چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام سلام صد تا سلام!!!!!!!! صبح شما به خیر و شادی و خوشی!!!!!!!!قلبلبخند ساعت حوالی هشت و نیم صبحه! خب صبح ده دقیقه به هشت رسیدم اداره. برای همینه که دیرتر از همیشه می نویسم! آخه دیشب تا 18:52 سر کار بودم. صبحش هم 07:04 رسیده بودم اداره!!!!!! تقریبا دوازده ساعت!!!!!!!!!!

البته دیشب کفر مهدی دراومد وقتی گفتم قراره هفته ای دو روز شیفت وایسم! البته اول هفته ای یکروز بود و همون شنبه ها! ولی من و همکارم یه جا هستیم و اون بیچاره همیشه وایمیسه. منتها اونم یه دختر تنهاست که با پدر مریضش زندگی میکنه. برای گذران زندگی باید بیاد سر کار. پدرش یه طرف بدنش لمسه و نهایت میتونه بشینه تو رختخواب! و این طفلی مجبوره بمونه. هفته پیش یه روز مجبور شده بود تا ساعت هشت و نیم بمونه اداره!!!!!!! نه و نیم رسیده بود خونه و باباش دیگه باهاش قهر کرده بود. خب حق هم داره! آخه اینم شد زندگی؟ ولی خب چه کار میشه کرد؟ من خوشحال میشم یه نفر یه کار با ساعت کار کمتر حتی با مزایای کمتر واسه مون جور کنه!

خلاصه اینکه من دیگه دلم نیومد و با خودم فکر کردم خب، اگه من تو خونه بچه کوچیک دارم، این بینوا هم پدر مریض داره. لامصب شرکتمون پروژه ایه و ساعت کار حالیش نیست! و از من به شماها وصیت که هرگز هرگز در جاهای پروژه ای مشغول به کار نشید که زندگی تون عملا به فنا میره! مگه پروژه های دولتی!!!!!! وگرنه خصوصی ها، خونتون رو توی شیشه می ریزند!

دیروز که مهدی رفت دنبال مانی خونه مامانش اینا، قرار بود با هم بیان دنبال من. در اداره ما به نسبت ترافیک کمتر بود. ولی مهدی گیر کرده بود تو ترافیک خیابون دولت!!!!! خلاصه اومدند و مانی هم طبق روال همیشه خواب بود و یه کم با مهدی حرف زدم که مثل همیشه بود. دیگه خودتون میدونید چه جوری! من یه کم گفتم و خندیدم (به خاطر خودم. چون دق میکنم صم بکم بشینم!!!!) خلاصه نزدیک خونه که بودیم، حال اونم بهتر شد! تازگیها فکر میکنم حوصله بیشتری برای مانی میذاره و کمتر سرش داد میزنه. شاید به دلیل اینه که صبحها وقتی من زود از خونه میرم بیرون، مانی میره بغل مهدی روی تخت میخوابه و پیش هم هستند و با هم میرن خونه بابام که مانی بمونه اونجا. یعنی خیلی وقتها عملا می بینم که مانی ترجیح میده وقتش رو با باباش بگذرونه.

بگذریم از دیشب که من هلاک خواب بودم و مانی میگفت: لالایی بگو! منم با چشمهایی که از خواب میسوخت می خوندم: لالالالالالا این گل بخوابه.... پسر ........ ناز من از ........ در درآیه............ بعد خوابم میبرد. اونوقت مانی میگفت: بگو.. بگو....... من بیدار میشدم و میخواستم دوباره بخونم....... یه خط میخوندم و بازم خوابم میبرد. آخرش دیگه بی خیال شد... البته اینی که میگم، مال ساعت دوازده شب بود ها!!!!!!!! فکر نکنید من خسته دیروز رفتم خونه، سرمو گذاشتم و خوابیدم!!!!!!!

یه چیزی هم راجع به لالایی هام بگم. من از روزی که مانی دنیا اومد، لالایی های عجیبی براش می خوندم. یعنی همه مسایل روز رو می آوردم تو لالایی. مثلا اینطوری که وقتی مانی کوچیک بود، ما همچنان درگیر خونه بابای مهدی بودیم. مثلا شما فکر کنید یه توکلی نامی بود که بنگاهی بود و قرار بود مشتری پیدا کنه که خونه رو نیمه ساز بفروشند. من تو لالایی های مانی میخوندم:

لالالالالالا، گلهای بالکن                      توکلی یه مشتری پیدا کن!!!!!!!

یا مثلا دوست داشتیم خونه زودتر ساخته بشه. من میخوندم:

لالالالالالا گلهای طناز                        آقا بنا زودی خونه رو بساز!!!!!!!!!!!!

خانواده مهدی هم همیشه به لالایی های من می خندیدند. بعد که شروع میکردم، هی میگفتم، هی می گفتم. یه وقتهایی هم خودم وسط لالایی ها قهقهه میزدم!!!!!! یا وقتی مهدی بیکار بود، من همیشه این شعر رو با امید میخوندم:

لالالالالالا گلهای پونه                       بابا با دست پر میاد به خونه!

یا مثلا یه وقتهایی از دست این سازنده و بنگاهی دلخور میشدم و می خوندم:

لالالالالالا گلهای دودوش                 ده یالا بی پدر! خونه رو بفروش!

(یادتونه که دودوش اسم مانی بود) و البته هنوز خونه فروش نرفته!!!!!!!!!متفکر

البته  وقتی مانی خوابش میبرد، واسه مهدی شعرهای جفنگ می گفتم و می بافتم!!!قهقهه به هر حال مادرها، همیشه تو لالایی هاشون، آرزوهاشون رو میگن. از اول بشر (!) هم همینطوری بوده! من این لالایی های شبکه پویا رو هم دوست دارم. البته قراره بچه گوش بده و همون موقع بخوابه، ولی مانی میشینه عین کارتون همه رو تماشا میکنه و یه جاهاییش رو هم حفظه و باهاش میخونه! بعد از اونم شارژ میشه و سانس دوم بازی اش شروع میشه! کلا توجیه نشده واسه چیه لالایی!!!!!!!!!!!خنده


از اینا گذشته، ما دیشب ساعت هفت و نیم رسیدیم خونه. مانی یه کم بدعنقی کرد و یه کم نازش رو کشیدیم و شکر خدا، یکربع به هشت، شبکه پویا هر شب باب اسفنجی داره!!!!!!! با دیدن باب اسفنجی خلقش سرجاش اومد و ما هم رفتیم به زندگی مون رسیدیم.

قورمه سبزی رو ریختم تو زودپز برقی و زدم به برق که جابیفته. آب برنج گذاشتم و برنج خیس کردم. بعد ولو شدم رو زمین که دیگه بدنم صد تیکه بود! بعد زنگیدم به مامانم. چون دیروز خاله و یکی از دوستان دوره بچگیش خونه شون بودند، نشده بود حرف بزنیم. دیدم همون خاله و خاله کوچیکه ام هنوز خونه مامانم اینان و گفتند فردا هم می موند که مانی رو ببیند. امروز مهدی ایشالا مانی رو می بره خونه مامانم اینا. خودمونم شب اونجاییم. برای همین من یکشنبه ها شیفت وایمیسم. چون شکر خدا دیگه غذا پختن ندارم!

خلاصه اون دوست مامانم برای منم کادو آورده بود! تشکر کردم و یه کم با هم حرفیدیم و بعدش برنج رو صاف کردم و دم گذاشتم و نیم ساعت نشستم پای فیس بوک!یه دفعه دیدم ساعت ده دقیقه به ساعت نه شبه! پریدم و دیدم اصلا راه نداره نرم حموم. آرایش چشممو پاک کردم و پریدم تو حموم و بعدش زود اومدم ببیرون و سالاد درست کردم. البته مهدی یه کم احساس گلودرد میکرد و شروع کرد به قرص خوردن و خودم هم یه قرص جوشان براش تو آب حل کردم و دادم بهش و خودم هم از ترس اینکه نکنه مریض بشم، دمنوش پنج گیاه دم کردم و کتری رو هم جوش آوردم و شام خوردیم.

بعد از شام، آقا مانی دستشویی اش گرفت و اونم حکایتی داره که باید حتما دستشویی رو بشوره! خلاصه ده و نیم خلاص شدیم از دست دستشویی مانی و تازه اومدم ظرفها رو چیدم تو ماشین و قابلمه ها رو شستم و مانی دیگه میخواست غذا بخوره. بهش غذا دادم و البته مانی همیشه اینقدر دیر غذا نمیخوره. وقت هایی که سرگرم بازی میشه، زورش نمیکنم تا زمانی که خودش بیاد بخوره. و البته وقتی اومد، خوب غذاشو خورد! بعد چای و خرما آوردم و مهدی خورد.

بعدش مسواک زدیم با مانی و من دیگه داشتم بیهوش میشدم! یه چیزی هم میخوام بهتون بگم: راستش این چند ماه اخیر که من خیلی خسته میشم در طول روز، شبها وقتی میرم تو رختخواب، اینقدر عاشقانه رختخواب رو بغل میکنم، که باور کنید ازم عشق ساطع میشه به طرفشون!!!!!!!!! بهشون میگم: شماها قراره یه خواب آرامبخش منو مهمون کنید. دستتون درد نکنه! بعد بغلشون میکنم و میخوابم! و باور کنید همین حس، خیلی بهم لذت میده! شما هم امتحان کنید. باور کنید خواب خوشی در انتظارتونه.

بعد کسانی که مشکل بدخوابی دارند، گل گاوزبون خیلی آرام بخشه. دمنوش گیاه به لیمو هم خیلی آرامبخشه. راستش از شما په پنهون الان یکی از خدماتی ها واسم یه نصفه لیوان آب کرفس آورد که بخورم! خب الان دیگه همه چربیها آب شده و آشتی مانکن در خدمت شماست!!!!!!!!!!نیشخند

اگه یادتون باشه، دو سه هفته پیش که تولد مهدی بود و خونه مادرشوهرم بودیم، خواهرشوهر بزرگه ام، یه برخورد بدی با من کرد جلوی جمع. من قیافه گرفتم و خودش دیگه رفت تو اتاق و پنج ساعت بعد دراومد! از اون روز دیگه با هم حرف نزده بودیم. البته من از این قهر و بچه بازیها بدم میاد. ولی خب، دیگه حرف نزده بودیم! راستش من به مهدی هم چیزی نگفته بودم. که چی بشه؟ بیخودی اعصاب خودم و خودش رو خرد کنم. خب اگه بلدم، خودم حلش کنم. وگرنه، به اون چه مربوطه؟!

خلاصه جمعه خونه شون دعوت بودیم و من همه اش فکر میکردم یعنی چطوری میشه اگه این وضع ادامه پیدا کنه؟ و یا اینکه بالاخره تو این هفته یا هفته بعد، قراره بیان خونه مون بابت تولد مانی؛ من بدم میاد با میزبان یا مهمون قهر باشم! شکل قشنگی نداره! خلاصه رفتیم خونه شون و سلام و علیک و بعد از ناهار دیدم ماشین ظرفشویی خریده و گفتم: مبارکه! اونم گفت: ولی فکر میکنم تمیز نمیشوره. میشه یه نگاهی بهش بندازی؟ منم رفتم دیدم ظرفها رو برعکس میچیده توش!!!!!!! ظرفها رو درست چیدم و ماهیتابه اش رو هم با دست شستم و خلاصه سر حرف باز شد و ماجرا تموم شد. بعد ساعت چهار و پنج از مهدی خواستم بره شیرینی بگیره. بالاخره برادر بزرگه و خوب نیست دست خالی بره خونه خواهرش. حالا زمانی که می اومدیم، شیرینی فروشی خوب سر راهمون نبود. ولی از شوهرخواهرش پرسیدم و مهدی و اون دوتایی رفتند شیرینی خریدند!

دیشب تو راه که میرفتیم، به مهدی گفتم جریان رو. بعد گفت: الان دیگه ماجرا تموم شده؟ گفتم آره. گفت: آخه میدونی، تو خیلی خانمی!!!!!!!!!!

من:تعجب مسخره میکنی؟

مهدی با حالت جدی: نه، جدی میگم. اون گاهی بچه بازی درمیاره. وگرنه مساله ای نبود که اونطوری برخورد کرد با تو! بیخودی داغ کرد که چی بشه. تو که چیزی نگفتی!!!!!!!

من توی دلم: خدا رو شکر که خودت بودی و دیدی!

هرچند که قضاوت دیگران برام اهمیت نداره ولو مهدی باشه، ولی خب نمیتونم پنهان کنم ازتون که از طرز فکر مهدی خوشم اومد. نه به خاطر اینکه از من طرفداری کرد. به خاطر اینکه واقعا حرکت خواهرشوهرم بچه گانه بود؛ و مهدی تعصب بیجا روی خانواده اش به خرج نداد!

حالا امشب دیگه نهایتا باید برنامه تولد مانی رو هم بریزیم. یه بار با مامانم اینا و یه بار هم با خانواده مهدی. چون دو خانواده با هم یکجا جمع نمیشن!! البته من و مهدی نمی خوایم با هم باشند! انشاالله فردا صبح شما رو از تصمیمات و مذاکرات صورت گرفته امشب، باخبر خواهم ساخت!

دیشب تو ماشین که میرفتیم، با مهدی شوخی دستی (!) کردم. یه دفعه چنان پرید، که نزدیک بود بزنه به ماشین بغلی! گفتم: منم! آشتی! حلال همسرت! چرا می ترسی!!!!!!!عینک

خودش خنده اش گرفته بود!!!!!!!!!!نیشخند

[ یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ