چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. به اون قلبهای مهربونتون. که ندیده و نشناخته اینقدر بهم انرژی میدید و برام دعا میکنید!قلب صبح قشنگتون بخیر و شادی!بغل

امروز طبق روال دوشنبه ها، چون از خونه بابام اینا میام، زود رسیدم. حوالی هفت و ده دقیقه کارت کشیدم. ولی تا همین چند دقیقه پیش داشتم تریک تریک می لرزیدم. حالا اونم قصه ای داره که میگم براتون.

دیروز یکربع به چهار بود که مامانم زنگید که مانی میگه مریضم! گوشی رو گرفتم و دیدم ناله میکنه:

مامان! دلم درد میکنه! مریضم!!!!!!!ناراحت اول خدا رو شکر کردم که لااقل دردشو میگه، بعدش دلداریش دادم. بعد مامانم گوشی رو گرفت و گفت که آبریزش داره. منم زنگیدم به مهدی و شرح حال رو گفتم. بعد گفتم که دواهاش تو کیف باب اسفنجیش بوده و دم دسته. فقط سر راه سیتریزین بخر که سری قبل تموم شده بود. اونم گفت که زودتر میره خونه بابام اینا پیش مانی.

بعد از یک ربع مامانم زنگید که: مانی دل دردش خوب شده. ولی همچنان آبریزش داره. البته خب میدونید دیگه. بچه ها تو این سن، خیلی چیزها رو تشخیص نمیدن. مثلا ممکنه دل دردشون ناشی از باد شکم باشه! (گلاب به روتون!) که ظاهرا از همون بوده و خلاص شده!خجالت

بعد منم برای اینکه مهدی رو از نگرانی دربیارم، زنگیدم بهش و گفتم: زیاد نگران نباش. ظاهرا علائم بیماریش همون آبریزشه. چون دل دردش خوب شده!!!!!!!!!

یه دفعه طوفان شد!!!!!! در و پنجره اداره از شدت فریادهای مهدی که پشت گوشی می کشید، به لرزه افتاد. به طوری که من صدای گوشی رو پایین آورده بودم که اگه کسی از جلوی میزم رد شد، وحشت نکنه!!!!!!

شروع کرد هرچی از دهنش دراومد بهم گفت!!!!!!!! که یعنی چی؟! تا مامانت زنگ میزنه و میگه مریضه، فوری به من خبر میدی و حالا میگی حالش خوبه و مسخره کردی و اصلا تو چرا میری سر کار!!!!!!!!!!! الان میام اون شرکت فلان فلان شده رو خراب میکنم رو سرت و همه شونم می کشم!!!!!!!!!! (حتما تو هم این کاره ای!!!!!!!!!!!) و خلاصه هرچی که خواست گفت. منم فقط داشتم گوش میکردم. گفتم بذار تخلیه بشه. از اوووووووون تخلیه ها که آگهی هاشون رو همیشه لای در خونه هامون می بینیم!!!!!!!چشمک

بعد قطع کرد. این رفتارش برام  عادی بود. عادی یعنی، از این چشمه ها همیشه ازش می بینم. بعد با خودم فکر کردم که آیا از این رفتارش خسته ام؟ دیدم نه!!!!!!! خسته نیستم. یه حسی دارم که دیگه نمیدونم چیه. بحث خستگی نیست. من حتی نبریده ام. شاید دیگه پوستم کلفت شده از بس با مردی زندگی کرده ام که تمام زندگی داره غر میزنه و سرزنش میکنه و دعوا میکنه. خب طفلی آدم ضعیفیه. طاقت زندگی نداره. همه چی زود از پا درش میاره. ولی من حتی خسته نمیشم!!!!

و این اصلا علامت خوبی نیست. مثل بعضی از مریضی ها که وقتی مریض دیگه دردی حس نمیکنه، دکترها تشخصی میدن که خطرناکه و کار به جاهای باریک کشیده شده.

فقط از ذهنم گذشت که الان مهدی میخواد بره آب پرتقال بخره که دواهای مانی رو بریزیم توش و مامانم گفت: آب پرتقال نخره که دل دردش بدتر نشه. دو دل بودم بزنگم بهش یا نه. نه حس عصبانی داشتم نه خشم. فقط همه وجودم غم بود. بهش زنگیدم و گفتم: آب پرتقال نخر. شیرکاکائو بخر! بعد قطع کردم.

اولش به خودم گفتم: ببین داری کنترل گری میکنی. به تو چه که چی میخره؟ فوقش آب پرتقال میخره و مامانت میگه چرا خریدی؟ بعد حتما مهدی درشت جوابشو میده. خب مامانم گناه داره. بار بچه ام به دوششه و دلسوزی میکنه، اونوقت مهدی خیلی وقتها جوابشو با بی اغماضی میده. ترجیح دادم کنترلگر باشم تا اینکه مهدی بخواد تو روی مامانم بد حرف بزنه.

تلفن رو که قطع کردم، تو لیست دیدم امروز یکی دیگه از همکارهام هم هست. حالا ساعت حوالی چهار و نیم بود. بهش زنگیدم ببینم امروز رو می مونه که من برم یا نه. که گفت: درسته اسم من تو لیسته. ولی اگه قرار باشه بمونم، فلان واحد باید ساعت دو و سه بهم بگه. نه الان!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینم از کرم مدیریت جدیده که میگه نیروی جدید، توان و طاقتشون کمه!!!!!!!!!! ولی ما قدیمی ها باید مثل خر، پوست کلفت باشیم!!!!!!!!!!!

منم دیگه ادامه ندادم. رئیس خودم که قرار بود نیاد. البته دوتاشون بودند ولی اصل کاری نبود. اون یکی رئیس اون یکی واحد اومد و رفتم پیشش. دیگه ساعت پنج و ده دقیقه بود. بهش گفتم مانی مریضه و میخوام برم! منتها از حالا باید آژانس رزرو کنم. کی برم؟ اونم نشسته بود توی اتاق منابع انسانی. بعد حرف افتاد و بهش گفتم که شوهرم خیلی غر میزنه و از پس بچه برنمیاد و دیگه مغزمو سوراخ کرده از بس غر میزنه. اونم گفت: تا شش بمون بعد برو!!!!!!!!!!!!!تعجب

یعنی میخواستم چنگ بذارم دور گلوش و خفه اش کنم! خب همینجوری شش میخواستم برم. یه ساعت روضه چی برات میخوندم مرتیکه؟کلافه

و قصه اونجا غم انگیز بود که تا ساعت شش و ده دقیقه که آژانس بیاد، این آقا کاری با من نداشت!!!!!!!!!!!! هییییییییییییییچ کاری!!!!!!!!!! منم فحش عالم رو نثارش میکردم  البته تو دلم!!!!! که جز اعصاب خردی چیز دیگه ای برام نداشت.


این وسط هر یکربع یکبار میزنگیدم به مامانم که حال مانی رو بپرسم. گفت شکر خدا خوبه و داره بازی میکنه ولی عطسه و آبریزشش به راهه. بعد مامانم گفت: ببین آشتی! حالش خوبه. بیخود اعصابتو خرد نکن! (من پیشش ناراحتی نکردم. از لحن صدام، نگرانی ام رو تشخصی داد!) مانی پیش منه و خیالت راحت باشه! خب اونم مادره. میدونه من الان مجبورم بمونم و راه گریزی نیست. پس بهتره خیالمو راحت کنه که حرص نخورم!!!!!!!!

با خودم فکر کردم یعنی چی میشد مهدی یه ذره همراهم بود، یه ذره باهام همکاری و همدردی میکرد. یکبار در زندگی مشترکمون دلداریم میداد. هرچی هم فکر کردم، یادم نیومد یه بار دلداریم داده باشه! با خودم گفتم اگه یه روزی پدر و مادرم بمیرند، نباید ازش انتظار دلداری داشته باشم چون ازش برنمیاد.

گوشی رو برداشتم و زنگیدم به یکی از همکاران قدیمی که از اداره مون رفته. پیشش درد دل کردم و بهش گفتم که ساعت کار اینجا دیگه داره روانیم میکنه و تمومی نداره و هرچی هم که هستی، رئیس هات تا ده و یازده می مونند و در نتیجه فرداش طلبکارند که تو زود رفته ای و دیگه تحمل این وضع برام خیلی سخته. من دست کسی رو می بوسم که یه جا یه کار با ساعت کار کمتر برام جور کنه. اونوقته که میام بیرون. اونم گفت: اتفاقا یه جا هست که به خودم قول داره و تقریبا میشه گفت دولتی یا نیمه دولتیه. خودم در نظر داشته ام که اگه اونجا پام سفت شد، ازت خواهش کنم که بیای!!!!!! چون کار کردنت رو دیده ام که از جون و دل کار میکنی!!!!!!!!!!! بعد کلی دلداریم داد و منم آرومتر شدم. ولی خب، یه زخمی تو دلم بود که با دست روشو گرفته بودم که خونریزی نکنه. وگرنه زخمه سر جاش بود.

بعدش به مهدی اس دادم که: صحبت کرده ام. اردیبهشت استعفا میدم.

اونم نوشت: آفرین! چقدر زود!!!!!!! در ضمن بیخود کرده اند. باید  اخراجت کنند که بتونی بیمه بیکاری بگیری!!!!!!!

اینو تا اینجا داشته باشید که بعدا براتون بگم.

خلاصه واسه ساعت شش ماشین گرفتم و قبل از اینکه ماشین بیاد، رفتم داروخونه و قطره منتول هم خریدم واسه مانی. وقتی بینی اش گرفته میشه، بهتره از این قطره روی لباس و بالش بچه بریزیم. باعث باز شدن مجاری تنفسی میشه. خلاصه برگشتم شرکت و اینقدر فکرم درگیر بود که نماز خوندم!!!!!! در حالیکه یک ساعت قبلش، متوجه شدم که تا چند روز نباید بخونم!!!!!!!!!!!

خلاصه ماشین اومد و سوار شدم و یه ترافیک طخمی بود که با خودم فکر کردم زودتر از ده شب نمیرسم! بعد حس کردم کم کم دارم دچار آبریزش میشم و سردم بود! راننده هم شکر خدا دنبال هم صحبت نمی گشت و فقط آهنگ گذاشته بود. منم گوشیم رو درآوردم و هت ست گذاشتم و با خودم گفتم بذار یه کم آهنگ شاد گوش بدم. الان ناراحتم، بخوام آهنگ غمگین هم بشنوم، جنازه ام میرسه خونه بابام!!!!!!!!!نیشخند

شاید درصد کمی از شما این آهنگ ستار رو شنیده باشید. آهنگ دختر کدخدا که من دهه شصت شنیدمش! واسم نوستالوژیه. اونو چند بار گوش کردم و یه کم روحیه ام بهتر شد.

بعد فکرم باز شد و تونستم یه کم بهتر فکر کنم. دیدم وقتی مهدی اسم بیمه بیکاری رو میاره، این یعنی به پول من تو خونه نیاز هست. که خب احتیاج به تدبیر مهدی نداره! خودم دارم می بینم که یه دفعه نمیتونم از کار دست بکشم. پس خوب شد که از الان اسم اردیبهشت رو آوردم. تو ذهن خودم هم جا می افته که من باید این شغل رو عوض کنم. هرگز هم اینجوری نیست که برم صاف بشینم تو خونه.

هرچی هم که بهم بگید، من اینو میگم که: من به هیچ مردی اطمینان ندارم که بتونه زندگی منو بچرخونه. مرد زندگی من مهدیه که اونم شغل ثابتی نداره. یعنی امنیت شغلی نیست. بنابراین بهش اطمینان ندارم. کار ثابت هم داشه باشه، من زنی نیستم که تو خونه بمونم و چشمم به دستش باشه. من دیگه عادت کرده ام حقوق داشته باشم. خودتون می بینید که همه اش رو توی خونه خرج میکنم. ولی اگه کسی بیاد بهم بگه که مثلا صد تومن بده، بدون اینکه مهدی بفهمه، بهش قرض میدم. نمیخوام آبروی اون طرف، پیش شوهرم بره. و از طرفی، اصلا دیگه اونجوری نیستم که بخوام نرم سر کار و بخوام از مهدی بابت پول قرض دادن اجازه بگیرم. یا حتی واسه پول خرج کردن.

دیشب توی راه تا برسم، به همه اینا فکر کردم. دیدم خونه نمی مونم. کارمو عوض میکنم. اون همکار قدیمی گفت: به داداشم میسپرم اگه شرکتی بود، شما رو در نظر داشته باشه که بهش گفتم: اگه بخوام تو شرکت خصوصی کار کنم، که همین جا هست. دیگه دوست دارم یه ارگان لااقل نیمه دولتی باشه که پروژه ای هم نباشه. بعد از دیشب تا حالا هی دارم جذب میکنم که من یه کار تو ارگان دولتی میخوام که ساعت کارش تا ساعت سه باشه و نزدیک خونه ام هم باشه. و میدونم که میشه!!!!!!!!!!!!!قلببغل

خلاصه رسیدم خونه و دیدم مانی شکر خدا داره بازی میکنه ولی آبریزش داشت. خلاصه حوالی ساعت ده مانی گرفت خوابید ولی چه خوابی؟ دو ساعت بعد بیدار شد و از گرفتگی بینی گریه میکرد چون نمی تونست نفس بکشه. اینجوری براتون بگم که دیشب در مجموع سه چهار ساعت بیشتر نخوابیدم. هی من و مهدی بیدار میشدیم و پشتش رو می مالیدیم.

بعد خواستم بذارمش روی پام، که مهدی نذاشت و گفت: من میذارم. بعد دوباره یه حرکت زشت کرد و توهین کرد بهم. حالا فکر کنید اتاق تاریکه! بچه هم روی پاشه. در اتاق رو هم بسته بودم که بقیه بیدار نشن! بعد بهش گفتم: واقعا تو چرا بلد نیستی مثل آدم حرف بزنی؟ این چه طرز رفتاره؟ یه ذره رو رفتار و حرفهات فکر کن.

بعدش هم مانی هر نیم ساعت بیدار میشد و کلافه بود. یا هی می نشست تو رختخواب و می اومد سرشو میذاشت رو شکم یا دست من و دستمو می بوسید!!!!!قلب

ساعت 05:50 که موبایلم بیدارم کرد، مهدی هم بیدار شد و گفت: بنده خدا! اصلا مگه خوابیدی تو؟

جوابشو ندادم. پاشدم حاضر شدم. معمولا این فصل، یه مانتو میذارم تو اداره و با پالتو تردد میکنم. هر چند روز یکبار هم مانتو رو می برم خونه و میشورم. صبح هم پالتو رو پوشیدم و یه ارایش خیلی ملایم کردم. چون عصر قراره بریم مسجد همون همسایه مون. آقا مهربونه. از پله ها که پایین می اومدم، دیدم اعلامیه شو زده اند در خونه شون. رفتم صورتمو چسبوندم رو عکسش و بهش گفتم: از تو فقط خوبیهات موند. منم میخوام مثل تو باشم. فقط ازم خوبی بمونه.

بعد تو اون سیاهی شب، (چون هنوز هوا تاریک بود) راه افتادم و با خودم فکر کردم وقتی تازه دانشگاه قبول شده بودم، وقتی همین ساعت واسه کلاسهای هفت صبح دانشگاه از خونه بیرون می اومدم، گاهی چقدر می ترسیدم! ولی یادم نیست آخرین بار کی بوده که از تاریکی ترسیده باشم!!!!!!!

فقط خیلی سردم بود و آبریزش منم راه افتاده بود!!!!!!!! با خودم گفتم: من که مغلوب مریضی نمیشم. الان که برسم اداره، یکی دو لیوان چای داغ و عسل می فرستم اونجا که غم نباشه!!!!!! بعد میدونم حالم بهتر میشه. خب، دیشب هم خوب نخوابیده بودم. خلاصه تا برسم اداره یه سره سردم بود. به جز چند دقیقه ای که تو اتوبوس ولیعصر بودم. بعد که داشتم وارد اداره میشدم، گفتم من که امروز نون ندارم ولی حتما یه مهربونی امروز نون میاره که بده به من. چشمک

داشتم اوایل این پست رو می نوشتم که دوستم زنگید که بیا صبونه بخور! رفتم یه تیکه نون بربری فانتزی ازش گرفتم و یه لیوان چای ریختم و آوردم و همینطور که دارم اینا رو می نویسم، خوردم. چند دقیقه پیش هم یکی از خدماتی هامون، نون بربری داغ واسم آورد!!!!!

خب این میشه برگشت انرژی!قلب

من اگه بگم حالم بده، شما باور نکنید!!!!!!! مطمئن باشید نه خسته میشم نه حالم بد میشه. من هستم. پس برای آنچه که باید به دست بیارم، باید تلاش کنم.

میدونم الان خیلی هاتون میگید که نرم سر کار. ولی راستش من به این نتیجه رسیده ام که مشکل مهدی با کار من نیست. کلا در رابطه داشتن با من مشکل داره. من اگه بشینم خونه، از یه کار دیگه ام ایراد میگیره. و بنابراین منم بی گدار به آب نمیزنم و خودمو زابراه نمیکنم. فقط دنبال یه کار بهتر هستم.

چه خوب بود که از خستگی های کار و ناراحتی های کار، میتونستم پیش همسرم درد دل کنم و به قول ابی، سر خستگی هامو روی شونه اش بذارم و دلداریم بده و سبک بشم! ولی دیگه خیلی وقته که هیچی بهش بروز نمیدم. چون با اولین کلمه میگه: نرو سر کار! میگی چه کار کنم؟! به من چه مربوطه؟

خب منم ترجیح میدم هیچی نگم. اصلا شاید همین باعث شده که قوی بشم.

دیشب تو کامپیوتر داداشم، چند تا عکس از اولین مسافرت مهدی به کرمانشاه رو دیدم که با خانواده ام رفتیم. اونم شش ماه بعد از عروسی مون. تو همه عکس ها، کنار هم بودیم و مهدی بغلم کرده بود!!!!!!!!!! اگه عکس ها رو نمی دیدم، یادم نمی اومد که روزی هم بوده که مهدی بغلم میکرد!

 ولی در هر حال بدونید:

یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت!!!!!!!!!!قلببغل

[ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ