چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

خلاصه با هم رفتیم زیر یک سقف و حالا دیگه هر روز مامانش می زنگید که فلان و بهمان و تازه طلبکار هم بود که خداوکیلی مهدی اصلا بهش حق نمیداد و از من طرفداری میکرد. آخه خودش دیده بود با چشمای خودش که مامانش چه گندی زده بود به عروسی و چه دروغهایی روز پاتختی دهن من گذاشته بود که حتی گفته بود آشتی منو از خونه بیرون کرده! مهدی هم وقتی بعد از مراسم پاتختی اومد خونه، با من داد و بیداد کرد چرا مامان منو بیرون کردی؟ منم هی میکوبیدم روی قرآن که من این کار رو نکردم و ... بماند که مهدی با مامانش تلفنی حرفید و ازش این سوال روکرد آیا آشتی تو رو ازخونه کرده بیرون؟ اونم گفت: فامیلهای آشتی خونه رو تمییز میکردند. این یعنی ماها بریم بیرووووووووووووووووووووووووووووون!!!!!!!!!!!!!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

خلاصه این کرم ریزی اونها همینطور ادامه داشت و الان هم نمیخوام ریز بدیهاشون رو بگم. فقط تا اونجا بدونید که دیگه مهدی هم از این وضع خسته شد. هی اذیت هی آزار تا اینکه دو سال بعد از عروسیمون، خواهر مهدی یه حرکت زننده تو مراسم ختم شوهرخاله شون نسبت به مادر من کرد و ما از مجلس اومدیم بیرون و اون شب یه دعوای خیلی وحشتناکی بین من و مهدی درگرفت. یه دعوای خیلی خیلی بد. من بدترین فحشهای عالم رو به خواهرش دادم! دیگه بس بود هرچی هیچی نمیگفتم. حالا دیگه به مادرم بی حرمتی شده بود مادری که اینهمه سال در برابر پدرسوختگیها و عقده ای بازیهای خانواده مهدی فقط سکوت کرده بود! هرچی دهنم اومد به خواهرش گفتم و از خونه اومدم بیرون. رفتم یه مسجدی نزدیک خونه مون نشستم و نمازخوندم و بعد از یکی دو ساعت برگشتم خونه. پشت در صدای مهدی می اومد که داشت با مامانش حرف میزد و میگفت چرا خواهرش به مادر 57 ساله آشتی توهین کرده. این جریان مال ماه تقریبا تیرماه اون سال بود و خانواده مهدی که فکر میکردند ما مهر همون سال میریم مالزی، میخواستند کلا اسم خیلی نیکی از خودشون به جا بذارند!!! حتی مهر هم تولد من بود، یه پولی گذاشتند توی پاکت و پاکت رو دادند دست مهدی که واسه من بیاره! جالب این بود که روی پاکت نوشته بود از طرف... بعد اسم همه رو نوشته بودند الا اسم همون خواهرش! که اصلا هم برام مهم نبود. مالزی رفتن ما از مهر افتاد به آبان و بعد از اونم علیرغم اینکه از دانشگاه مالزی واسه مون دعوت نامه اومد، ولی به دلیل مشکلات مالی نشد که بریم و کلا دیگه نرفتیم مالزی!

حالا که دیگه نرفتیم، مادر مهدی هی هر دو هفته یه بار با مهدی می جنگید که چرا آشتی نمیاد خونه ما. اینم میگفت وقتی شما از آشتی خوشتون نمیاد، منم نمیارمش که این وسط لااقل اعصاب خودم خرد نشه. لازم به ذکره که مهدی هفته ای دو بار میرفت خونه مامانش  اینا یعنی از مدرسه مثلا ساعت دو میرفت اونجا و یکی دو ساعت می موند و برمیگشت خونه خودمون. منم مانعش نمیشدم. اگه نمیذاشتم بره، ریسه میشد که منم برم. منم میذاشتم بره که دیگه پاپی من نشه. این جریایات ادامه داشت تا اسفند اون سال که بالاخره شرایط دوست پسر خواهر مهدی جور شد و واسه ازدواج پا پیش گذاشت. حالا دیگه جلوی خانواده دادشون خیلی زشت بود اگه عروس اینا حضور نداشت! این بود که مادر مهدی به دست و پا افتاد که آشتی هم درجلسه خواستگاری باشه که بار اول من نرفتم و بار دوم که بله برون بود به اصرار زیاد مهدی و این شرط که مامانش حتما باید بزنگه و دعوتم کنه رفتم. اونم عین یه مهمون. حالا دیگه عزیز شده بودم. رفتارشون صد و هشتاد درجه عوض شده بود. یعنی واقعا عوض شده بود. دیدند نه بابا، ازدواج نه تنها بد نیست، خیلی هم خوبه. حالا دیگه خواهر مهدی میتونست با یه پسر بره توی یه اتاق!!! میتونست باهاش اوقات خوشی روداشته باشه. دیگه زشت نبود اگه جلوی دیگران شوهرش دست می انداخت دور گردنش و حالا خواهر مهدی دیگه شعارش این بود: وقتی آدمها همدیگر رو دوست دارند، باید هر جایی به هم ابراز کنند و این شد که همه جا، توی مهمونی جلوی هزار نفر، یا در جمع خوانواده، ایشون و شوهرشون در حال بوسیدن و بغل کردن و ما.....لوندن هم بودند. و جالب عکس العمل دیگران بود که چقدر براشون عادی بودددددددددددددد! ( نامزدی ما رو که خاطرتو ن هست؟؟؟!!!)

بماند.... همه اینها بماند... رفتار خانواده مهدی با من روز به روز بهتر و بهتر شد. به طوری که تابستون همون سال من با اونها یه مسافرت رفتم که بر خلاف باورم، خیلی هم بهم خوش گذشت!!! دو سال بعد هم خواهر سومی مهدی عقد کرد و اینا کلا یه کم بیشتر (!) با انسانهای دیگه ارتباط برقرار کردند. رابطه خانواده اش با من بهتر و بهتر شد و واقعا هم دیگه انگار اصلاح شده بودند و انگار دیگه قدر می دونستند!!! البته من همچنان سعی میکردم حد رو نگه دارم و باهاشون خیلی قاطی نشم... این جریانات ادامه داشت تا اینکه مهدی در سال هشتاد و نه برای بار دوم بیکار شد و منم که حامله بودم و از اینجا بود که مهدی شاید دچار یه نوع افسردگی شد. و من نمیدونم چرا دیگه اصلا طرف من نمی اومد. من بهش حق میدادم عذاب بکشه از اینکه زن حامله اش مجبوره صبح تا شب بره سر کار و خودش تو خونه بیکار باشه. به هر کس هم که بگید سپرده بودیم واسه کار. یعنی من دیگه رو ا نداختن واسم مهم نبود. فقط همه میخواستیم بره سر کار. البته قبل از حاملگی من ما یه جا سرمایه گذاری کرده بودیم و شکست خیلی بدی خورده بودیم. بعد اون سال مدرسه مهدی تعدیل نیرو کرد و این بود که مهدی بیکار شد با اون همه بدهی و بدبختی.

حق بهش میدادم که افسرده باشه ولی نمیدونم باید به کی حق میدادم در مورد خودم. زن حامله با غیرتی که همچنان میرفتم سر کار و روحیه ام رو حفظ میکردم و از پا نمی نشستم. عصرها که میرفتم خونه، با همه خستگیها، با لبخند وارد میشدم. قربون صدقه اش میرفتم و میرفتم یه دوش می گرفتم. بعد میرفتم کنارش می نشستم. بغلش میکردم ولی همیشه منو پس میزد!!!!!!!! نگران حق داشت از اینکه ناراحت باشه از شرایط. ولی پس من چی؟ چرا منو درک نمیکرد؟ یعنی نمیشد یه کم بهم محبت کنه؟ یعنی نمیشد شرایط منم درک کنه؟ بغلش که میکردم، میگفت: حوصله ندارم. ولم کن!!! خب گناه من چی بود؟ و من دلم می شکست. و این داستان هر روز ادامه داشت. البته دیگه بغلش نمیکردم ولی اونم دیگه هیچ کاری با من نداشت. اونجا بود که به غلط کردن افتادم از اینکه حامله شده بودم! یعنی یه رویی از مهدی رو میدیدم که تا قبل از این ندیده بودم. لااقل به این شدت نبود دیگه! همه عوامل دست به دست هم داده بودند که مهدی افسرده بشه ولی گناه من چی بود؟ من چه تقصیری داشتم؟ جز اینکه بار مالی خونه رو دوش من بود. یعنی فکر کنید مهدی از جاش بلند نمیشد. تکون هم نمیخورد که البته ظاهرا از افسردگیش بود. مثلا فکر کنید سه روز تمام همونجا روی مبل نشسته بود پای لپ تاپ!!! به طوری که اون قسمتی که نشسته بود، گود شده بود!!!

همه کارها با خودم بود. دلم به حال خودم و بچه بی گناه می سوخت. به خاطر اینکه روی بچه تاثیر نداشته باشه، سعی میکردم روحیه مو حفظ کنم. ولی خداوکیلی هیچ محبتی از مهدی نمی دیدم. حال اون از من خرابتر بود ولی من یه زن باردار بودم که به محبت و توجه احتیاج داشتم. کلا مهدی با آشپزخونه قهره. یعنی از آشپزی متنفره. اگه شده یه هفته هم هیچی نخوره، طرف آشپزخونه نمیره. تو اون ماه ها هم پاشو تو آشپزخونه نمی ذاشت. من خسته از سر کار می اومدم  و خودم مجبور بودم برم آشپزی و پخت و پز. ماشین ظرفشویی دارم ولی بالاخره یه سری قابلمه و ماهیتابه هست که آدم خودش باید بشوره. که اونم خودم می شستم. حتی توالت فرنگی نبود و کسانی که باردارند میدونند این ماههای آخر بدون توالت فرنگی واقعا امکان پذیر نیست!!!(ببخشید) هر چی بهش میگفتم برو یه دونه از این پلاستیکی ها بخر، اینقدر نرفت و نرفت تا یه روز خودم با اون شکم گنده رفتم خریدم و چون مسیرش یکطرفه بود، با اتوبوس آوردمش خونه!!! یعنی جون و بچه با هم داشت از حلقم در می اومد!!! خودتونو بذارید جای من! یه عده تون هم خودتونو بذارید جای مهدی!!! بعد بیایید رابطه ما رو قضاوت کنید... ببینید من کجای این زندگی کم گذاشتم؟ کجاش باهاش نساختم؟؟ تازه به من میگه تو آدم غرغرویی هستی!!!!!!!!!!!!!!

وقتی هم که مانی به دنیا ا ومد، دیگه همون رشته باریکی هم که بین مون بود پاره شد. و من نفهمیدم چی شد که دیگه مهدی رابطه اش با من مثل اوایل نشد. یه بیگانه بود که هر روز میرفت و می اومد. اصلا اصلا اصلا طرف من نمی اومد. اولها فکر میکرم شاید به خاطر هیکلمه که به هم ریخته بود. روز زایمان، وزنم شده بود 75 کیلو. خب هنوز شکم داشتم. مهدی هی میرفت و می اومد و می گفت: نکنه همینطوری بمونی؟! چقدر چاق شدی! منم نه به خاطر حرف اون، بلکه به خاطر خودم، شروع کردم به لاغری. تا جایی که وقتی مانی پانزده ماهش شد، من شده بودم 57 کیلو!!! هیچکس باور نمیکرد. (الانم همین وزن رو حفظ کرده ام.) ولی مشکل مهدی با این حرفها درست نشد. اصلا طرف نمی اومد. من زنی هستم که به نظافت خیلی اهمیت میدم. مسواک، دوش، تا حد خودم آراسته و آرایش کرده، ولی انگار دیگه کتاب من واسه مهدی خونده شده و بسته شده بود. بالاخره به حرف اومدم که تو چرا هیچ اهمیتی به من نمیدی؟ یه بار گفت: تو اصلاواسه من هیچ جذابیتی نداری!!!!!!!!!!

دیگه واقعا حرفی نداشتم که بگم. خب جذابیت نذاشتم دیگه. کاریش هم نمیشد کرد!!!

[ یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ