چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااااااااام! صبح قشنگتون بخیر. دلم یه ذره شده بود واسه تون. درسته کامنتهای پر مهرتون رو خوندم الان و جواب دادم. ولی اصلا یه حالی بود وقتی تو اداره بودم و نمی تونستم بنویسم!!!!!!!!!!نیشخند

یعنی توبه سر دست ابوالفضل اگه من دیگه این مانی رو بیارم اداره!!!!! رسما و عرفا سرویس شدم!!!!!!گریه البته پسر خوبیه! (به قول مامانم خوشگل و محبوبیه!) ولی خب، با صدای بلند می خندید و شعر میخوند و سوار موتور خیالیش میشد و گاز میداد و جیغ میکشید! کجا؟ وسط اداره. یکی از رئیس هام نبود. یعنی رئیس اصلی. دو تای دیگه هم بودند ولی کاری نداشتند. ولی مانی دمار از من کشید. حالا براتون میگم چرا اصلا مجبور شدم ببرمش اداره.

جونم براتون بگه که اگه یادتون باشه، من فقط شنبه ها شیفت هستم. ولی به خاطر مشکلات همکارم، قرار شد یکشنبه ها هم بمونم. یکشنبه ها هم خونه بابام اینا هستیم! خلاصه رئیسم از ساعت چهار از شرکت رفت بیرون و گفت: الان برمیگردم. البته اونم بابت کار اداری رفت. ولی نشون به اون نشون که تا شش برنگشت. یکی دو بار هم بهش زنگیدم که گفت: الان میرسم!!!!!!!!!

خلاصه شش و بیست دقیقه اومد و من فوری زنگیدم به آژانس که گفت ماشین نداره و نیم ساعت صبر کنم!!!!!!!! به دو تا آژانس دیگه هم زنگیدم که اونا هم همین وضعیت رو داشتند. دوباره زنگیدم به آژانس اولی و اونم وقتی فهمید واسه خودم میخوام ماشین رو، گفت:  الان با پارتی بازی یکی برات می فرستم!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه ماشین اومد و رفتم خونه بابام اینا و چشم خیس مامانم رو که دیدم، فهمیدم خبری شده! (نه بابا! داشته پیاز پوست میکنده!!!) تلفنش که تموم شد، گفت که همسایه محله قبلی مون، فوت کرده! خانم خیلی مهربونی که دو تا بچه بیست و دو سه ساله و بیست و هشت ساله داشت و همسرش هم ده سال پیش فوت کرده بود و اینکه پنج سال اخیر رو یکسره درگیر این مریضی لعنتی بود. خیلی دلم سوخت و زدم زیر گریه. آخه بچه ها! واقعا هیچکس از این خانم بدی ندیده بود. هرکاری میکردم اشکم بند نمی اومد!

به خاطر مانی، بیصدا اشک میریختم. مانی فهمیده بود یه خبرهایی هست. هی می اومد سرشو میذاشت رو پام و دستمو ناز میکرد. مهدی که از فاصله سه فرسخی من رد نمیشد. نیم من ابرو هم انداخته بود تو صورتش و طلبکار بود!!!!!!!! باهاش حال و احوال که کردم گفت: برو از شوهر اولیت اجازه بگیر! اون اجازه داد که بیای خونه؟

منظورش کارم بود. منم اینقدر سر اون خانمه داغون بودم که اصلا و هیچ رقمه، حوصله ادا و اطوارهاشو نداشتم. البته اینم بگم ها، واقعا خودم هم دیگه دلم نمیخواد یکشنبه ها بمونم اداره. باید یه فکری بکنم. همون هفته ای یک روز بسه برام! تازه با اینهمه خستگی و غصه، نه یک کلمه دلداریم داد، نه گفت: «خسته نباشی!» طلبکار نشسته رو مبل و داشت تی وی میدید.

به مامانم گفتم: شام اینا رو بده یه سر بریم خونه شون! که بابام و مهدی مخالفت کردند و گفتند چه کاریه! بعدا برید! خلاصه من دیدم مامانم خیلی دوست داره بره. منظور از دوست داشتن یعنی اینکه آدم میخواد برای تسلی بره. وقتی عزیز آدم می میره، دوست داره همه عالم بیان و بهش تسلیت بگن و بفهمه که تنها نیست! خب ما هم آدم هستیم. نباید فقط به فکر راحتی خودمون باشیم. فردا هم کس و کار ما می میرند. به قول کرمانشاهیها:

همه چی به فرضه، شادی و شیون به قرضه!

وگرنه من خودم اینقدر خسته بودم که نمی تونستم جم بخورم از جام. ولی دلم میخواست برم پیش بچه هاش! خلاصه اینم بگم که من صبح همون روز قبل از اینکه این جریانات اتفاق بیفته، یه کانون و مهدکودک تو شهران پیدا کرده بودم که بتونم هفته ای یکی دو بار مانی رو ببرم اونجا که هم از خونه بیرون بیاد، هم بچه های دیگه رو ببینه و باهاشون تعامل داشته باشه، هم شاید خرد خرد به مهد عادت کنه! البته اینکه میگم ببرمش، منظورم مامانمه. که بیچاره خودش گفت: حرفی ندارم و می برمش کلاس.

خلاصه من همون شب دیدم روز دوشنبه که رئیسم نیست و صبحش هم قرار بوده مانی رو ببرم مهد رو ببینیم. پس چه بهتر که من اصلا مانی رو بعد از مهد ببرم شرکتمون. که مامانم هم بره به تشییع جنازه اون خدابیامرز برسه. این بود که حوالی ساعت ده که دیگه آقامانی بیدار شد، حاضرش کردم و بردمش مهد. یه محوطه خیلی بزرگ داره. یعنی فکر کنید یه حیاط دو طبقه! مانی تا وقتی تو حیاط بود، داشت بالا و پایین می پرید. همین که وارد ساختمون شدیم و صدای بچه ها رو شنید، سکوت کرد و با یه دست، دست منو محکمتر گرفت و انگشت دست دیگه اش رو کرد تو گوشش! اینم حرکت تدافعی جدیده که یاد گرفته! یعنی من اینجا رو دوست ندارم و نمیخوام صداشو بشنوم.

مدیر مهد ازمون استقبال کرد و گفت: چه خوب که امروز اومدید. چون تولد امیرعلی، یکی از بچه های مهده. خلاصه تو کلاس، یه آقایی بود با یه ارگ که آهنگهای شاد میزد و بچه ها هم خوشحال دست می زدند و عده ای می رقصیدند. محیط شادی بود. ولی مانی چسب رازی زده بود به دست خودش و دست من که مبادا از هم جدا بشیم!

بچه ها وسط می رقصیدند و اون آقاهه میخوند: کی امیرعلی رو دوست داره؟

بچه ها: من من من من!!!!!

ـ کی امیرعلی رو ماچ میکنه؟

ـ من من من من!!!!

بعد آهنگ خارجی گذاشت و باید می دیدید بچه ها چه طوری مشتهاشون رو پرت می کردند و خارجی می رقصیدند. من که اینقدر ذوق زده شده بودم که به یکی از مربی ها گفتم: میشه منم برم وسط برقصم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

اونم گفت: نمیدونم. اگه میخواید برید!!!!!!! یعنی فکر کنید یه درصد این کار رو میکردم!!!! خلاصه کودک درون که چه عرض کنمریال مهد کودک درونم فعال شده بود و میخواستم با تک تک اون بچه ها، برقصم و شادی کنم!!!!!!!!!! هرچی هم به این مانی میگفتم: بابا تو یه عمره همه رقصهای عالم رو بلدی. بیا برو برقص با بچه ها! ولی محکم چسبیده بود به من. تا اینکه بالاخره روی یه صندلی کوچیک نشوندمش. تند تند هم نگاه میکرد که من حتما پشت سرش باشم! هرکاری میکردم، حتی دست هم نمیزد. مشت کرده بود و خودشو سفت گرفته بود.منتظر

بعد واسه بچه ها یکی یک کاسه عدسی آوردند که مانی شکر خدا همه اش رو خورد! بعدش که میخواستند کیک بیارن، من دیگه دیدم یه ساعته اونجام. اینه که تصمیم گرفتم بریم. ولی مانی گفت: من کیک میخوام! خلاصه خانمه یه دونه سی دی تام و جری که مهدی روز قبل برای مانی گرفته بود و نشونش نداده بود رو به همراه یه بشقاب کیک داد به مانی به عنوان جایزه. کیک تولد شبیه زمین فوتبال بود. یکی از اون آدمکهای روی کیک رو به مانی داد به عنوان جایزه که اومده بود مهد!!!!!!!!!! البته مهد بابت اون یه ساعت، سه هزار تومن هم ازم گرفت!!!!!!!!!!!!!! هرچند که خودم تمام وقت پیش مانی بودم. ولی خب، قانونش بود دیگه!

خلاصه مانی از جایزه هاش خوشحال شد و رفتیم خونه مامانم دنبال مهدی.


بعد سه تایی حرکت کردیم به طرف عباس آباد! مهدی ما رو در اداره پیاده کرد و ما هم اومدیم اداره. شکر خدا رئیس اصلیم نبود. ولی البته هر نیم ساعت می زنگید و کارها رو پیگیری میکرد. به طوری که اگه بود، باور کنید اینقدر کار نبود! منم یه دستم به مانی بود و یه دستم به تلفن! و اینم باید بگم که همکارهام خیلی هوامو داشتند و چند بار مانی رو بردند تو واحد خودشون تا من راحت بتونم کار کنم!لبخند

واسه ناهار هم، یه پرس جوجه کباب گرفتم و شکر خدا غذاشو خوب خورد و اینقدر تو ناهار خوری بهش خوش گذشته بود که دل نمی کند. اینم بگم که یکی از همکارهامون، سربازه و با لباس نیروهوایی تو ناهار خوری بود. مانی تا دیدش گفت: آقای پلیس! الان منو جریمه میکنه!!!!!!!!خنده

خلاصه ساعت چهار و ربع رفتیم در اداره مهدی و مثل یه خانواده خوشبخت برگشتیم خونه مون. بدون اینکه لازم باشه ساعتها توی راه باشیم. چون مانی دیگه همراهمون بود. مانی به محض اینکه نشست تو ماشین، خوابش برد! البته بیهوش شد!

خلاصه ساعت پنج و نیم رسیدیم خونه مون. چقدر خوشبخت بودیم ما! مهدی، آروم مانی رو گذاشت روی تخت و خودش هم کنارش دراز کشید. منم خوابم می اومد ولی اینقدر خسته بودم که خوابم نمی برد. اینه که در اتاقشون رو بستم و اومدم تو هال و فیلم بوسیدن روی ماه رو گذاشتم که نگاه کنم. منتها دستگاه توی اتاق بود. و من برای اولین بار فیلم رو گذاشتم توی دستگاه ایکس باکس. بعد از مهدی پرسیدم  یکی دو تا سوال! که اینقدر خوب برخورد کرد، که تصمیم گرفتم خودم اینقدر بزنم دکمه ها رو که بالاخره به یه نتیجه ای برسم.

اینجا از مهدی تشکر میکنم. چون خیلی وقتها برای رها شدن از غرزدنها، خودم کارها رو میکنم در نتیجه از راه کوشش و خطا، خیلی چیزها یاد میگیرم. و همین خیلی جری اش میکنه. دوست داره من از خودش بپرسم و اونم غر بزنه و اعصاب خرد کنه تا یه چیزی رو بهم یاد بده. خب منم دوست ندارم این حالت رو! البته بچه ها! یه چیزی رو باید بهتون بگم. تو تمرینات گیس گلابتون هم بود. اینکه گاهی به مردمون این آلارم رو بدیم که: ما  این کار رو نمی تونیم انجام بدیم. تو باید باشی. فقط تو بلدی. به خصوص کارهای مردونه رو. که مثلا مردونگی اش رو ادیفای کنیم.

ولی من اینجا میخوام یه چیزی بگم. در پیشگاه عدل الهی و در محضر شما عزیزان! اونم اینکه من زنی ام که همه کارها رو خودم می تونم انجام بدم. خب، مهدی همیشه نسبت به این موضوع رفلکس نشون میداد که تو بی نیازی، مستقلی، به من احتیاجی نداری و همیشه از این دست غرها. خب من تصمیم گرفتم یه سری کارها رو بدم به اون که بببینه من در برابرش ادعایی ندارم و در یک کلام، خانمانه رفتار کنم. ولی آخه دارم می بینم وقتی کاری رو بهش میدم، میگه: ادای بقیه زنها رو درنیار و خودت باش! و نسبت به اینکه من کاری رو بهش بدم، لگد پرت میکنه!

واقعا واقعا نمیدونم باید چه کار کنم. تنها کاری که می تونم انجام بدم، اینه که نسبت به غرهاش بی تفاوت باشم. چون ذات غرغرویی داره و یکریز داره غر میزنه. در هر صورتی غر میزنه. اینه که به جز بی تفاوتی کار دیگه ای ازم برنمیاد. چون حقیقتا نمیدونم چه کار کنم! بارها هم گفته ام بهتون که مادرشوهرم همیشه میخنده و میگه: مهدی غرزدن رو از من یاد گرفته. منم خیلی غر میزنم!!!!!!!! و بچه ها باور کنید این مدت، یکی از گوشهام یه کم سنگین شده! خداشاهده اگه دروغ بگم! هی سعی میکنم غرهاشو نشنوم، الان حس میکنم یکی از گوشهام سنگین شده. البته من سالهاست که مشکل گوش دارم ولی فکر میکنم اینم مزید بر علته. اینم باید بگم که پدرشوهرم هم یکی از گوشهای نمی شنوه. البته از روز اول اینجوری بوده. ولی مطمئنم اینقدر زنش غر زده که هرگز به فکر معالجه نیفتاده.

روز جمعه که خونه خواهرشوهر بزرگه بودیم، تعریف کرد که صبح چاه دستشویی گرفته و خیلی حالش بده شده که امروز که مهمون داره، باید چه کار کنه. خلاصه رفته بودند یه نفر رو آورده بودند که چاه رو باز کنه. بعد هر نیم ساعت یه بار خواهرشوهرم میگفت: من از صبح یه عالمه غر زده ام سر شوهرم که امروز چه کار کنم؟ اونم گفته: عزیزم درست میشه!!!!!!

بعد من با تعجب گفتم: آخه به اون چه مربوطه؟ اونکه مقصر نبوده! چرا سر اون بیچاره غر میزدی؟ بعد مادرشوهرم خونسرد گفت: خب، منم اینجور مواقع خیلی غر میزنم! همه خانمها همینطوری اند. بعد من خندیدم و گفتم: اتفاقا خونه ما، مهدی اینجور مواقع غر میزنه و من دلداریش میدم!!!!!!! تو دلم گفتم: مدل شماها اینجوری که از عالم و آدم طلب دارید!

بعد دلم خواست از ته دلم یه جیغ بنفش بکشم سر همه اونایی که اونجا بودند و در مواقع بحرانی، سر آدمهای بیگناه غر می زدند!!!!!!!!!!! آخه به بقیه چه مربوطه؟گریه

دیروز عصر وقتی مهدی و مانی تو  اتاق خوابیدند، در اتاق رو بستم و نشستم به فیلم دیدن. سوژه فیلم، درام نیست. ولی من یاد یه موضوع موازی با سوژه فیلم افتادم و اینقدر گریه کردم که تا همین الان هم سرم درد میکنه! فیلم حوالی بیست دقیقه به هشت تموم شد. مانی هفت و نیم بیدار شد و اومد تو هال و سرش رو گذاشت روی بالشم! آخه من درازکش فیلم رو می دیدم! نازش کردم و مانی گفت: چرا داری این فیلمو می بینی؟! گفتم: آخه این فیلم رو دوست دارم!  البته گریه منو ندید!

بعد براش شبکه پویا رو گرفتم و رفتم تو آشپزخونه. از تو اینترنت، دستور جوجه چینی رو درآورده بودم. سالها قبل درست کرده بودم ولی اونجوری که میخواستم پف نکرده بود. تا اینکه یه دستور جدید گرفتم. دیشب درست کردم و پف کرد و خیلی هم راضی بودم. یه عالمه هم ریختم تو ظرف که مهدی ببره اداره امروز. واسه خودم هم آوردم.

حوالی ساعت نه مهدی از خواب نیمروز بیدار شد! رفتم تو اتاق بهش گفتم: من یه غذای جدید درست کرده ام. ببین خوشت میاد؟ گفت من که شام نمیخورم. گفتم: فقط امتحان کن. خورد و خوشش اومد. البته میدونید که. سس جوجه چینی خیلی مهمه. حالا باید بگردم دنبال یه سس آنتیک. ما که دیشب با سس فرانسوی خوردیم.

دیشب ساعت دو و نیم با درد گردن و کتف از خواب بیدار شدم. مهدی گفت: چته؟ جوابشو ندادم. یه کم صبر کردم دیدم دردش زیاده و نمیذاره بخوابم. اینه که رفتم یه مسکن خوردم و خوابیدم.

کلا وقتی بیخودی بهم پیله میکنه و توهین میکنه، دلم نمیخواد باهاش همکلام بشم. دیروز  عصر هم بهش گفتم: نگاه نکن دو سه روزه حال خوشی ندارم. حوصله ندارم جوابتو بدم. وگرنه همچین جوابتو میدم که حالت جا بیاد! و البته اونم حرفمو بی جواب نذاشت.

امروز ساعت دو، دو و نیم هم میرم ازش ماشین رو بگیرم که برم مسجد سوم اون بنده خدا! همه رفتگان قرین رحمت خدا بشن؛ آمین!قلب

[ سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ