چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام و هزار تا سلام و درود به همه تون! به قلبهای پاک و دستهای مهربونتون. خدا رو شکر که یه صبح دیگه رو می بینم که بتونم بازم بنویسم. بازم این توان هست برای نوشتن و شاد بودن!

مشکل اینترنت همچنان پابرجاست! از همه بدتر این شکلکهای نازنین به خاطر کندی، اصلا نمی تونند مورد ا ستفاده قرار بگیرند. من واقعا به اونا عادت دارم و دلم میخواد که باشند. تو ورد می نویسم و هر وقت مشکل برطرف بشه، اینجا میذارم!!

اگه یادتون باشه هفته قبل، یه بار کد فرستادم واسه دریافت مجوز طرح ترافیک و چون از ساعت پنج گذشته بود، گفت مجاز نیستید. اینه که اون 13200 تومن برام ذخیره شد. دیروز قرار بود من قبل از ساعت چهار، بازم بفرستم که مهدی و مانی بتونند از طرح اصلی خارج بشن و کلا بشه از اون مجوز استفاده کرد. برای همین، سه و خرده ای بود که فرستادم و اونجا به این رسیدم که دفعه قبل هم، یک مرحله رو انجام نداده بودم. برای همین زده بود: «در این مرحله مجاز نیستید!» ولی من فکر کرده بودم چون چند دقیقه ازساعت پنج گذشته، مجاز نیستم!!!!!!!!! یادتونه که یکی دو ساعت تو گیشا با مانی معطل شدیم تا ساعت هفت بشه و بتونیم از طرح رد بشیم! اون همه رانندگی تو ترافیک که شب دیگه فلج شده بودم از پادرد و کمر درد!!!!!!!خب، قطعا حکمتی توش بوده!!!!!!!!

خلاصه اس ام اس مجوز رو برای مهدی هم فرستادم که داشته باشه! بعد بهم اس داد که: مانی هنوز آبریزش داره! میخوای یه روز دیگه بریم؟!!!

براش نوشتم: خب اینو زودتر میگفتی. تا من این 13200 رو بیخودی خرج نکنم!  مهدی هم نوشت: ایرادی نداره! مهم نیست!!!!

خلاصه قرار شد برم خونه. ساعت چهار و ربع که شد، بار و بندیل رو بستم و از شرکت زدم بیرون. عجب سرمایی بود!!!!!!! واقعا سردترین روز از اول پاییز، دیروز بود. خعلی سرد بود! خعلی خعلی!!!!! نزدیک خونه نیم کیلو لبو هم خریدم! خلاصه رفتم خونه و مانی اومد جلوم و بهش گفتم به خاطر تولدت، واست لبو خریده ام!!!!!!!!!!!!

اونم گفت: لبو چیه؟ قبلا خورده بود ولی یادش نبود! خلاصه زودی لباسهامو عوض کردم و بشقاب و چنگال آوردم و لبوها رو ریختم تو بشقاب و از مانی و ظرف لبو عکس انداختم و زود گذاشتم تو فیس بوک. دخترعمه هام که ایتالیا هستند، خیلی باهاشون رابطه خوبی داریم. دیگه از همین طریق فیس بوک از حال هم باخبر میشیم هر روز!

عاقا من حس کردم این لبو بیش از حد شیرینه. یعنی انگار شهد داشت! من نشنیده بودم شهد بریزند روی لبو!!!! چون خود چغندر قاعدتا باید شیرین باشه که هست! خلاصه ما دیشب مربای لبو خوردیم!!!!!!!!!!! بعدش گوشت گذاشتم بیرون که قیمه پلو درست کنم. پیاز هم انداختم تو غذاساز که خرد بشه. بعد یه نگاهی به یخچال انداختم و دیدم دو سیخ کوبیده از ظهر مونده. با خودم فکر کردم خب اصلا قیمه پلو برای کی درست کنم؟ من و مهدی که شام نمیخوریم، برای فردای مهدی همین کوبیده ها رو میذارم، حالا هی نصفه اش رو میدم امشب مانی بخوره. خودم هم تو شرکت ماکارونی دارم. ول کن بابا، امشب فقط دو پیمانه برنج ساده درست کنم واسه ناهار فردای مهدی!

بعدش رفتم حموم و رحمت فرستادم به روح پر فتوح تعمیرکار آبگرمکن. فکر کنید این مدت اخیر ما همه اش فکر میکردیم فشار آب کمه. در حالیکه آبگرمکن به اندازه همه کهکشان راه شیری، جرم داشته. خلاصه حسابی حموم کردم. تو حموم با خودم فکر کردم حالا که امشب خستگی ترافیک همیشگی رو ندارم، یه کم از کارهام رو انجام بدم. بهتره همین امشب مایه قیمه پلو رو درست کنم. که واسه فردا شب که یه عالمه تو راه می مونیم، کارهام کمتر باشه. خلاصه از حموم که بیرون اومدم، یه استراحت کوچیک کردم و حوله سرمو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه. مایه قیمه پلو رو درست کردم و اومدم زنگیدم به اون خانمه که قرار بود پنجشنبه بیاد نظافت. دو هفته پیش زنگیدم به خانمی که پسرخاله ام معرفی کرده بود و قرار گذاشتم که پنجشنبه بیاد برای نظافت خونه. البته فقط برای جارو و تی و آشپزخونه و حموم و دستشویی!!!!!! منظورم اینه که دیوار شویی ندارم. فقط همین نظافت کلی. خانمه هم گفت باشه و قرار شد یکی دو روز قبلش بهش بزنگم و آدرس رو بهش بدم.

حالا فکر کنید ما دیگه این هفته اونجوری که بگید کاری به خونه نداشتیم. چون قرار بود پنجشنبه نظافت کلی کنیم. حتی من فویل روی گاز رو هم عوض نکردم که یه دفعه پنجشنبه بعد ازنظافت عوضش کنم! خلاصه دیشب زنگیدم به خانمه و دیدم اصلا صداش در نمیاد!!!!!!! از اون سرماها خورده بود ها!!!!!!!! از اوناش!!!!!! طفلی گفت: حالا بذار تا فردا ببینم چی میشه! ولی خب، من دارم فکر میکنم که حتی اگه ایشالا امروز هم حالش خوب بشه، واسه پنجشنبه جونی نداره که بخواد اینهمه کار کنه! خلاصه دستمون موند تو پوست گردو و مهدی گفت: حالا کی نظافت کنه؟ گفتم: خودمون! گفت: توکه نمیکنی! من بدبخت باید بکنم! گفتم: به هر حال چاره ای نیست.

خلاصه خودم اول نشستم به لیست نوشتن که قراره چی درست کنم و هرچیزی که قراره درست بشه، چه موادی میخواد. از این مواد چی باید خریده بشه و اونا رو لیست کردم و نوشتم. بعد فکر کردم که بهتره چه کارهایی رو چهارشنبه انجام بدم و چی ها بمونه برای خود روز پنجشنبه. البته اینم بگم که مهمونهام خانواده مهدی هستند که از جا بلند نمیشن. یعنی نهایت چند تا بشقاب ببرند و بیارن. در نتیجه من نباید همه کارهامو بذارم برای روز پنجشنبه. اونم با کمردرد و دست دردی که دارم!

مهدی رفت بیرون که خرید بکنه. منم رفتم تو آشپزخونه و یه دستی کشیدم رو کابینت و بعدش بشقابها و دیس ها رو از بوفه درآوردم و آوردم تو سینک که یه آبی بهشون بگیرم. در همین حین، مهدی زنگید و رفتم در رو باز کنم. ما طبقه اول هستیم و به محض اینکه در رو بزنیم، طرف وارد میشه. در واحد هم آهنیه. در رو که به روش باز کردم گفتم: واقعا نمیخوای با خودت کلید ببری؟ خب صد بار میری و میای! چی میشه اگه کلید ببری؟

 


گفت: تا کنیزی مثل تو توی خونه هست، چرا کلید ببرم؟ تو که هستی!!!!!!!!

اینو که گفت، در آهنی رو محکم به هم کوبیدم و گفتم: چه غلطی کردی؟ پس فلان فلان شده (!) همین دید رو نسبت به من داری که اینجوری باهام رفتار میکنی!!!!!!! خلاصه با هم شاخ به شاخ شدیم و شکر خدا مانی اون طرف داشت بازی میکرد.

خلاصه طوفان به پا شد. این چند روز هم با هم سرسنگین بودیم و کلی حرف تو دل هر دو بود. البته به نظر من، تو دل من، بیشتر حرف بود. رفتم تو آشپزخونه و در حالی که داشتم کابینت ها و روی ماشین ظرفشویی رو اسکاچ می کشیدم و تمیز میکردم، تند تند هم باهاش حرف میزدم. همه رو که نمیشه گفت. لطفی نداره. فقط بدونید که فهوای کلام این بود:

هی نشسته ای و دستور میدی و خودتو بالا می بینی! فکر کردی من بابت چی ازدواج کردم؟ واسه خاطر یه لقمه نون؟ که خونه بابام بهترش بود! تو این سالها هم که پابه پای تو توی این خونه نون آورده ام. پس بابت نون نیومدم. ولی بابت اینم نیومدم که بشم کنیز تو!!!!!! آخه به کدوم حسن و جمالت؟!..... خلاصه اگه مردی و راست میگی، این زندگی رو یه طرفه میکنی. تمومش میکنی یا یه فکری به حالش میکنی. تو با این زندگی حال میکنی. من هیچ لذتی از این زندگی نمی برم. همه اش کار و زحمت و تلاش بابت هیچی. اینهمه جون میکنم که به چشم کنیز بهم نگاه کنی؟ من این زندگی رو عوض میکنم. تو نکنی، من میکنم. من این زندگی رو شروع کردم. من خواستم این زندگی پا بگیره. من خواستم بچه داشته باشیم. الان هم اگه این وضع رو نخوام، تحملش نمیکنم. پس تمومش میکنم.

با تمسخر گفت: چه جوری مثلا؟ گفتم: بشین و تماشا کن!

گفت: اصلا خودم می فرستمت بری بشینی پیش مامانت! گفتم: فکر کردی! تو تشریفتو می بری پیش خانواده ات! اونجا باشی واست بهتره. زن میخوای چه کار؟ فکر کردی من حالیم نیست؟ تو نمی تونی، تو نمیخوای، یا اصلا، تو با من حال نمیکنی که باشی، خب منم مجبور نیستم این زندگی رو ادامه بدم. این چه گناه بی لذتیه؟

گفت: یعنی می خوای بری دادگاه و بگی شوهرم منو نمی...؟ گفتم: آره. چرا که نه؟ جز شرایط عقدنامه است. چطور اگه من نتونم، قانون این حق رو به تو میده که حق طلاق با تو باشه و زن بگیری و صد تا صیغه کنی؟ خب حتما میذاره منم طلاق بگیرم! فکر نکن به خاطر بچه، میمونم. اینم یکی میشه مثل تو! (اینو برای این گفتم که فکر نکنه مانی، نقطه ضعفمه)

گفت: منم اگه دارم تحملت میکنم، به خاطر مانیه. وگرنه منم از تو بدم میاد! تو هم مجبوری به خاطر مانی بمونی و تحمل کنی! هیچ کاری هم نمیتونی بکنی. همینه که هست!!!!!!!!!!!

مثل اون پرنده بودم که تو قفس گیر افتاده بود. بیخودی داشتم به در و دیوار می کوبیدم. فقط بال و پرم رو زخمی میکردم. خودم هم میدونستم دارم بلوف میزنم. خودم هم میدونستم به خاطر مانی، مجبورم بمونم. خودم میدونستم با وجود مانی هیچ حرکتی نمیتونم بکنم و هرگز پام به دادگاه خراب شده باز نمیشه. مشکلی که تو خونه و با کمک هر دو نفر حل نشه، عمرا دادگاه بتونه حلش کنه. نهایت بتونه کاتش کنه! که خب، اونم هنر کرده!

ولی بهش نشون ندادم که میدونم باید بمونم. وانمود کردم که یه کاری میکنم. بلوف زدم که من بالاخره این زندگی رو تموم میکنم! حالا ببین!

همچنان داشتم در یخچال رو تمیز میکردم. آب رو جوش آوردم و دمنوش دم کردم. دیگه هیچی نگفتم. ولی ظاهرم خیلی عصبانی بود. دستم به هیچ جا نمیرسید. تو دلم حتی نمی تونستم پامو دراز کنم. حتی نمی تونستم به هیچی فکر کنم. فقط با خودم گفتم محکومم به این زندگی! میدونم عرضه دارم زندگی رو از پیش ببرم. ولی عشق دو سر داره. وقتی اون نخواد، دستم از عشق کوتاه میشه. این دیگه با من نیست. دیگه دست من نیست. ولی حتما اونم درست میشه. باید درست میشه. به خودش هم گفته بودم اول بحث. گفتم امروز مانی سه سالش تموم میشه. از روزی که من حامله شدم همین بود. یعنی وقتی من سی و یکسال و نیمم بود! واسه پس زده شدن، خیلی زوده! خیلی زیاد!!!!!!!!

حالا اگه یه مردی یه مشکلی داشته باشه، یه مریضی داشته باشه، آدم تا اون سر دنیا هم باهاش میره. ولی کسی که خودش مشکل داره ولی هیچ تلاشی نمیکنه و به قول مینای عزیر که دکتر هم هست، هیچ سختی براش نیست و متوجه چیزی نمیشه. من این وسط اذیت میشم. نه به خاطر اون کار که باید انجام بشه و نمیشه. به خاطر عواقب انجام نشدنش! مردی که با زنش کاری نداره، اگر هم جوون باشه که دیگه بدتر! همچین مردی، مشکلش رو از زنش می بینه. یکی مثل مهدی هم که عادت داره مشکلاتش رو بندازه گردن مردم، همه چی رو از چشم من می بینه. اینه که از صبح تا شب در حال ایراد گرفتن از منه. بدش میاد پیشرفت کنم. بدش میاد به جایی برسم. هی میگه بشین خونه. هی میگه کار نکن. هی میگه این کار غلطه. تا بدین وسیله منو پایین نگه داره. تا اینطوری یه کم آروم بشه.

ولی راه حل وجود داره. میتونه بره دنبال حل مشکلش. میتونه بره پیش هرکس که خودش قبول داره. بره و درمان کنه. حالا ممکنه ریشه اش روانی باشه نه جسمی. ولی بالاخره باید یه کاری بکنه. سه سال گذشت!!!!!!!! مگه همه عمر آدم چقدره؟ اونم برای من که همه زندگیم رو گذاشتم به پای عشق. همه موقعیت های ازدواج و زندگیم رو کنار زدم که یه عمر با عشق زندگی کنم. حالا یه لقمه کمتر، خب خودم هم کار میکنم. اونم مهدی که ازدواج با اون دختر دندانپزشک رو که شهروند آمریکا بود رو پس زد تا با من ازدواج کنه. که با عشق ازدواج کنه! قرار شد با عشق به همه چی برسیم. مثل رمانهای عشقی دوره دبیرستان نه، مثل عشق واقعی که آدم می بینه پیرزن و پیرمردهای سن بالا، هنوز هم برای همدیگه مهم هستند و هر روز با عشق سیراب میشن.

خلاصه دیگه تموم شد و به مانی شامش رو دادم و واسه مهدی هم غذا کشیدم و گذاشتم تو یخچال. دستگیره ها رو هم شستم و انداختم خشک بشه. دیگه مسواک و کرمها هم انجام شد و مانی رو بردم که بخوابیم.

مهدی یه کم نرم تر شده بود. زیر لب گفت: چت شده یه دفعه؟ من از در اومدم، یه چیزی به شوخی گفتم. یه دفعه آتیش گرفتی!!!!!!

جوابشو ندادم. با مانی رفتیم خوابیدیم. نصف شب دوباره مانی نتونست نفس بکشه و هی تقلا میکرد. اینم مال این آبریزششه. چون نمی تونه بینی اش رو خوب تخلیه کنه، اینه که شبها اذیت میشه. یه بار هم نصف شب هیتر افتاد و من هراسون از خواب پریدم. مهدی گفت: نترس عزیزم!!!!!!!!! چیزی نبود. هیتر بود. بعد پشتمو مالید!!!!!!! منم محل ندادم و خوابیدم.

باز نیم ساعت دیگه اش مانی بیدار شد و گفت: میخوام بیام بالا پیش مامانم. بعد من بغلش کردم و آوردمش روی تخت خودمون. بعد گفت: تو برو پایین من بالا بخوابم!!!!!!! منم گفتم باشه عزیزم. یه کم بهش آب دادم و رفتم پایین خوابیدم! بعد مانی به مهدی هم لگد زد که برو پایین! مهدی هم خندید و گفت: پسرم دیگه پایین جا نداره که!!!!! خلاصه مانی رضایت داد و هر دو بالا خوابیدند.

صبح هم پاشدم و اومدم اداره. الان هم بهش زنگیدم ببینم مانی چطوره که گفت گذاشتنش خونه بابام اینا و داره میره اداره. منم بهش گفتم اداره که یه چیزی بفرستم در اداره تون؟ گفت: آره. ولی چیه که میخوای بفرستی اونجا؟ گفتم حالا میاد می بینی! سکوت کرد و هیچی نگفت.

حتما فکر کرده احضاریه است!!!!!!!!!!!!

راستش اگه بشه امروز میخوام وسط روز برم سهروردی و یه دونه صندلی بلند بخرم واسه تو آشپزخونه. از این صندلی های اوپن! چون با این حجم کاری که این دو روز پیش رو دارم، واقعا فلج میشم اگه بخوام اون همه سرخ کردنی رو سرپا انجام بدم. بیشتر از پنج ساله که مهدی قراره برام بخره. دیگه فکر کنم مهلتش به پایان رسیده و خودم باید دست به کار بشم!!!!!!!!!!!

بازم میگم حالم خوبه. نه که فکر کنید برای دلداری خودم و شما میگم. نه! واقعا خوبم. دارم راههای جدیدتری رو امتحان میکنم. من حتما پیروز میشم. خدا هست و کمکم میکنه. نیتم خیره. نیتم برگردوندن عشقه به زندگیم. پس حتما میتونم!

بهترین ها رو براتون میخوام و دستهای پر مهرتون رو می فشارم!

[ چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ