چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااااااام! خوبید؟ صبح قشنگتون بخیر! قلببغل اگه معلم ابتدایی داریم اینجا، که بگیره لالا کنه! با  این آلودگی هوا، خدا به بچه ها رحم کنه! البته به نظرم ریزگرد و غبار محلی هم قاطی ماجرا شده اند! به هر حال اونا تعطیلند امروز!بغل

من امروز طبق پیشنهاد داداشم، با مترو اومدم. یعنی چند روز پیش که شنید من از چه مسیری میام اداره، گفت: خب چرا با مترو نمیری؟ البته این مربوط به زمانیه که بخوام صبح از خونه بابام اینا بیام. خلاصه ما هم دیشب طبق پیشنهاد مامانم و با توجه به آلودگی وحشتناک هوا، ترجیح دادیم شب رو خونه بابام بخوابیم و برنگردیم مرکز شهر! من خودم حوالی ساعت دو و سه دیروز وقتی رفتم کنار پنجره، اول فکر کردم پنجره کثیفه! بعد دیدم تا فاصله پنجاه متری، اصلا دید ندارم!

خلاصه زنگیدم به مهدی که چه کار کنیم؟ مامان اس داده که بمونیم. نظرت چیه؟ گفت: خبرت میکنم تا یه ساعت دیگه! یه ساعت شد دو ساعت و خبری نشد. زنگیدم که چی شد؟ بالاخره تصمیم ملوکانه اخذ شد؟ گفت: یادم رفته بود اصلا. بمونیم! خلاصه شب موندیم و من صبح با مترو اومدم. شش و دوازده دقیقه از خونه زدم بیرون و با خودم  عهد کردم به اولین ماشینی که رد شد میگم: مترو! اگه وایساد، پس میرم مترو. اگه نه، مسیر خودم رو میرم. خلاصه اولی وایساد و رفتم مترو.چشمک

حالا فکر کنید من اصلا یادم نیست آخرین بار کی از مترو آریاشهر اومده ام اداره. راننده منو که پیاده کرد، اصلا نمی دونستم کجا به کجاست! چون قبلا از بلوار کاشانی می اومدند. الان مسیرش از جای دیگه ای بود. خلاصه پرسیدم و رفتم سوار شدم. اشتباه کردم که وقتی جا نبود، سوار شدم. فقط سه چهار نفر سرپا بودیم. ولی ایستگاههای دیگه، جون از حلقمون دراومد بسکه مسافر سوار شد. بعدش هم که خط عوض کردم، بازم سرپا بودم. البته تو قطار اول، همون اول مانتومو زدم بالا و نشستم روی زمین! خب چه کار کنم. با این وضع کمر که نمی تونستم بیست دقیقه سرپا وایسم!زبان

خلاصه وقتی از مترو بیرون اومدم، مثل جیب برهای لندن، کلاهمو از کیفم بیرون آوردم و کشیدم سرم! خب سرده، منم سینوزیت دارم. هرکی هم هرچی متلک بهم بگه، برام مهم نیست. چون شب که دارم از سردرد زمین رو چنگ میزنم، به به و چه چه مردم به کارم نمیاد!

خلاصه اومدم اداره و یه لقمه نون و عسل خوردم و الان چای ریخته ام و هستم در خدمتتون!

دیروز که مهدی اومد دنبالم، همه چی عادی بود. نزدیک خونه بابام اینا که رسیدیم، گفتم: مهدی از سر کوچه بابا اینا، نون بربری میخری؟ گفت: چرا میخوای شکمتو با نشاسته پر کنی؟ خب میوه بخور. گفتم: آخه امروز گشنمه! (نمی دونست روزه ام!) گفت: یعنی چی ادا در میاری؟ گفتم: آخه روزه ام. گفت: مسخره بازی درنیار! عجب فیلمی هستی تو! خندیدم و گفتم: چرا فکر میکنی دارم فیلم بازی میکنم؟ خب روزه ام دیگه!

یه دفعه گفت: آره....... برای همین دیشب اسپری خوشبوکننده دهان گفتی برات بگیرم!!

جالبه بدونید تو اداره هم یکی بهم انگور تعارف کرد و اصرار که بخور! مجبور شدم بگم روزه ام. گفت: وااااااااااااااااااا! اصلا بهت نمیاد!!!!!!!!!! نمیدونم چه جوری ممکنه به کسی بیاد که روزه است!چشمک

 


بعد رسیدیم سر کوچه و خواستم برم نون بخرم که گفت خودم میرم! بعد رفت ده دقیقه وایساد تو صف و نون گرفت و رفتیم خونه بابا اینا. زیر کتری رو روشن کردم و دیدم هنوز گرمه. فهمیدم تازه چای خورده اند. زیرش رو روشن کردم و رفتم نماز خوندم. بعدش تا چای گرم بشه، دیدم یه نعلبکی آش از ظهر مونده. ظهر با مامان که حرف میزدم گفت که واسه مانی شوید پلو با مرغ کنار گذاشته از دیشب که ناهار بخوره و یه کم هم آش هست که خودش و بابام ناهار بخورند. بهش نگفته بودم روزه ام که حالا نخواد تدارک ببینه.

همون یه نعلبکی آش رو با یه تیکه نون بربری خوردم و بعدش چای ریختم و یه کم جون گرفتم. به نظرم می تونم این زمان رو برای روزه تحمل کنم. درسته گرسنه شدم ولی خب، قصد هم همون بود! ولی اذیت نشدم. ولی از بی خوابی داشتم می مردم. نمیدونم چرا اینقدر خوابم می اومد. خلاصه بعد از افطار یه کم جون گرفتم و بعدش مانی شروع کرد به رقصیدن با یکی از ترانه هایی که داشت از ماهواره پخش میشد! من یه کوچولو باهاش همکاری کردم و رفتم بالش و پتو آوردم و توی هال، ولو شدم روی زمین. نمیدونم کی خوابم برد ولی ساعت هشت و نیم از خواب بیدار شدم! خوابالبته قبلش چند بار بیدار شدم ولی هرکاری میکردم، نمی تونستم چشمامو باز کنم. انگار پلکهام با چسب به هم چسبیده بود.

خلاصه هشت و نیم بیدار شدم و دیدم داداشم اومده و داره با مانی بازی می کنه. خلاصه یه کم اینور و اونور کردم، بعدش شام خوردیم. و بابام اینا گفتند که از شبکه استانی لرستان، یه برنامه طنز شبیه «بفرمایید شام» پخش میشه که خیلی بامزه است. پدر من برنامه های تلویزیونی مراکز استان ها رو از روی ماهواره پیدا کرده و همه کانالهاشو چیده پشت سر هم. و گاهی سری میزنه به شبکه کرمانشاه و لرستان. البته ما کرمانشاهی هستیم ولی زبان لری رو هم متوجه میشیم. خلاصه نشستیم به دیدن اونو با وجود اینکه مهدی اصلا لری بلد نیست، ولی به صورت درک مطلب یه چیزهایی متوجه شد و ما هم یه جاهایی براش ترجمه می کردیم! خنده

بعدش من دیگه گفتم برم بخوابم!!!!! چون فردا صبحش میخواستم زود پاشم!!!!!! (انگار میخواستم خواب، جا کنم!!) بعد به طور اتفاقی اون برنامه رو دیدیم که حتما خیلی هاتون دیده اید! صد روز از کار دولت جدید گذشته بود و حالا توضیحاتی در این باره داده میشد! خب البته من توی این هشت سال، کلا بی خیال آمار و ارقام شده بودم چون وقتی میشه آمارسازی کرد، چرا باید اصلا به آمار گوش بدم. ولی دیشب، حتی اگه یه درصد هم آمارها درست بود، یه پله پایین تر از فاجعه بود! البته ایشون با خنده همه چی رو میگفت، ولی از اووووووووون خنده ها!!!!!!!!!!!!!!!!!چشمک

به قول یه نفر، آمار در ایران، مثل م.ا.ی.و.ی دو تکه می مونه. جاهایی رو که باید نشون میده و جاهایی رو که نباید، نشون نمیده!!!!!!!!!!

البته خب، ایشون داشت فقط میگفت که چه خرابه ای رو تحویل گرفته و حدودا چقدر زمان می بره که برگردیم تازه به هشت سال پیش! امید به خدا! خودش هم خیلی امیدوارم بود! یعنی میگفت همه چی داغونه، ولی درست میشه و از این صوبتا!!!!!!!!!چشمک

یه چیزی رو حتما بگم بهتون. راستش من خودم مایه دستشویی اکتیو رو خیلی می پسندیدم. بعد از کسی شنیدم که نرم کننده لباسش هم خوبه. پریروز که رفته بودیم مواد شونیده بخریم، نرم کننده لباس از این مارک خریدم. بعد دیدم شامپوهاشم هست. اینه که شامپو و نرم کننده مخصوص موهای نرم کننده رو خریدم. همون پریشب که رفتم حموم، گفتم بذار ببینم چه جوریه! راستش اغلب تا قبلی تموم نشه، نمیرم سراغ جدیده! ولی پریشب کودک درون میخواست که شامپو و نرم کننده اکتیو تست بشه! خواستم بهتون بگم که من راضی بودم و هنوز بعد از دو روز، موهام به شدت نرم و لخته! درسته بعدش سشوار کشیدم. ولی قبلا هم می کشیدم و به این لختی نمیشد موهام.مژه

مورد بعدی اینکه من یه روالی تو زندگیم داشتم تا پیش از این. اونم اینطوری که مثلا چون با طرفم صادق بودم، فکر میکردم همه چی رو باید از اول تا آخر بهش بگم. ولی خب، همون موقع، یکی از دوستام بهم گفت: ببین آشتی! آدم باید برای طرفش نقش بازی کنه! یعنی تو یه مطلب رو همونطوری صاف نری به طرفت بگی. یه کم عشوه و کرشمه و حتی یه چیزهایی رو نگی و بذاری طرف خودش کشف کنه. تو فقط راهنماییش کنی. این میشه هنر تو!

شاید هنوز متوجه منظورم نشده باشید. الان یه مثال ملموس تر میزنم. همه ماها رمان خونده ایم. بعضی از رمان ها اینجوری اند که از اول میگه: فلانی در فلان سال، چند تا بچه داشت و عاشق فلانی شد و بهش ندادند و رفت سراغ یکی دیگه و ..... تا میرسید به زمان حال و رمان تموم میشه. این یه خط مستقیمه. نوشتنش تقریبا کار خیلی از آدمهاست. شما از اول شروع می کنید و می رسید به آخرش. یا مثل خیلی از فیلمها. که ذهن شما درگیر زمان و معما نمیشه. یه خط صافه و از اول میاد میرسه به آخر.

ولی بعضی از رمان ها و بعضی از فیلمها، از وسط داستان شروع میشه. شما هی براتون سوال پیش میاد. هی ذهنتون درگیر میشه که یعنی فلانی نقشش چیه این وسط؟ انگیزه اش چی بوده؟ و... و دیدن این فیلمها و خوندن اینجور کتابها، آدم رو هیجانی تر میکنه. شما محاله احساس کسالت کنید. همه اش میخواهید به آخر قصه برسید تا معماها حل بشه. تا بفهمید جریان چی بوده؟ حتی بعد از اتمام فیلم یا کتاب، ممکنه تا مدتها ذهنتون درگیر باشه و به اون ماجرا فکر کنید!

حالا اینو میخوام بهتون بگم. رابطه ماها با همدیگه هم همینه. کسانیکه داریم باهاشون رابطه برقرار می کنیم (پارتنر یا همسر) می تونیم یه جاهایی هیجانی شون کنیم. میشه روابط رو از کسالت و یکنواختی درآورد. انواع سورپرایز کردن ها می تونه به این جریان کمک کنه. اینکه یاد بگیریم ذهن طرف مقابل رو درگیر کنیم. اینکه یه چیزهایی از خودمون رو بذاریم خودش کشف کنه. مخصوصا ما خانمها که هی میخوایم حرف بزنیم و توضیح بدیم. خب یه چیزهایی رو بگیم، بعد وایسیم خودش بپرسه. خودش سوال براش پیش بیاد. خودش بگرده دنبال علت این کار ما. اینقدر توضیح ندیم که فلان شد و بهمان شد و چون اینجوری شد، ایجوری کردم. بگیم فلان کار رو کردم. بعد خودش براش سوال پیش بیاد که: «چرا؟!» یا بگرده دنبالش. ما هم چی رو براش میگیم، خب سوالی نمی مونه. بعد گله می کنیم که چرا برات جالب نیست؟

اینکه هر روز از خواب بیدار شیم و بیام سر کار یا نیاییم سر کار. بعد همه روزها بشن عین هم و صبحونه و ناهار و شام و خواب... خب اول همه، خودمون کسل میشیم. وقتی خودمون از زندگی خودمون، احساس تهوع می کنیم به دلیل یکنواختی و روزمرگی، دیگه چه توقعی می تونیم داشته باشیم از طرف مقابل که خوش خوشانش باشه! همه چی از من و تو شروع میشه. من و تو باید برای خودمون انگیزه ایجاد کنیم. دیروز یه مطلبی در مورد تمرین هفته نهم داشتم تو سایت گیس گلابتون میخوندم.

اونم نوشته بود که همه نیازهای روحی خودتون رو نخواهید که از طریق همسرتون برطرف کنید. بعضی ها رو با خانواده، دوستان یا حتی همکاران برطرف کنید. حتی در این راستا، گفته بود یه ساعت (حداقل) با دوستان همجنس تون حضوری صحبت کنید!

راستش دیروز که اینو خوندم، دیدم چه خوب که خودم این هفته یه دوره زنونه با دوستام دارم و خدا رو شکر کردم که به خاطر عدم حضور اقایون، جلسه رو کنسل نکردیم.

واقعیتش هم همینه. همیشه هم به شماها میگم که باید خودمون برای خودمون یه کاری بکنیم. من خودم باید شاد باشم نه اینکه بشینم ببینم بقیه چطوری میخوان منو شاد کنند. من خودم باید کانون همه چی باشم. خودم مسوول خودم هستم. پس باید مقدمات شادی و آرامش خودم رو فراهم کنم. پس از چیزهای کوچیک شروع میکنم. جزییات خیلی مهم هستند. هر چیز کوچیک که منو شاد کنه، اهمیت داره. یه لیوان خوشگل برای خوردن چای سر کار، یه ظرف خوشگل با طرح قشنگ، مثلا برای جای بیسکویت یا شکلات یا خرما برای سر کار، کرم مرطوب کننده دست توی کشوی کار، برای وقتی که دستمون رو با مایع دستشویی اداره می شوریم... و هزار چیز دیگه که میتونه در روز بهمون یادآوری کنه که با وجود ساعات کار طولانی و ترافیک و زندگی سخت، هنوزم میشه به چیزهای کوچیک دل خوش کرد و شاد بود. منظورم الکی خوشی نیست. مثلا آدم غم عالم تو دلشه، اونوقت از اینکه دارم دستشو کرم می ماله، حس خوشبختی کنه!!!!!!!!!

منظورم اینه که از شادی های کوچیک، یه ذره دلمون خوش میشه. بعد می بینیم از صد واحد ناراحتی، یکیش تبدیل به خوشی شد. پس یه روزنه نور اومد تو دلمون. بقیه هم حتما درست میشه.

یکی همیشه هست که دیده نمشه. ولی هست. کافیه دستتو ببری بالا و بگی: دستمو بگیر! اونوقت ببین که دستت گرم میشه و گرماش، به همه وجودت سرایت میکنه. اون میخواد که ما شاد باشیم و از زندگی ـ که هدیه خودشه ـ کمال استفاده رو بکنیم.

پس شاد باشیم و شادی رو به بقیه هم منتقل کنیم. این بشه رسالت ما که بشیم منبع شادی و انرژِی مثبت. بذارید بقیه از ما و وجود ما و حضور ما، حس خوبی داشته باشند. اونوقت حال خودمون صد برابر بهتر میشه!قلب

عمیق ترین شادیها رو براتون آرزو میکنم!بغل

[ چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ