چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااااااااااام به روی ماه همه تون! صبح سرد آذری تون بخیر!قلببغل بعد از این چند روز که همه اش غم و ناراحتی بود، امروز واقعا حالم خوبه. صبح که سوار تاکسی شدم که بیام سر ایستگاه خطی انقلاب ـ سیدخندان، دیدم کوه جلومه. آسمون هم آبیه. احساس کردم همه غمها از دلم بیرون رفته. آسمون دل منم آبی شده. خدا رو هزار مرتبه شکر. برای شماها هم بهترین ها رو میخوام. اصلا میدونید چیه! امروز، همین امروز قراره برای هر کدوممون یه اتفاق خوب بیفته. یه خبری که همه خوشحال بشیم و دلمون گرم بشه. منتظرش باشید که داره میاد اون خبر خوبه!هوراهوراهورا

قبل از اینکه سوار تاکسی بشم، از تافتونی خیابون کارگر، طبق روال همیشه، شش تا تافتون خریدم. که البته همیشه یکیش رو میدم به نگهبان های شرکت. بقیه رو هم میارم بالا. هرچقدر که بچه ها صبحونه خوردند، نوش جونشون. بقیه رو دوستم میبره خونه. اصلا صبحی که با بوی نون شروع میشه، مگه میشه توش شادی نباشه؟! نون یعنی زندگی. خب خودم عاشق نون و پنیرم. ولی خب فعلا منعم و توفیق اجباری باعث شده که نون و خرما بخورم.

داداشم از بازار خرمای شهددار آورده واسم. هر هفته یه ظرف کوچیک پر میکنم و میارم اداره. صبح ها نون و خرما میخورم و گاهی هم با شیر یا چای وسط روز یکی دو تا خرما هم میزنم! خب هوا سرده و مواد قندی بیشتری باید به بدنمون برسونیم!خوشمزه

دیروز تا شش و بیست دقیقه اداره بودم. قبلش به مهدی گفته بودم ساعت شش در اداره باشه. ولی خب، از اداره دیر رفته بود خونه مامانش دنبال مانی و اینه که ساعت شش و بیست دقیقه اومد دنبالم و گفت که از هفته دیگه نمیاد دنبالم و زودتر میره دنبال مانی و اونا میرن خونه، منم خودم بیام. منم گفتم: بهتر. مانی دیگه اینهمه ساعت تو ترافیک نمی مونه.

راستش این خونه ای که ما هستیم، خب میدونید که قدیمیه. همون هفت سال پیش ما یه آبگرمکن براش خریدیدم که این سالها کارمون رو راه می انداخت. یکی دو ماه اخیر دیگه خوب کار نمیکرد. یعنی آب یکسره سرد بود. نهایت ولرم! اینه که مانی رو اینجا نمی بردیم حموم. تا دیروز فکر میکردیم مال فشار آبه که کم شده. البته به نظر خودمون فشار آب مثل سابق بود. ولی خب، یه نظری باید می دادیم دیگه!!!!!!نیشخند اینم بگم که به نظرم یکی از خوشمزه ترین آبهای دنیا (!) آب خیابون انقلابه!!!!! اولا همیشه سرد و تگریه، دوم اینکه به نظرم خوشمزه است! (احتمالا به خاطر عادته!) یعنی من وقتی دارم تو آشپزخونه کار میکنم، هر چند دقیقه یکبار دستمو میگیرم زیر شیر آب و دل سییییییییییییییر آب میخورم! آی می چسبه...... آی می چسبه!!!!!!

خلاصه اینکه دیروز یه آقایی  اومد آبگرمکن رو نگاهی بندازه. گفت دعا کنید رادیاتش سوراخ نشده باشه. ما هم گفتیم اگه شده باشه، چطور میشه؟ اونم گفت: اینطور میشه و اونطور میشه!!!!!!!!!نیشخند

بعد بازش کرد و برد در مغازه که بشورتش. تو این فاصله هم من سیب زمینی پخته رو از یخچال درآوردم و رنده کردم و پیاز رو انداختم تو غذاساز و گوشت چرخ کرده رو هم انداختم تو ماکروفر. بعد با آرد و افزودنیهای مجاز چنگ زدم که دیدم نه بابا، این دست دیگه دست نمیشه! حالا قصه دستم رو هم میگم.

خلاصه قبل از درست کردن کتلت، کاهو و گوجه شستم و دیدم عه! خیار نداریم که! تازه پیاز هم دیگه تموم شد همون دیشب! گفتم حالا میشه امشب رو راه انداخت. خلاصه یه کاسه سالاد هم داشتیم تو یخچال! اونو آوردم و روش کاهو و گوجه ریختم و شد یه کاسه سالاد واسه شام آقا مهدی! یه کم هم سس مرغ داشتم. اونم ریختم تو زودپز برقی و سیب زمینی نگینی کردم و ریختم توش و روشنش کردم و رفتم پی کارم.

خلاصه کتلتها رو سرخ میکردم که آقا تعمیرکاره برگشت. گفت شکر خدا رادیاتورش سوراخ نشده بوده ولی اندازه همه دوده های عالم، توش جرم گرفته بوده! دیگه فکر کنید این همه سال! بعد همچنان که داشتم کتلت رو سرخ میکردم و آقاهه هم داشت آبگرمکن رو سرهم میکرد، گفت که اگه شد، شیلنگ گازش رو هم عوض کنید. منم گفتم: خودتون ندارید؟ گفت: نه. گفتم: یه وقت نترکه! آخه میدونید این خونه قدیمیه. البته همه خونه های این اطراف قدیمیه. اگه یه خونه بترکه، تا میدون انقلاب، عین دومینو همه منفجر میشه!!!!!!!

مهدی و آقاهه زدند زیر خنده! خلاصه سر و تهش با شصت و پنج هزار تومن هم اومد!


راستش این ماه که من و مهدی تصمیم گرفتیم خرجها رو بنویسیم، کار دیگه داره بیخ پیدا میکنه. یعنی فکر کنید بیمه بدنه و ثالث ماشین و خریدهای کلی مثل برنج و روغن و شوینده ها و تعویض روغن ماشین و تعمیر آبگرمکن و باطری ماشین و ............

خلاصه ممکنه همین روزها بیایید ببینید عکس سردر اینجا یه کاسه است که نیازمند یاری سبز شماست!!!!!!!!!قهقهه

عاقو دیشب ما بعد از شام، مشغول جمع کردن و شستن شدیم و کاهو ها رو که داشتم میریختم تو کیسه که بذارم تو یخچال، از ماهواره صدای آهنگ شاد می اومد. منم زیر کفگیری رو برداشته بودم و مثلا داشتم آهنگ میخوندم. بعد که کارم تموم شد، رفتم تو هال و آهنگ همچنان ادامه داشت. دیدم دسته برس مهدی افتاده کف هال و برش داشتم و رفتم جلوی مهدی و شروع کردم به خوندن. اونم سرش تو لپ تاپ بود. بعد آهنگ تند شد و منم هی بالا و پایین می پریدم و انگار داشتم کنسرت میدادم! هی میگفتم:

اوری بادی کم آن (Every Body!!!! Come on درسته دیگه؟!) ................ بعد خطاب به جمعیت خیالی میگفتم: همه تونو دوست دارم!

بعد بالا و پایین می پریدم!!!!!!!! مانی هم اومد دید من دارم می رقصم، اونم جوگیر شد و شروع کرد به رقصیدن و دویدن!!!!!! مهدی خنده اش گرفته بود. ولی گفت: خدا شفات بده!!!!!!قلبخنده

گفتم: میدونی! اگه من خواننده بودم، تو وقتی می اومدی کنسرتم، با لپ تاپت می نشستی یه گوشه و خبرها رو چک میکردی!

گفت: اگه تو خواننده بودی، من عمرا نمی اومدم کنسرتت!!!!!!!!!!!! البته اگه زنم بودی که می اومدم. ولی اگه همینجوری فقط خواننده بودی، نمی اومدم!!!!!! گفتم: خب تو از کجا میدونی؟! شاید تو از آهنگهای من خوشت می اومد؟ گفت: عمرا!!!!!!!!!!!!!!

قهقههقهقههقهقهه

خلاصه که وقتی داشتم یه سری خرده ریز رو میشستم و آب حسابی گرم بود، با خودم فکر کردم خوشبختی شاید داشتن آب گرم باشه!!!!! آدم خیالش راحت میشه و حس خوبی بهش دست میده! کلا به نظر من خوشبختی همه چیزهای ریز و کوچیکه که میتونه شادش کنه! حالا یکیش داشتن آب گرمه!!!!!!!!!!خجالت

عارضم خدمتتون که از سه هفته قبل، ما به این آقا گفته ایم که اگه در نظر داری عمه گرامتون رو هم برای تولد مانی دعوت کنید، زودتر بجنبید که وقت نگذره. هی نگفت و هی گفت: بعدا میگم!!!! و حالا فکر کنم و الان حال ندارم و بعدا فکر میکنم و ....... خلاصه من فکر نکنم برای دعوت ظ.ر.ی.ف هم به مذاکرات اخیر، اینقدر رایزنی شده بود!

خلاصه دیشب که داشتیم برنامه پنجشنبه رو میریختیم، گفت: عمه رو دعوت نکردی؟؟؟

من:خنثی

من:عصبانی

من: فریاد دلخراش از ته دل!!!!!!!!!!

من: الان با پاشنه، یکی میزنم خودتو لپ تاپت رو پرت میکنم بچسبید به سقف!!!!!!!!!!!! سه هفته است داری استخاره میکنی! خب زودتر لب می ترکوندی دیگه! دیشب مامانت از من پرسید غیر از ما کس دیگه ای هم هست یا نه؟ برای لباس پوشیدنش میخواست بدونه. منم گفتم: خیر. حالا خودت دست مبارکت رو تکون بده و به مامانت بزنگ که عمه ات اینا هم پنجشنبه هستند. شاید بخواد یه لباس دیگه ای بپوشه! خلاصه نزنگید و گفت فردا میزنگم. منم دیگه ولش کردم هر وقت که خواست بزنگه!

دکتر شرکت دیروز اومده بود. منم یه مدته آرنج دست راستم خیلی درد میکنه. به طوری که دایم باید دستهامو حرکت بده. مثلا تصور کنید وقتی پشت فرمونم، زمانی که پشت ترافیکم، دوتا دستهامو میبرم سمت راست و می چرخونم. بعد تا جایی که بشه رو به جلو و رو به بالا حرکت میدم. کسی ندونه فکر میکنه دارم میرقصم. ولی واقعیتش اینه که دارم تکونش میدم که یه کم درد ازش بریزه!!!!!

ریزه ریزه درد بریزه!!!!!!!!!قهقهه آشتی هی قر بریزه!!!!!!!هورا

خلاصه دیروز دکتر گفت: من بعید میدونم از مفاصلت باشه. برو پیش فوق تخصص دست، من احتمال میدم عصبت درگیر شده باشه. که اونم در بعضی مواقع با عمل خوب میشه!!

عمل؟؟؟؟ عمرا اگه من به عمل تن بدم! کی میخواد کارهامو بکنه؟ اصلا کی میخواد هر روز بیاد پست بذاره؟ تصورش رو هم نمیکنم. چون قراره با یه دکتر رفتن ساده خوب بشه. حالا دنبال یه متخصص دست میگردم! از امروز صبح هم سرعت تایپم رو کم کرده ام. آخه این اواخر سرعتم خیلی زیاد شده بود و گاهی کلمات از زیر دستم در میرفتند! الان آروم تایپ میکنم که همیشه تایپ کنم!!!!!!!!!نیشخند

یه چیزی: مهدی دیشب کشف کرد که منظور مانی، از «سیاه پول» چی بوده! منظورش «سیاه پوست» بوده!!!!!!!!!!!قهقههقهقههقهقهه

[ یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ