چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. واقعا صبح قشنگیه! یه روز دیگه آغاز شده و میشه همه چی رو از اول ساخت!قلبلبخند یه هفته دیگه شروع شده و الان که روز اول هفته است، باید یه برنامه ریزی توپ کنیم واسه بقیه هفته. ایشالا که خیرش رو ببینیم! نیشخند

آخر هفته که به من خوش گذشت. البته بگذریم از چند تا موردی که بین من و مهدی پیش اومد و روانمون رو به فنا داد. ولی خب، در مجموع خوب بود. چهارشنبه ساعت سه، خونه همسایه مامان مهدی سر قضیه خونه شون جلسه بود. من دیدم مهدی باید بره دیباجی برای این جلسه، خب سه چهار ساعت هم توی جلسه اعصاب خردکن باشه و هی فک بزنه! اینه که بهش گفتم دیگه نیاد شهران دنبال من و مانی. خودم کورس کورس رفتم شهران و البته یه سر هم رفتم فرهنگسرای شهران و یه دوری تو پاساژش زدم ولی انگار روز خرید نبود! هیچی نخریدم و رفتم خونه بابام دنبال مانی.

البته منتظرم بوت بخرم، بعد همرنگش، لباس بگیرم و ست کنم. خودم دلم بوت زرشکی میخواد. خلاصه رفتم دنبال مانی و آژانس گرفتم و رفتیم خونه خودمون. تا رسیدم، کباب ماهیتابه ای درست کردم و خونه رو تمیز کردم و مانی هم همچنان خواب بود. مهدی اومد سالاد خوردیم و غذا رو گذاشتم واسه ناهار روز پنجشنبه. خلاصه روز پنجشنبه تا صبحونه درست کردم و با مانی خوردیم، شد حوالی یازده و نیم. البته ماکارونی هم آبکش کردم و گذاشتم خنک بشه. بعد به مهدی گفتم: حواست به مانی باشه من میخوام برم کار دارم!

غر زد که یعنی چی؟ یه روزم که خونه ای، نمیخوای پیش بچه باشی؟ گفتم: خودت میگی یه روز خونه ام. پس کارهای دیگه ای هم دارم. فصل شروع شده و من هنوز وسایل مورد نیازم رو نخریده ام! تازه، الان باید برم مواد سالاد ماکارونی هم بگیرم.

خلاصه از خونه اومدم بیرون و پریدم تو اتوبوس به قصد میدون بهارستان. که برم اونجا بوت بگیرم. بعد یادم اومد که از سپهسالار هم رد میشم. خب اول برم سپهسالار! اینه که رفتم سپهسالار و دور زدم ولی اونی که میخواستم نبود. البته یه بوت بود صد و ده تومن که رنگش بیشتر قرمز بود تا زرشکی! اگه زرشکی تر بود، میخریدمش! خلاصه نخریدم و رفتم بهارستان! و میدونید که چقدر نزدیکند به هم! بهارستان هم تنوع رنگ نداشت. ولی یه مدل بوت جیر مشکی داشت پاشنه بلند، که پنجاه شصت تومن بود! ولی خب، من قصد خرید بوت مشکی نداشتم. وگرنه اینو میخریدم.

لازم به ذکره که اگه آدم میخواد واسه کار بخره یا مصرفش زیاده، بهتره یه بوت چرمی عمری بخره. حالا قیمتش هم بالا بود، عیب نداره. ولی اینی که من میخوام، واسه مهمونی هاست و جاهایی که با ماشین میرم و پیاده روی زیادی نداره تو برف و بارون. واسه همین میخوام پاشنه داشته باشه. وگرنه یه دونه لژ دار مشکی جیر پارسال خریدم که گاهی باهاش میام اداره. ولی تو اداره هم کفش میذارم زمستونها که عوض کنم و با اون کفشهای اسپرت برم و بیام. چون در هر حال، با بوت زیاد راحت نیستم. اینکه بخوام ساعات طولانی تو اداره پام باشه!چشمک

خلاصه اینکه نخریدم و برگشتم خونه. از سوپر محل هم وسایل سالادماکارونی خریدم. وارد خونه که شدم، ساعت یک و ربع بود. مهدی نگو، گوله خنده و شادی بگو!!!!!!! اینقدر اخم داشت که سلامم رو هم جواب نداد! گفتم: چته؟ گفت: از صبح رفته ای! گفتم: رفته ام که رفته ام! خریدهامم هنوز نکرده ام و بازم باید برم. یعنی چی؟ یه روز خونه ام، باید به کارهام برسم.

گفت: پس مانی چی؟ گفتم: من همین دو ساعت رو رفتم. وگرنه دیگه تا شنبه صبح که پیش مانی ام! گفت: من میخواستم برم استادیوم!!!!!!!!!!!!تعجب 

گفتم: تو؟؟؟!!!!!!! مگه صبح شوهر خواهرت زنگ نزد و گفت: نمیام، بعد من ازت پرسیدم میری استادیوم؟ گفتی نه!

مهدی گفت: ولی بعدش خواستم برم. منتها تو نبودی. تازه ناهار هم نخورده ام.

در حالی که داشتم غذاها رو گرم می کردم گفتم: ببین! بهانه نیار! نهار پنج دقیقه دیگه حاضره. ولی مرد باش و بگو که داری بهانه میگیری! من ازت پرسیدم و تو گفتی  نمیرم. من از کجا بدونم تو میخوای بری و ممکنه تصمیمت عوض بشه! تازه وقتی تصمیمت عوض شد، می تونستی بزنگی بهم و بگی که میخوای برم. منم زود برمیگشتم.

گفت: ولی من هنوز ناهار نخورده ام. کی بخورم، کی راه بیفتم. ماشین رو هم که تو عصر میخوای!

گفتم: بهانه نیار. من اگه جای تو باشم و بخوام برم، همین الان می پرم تو آژانس و میرم. خودت نمیخوای بری، منتها میخوای به این بهانه، بندازی گردن من و سرت واسه دعوا درد میکنه!


خلاصه یه کم بحثمون شد و ناهار آوردم خوردیم و اونم نرفت. منم جمع و جور کردم و ظرفها رو گذاشتم تو ماشین. بعد سس درست کردم واسه سالاد ماکارونی و مواد رو خرد کردم و قاطی کردم و سس ریختم. بعد یه کم هم سس درست کردم و ریختم توی یه ظرف کوچکتر در دار که با خودم ببرم. بعدش همه رو گذاشتم تو یخچال.

دیگه شد حوالی ساعت سه! فوتبال منتخب آ.ث. میلان و پیشکسوتان پرسپلیس شروع شد و منم یه نگاهی می انداختم به بازی گاهی! آخه من عاشق تیم ایتالیا بودم. مخصوصا وقتی گتوسو رو دیدم، تازه فهمیدم چقدر این تیم رو دوست داشته ام. درسته استقلالی ام. ولی اگه میشد برم استادیوم، حتما میرفتم.

خلاصه کم کم آرایش کردم و آماده شدم. مهدی که عمرا نمی اومد، حتما هم باید برای مانی پوتین میخریدیم! چون هفته های دیگه هم فرصت نیست و نمیتونیم بریم. منم دیدم به امید مهدی بشینم، فقط باید حرص بخورم و کارها هم انجام نشه. اینه که ساعت سه و نیم طبق برنامه سالاد ماکارونی رو گذاشتم تو ماشین و وسایل رو هم جمع کردم و با هم رفتیم خیابون بهار و واسه مانی پوتین خریدم. طبق نگرش خودم، یه جاپارک توپ پیدا کردم و البته برای پارک، کارت کشیدم و خودش اتوماتیک، یک ساعت وقت بهم داد و یادم نیست چقدر از کارتم برداشت. خلاصه رفتم پاساژ چهلسون و  قیمتها رو که دیدم، دود از کله ام بلند شد. صد و ده هزار تومن!!!! خلاصه رفتم مغازه ای که دو بار قبل هم ازش خرید کرده بودم. دیدم یه پوتین خوشگل داره هشتاد و هفت هزار تومن! خلاصه به ما داد هشتاد و پنج هزار تومن. البته اینم کادوی تولد مامانمه به مانی!

و چون توش یه عالمه از این پشمهای سفید داره، من یکی دو شماره بزرگتر گرفتم. ولی از پاش درنمیاد و راحت میتونه باهاش راه بره! که ایشالا سال دیگه هم بتونه بپوشه. کلا استیلش اینجوریه که از پا درنمیاد! ایشالا که دووم بیاره. البته این مغازه دو بار قبلا ازش خرید کرده ام و جنس هاش خوبه. خلاصه دلمون نمیاد واسه خودمون صد تومن بدیم بوت، واسه بچه هشتاد و پنج تومن پوتین میخریم! مملکته داریم؟؟!!نیشخند

خلاصه مانی پوشید و کلی ذوق کرد و دیگه منم درش نیاوردم و فقط یه پلاستیک از فروشنده گرفتم و اون یکی کفش هاشو گذاشتم توش! کودک درون خودم، بیشتر مشتاق بود مانی پوتینش پاش باشه!نیشخند

بعد اومدیم سر پاساژ و مانی رو سوار یکی دو تا از این ماشینهای پولی کردم. اونایی که پول می اندازیم توش، تکون میخورند و آهنگ می زنند: دیری ری ری ری ری !!!!!!!

 خلاصه دوستم زنگید که من روبروی تئاتر شهر وایمیسم و بیا دنبالم. یادتونه دیگه، قرار بود بریم دوره مهمونی زنونه. منتها چون این دوستم نزدیکم بود، گفتم که میرم دنبالش. خلاصه بازی مانی که تموم شد و وقتی خواستم ماشین رو بیرون بیارم، دیدم هنوز نیم ساعت از وقت پارکم مونده. یه دویست و شش دوبله پارک کرده بود. بهش گفتم: آقا! من پول یه ساعت رو داده ام و چراغ پارکم هنوز سبزه! هنوز نیم ساعتش مونده. می تونید بیایید جای من! اونم تشکر کرد و منم رفتم دنبال دوستم و سه تایی رفتیم خونه اون دوستمون که اتفاقا خونه اش هم شهران بود.

جاتون خالی که خیلی خوش گذشت و البته چهار تامون بچه داشتیم و یکی تازه یه ماه پیش عروسیش بود. یکی هم که مجرده. سه دختر و یه پسر تو جمعمون کوچولو بودند که شکر خدا در بدو ورود، مانی با دختر دوستم که پیش دبستانی میره حسابی اخت شدند و با هم بازی کردند. به طوری که موقع اومدن، گریه می کردند که مانی بمونه اونجا!!!!!!! گفتم الان میریم، ایشالا بازم میارم مانی رو که بازی کنید.

واقعا لازمه یه وقتهایی آدم با دوستهای همجنسش دیدار داشته باشه. حالا چه خانم چه آقا! یه سری نیازهای عاطفی آدم توسط دوست برطرف میشه. من خیلی رفیق باز نیستم. یعنی آدمی نیستم که هر روز دوست عوض کنم. ولی دوستهامو نگه میدارم. چون حاصل عمرم هستند. با اینا هم بیشتر از بیست ساله که دوستیم. ایشالا دوستی ها همیشه برقرار باشه.

فقط نمیدونم چرا وقتی حرف سایت گیس گلابتون شد و یکی از دوستام هم از وبلاگی که برای دخترش زده بود حرف زد، و وقتی یکی از دوستام پرسید: آشتی! تو هم وبلاگ داری؟ گفتم: نه!!!!!!!! یعنی با وجود اینکه باهاشون خیلی صمیمی هستم و سری از هم سواییم، ولی دلم نخواست از اینجا باخبر بشن!

یه دقیقه گوشتون رو بیارید جلو: با شماها راحت ترم. چون منو بیرون از اینجا نمی شناسید و البته الان دیگه روح و وانم براتون آشکار و عیانه!!!!!!!!بغل

خلاصه شب ساعت ده و نیم دیگه بیرون اومدیم و چه بارونی هم می بارید! من و مانی اول رفتیم اون دوستم رو رسوندیم، بعدش هم برگشتیم خونه خودمون. مانی ظهر نخوابیده بود و از عصر هم حسابی بازی کرده بود و به محض اینکه نشستیم تو ماشین و یه خیابون رو رفتیم، خوابش برد. بعد که دوستم رو رسوندم، شب بود و بارون و هوا بهشتی بود. آهنگ «نگرانت میشم» تو ماشین پخش میشد و می نشست تو وجودم! بعد یه دفعه یه صدایی با ابی شروع به خوندن کرد:

ندرانت میشم!!!!!!!!!!!!!

دیدم مانی بیدار شده و داره آواز میخونه! خلاصه رسیدیم خونه و دیدم مهدی از ظهر که رفتم و پای فوتبال بوده، هنوزم داره برنامه نود رو می بینه و بازم سرش به فوتبال گرمه. خب اونم حق داره پی دلخوشی هاش باشه. ولی خب، کل کل های مسخره بین مون بود و اونم گیرهای بیخودی بهم میداد. بگذریم که دو تا لپ تاپ هم جلوش گذاشته بود و اینجوری داشت خبرها رو چک میکرد!

خلاصه ساعت دو و نیم خوابیدیم بدون هیچ ارتباط عاطفی! فردا صبح ساعت یازده من به زور  از خواب بیدار شدم!!!!!! خودم هم از اینهمه خواب تعجب کردم و بیشتر از اینکه هنوز خوابم می اومد. زود بیدار شدم و صبحونه درست کردم و فوری قورمه سبزی سر هم کردم و ریختم تو زودپز برقی. ناهار مهمون خواهرشوهرم بودیم و میخواستم شام امشب رو درست کنم. هرچند یه کمش رو. آخه امشب شیفتم و دیر میرسم خونه. خلاصه زود گذاشتم بیرون که خنک بشه یه ذره و بعدش گذاشتم تو یخچال و تو این فاصله حاضر شدم و راه افتادیم.

دیگه قراره شنبه ها و یکشنبه ها شیفت باشم. واسه شنبه غذا درست کردم و یکشنبه شبها هم که روتین خونه بابام اینا هستیم!

اتفاقات دیگه هم افتاده این دو روز ولی هم من الان خیلی کار دارم تو اداره و هی دارم لابلای کارهام پست میذارم، هم دیگه شماها گناه دارید به خدا! روی ماه و دل مهربون تک تک تونو می بوسم!قلبقلب

[ شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ