چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون!!!! قربون محبت همه تون. که صبحها قبل از اینکه فرصت کنم پست بذارم، می شینم و نظرات پر مهرتون رو میخونم. حالا شاید از این به بعد، اول پست رو بنویسم و بعد جواب نظرات پر محبتتون رو بنویسم. هرچند که عشق شما، از جوابهای من، خیلی زورش بیشتره. ممنون از همه عزیزانی که قبل از اینکه پست امروز رو بذارم، تولد مانی رو تبری گفتند. درسته. امروز تولد مانیه. سه سال از اون روز میگذره و مانی وارد چهارمین سال زندگیش میشه. همین جا از خدا میخوام هر کس که بچه میخواد بهش بده. اونم سالم و صالحش!

امروز واسه پست گذاشتن ، ‌اینترنت خیلی سرعتش کمه. نمیدونید که!‌ من سه کلمه تایپ میکنم، بعد از چند ثانیه کلمات رو می بینم! امیدوارم بتونم این پست رو بذارم امروز!

 دیروز به شدت سرماخورده بودم. یعنی یه آبریزشی که خیلی وقت بود بهش دچار نشده بودم!  تا ظهر، سه لیوان چای و عسل و یه لیوان خوردم. از شدت بی خوابی هم تلو تلو میخوردم. بعد یه عالمه کار ریخت سرم و مشغول بدو بدو. خلاصه ساعت دو و نیم یه کم سرم خلوت شد و بهتر دیدم برم دستی به صورتم بکشم. حالا فکر کنید آدم سرماخورده که تحمل هیچی نداره، بره آرایشگاه! اونم برای امر خطیر موکنی ابرو و پشت لب! ولی دیگه مجبور بودم. چون طایفه مهدی اینا پنجشنبه واسه تولد مانی میخوان بیان خونه مون. موهامو که نشد رنگ کنم. لااقل یه سر و صورتی صاف میدادم. خلاصه رفتم ارایشگاه و شکر خدا دستشون زیاد درد نداره. بعدش مهدی زنگید که میخواد بیاد دنبالم که بریم ختم اون آقا مهربونه؛ همسایه مامانم اینا. بعد اومد دنبالم و رفتیم و مامانم و مانی هم تو مسجد بودند.

واقعا اگه آدم مجبور نباشه، هرگز نباید بچه رو ببره اینجور جاها. شکر خدا از زاری و شیون خبری نبود ولی مانی دیگه واسم شرف نذاشت. هی میخواست از صندلی های تاشو بره بالا و فکر میکرد اونا واسه بازی بچه ها، کار گذاشته شده اند!!! مسجد که تموم شد مامانم و بابام و داداشم و پسرخاله ام اصرار کردند که ما شب بریم خونه شون. پسرخاله ام میگفت: بیایید دور هم باشیم!! و قاه قاه می خندید!!! بعد مهدی گفت: من فردا (سه شنبه) رو مرخصی گرفته ام که بمونم پیش مانی! میخوام فردا که تولدشه پیشش باشم. مانی هم جیغ و داد که میخوام برم خونه مامان بزرگ. خلاصه سوار شدیم و اومدیم خونه خودمون. اونا هم رفتند خونه شون!

من که از خواب داشتم می مردم. مهدی ما رو پیاده کرد و گفت برید داخل من برم واسه مانی سی دی بخرم. بعد رفت طرف میدون انقلاب و من و مانی هم رفتیم تون. اولین کاری که کردم، یه پتو انداختم کناربخاری و یه ملافه هم کشیدم روش. ملافه رو از کنار بردم زیر پتو و مرتبش کردم و بالش و لحاف خودم رو آودم انداختم روش. بعدش لباس خودم و مانی رو درآوردم و پریدم زیر لحاف. مانی داشت با ماشین هاش بازی میکرد. ده دقیقه بعد مهدی رسید و خیالم راحت شد که حواسش به مانی هست!  بعدش بیهوش شدم. به طوری که بعد از دو ساعت که تلفن زنگ زد، از یه خواب سنگین بیدار شدم. مامان مهدی بود که میخواست یه روز  زودتر از همه، تولد مانی رو تبریک بگه. باهاش یه کم حرفیدم و گوشی ور دادم به مهدی. بعد زنگیدم به رستوران نزدیک خونه مون که واسم سوپ بیاره که گفت اصلا سوپ ندارند. تو دلم گفتم: پس آب اون همه مرغ رو چه کار می کنید؟ خب سوپ کنید بدید دست مردم!!

 


خلاصه رفتم تو آشپزخونه و دیدم مهدی نارنگی و  ازگیل خریده. نارنگی شستم و واسه خودم یکی دو تا خوردم! بعد با خودم گفتم بهتره یه سوپ مشتی واسه خودم بپزم. کسی که نیست این کار رو برام کنه. پس دست به کار بشم!

یه بال و یه گردن مرغ بیرون گذاشتم و انداختم تو ماکروفر. پیاز ریختم تو غذاساز و تفت که خورد، زردچوبه اضافه کردم و مرغها رو هم اضافه کردم. دو سه تا گوجه هم ریختم تو غذاساز. پوره که شد، اونم ریختم تو زودپزبرقی. یه سیب زمینی هم نگینی کردم و ریختم توش. همه که یه کم تفت خورد، آب ریختم و نمک و درش رو بستم تا حسابی جا بیفته!

بعد دیدم زردچوبه تموم شده. ظرف کوچیک زردچوبه رو پر کردم و  دیدم دورش کثیف شده. دورش رو آب گرفتم و خشک کردم و گذاشتم تو جا ادویه ای! بدنم همچنان درد میکرد. اصلا رمق نداشتم. ولی با خودم فکر کردم باید خودم به فکر خودم باشه. با مهدی هم دوباره جر و بحث داشتم که اصلا نوشتن ریز مکالمات، لطفی نداره.

خلاصه دوباره اومدم دراز کشیدم تا سوپ آماده بشه و بتونم بخورم. تو این فاصله مانی خواست بره دستشویی که من بردمش ولی مهدی رفت شستش. بعد مهدی یه دفعه گفت: نه، مثل اینکه راستی راستی مریض شده ای!!!! (تو دلم گفتم: نه، چون تو خیلی محبت میکنی، خودمو زده ام به مریضی که دو برابر مستفیض بشم از الطافت!)

یکی دو تا سوال کرد و جوابشو ندادم! گفت: انگاری راستی راستی یه چیزیت میشه. گفتم: تا وقتی که یاد نگیری چه طوری باید بدون توهین حرف بزنی، حرفی ندارم باهات بزنم! گفت: خب نزن!

بعد سوپ حاضر شد و واسه خودم و مانی ریختم تو ظرف و آوردم. هزار و یک قصه گفتم و بازی کردم ولی مانی لب نزد. به جاش یه ساعت بعد، شیرکاکائو و کلوچه خورد! درسته اینا نباید جانشین غذا بشه، ولی وقتی موضع مریضی بی اشتها میشه، میذارم هرچی که خواست، بخوره!

بعد دوباره خزیدم تو رختخوابم و خوابم برد. حوالی ساعت ده، مهدی بیدارم کرد که برو تو رختخوابت بخواب. منم بعد از چند دقیقه بیدار شدم و رفتم تو آشپزخونه و یه کم سوپ ریختم تو ظرف و گذاشتم تو یخچال و بقیه رو ریختم توی یه ظرف دیگه واسه ناهار امروزم. بعد چند تا نارنگی هم واسه امروزم شستم. یکی دو تا هم خوردم همونجا! یه قرص جوشان هم انداختم تو لیوان آب  و اونم خوردم. لباسهای امروز رو هم آماده کردم و کنار گذاشتم. مهدی گفت: من و مانی فردا می آییم دنبالت که با هم بریم خانه بازی و شادی. تو ساعت چهار اون شماره طرح رو بفرست. که من بتونم از طرح رد بشم. جوابشو ندادم.

البته اینم نظر من بود که امروز که تولد مانیه و قرار نیست میزبان کسی باشیم و برای بقیه بعدا تولد میگیریم، خودش رو ببریم یه جایی که حسابی بهش خوش بگذره. باباش هم که امروز پیششه و ناهار میخوان جوج بزنند به بدن!

خلاصه به هر جون کندنی بود، آرایشم رو پاک کردم و مسواک زدم و کردم دست و دور چشم هم استفاده شد و شیرجه زدم تو تختخواب. زودی هم خوابم برد.

واقعا در وجود بچه حکمتی هست که اگه آدمها بدونند، اگه آدمها بدونند و اگه آدمها بدونند!!!! و صد البته که من هنوز به اون حکمت دست پیدا نکرده ام. ولی خیلی وقتها فکر میکردم اگه مانی نبود، شاید خیلی وقت پیشش این زندگی متاهلی جای خودشو به زندگی مجردی میداد. و صد البته که من هرگز به خونه پدری برنمیگشتم. شاید یه اتاق میگرفتم و همونجا زندگی میکردم. و نمیدونم چی میشد. ولی خدا خواست که ما صاحب مانی بشیم. خدا رو هزار مرتبه و عمیتقااز ته دل شکر میکنم. 

امروز به معنی واقعی کلمه یخ کردم. شکر خدا از خونه خودمون اومدم. یه شال بزرگ انداختم رو سر و کله ام ولی بازم سردم بود. فکر کردم کلاهم تو کیفمه. دست بردم و دیدم که نیست. اینه که وقتی رسیدم میدون انقلاب، یه کلاه خریدم. یه کلاه سیاه عین دزدها!! از نون تافتونی خواستم نون بگیرم ولی دیدم بسته است!! ایشالا که اتفاقی براشون نیفتاده باشه. بعد رفتم دم تاکسی خطی های انقلاب ـ سیدخندان. بوی کلوچه فومنی داغ می اومد. دل به دریا زدم و ده تا داغشو خریدم. میگم، داغ، واقعا داغ ها!! چون جلوی چشمهای شهلایی (!) خودم از تنور درش آور! بعدش نشستم تو تاکسی و بوی کلوچه داغ پیچید تو ماشین. منم به همه تعارف کردم. دو تا آقای کنار دستیم که برنداشتند. ولی یکی یه دونه دادم به راننده و مسافر جلویی. همه تشکر کردند. بعد راننده گفت: واسه خودت هم موند؟ گفتم: بله. به اندازه همه هست!

نمیدونم. شاید آدمها با محبت کردن، ناراحتی های دلشون رو التیام میدن. اینجوری خودشون احساس راحتی و آرامش می کنند. خلاصه همه مسیر، در کیسه کلوچه ها باز بود و واقعا ازشون بخار بلند میشد. به طوری که شیشه کنارم بخار کرده بود!! فکر کنید صبح، خیلی ها هم گرسنه و صبحونه خورده! بوی کلوچه هم می اومد! دلم میخواست به همه کلوچه بدم بخورند! جای همه تونو هم خالی کردم!

خلاصه از صبح هم یکی دولیوان چای و عسل خورده ام. الان هم دارم شیر میخورم. یه نارنگی هم اضافه کنید به اینا. یکی هم تو کشوئه!!!!!! حیف که این شکلک ها امروز کار نمی کنند. وگرنه شکشک یه آشتی شکمو جون دوست رو پیدا میکردم و میذاشتم!!! اگه سه تا پرستار هم داشتم، بعید بود اینطوری بهم رسیدگی کنند.

خو چه کار کنم عاقا! کسی نیست یه لیوان آب دستم بده. خودم باید به فکر خودم باشم!

و اینم بگم که مشکل رابطه من و مهدی حل میشه. منتها زمان می بره. شما ناامید نشید چون منم امیدوارم. ولی چیزی که هست، میخوام خودش دست به کار بشه. دیگه من یه نفر نمیتونم این کار رو بکنم. کرم خودش باید و در زمان خودش به پروانه تبدیل بشه. میدونم هشت سال گذاشته و اینم خیلی ساله. ولی خب، کاری نمیشه کرد و باید منتظر بمونم. فقط در برابر توهین هاش عکس العمل نشون میدم.

آخه یه سری به من میگن، خودتو در برابر مهدی مستقل نشون ندهو بذار بدونه که اونم وظایفی داره. شما به من بگید یه آدم سرما خورده که سر و کله اش به هم ریخته و کنار بخاری بیهوش شده و تنشو میکشونه که کارهاشو بکنه، خودش نمی بینه ؟ دیگه من باید بهش بگم یه لیوان آب دستم بده؟!

شاید من بلد نیستم. شاید من از غرغرهاش خسته ام. شاید هم من مقصر بودم که از روز اول، اینو اینجوری بار آوردم. اینقدر دوستش داشتم که دلم نخواست به زحمت بیفته. خب تقصیر خودم بود. اونجایی که دیگه بهش فشار اومد، علاقه ام بهش کمتر شد و حالا توقع همکاری داشتم. که اونم دیگه نکرد! شد اینی که الان می بینید.

در هر حال ممنون از محبت همه تون. به مامان دو فرشته هم از همین جا تبریک میگم. امروز تولد این عزیز هم هست!

 

[ سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ