چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح بارونی تون بخیر. قاعدتا این بارون باید تو آبان بیاد. ولی ما کی هستیم که بخوایم قاعده و قانون وضع کنیم. همین که صبح بیدار میشیم و می بینیم داره بارون میاد، باید خودمونو پرت کنیم هوا!!!!!!!!!خنده

خوبید؟!بغلراستش من که خوبم. یعنی این چند روز اخیر اینقدر گریه کرده ام که اشکام تموم شده و الان سبک شده ام. ولی خب، سرم همچنان درد میکنه. و به خاطر گریه، این چند شب راحت نخوابیده ام. یعنی سیر خواب نشده ام. به خصوص دیشب که اینقدر خسته بودم، هر کاری میکردم، نا نداشتم برم دوش بگیرم. جلوی تی وی خوابم برد و وقتی مهدی بیدارم کرد برم سر جام بخوابم، مست بودم! به طوری که صبح با صدای خنده مانی که داشت توی خواب می خندید بیدار شدم و حس کردم که خواب مونده ام. دست بردم روی میز کنار تخت که دنبال موبایل بگردم، که دیدم نیست. یادم اومد دیشب  اصلا ساعت موبایل رو کوک (!) نکرده ام! دیدم ساعت هفت و ربعه. نیشخند

دقت کرده اید این مدت زیاد خواب می مونم؟! نخیر پیر نشده ام. خسته هم نیستم!!!!! فقط چون فکرم ناراحت بوده، خواب هام به جونم ننشسته! خب من باید فکرم راحت و شاد باشه که بتونم انرژی بگیرم! که اونم درست میشه.

دیروز ساعت دو و خرده ای (!) رفتم اداره مهدی اینا و ازش ماشین رو گرفتم. خودش اومده بود پایین و ماشین هم بیرون پارکینگ اداره شون بود. خندید و سوویچ رو بهم داد. بعد یه چیزی در مورد کارت ورود به طرح بهم گفت که احتمالا من حواسم نبود و نشنیدم! مهربون بود!!!!!!! ولی من خیلی عادی برخورد کردم. آخه دیروزش بهم توهین کرده بود. قبلا وقتی بهم توهین میکرد، نه ماشین ازش می گرفتم، نه باهاش روبرو میشدم. چند ماهه در اینجور مواقع خواسته ام رو بهش میگم و ماشین رو هم میبرم که ازش استفاده کنم.

فرار که راه چاره نیست. فقط فراره!!!!!!! اینکه آدم میخواد با طرف روبرو نشه. ولی تازگیها دارم باهاش روبرو میشم. که بدونه هستم! خلاصه یه کم مسیر رو بهم توضیح داد. تشکر کردم و راه افتادم. از همون اول گریه کردم تا وقتی که رسیدم در مسجد!!!!!!!!! یعنی گفتم الان راننده های ماشین های کناری میان دست می اندازند گردنم و دلداریم میدن. اشکی از چشمام می اومد که نگو!!!!!!!!!! به طوری که گونه هام میسوخت! خلاصه نزدک محل که شدم، زدم بغل و جورابهامو عوض کردم. نمیخواستم با جوراب بوگندو که از صبح تو کفشم بوده و باهاش رفته ام اداره، برم مسجد!!!!!!!!

خلاصه دوباره راه افتادم و ده دقیقه به سه، رسیدم. نرفتم مسجد. رفتم تو محل قدیمی مون. البته اونجا آپارتمانیه. ما و این همسایه مون توی یه آپارتمان بودیم. اونا طبقه اول و ما طبقه چهارم. البته ما وقتی از اونجا رفتیم شهران، بابام دلش نیومد خونه رو بفروشه. چون خیلی اون خونه رو دوست داشتیم. برای همین اجاره اش داد. هنوزم داریمش. وقتی رسیدم در آپارتمان، دیگه سیل اشکم نمیذاشت هیچ جا رو ببینم. به خصوص چون موقع رانندگی عینک میزنم، وقتی از چشمم درمیارم، تا چند دقیقه واضح نمی بینم. گریه هم میکردم، دیگه بدتر!!!!!گریه

بعدش رفتم مسجد. دخترش رو خیلی ساله که ندیده بودم. اینه که نشناختمش. یکربع ساعت گذشت و اینقدر جمعیت زیاد بود که عده زیادی سرپا وایساده بودند. البته مراسم در سالن پایین مسجد برگزار شد و جوراب عوض کردن من بیخودی بود! چون صندلی چیده بودند و همه هم با کفش بودند. (خیلی بهتره از روی زمین نشستن)  مامانم و مانی هم رسیدند و همسایه های قدیمی رو هم دیدم و دلم بدتر تنگ شد. بعد من و یکی از دوستام که از بچگی اونجا با هم بودیم و حالا اون دو تا بچه بزرگ داره، ترجیح دادیم بریم بیرون و جا رو واسه بقیه باز کنیم. حالا این دوستم اصرار داشت که حتما تند تند قرآن بخونیم و بریم. من گفتم: آخه این قرآن هول هولکی چه فایده ای داره؟!

خلاصه رفتیم و در مسجد یه پارک کوچیکی بود. نشستیم رو نیمکت های پارک و مانی هم مشغول بازی شد. بعد هم مراسم تموم شد و قرار شد مامان و بابام رو ببرم شهران و از اونجا هم برم انقلی. ولی خب چون ماشینمون زوجه، باید تا قبل از ساعت پنج، کد مخصوص کارت ورود به طرح رو می فرستادم. که اشتباه کردم و همونجا در مسجد نفرستادم. گفتم حالا میرسم شهران می فرستم! از من بعید بود که واسه همه چی اینقدر عجله دارم. خب اصلا همون ساعت دو و نیم که ماشین رو از مهدی گرفتم باید می فرستادم!

خلاصه تا ما رسیدیم شهران و تا من کارت رو پیدا کردم، ساعت چند دقیقه از پنج گذشت و برام پیام اومد که مجاز نیستید! این یعنی باید تا ساعت هفت، بیرون از طرح می موندم.

حالا اینجا رو داشته باشید. از لحظه ای که سوار ماشین شدیم، بابام گفت: چرا میخوای شب بری خونه تون؟ شب همینجا بمون. گفتم: آخه مهدی از اداره رفته خونه خودمون. بابام گفت: الان مامانت زنگ میزنه به مهدی که بیاد اینجا!!!!!!!!!!!!!

دوست مامانم هم باهامون بود. خونه اونم شهرانه و قرار بود اونم برسونیم. بعد مامانم بدون اینکه به من بگه، گوشی رو برداشت و به مهدی زنگید که عزیزم کجایی؟ اگه هنوز اداره ای، نرو خونه. بیا اینجا! اونم گفت: من الان خونه ام!

مامانم قطع کرد و به بابام گفت: رفته خونه! بعد رو کرد به من و گفت: خب، تو و مانی بمونید پیش ما، داداشت شب میره پیش مهدی!!!!!!!!!!!

یعنی از شدت خنده داشتم می مردم! آخه چرا باید من و بچه ام یه جا باشیم، بعد داداشم بره پیش مهدی. میدونید، پدر و مادرها وقتی سن شون میره بالا، یادشون میره که زن و شوهر باید پیش هم باشند. خانواده نباید از هم دور باشه. از نظر خودشون، محبت اینه که مثلا من ساعت طولانی رانندگی نکنم، شب بیام خونه بابام. شام نپزم و استراحت کنم و حالا مهدی هم خونه بمونه! فوقش داداشم شب بره پیشش!!!!!!!!!!!!

 


دیگه هیچی! بعدش هم مانی تو صندلیش خوابش برده بود. مامانم  اینا رو پیاده کردم و ساعت تازه پنج و ده دقیقه بود!!!!!! اونا گفتند بیایید بالا تا نزدیک هفت، بعدش راه بیفتید که ترسیدم اگه برم بالا، مانی دیگه راضی نشه بیاد پایین.

خلاصه اسم خدا رو آوردم و راه افتادم و یه کم بعد، مانی بیدار شد. تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که با مانی بریم گیشا و اونجا وقتمون رو بگذرونیم! این بود که تا برسیم گیشا، مانی هم بیدار شد و ازش پرسیدم: میخوای با هم بریم یه بستنی توپ بخوریم؟

گفت: بستنی توپ یعنی چی؟ من بستنی صورتی میخوام!!!!!!!!!! گفتم: توپ یعنی خیلی خوشمزه و خیلی عالی. گفت: نه، من بستنی صورتی میخوام! گفتم خیلی خب!

خلاصه در یه بستنی فروشی، دوبل وایسادم و دیدم نمیشه پیاده بشیم. از همون در ماشین، به آقای بستنی فروش (!) گفتم: بچه تو ماشینه. میشه لطف کنید به ما سرویس بدید؟ گفت: حتما! چی میخواهید؟ گفتم: یه ذرت مکزیکی کوچیک و یه کاسه بستنی میوه ای!!!!!!!!نیشخند

خلاصه واسه مون آورد و من دیگه خاموش کردم و رفتم نشستم صندلی عقب. البته اینکه گفتم دوبل وایسادم، چند تا ماشین دوبل وایساده بودند و من جلوی اونا بودم! بعد اومدم پیش مانی و اون بستنی خورد و منم ذرت مکزیکی! البته مانی یه اخلاق بد داره که خوراکی ها رو گاهی گنده گنده میذاره تو دهنش! بعد یه قلنبه بستنی رفت تو گلوش و اشکشو درآورد. گفتم: میخوای از اینا بهت بدم، با شک گفت: آره. منم یه قاشق ذرت مکزیکی دادم بهش و خوشش اومد و همه اش رو خورد!!!!!!!!!!!!!!!!خجالت

بعدش یه کم از بستنی ها که از سردیشون کم شده بود دادم خورد. در حالیکه داشتیم بخور بخور میکردیم، صدای یه آواز کافه ای شنیدم. اول فکر کردم داره از ماشین های پشت سری میاد. با خودم فکر کردم یعنی کی این آهنگ رو خونده؟ که دیدم یه آقای مسنی داره تو پیاده رو، با بلندگو میخونه:

تتق تق تق تتق تنبک چیو باش              ویولون زنه عینکو باش

برو تو خط این حسن کبابی                  اسمال آقا جون! سیبیلو نتابی!!!!!!!!!!!!!!

یه همچین شعری!!!!!! خنده ام گرفت. گفتم: چون من از این شعرهای رنگی خوشم میاد، خود به خود جذب شد!!!!!!!!!!! بعد با خودم فکر کردم خدا حتما خواسته من دیگه غصه نخورم و دست از گریه بکشم! بعد با خودم گفتم: راستی تو چرا دوبل وایسادی؟ یادت رفته که میتونی جاپارک جذب کنی؟!

بعد که خوردن تموم شد، یه نگاهی انداختم و دیدم عههههههه! یه کم جلوتر، یه ماشینی رفته و جا باز شده!!!!!!!!!!! خودم هم باورم نمیشد. منتها چون من جلوتر از بقیه ماشینهای دوبل بودم، من دیدم جاپارک رو. اینه که رفتم ماشین رو گذاشتم اونجا و به مانی گفتم: بیاد بریم یه کم بگردیم!!!!!!

اونم اومد و با هم پیاده تا کانال رفتیم و یه دوری هم اونجا زدیم. بازم بوت زرشکی ندیدم اونجا! خلاصه یه کیف هم واسه مامانم خریدم. بعد مانی بی وجدان گفت: بغلم کن! منم هی ده قدم ده قدم گولش میزدم که بلکه تا دم ماشین راه بیاد! خلاصه از کنار خیابون دو تا کارتون براش خریدم و دیگه مجبور شدم بغلش کنم و رسیدیم در ماشین و ساعت هفت دیگه راه افتادیم به طرف خونه. نیم ساعت تو راه بودیم؛ نیم ساعتی که همه اش یه متر یه متر جلو میرفتیم. دیگه زانوم داشت از درد می ترکید! بعدش هم مشکل دستشویی داشتم و چشمام دیگه تار میدید. دلم میخواست تو همون ترافیک برم بشینم تو یکی از جوبهای خیابون آزادی و خودمو خلاص کنم و فکر هیچ چیز دیگه ای هم نباشم. آبرو کیلو چند وقتی در شرف ترکیدنی!!!!!عینک

خلاصه رسیدیم خونه و در جاپارک همیشگی ماشین رو پارک کردم و زنگیدم به مهدی که بیاد مانی رو ببره تو! چون دیگه قادر به حرکت دادن پاهام نبودم. با دو دستم یه پامو بلند کردم و گذاشتم بیرون ماشین و اون یکی رو هم همینطور و مهدی اومد و گفت: چی شده؟ گفتم: دیگه فلج شدم از کلاژ و ترمز!!!!!!!! بعد رفتم تو و به فلاکت رفتم دستشویی و بعدش دراز کشیدم کف هال!

ساعت هشت بلند شدم یه کم استانبولی درست کردم و به مهدی گفتم: این استانبولی رو برای همکارت ببر! مطمئنم عاشقش میشه!

دیشب حال مهدی بهتر بود و یه کم باهام حرف زد. ولی من زیاد محلش نذاشتم. گفت: الکی دو سه روزه هی داری گریه و ناراحتی میکنی! گفتم: الکی یا واقعی من این دو سه روز ناراحت بودم. تو میخواستی منو دلداری بدی که من بفهمم ناراحتیم برات مهمه! گفت: خب ناراحت نباش! گفتم: دلداری ات داره کلافه ام میکنه! خیلی داری خودتو اذیت میکنی سر این دلداری دادن!!!!!!!!چشمک

خلاصه مهدی گفت شام نمیخوره و کلا از استانبولی هم بدش میاد. برای خودم و مانی که شام آوردم، یه کاسه سالاد هم برای مهدی آوردم. دیدم داره ته دیگهای استانبولی رو میخوره!!!!! به روش نیاوردم و حسابی ته دیگه خورد!!!!!!!!! بعد براش ریختم تو قابلمه چدنی کوچیکم و بهش تاکید کردم که مبادا قاشق بکشید تهش ها!!!!!!!

خلاصه وسایل امروز رو هم جمع کردم که با خودش ببره خونه بابام اینا. آخه از هفته پیش که من رفتم مهمونی خانمها، مهدی هم گفت: منم از این مهمونیها میخوام با پسرها! گفتم: خب برنامه اش رو بذار. بعد با داداشم اینا برای آخر همین هفته برنامه رو گذاشتند. حالا قراره امشب من برم خونه بابام اینا و داداش بزرگه و پسرخاله ام هم بیان خونه ما پیش مهدی! منم به این بهانه میتونم فردا رو به کارهای عقب افتاده ام برسم و اصلا شاید فردا صبح با مامانم یه سر بریم اکباتان. البته داداشم امروز بهم گفت: تو امشب بیا خونه خودتون. ما که کاری نداریم. ولی من گفتم: نه، میرم خونه مامان اینا! راستش از شما په پنهون میخوام تنها باشن و یکی دو روز پیش مهدی نباشم و نمیگم اگه نباشم قدرم رو میدونه. ولی اگه بمونم، باید شام امشب و ناهار فردا رو بپزم. منم نمیخوام بابت توهینی که بهم کرده، بهش ریوارد بدم. میرم که خودشون فکر غذاشون باشند!چشمک

شاید هم مجبور بشم فردا یه سر بیام اداره که در این صورت نمیخوام از حالا به مهدی بگم. چون جبهه میگیره. خودم در فکر تغییر شغل هستم. البته خیلی به سختی میتونم این کار رو بکنم. چون کاری که ساعت کاریش کمتر باشه، آخه کجاست؟ من دیگه نه ساله که اینجام و دیگه ریشه دارم اینجا. واقعا سخته. ولی یه جایی در نظرمه. ببینم خدا چی میخواد. باید خیلی بالا و پایین کنم! اصلا ببینم جور میشه اونجا؟

امروز داشتم با دوستم حرف میزدم. البته همکاریم ولی خب، از دوست هم نزدیکتر! این دوستم پارسال مادرش رفت به رحمت خدا. تو خونه دوتا خواهرند. که ا ین بزرگتره و میاد سر کار. ولی خواهرش کوچکتره و کار نمیکنه. این دوستم همیشه خودش غذا می پزه و خیلی هم جثه ریزی داره و بدتر از من، همیشه گردن و دست و پاش هم درد میکنه. امروز صبح میگفت: یه هفته است دیگه خواهرم غذا میپزه و من راحتم. بهش گفتم:

خواهر واقعا نعمته. من که ندارم. رفتم شوهر کردم و حالا از اداره که میرم خونه، باید بپزم و بشورم و غررررررررر هم بشنوم. کاشکی میشد آدم به جای اینکه شوهر کنه، خواهر کنه!!!!!!!

قهقهه

[ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ