از این رو برای من هم بی اهمیت بود. وقتی نوجوان بودم، تصورم این بود که با کسی ازدواج کنم که خیلی دوستش داشته باشم حتی اگه طرف پول نداشته باشه! البته اینها همه خیالات بچه دبیرستانیهاست که با عشق روی حصیر هم میشه زندگی کرد!!!سبز

ولی شکر خدا اون موقع موقعیتی برام پیش نیومد وگرنه تا حالا صد بار جونمو بالای عشق طرف فنا کرده بودم رفته بود!!! در دانشگاه هم موردی نبود تا سال آخر کارشناسی، که با مهدی آشنا شدم. که البته دوست نشدیم با هم... فقط یکی دو بار با هم کلاس داشتیم و من از مهدی یه کم خوشم اومد. در اینجا نمیخوام شرح علاقه ام به مهدی رو بگم... بماند... لیسانس که گرفتیم و هر کسی رفت پی کار خودش، من بعد از دو سال فوق قبول شدم و برگشتم به همون دانشگاه. بعد از یک سال هم مهدی قبول شد ولی من یکسال بعدش زمانی که دنبال کارهای پایان نامه ام بودم فهمیدم!!! در اینجا به خاطر اشتغال و کم وقت گذاشتن من، استاد راهنمای من، از راهنمایی من انصراف داد!!! و من در به در دنبالش بودم تا اینکه گفت سه شنبه ها بیا سر کلاس من و بعد از کلاس با هم در مورد پایان نامه بحرفیم!!! که این کلاس، کلاس مهدی اینا بود و حالا بماند که استاد از مهدی بدش می اومد و مهدی هم از اون متنفر بود تا امروز!!! چون هر کدوم فکر میکردند دیگری به من نظر داره! که البته استادم در مورد مهدی درست فکر میکرد و من توی اون کلاس با مهدی دوست شدم!!! بعد از چند ماه، قرار ازدواج رو  گذاشتیم و ازدواج کردیم.

سالهای قبل از ازدواج، موردهای خوبی رو از دست دادم فقط به این خاطر که طرف رو دوست نداشتم!!! آخه با خودم عهد کرده بودم به جز عشق، هیچ چیز دیگه ای تو زندگیم نباشه. من زندگی پر زرق و برق عاری از عشق رو میخواستم چه کار؟؟؟!!! خب این اولین اشتباهم بود. میشد با یک علاقه کم شروع کرد و بقیه اش رو بعد از ازدواج بیشتر کرد. چه لزومی داشت با یک عشق آتشین ازدواج کنم که همون عشق چشمم رو کور کنه که عیب طرف رو نبینم و بیخود و بی جهت هی کوتاه بیام و هی بخوام برای بقای اون عشق و زندگی، خودمو دست کم بگیرم؟؟!! متاسفانه دیر فهمیدم. امروز فهمیدم که هفت سال و نیم از ازدواجم می گذره و یه بچه بی گناه هم حاصل این ازدواجه!!نگران

تازه که عقد کرده بودیم، خانواده مهدی عادت نداشتند غریبه تو خونه شون باشه. عادت نداشتند ببینند کسی جلوی چشمشون به کس دیگه ای محبت میکنه. البته بگم ها، کلا آدمهای حسودی هستند. خواهر بزرگ مهدی، سه سال از من کوچکتره. یادمه اوایل که عقد کرده بودیم، وقتی من و مهدی کنار هم می نشستیم، اگه مثلا مهدی دست می انداخت دور گردن من، نگاه های غضب آلود بود که نثارمون میشد و بعدش که من نبودم، به مهدی عکس العمل نشون می دادند. با هم بودنهای ما رو اینقدر کوفتمون کردند و جنگ اعصاب راه انداختند که نگو. اوایل این چیزها باعث به هم نزدیکتر شدن من و مهدی به هم میشد. هرچی اونا بیشتر بدی می کردند، ما بیشتر به هم پناه می آوردیم. یکی دو بار زیر عقد من واقعا تصمیم گرفتم جدا بشم. ولی مهدی گریه کرد و نذاشت!!! باورتون میشه؟ مهدی نذاشت و گفت: «اگه تو بری من خیلی تنها میشم!!!» الان دیگه تنهاییشو با دنیا هم عوض نمیکنه. واقعا نمیدونم چی به سر ما اومده. مسخره بازی و از آدم دور بودنهای خانواده اش تا جایی ادامه داشت که بعد از پانزده ماه که عقدمون که می گذشت، قرار شد عروسی کنیم. شما نمیدونید اینا نسبت به هر کدوم از کارهای قبل ازعروسی ما چه عکس العملهای چندش آوری نشون می دادند. همه اش هم از حسودی. چون خواهرشوهر بزرگم، سالها بود که با یه پسری دوست بود ولی پسره موقعیت ازدواج رو نداشت. خلاصه هر روز خودشو به غش و ضعف میزد و روزگار همه رو سیاه میکرد. دائم هم در حال تحریک بقیه به خصوص مادرش بر علیه من بود. خلاصه نمیخوام جزئیات سیاه اون دوران رو بگم. همین رو بدونید که ما عروسی کردیم و اینا روز عروسی ما رفتند آرایشگاه و یارو خیلی بد درستشون کرد و من رفتم آرایشگاه خودم و یارو منو خوب درست کرد و همین شد باعث بدبختی من. و اینا شب عروسی از خودشون حرکتهایی درآوردند که هرچی من و مادرم لاپوشونی میکردیم ولی منتظر یه جرقه بودند که مجلس رو به آشوب بکشند!!! باورتون میشه؟ یعنی کسی بخواد عروسی پسرشو نابود کنه که چیه، آرایشگرش بد آرایشش کرده!!! البته بعدها خودشون هم گفتند که از این موضوع خیلی ناراحت بودند تا جایی که با فیلمبردار و خدمات سالن و خیلیهای دیگه دعوا کرده بودند! اینقدر جو خراب بود که من و مهدی هیچی از مراسم نفهمیدیم و فقط خدا خدا میکردیم که مجلس زودتر تموم شه. این از عروسی، فرداش که پاتختی بود، که اینم مادرش به زور بهمون تحمیل کرد چون من در تمام عمرم از پاتختی متنفرم و نمیخواستم این مراسم طخمی و چرت، واسه خودم اجرا بشه که به زور کرد توی پاچه مون. و بعدها واسه دختر خودش نگرفت و گفت چه کاریه؟؟!!  نگیریم که بهتره!!! روز پاتختی هم اومده بود که دعوا کنه و عین نامادری سیندرلا (البته با سه دختر) اومد و یه حرکتی قبل از اومدن مهمونها کرد که مامان من دهنش دو متر باز مونده بود. بعد چند تا حرکت خیلی خوشگل هم جلوی مهمونها ا ومد و یه بارم اومد تو اتاق تقریبا به طرف من حمله کرد جلوی دوستهام که اگه من بیشعور به عقلم میرسید، همونجا با مامانم برمیگشتم خونه بابام و این طناب رو به چاه می بریدم. ولی به عقلم نرسید که نرسید!!!

قصدم ذکر مصیبت نبود. نخواستم احساسات خودم و شما رو تحریک کنم. عروسی ما مال شش سال پیشه و خیلی زمان از روش گذشته. این خانواده هم بعدها به من محبت کردند. یعنی اینقدر من خوبی کردم که شرمنده شدند. ولی دیگه خیلی دیر شده بود چون اینقدر من و مهدی به خاطر اونها دعوا کردیم و دعوا کردیم و گه زده شد به رابطه مون که دیگه جون و توانی برامون نموند.

بقیه اش تو پست بعدی!!!

[ یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ