چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام عزیزان و همراهان! صبح قشنگتون بخیر. قلب هی گفتند امروز سردترین روز پاییزه، من صبح که از خونه مادرشوهرم بیرون اومدم، فکرکردم الان با مجسمه یخی آدمها روبرو میشم. ولی خب، به نظرم سردتر از بقیه روزها نبود!!!چشمک

خب اگه بخوام از اتفاقات این دو سه روز بگم، مثنوی هفتاد من کاغذ میشه! از روز چهارشنبه بگم که قرار بود من ماشین رو از مهدی بگیرم و شب برم خونه بابام اینا. مهدی هم خودش بره خونه خودمون تو انقلی و پسرها برن اونجا و دوره مجردی داشته باشند. خلاصه ساعت چهار و نیم مهدی اومد در اداره و با هم تا سر مدرس رفتیم و اون پیاده شد. قبل از پیاده شدن گفت: از حالا دلم برای مانی تنگ شده! یعنی قراره امشب پیشش نخوابم؟ گفتم: برنامه ای بود که خودت گذاشتی!

خلاصه مهدی پیاده شد و تاکسی گرفت و رفت. منم اومدم سر مدرس و دیدم یه عالمه مسافر وایساده اند. دو تا خانم سوار کردم به قصد همت غرب! یکی شون سر جنت آباد پیاده شد و اون یکی هم تا اوایل شهران آوردم. یکی شون به زور میخواست کرایه بده! گفتم: به خدا کارم این نیست. البته برای خانمهایی که این کار رو میکنند احترام قائلم. ولی الان منم کارمندم مثل شما و دارم میرم خونه. سرد بود و ماشین نبود و گفتم سوارتون کنم! خلاصه قانع شد که کرایه نده و پیاده شد. منم اومدم خونه بابام اینا و اصلا پیش مانی، اسم مهدی رو نیاوردم که یه وقت هوایی نشه.

همسایه طبقه اول ساختمون مامان اینا، یه پیرزن و پیرمردی هستند که توی این یازده سالی که مامانم اینا اونجان، خیلی بهشون محبت دارند. یعنی غیر از اون اوایل که این آقا یه ذره با ما بد بود، بقیه ایام تا حالا بسیار با هم خوب بودیم. متاسفانه همون یازده سال پیش، خانمه در اثر یه حادثه تو سرش خون لخته می بنده و نصف شب سکته میکنه و قدرت تکلم و حس حرکتی شو از دست میده. فکر کنید تمام این سالها این مرد، از زنش نگهداری میکرد. دو دختر دارند. یکی از بچگی رفته آمریکا و اونجاست، و اون یکی هم سر کوچه مامانم اینا خونه داره. ولی خب، این مرد هرگز نمیذاشت کسی بهشون کمک کنه. خودش خانمش رو می برد دستشویی و حموم و غذا می پخت و شکر خدا هم از نظر مالی، مستطیع هستند و سالی یکبار هم میرفتند آمریکا تا گرین کارتشون باطل نشه! خانمه دیگه الان بعد از این چند سال، خودش رو یه کم میکشه ولی خب، قدرت تکلمش هرگز برنگشته و تعداد کمی کلمه رو می تونه بگه.

اکثر مواقع مامانم وقتی غذا درست میکرد، یه بشقاب میداد پایین. میگفت این پیرمرد، نشینه غذا درست کنه. خدایی اونا هم همیشه خیلی به ما محبت نداشتند. به خصوص اون زمانی که مهدی بیکار بود، این مرد بزرگ، به بهانه های مختلف به مانی کادو میداد. هر بار هم که از آمریکا می اومد واسه همه مون سوغاتی می آورد. وقتی یکی از ماها مریض میشدیم، جرات نداشتیم بهش بگیم. یه صندوق میوه می فرستاد بالا. اینجوری بگم که همسایه های خوبی بودیم برای هم.

هفته پیش حال آقاهه بد میشه و با پای خودش میره بیمارستان. روز چهارشنبه که رسیدم خونه بابام اینا، به مامانم گفتم بیا یه سر بریم پیش خانمش. خلاصه مانی موند پیش بابام و من و مامانم رفتیم پایین. بعد زنش دست و پا شکسته گفت: فردا همه مون بریم پاسارگاد! منظورش بیمارستان پاسارگاد بود که این آقا اونجا بستری بود. گفتم: حتما! فردا می برمت اونجا که شوهرت رو ببینی.

خلاصه اومدیم بالا و من اصلا از مهدی نپرسیدم که شام میخوان چه کار کنند.با خودم گفتم من مسوول شام و ناهار پختن دوره های اینا نیستم. بذار نباشم تا مهدی یه کم قدرم رو بدونه. خلاصه اون شب به بابام گفتم: یه فیلم آورده ام بیا ببینیم. گفت: مانی که نمیذاره از بس حرف میزنه.

راستش خودم هم دلم گرفته بود. دلم میخواست حالا که یه شب خونه بابام هستم، یه فیلمی ببینم ولی بابام حال فیلم دیدن نداشت. کلا آدم مقرراتیه و باید همه چی طبق قانون خودش باشه. منم حال نداشتم برم با کامپیوتر ببینم. اینه که بی خیالش شدم. شب قبل از خواب هم تلفنی با مهدی حرفیدم و حرفمون شد و اون یه جمله ای بهم گفت که خیلی بهم برخورد. گفت: تازگیها یاد گرفته ای که از کنار همه چی میگذری و همه چی برات ساده و بی اهمیته. بی عار و دیوار شده ای!!!!!!!!!!

یعنی تا بند استخوونم از این حرف سوخت. بهش گفتم: پس یعنی اگه من دارم با شرایط تو کنار میام و تو اون خونه خیلی قدیمی که هیچکدوم از خواهر و برادرهات حاضر نیستند توش زندگی کنند، زندگی میکنم و به خاطر ناراحتی تو هیچی نمیگم، بیعار و دیوارم؟!

دیگه بحث رو ادامه ندادم و قطع کردم ولی تا نصف شب خوابم نبرد. راستش خیلی دلم شکست! با خودم گفتم: پس اینکه من هیچی نمیگم، این فکر میکنه من عار و ننگ ندارم. پس یعنی باید عوض بشم و بیفتم به جونش؟ خب وقتی میدونم کاری از دستش برنمیاد، چرا باید الکی سرش غر بزنم؟ ولی انگار آدم باید باهاش بجنگه که بدونه وجود داره. آخه این دیگه چه مدلشه؟؟!!ناراحت

خلاصه با ناراحتی خوابم برد و صبح متاسفانه با صدای جیغ و شیون از خواب بیدار شدم و فهمیدم آقای همسایه به رحمت خدا رفته! به قول داداشم داریم سر  همه همسایه های قدیم و جدیدی رو میخوریم! توی هفته قبل، این دومین همسایه بود!!!!!! خلاصه خیلی گریه کردم چون خیلی دوستش داشتم و تقریبا هر بار می اومدم خونه بابام اینا، می دیدمش.

بعدش حالا فکر کنید واسه اون روز پنجشنبه، هزار و یک برنامه ریخته بودم. چند تاش کنسل شد. ولی به چند تای دیگه اش رسیدم. اینم بگم که از اولین ساعات صبح روز پنجشنبه، برف شدیدی شروع به باریدن کرد. مامانم که دیگه همه اش اونجا بود. خودم هم یه سر رفتم پایین و بعد چون کسی رو نداشتند، دامادشون دست تنها بود. خواست بره بنر تسلیت بگیره که من نذاشتم و گفتم: شما به برنامه مسجد و بیمارستان و تشییع برسید. من میرم این کار رو میکنم.

بعد پریدم تو ماشین و اول رفتم پلیس بعلاوه ده و درخواست کارت سوخت دادم. که آقا مهدی برای بار دوم گمش کرده! که شکر خدا سیستم قطع بود و فقط کپی ها رو مهر کرد که بعدا یه نفر ببره براشون. بعد برگشتم رفتم بنر تسلیت سفارش دادم و گفت: ساعت یازده بیا ببرش. همه اش هم داشتم گریه میکردم. یعنی گریه ای که تو این یه هفته کردم، اندازه جیره گریه یه سالم بود!!!!!!!!!!!!گریه

خلاصه تو این فاصله، رفتم جنت آباد و شلواری که برای مانی خریدم بودم رو عوض کردم و برگشتم بنر رو گرفتم و با مامانم بنر رو زدیم در خونه شون. برف هم همچنان در حال بارش بود.


بعد از ناهار، فکر کردم برگردم خونه مون. چون یه عالمه کار بود که باید انجام میدادم. حالا تلفنی به مهدی گفته بودم لباسهای خودش رو بندازه تو ماشین که خشک بشه و من بتونم وقتی برگشتم، یه سری دیگه لباس بندازم تو ماشین.

حالا فکر کنید اون همه بار و بندیل رو جمع کردم و بردم تو ماشین بذارم. مامانم هم کمک کرد و مانی و یه سری وسایل رو آورد. جلوی ماشین که رسیدیم، هر کاری کردم، ماشین باز نشد. یعنی دزدگیر عمل نکرد. حالا برف داشت مثل چی می اومد ها!!!! خلاصه زنگیدم به مهدی و گفت که با سوئیچ باز کنم در رو. این کار رو کردم و خواستم استارت بزنم که دیدم اصلا برق وارد ماشین نمیشه. فهمیدم اشکال از باطریه. داداشم هم پیش مهدی بود. آدرس یه باطریسازی تو خیابون کوهسار رو داد. خودم در نظر داشتم یه آژانس بگیرم و برم خود باطریساز و یه باطری نو بگیرم و بیارمش که بیاد نصب کنه و باطری کهنه رو ببره. که مهدی گفت بذار اول مطمئن بشی که باطری مشکل داره. بعد گفت: ببین شوهر خاله ات کجاست. اگه نتونست بیاد، بگو من الان آژانس میگیرم میام.

خلاصه زنگیدم به شوهرخاله ام که اکباتان مغازه داره. اونم تازه راه افتاده بود. بیچاره تا رسید، اومد در خونه مامانم اینا و هرچی گفتم اول برو ناهار بخور، قبول نکرد. خلاصه باطری رو باز کرد و بردیم باطریسازی و دویست و پونزده تومن ناقابل دادیم و باطری نو خریدیم. برگشتیم شوهرخاله ام نصبش کرد و ماشین روشن شد. دوباره خاموشش کردم و برگشتیم بالا که شوهرخاله ام ناهار بخوره. مانی هم تو این فاصله خوابیده بود. اینم بگم که وقتی ماشین روشن نشد، مانی مثل  ابر بهار گریه میکرد و میگفت: چرا روشن نمیشه؟ مثلا فکر میکرد ماشین مریض شده و واسه ماشین گریه میکرد!!!!!! خندهخلاصه وقتی هم اونهمه وسایل رو بردم بالا و منتظر شوهرخاله ام بودم، مانی به شدت گریه میکرد که چرا ماشین خراب شده؟! گفتم: چیزی نیست عزیزم. الان آقاهه میاد درستش میکنه. گریه اش بیشتر شد و گفت: آقا نیاد! شوهرخاله ات بیاد!قهقههمثلا فکر میکرد شوهرخاله ام با ماشین مهربونتره!!!!

خلاصه که وقتی مانی بیدار شد سوار شدیم و راه افتادیم به طرف خونه مون. رسیدیم خونه و گفتم مهدی بیاد بار و بندیل رو بیاره تو. داداشم و دو تا پسرخاله ام هم بودند. من هیچی به روی مهدی نیاوردم بابت حرف شب قبلش. و البته داشتم جریان فوت همسایه رو برای داداشم و مهدی تعریف میکردم و مثل ابر بهار هم گریه میکردم. و خب البته که مرگ حقه، ولی خب ما خیلی ازش خوبی دیده ایم و اینکه زن بیچاره اش، به امید اول خدا بود دوم این مرد. بابام دیروز میگفت: این مرد جاش وسط بهشته! به خاطر خدمتهایی که به زنش کرد. مامانم با چشم اشاره کرد و گفت: خودش ذات مردها رو میشناسه که از این کارها واسه زنهاشون نمی کنند. میدونه این مرد واقعا کار بزرگی کرده همه این سالها! چشمک

خلاصه از ساعت چهار و نیم که رسیدم خونه مون، رفتم تو آشپزخونه و واسه شام کباب جعفری درست کردم و چند پیمانه هم برنج سفید. بعد لباس مشکی ها رو انداختم تو ماشین و یه تغییر کوچیک تو دکور آشپزخونه دادم. اونم به خاطر استفاده از برق. چون یکی از پریزها از کار افتاده. برای همین، همه وسایل برقی رو یه جا جمع کردم که همه از یه سه راهی برق بگیرند. یه نگاه کردم و دیدم ساعت هشت و نیمه. یعنی چهار ساعت لاینقطع سرپا بودم!!!!!!! یه کم دراز کشیدم و بعدش رفتم حموم. بیرون اومدم و شام آوردم. بعدش شستم و جمع کردم و موهامو با سشوار خشک کردم و گرفتم خوابیدم. البته بیهوش شدم. خواب

پسرها هم دایم نشسته بودند با ایکس باکس بازی میکردند. و نکته جالب اینجا بود که داداشم از من دلخور بود که چرا برگشته ام خونه مون!!!!!!!!! تعجب گفت: مگه قرار نبود ما تنها باشیم و تو بمونی خونه مامان اینا؟ گفتم: خب من باید لباسها رو می انداختم تو ماشین و باید واسه شنبه شب غذا درست میکردم و هزار و یک کار دیگه. خلاصه نفهمیدم چرا میخواست من خونه خودم نباشم؟؟!! البته حدس میزنم نمیخواست درگیر شام و ناهار پختن واسه اونا بشم. چون اون دو وعده قبل رو هم حاضری خورده بودند!

مراسم خاکسپاری جمعه صبح بود که مامانم قانعم کرد که نیام. گفت: این هفته خیلی خسته شدی و بچه کوچیک هم داری. اولش خیلی مصمم بودم که برم. بعد نصف شب از خواب بیدار شدم و دیدم واقعا توان این یکی رو ندارم. نه به خاطر انجام کار. بلکه به خاطر فشاری که به اعصابم میاد و اینکه واقعا خیلی دوستش داشتم! بعد دیدم هفته بعد هم مهمون دارم و این هفته دیگه جونی برام نمی مونه. اینه که تصمیم گرفتم نرم. خلاصه صبح بیدار شدم چای و صبحونه برای داداشم درست کردم و راهی اش کردم. البته اونم دلخور بود همچنان!!!!!! اینم از اون عجایبه!متفکر

چون راستش رو بخواهید، نمیدونم چرا من دیگه خونه پدرم هم اونجوری که باید، احساس راحتی ندارم. البته خدا خونه همه پدرمادرها رو نگه داره. سایه اونا هم سر بچه هاشون باشه. اونجا خونه امیدمه که بچه مو میذارم و کاری داشته باشم، اونجا رفع و رجوع میشه. ولی واقعیت اینه که اونجوری هم آزادی عمل ندارم که بگم حالا هر وقت بخوام فیلم می بینم، یا هر غلطی که بخوام، میکنم!!!!! شاید توقع من زیادی باشه! و اینکه دلم نمیخواد زیاد بهشون زحمت بدم. همون مانی اونجاست، کافیه.

 القصه، من برگشته بودم خونه خودم که لااقل یه ذره احساس آرامش کنم. لااقل تو دلم پامو دراز کنم و بگم خوبه خونه خودم هستم. بعد به داداشم گفتم: ناهار برگرد اینجا. که گفت: نمیام. میرم خونه خودمون. کار دارم. گفتم: زشته قهر نکن. آخه چرا دلخوری؟ بیشتر دوست داشت مامانم اینا هم واسه ناهار بیان خونه ما. که اونا قبول نکردند. خلاصه ما که نفهمیدیم چش بود!

هیچی دیگه. کم کم پاشدم ناهار درست کردم. مواد لوبیاپلو رو که شب قبل آماده کرده بودم. برنج صاف کردم و ریختم لابلای برنج. دو تکه مرغ هم داشتم که زرشک پلو هم درست کردم. البته نمیدونستم واسه ناهار کی هست و کی نیست. اگه لوبیاپلو بیشتر بود که درست نمیکردم. به هر حال طرفهای ظهر به داداشم زنگیدم و گفتم ما دیرتر ناهار میخوریم. بیا! اونم اومد و چند کیلو انار هم خریده بود!!!!!!!!

خلاصه نشستند به ناهار و بازی و بعد دمنوش درست کردم واسه همه به جز مهدی! بعد از دمنوش، رفتند و همه خوشحال بودند از اینکه این دو سه روز بهشون خوش گذشته بود. خدا رو شکر. بعد مهدی رفت تو اتاق خوابید و منم روی کاناپه توی هال. مانی هم داشت کارتون میدید. پنج دقیقه گذشته بود و چشمم تازه گرم شده بود که تلفن زنگید. دوباره خوابم برد و ده دقیقه بعد دوباره تلفن زنگید. دوستم بود که میخواست قرار یه ناهار وسط هفته رو بذاره!!!!!!! دیگه دیدم وقت خواب نیست. یعنی مجالش نیست!

مهدی هم بیدار شد و رفت حموم. دیگه از شب قبلش که اونجوری بهم گفت، با هم حرف نزده بودیم در این مورد! داشت مانتومو اتو میکرد که بازم حرف افتاد و بهش گفتم که ازش ناراحتم بابت حرفی که زده. بعد گفتم: اگه من دارم با این خونه و شرایطت راه میام، تو باید بهم بگی دیوار بیعار؟! گفت: من تو رابطه مون گفتم! گفتم: تو رابطه مون هم، تقصیر من چیه؟ ماهی یه بار تو میای سراغ من، اونوقت من دیوارم؟ گفت: میخوای دعوا کنی بگو. گفتم: اینو بهت گفتم که بدونی حالیمه و اینقدر خر نیستم که نفهمم داری تقصیرخودتو می اندازی گردن من.

خلاصه راه افتادیم و تو ماشین هم من باهاش حرف نزدم. یکم رفتیم و خودش حرف زد و دیگه حرف زدیم. حرفهای معمولی. بعد خونه باباش اینا، دیگه خیلی بهم احترام گذاشت و جلوی اونا بهم محبت کرد و یه خواب تعریف کرد براشون که همه گفتند: تعبیرش ثروته. بعد منو بغل کرد و گفت: وقتشه که کنار هم، از این ثروتی که قراره بهمون برسه استفاده کنیم. گفتم: حالا من چرا باشم؟ نباشم که تو راحت تری! محکمتر بغلم کرد و گفت: بعد از اینهمه سال سختی، تو باید کنارم باشی و با هم کیفشو ببریم.

مهدی قبل از خواب واسه مانی قصه تعریف میکرد. داستان یه دسته دلفین سفید که توی دریا زندگی می کردند. مانی بلند شد نشست و گفت: اون دلفین سیاهه مال منه. اسمش هم «سیاه پوله»! من و مهدی زدیم زیر خنده. آخه این بچه  اسم سیاه پول رو از کجا آورده؟؟!!خنده

آخر شب مانی خواست بره دستشویی، که مهدی بردش و بعد مانی گاهی شبها وقتی میخواد بخوابه، هی خودشو میکوبه به من و هی روی بدن من می غلته و هی دستمو می بوسه، تا خوابش ببره. بعد دیشب بازم مانی داشت این کارها رو میکرد که مهدی تکونش داد و گفت: مامانتو اذیت نکن! گفتم: چه کار میکنی؟ عادتشه! بعد خودش فهمید کارش بد بوده! مانی رو ناز کرد و بوسید و دیگه هیچی نگفت.

این هفته قبل، خیلی بهمون فشار اومد. حالا خودم برنامه کاریم رو روی این گذاشته ام که ساعت شش دیگه بیام بیرون. (البته روزهای عادی چهار رو ربع میام بیرون. منظورم روزهای شنبه و یکشنبه است که شیفتمه!) اینجوری بهتره. زودتر میرسم. چند بار هم غیرمستقیم جلوی مهدی گفته ام که: اگه مجبور نبودم نمی موندم اداره. ولی خب، دارم یه کاری میکنم که ساعت کاریم کمتر بشه! چون غیرمستقیم میگفتم، میدونم تاثیرش روی مهدی بیشتره. یعنی می فهمه که منم دلم با اداره نیست. والا منم زنم و دوست دارم و بلدم زمان بیشتر رو به خوشی پیش خانواده ام باشم! دیشب هم به مهدی گفتم: تو فردا ساعت شش در اداره باش که من بگم اومده اند دنبالم و دیگه بیشتر نمونم!!!!!چشمک

 همه اش فکر میکنم رابطه مون بهتر میشه. امروز صبح هم وقتی خواستم بیام، قبل از اینکه بیام بیرون، دوباره برگشتم پیش مهدی و سرش رو ناز کردم. دستمو گرفت و بوسید!

میدونم خودش هم میخواد رابطه بهتر بشه! پناه بر خدا!قلب

غمهای هفته قبل، تو همون هفته جا مونده. امروز شنبه است و یک روز جدید. میشه امروز رو دوباره ساخت و از لحظه به لحظه اش استفاده کرد. من میگم همین الان برای شادتر کردن امروز برنامه بذاریم! من که تو ذهنم خیلی کارها دارم که بکنم!قلببغل

[ شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ