چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح قشنگتون بخیر. خیلی دلم میخواست این دو سه روزه رو بیام اینجا و لااقل نظرات قشنگتون رو بخونم. ولی خب نشد. همه پنجشنبه رو به مهمونداری گذروندم و جمعه رو هم به استراحت!!!!!!! البته به استراحت و سرزنش خودم. یعنی به غلط کردنی افتادم اون سرش ناپیدا. خود مهدی هم خیلی ناراحت بود. حالا میگم جریان رو. یعنی امروز دو تا ماجرا رو براتون میگم. یکی جریان مهمونی، یکی هم جریان رابطه ام با مهدی که چی شد و کار به کجا کشید!!!!!!!!!

روز چهارشنبه که یادتونه به مهدی گفتم میخوام یه چیزی بفرستم در اداره. در نظر داشتم برم از سهروردی یکی از این صندلی بلندها بخرم. ولی نشد از جام تکون بخورم. روز پنجشنبه هم اداره ما یکی از این عملیاتهای طخمی داشت که همه بچه ها باید حضور می داشتند. ولی خب، اینا از قبل گفته بودند که این عملیات هفته قبله. برای همین منم مهمونی رو انداخته بودم این هفته. ولی خب برنامه شون عوض شده بود و اونم افتاده بود این هفته. ولی خب، من که نمی تونستم مهمونیم رو جابجا کنم. تازه این هفته تولد مانی هم بوده. خلاصه چهارشنبه دم رفتن، رئیسم بهم گفت: فردا میای دیگه؟! گفتم: من مهمون دارم و از قبل هم دعوت کرده ام. گفت: مهمونی ات ظهره یا شب؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! یعنی فکر کرده بود من چند ساعت هم اگه شده بیام!!!!!!!!! که گفتم: این ساعتی که دارم میرم خونه، خونه و زندگیم داغونه. خلاصه روشو کرد اونور! منم تشریف آوردم خونه.

اول در نظر داشتم خودم برم خونه و بگم مهدی بره دنبال مانی خونه بابام اینا. ولی یه حسی به من میگفت الان زمان خوبیه که با مهدی تنها باشم. خودم چیزی نداشتم بگم. ولی حس میکردم اون حرفهایی داره که بزنه. خلاصه اومد دنبالم و شکر خدا ترافیک بود و زمان زیادی داشتیم برای حرف زدن تا برسیم خونه مامانم اینا. مانی هم که نبود تو ماشین.

خلاصه حرف افتاد و مهدی خییییییییییلی گله داشت از من! گفت: زندگیت شده کار و به بچه نمیرسی و به فکر خودت هم نیستی و ............ خلاصه قبل از اینکه من حرف بزنم، گذاشتم حسابی حرفاشو بزنه. بعد خودش یه جمله ای گفت که منو از سردرگمی درآورد. چیزی که این سه سال اخیر دارم دور خودم میچرخم تا ببینم دلیل این بی محلی ها چیه؟

خلاصه گفت: راستش خودم میدونم یه مدته بهانه گیر شده ام. میدونم بیخودی ازت بهانه میگیرم و بهت گیر میدم! (این عین جملات خودشه) دلیلش رو پیدا کرده ام. میدونی آشتی! خب من تو برنامه ام بود که برم خارج. ولی تو نذاشتی. تو ما رو نگه داشتی اینجا. برای همینه که من هرچی بدبختی و مصیبته رو از چشم تو می بینم. وقتی تو رو مقصر همه چی می بینم، خب نمیتونم بهت نزدیک بشم! نمیتونم باهات راحت باشم. وقتی آدم یه نفر رو مقصر همه چیز میدونه، خب خیلی ازش دلگیره. برای همین نمیتونه بهش نزدیک بشه!

گوش میکردم و مات داشتم به ماشین هایی نگاه میکردم که کم کم غروب، باعث روشن شدن چراغهاشون میشد. نه ناراحت بودم نه خوشحال. فقط مات و مبهوت داشتم گوش میکردم و از یه نظر راحت شده بودم از اینکه این حلقه مفقوده پیدا شده بود. خب، از نظر خودم (شاید فقط از نظر خودم) زنی ام که به خودم میرسم، حواسم به خونه و زندگیم هست. وجهه اجتماعی دارم و تو اطرافیان هم شخصیت مقبولی دارم. یعنی با کسی مشکل آنچنانی ندارم. حق داشتم همیشه برام سوال باشه که وقتی اطرافیان و دوستان از مصاحبت باهام لذت می برند و همه میگن خوش به حال شوهرت، چرا همون شوهر اینقدر ازم دلگیره و دوستم نداره و میخواد ازم دور باشه.

خب بالاخره فهمیده بودم. خودش بالاخره چهارشنبه گفت که چون منو مقصر میدونه برای نرفتن به خارج، این احساس رو نسبت بهم داره!

حسابی حرفاشو زد. آها یه چیز دیگه! میگفت: دیشب اومده ام بغلت کرده ام، ولی تو منو پس زده ای!!!!!! یه بار بغلت کردم و هر سه بار منو پس زدی!!!!!!!!! منم گفتم: ولی من اصلا چیزی یادم نمیاد!!!!! ولی اصرار داشت که اینطوری بوده. خلاصه ظاهرا من تو خواب بودم و لی مهدی گفت که حرف میزده ا م! در هر حال چیزی به خاطرم نمی اومد. ولی مهدی گفت: اون ضمیر ناخودآگاهت بوده که منو پس میزده!

تو دلم گفتم: تو بیداری، منو به هیچی حساب نمیکنی، حالا ضمیر ناخودآگاهم حتما دیگه خیلی جون به لب شده که وقتی دیده من خوابم، اون لب واکرده و پست زده!

خلاصه حرفاشو که زد، منم حرف زدم. در مورد اون مقوله که چیزی نداشتم بگم. هیچی!

ولی بهش گفتم که برای کار، چند جا سپرده ام. میخوام شغلم رو عوض کنم. ازم نخواه که کلا بشینم خونه! گفت: نه، فقط میخوام کارت سبک باشه که کمتر اذیت بشی! (خب دلش برای هم خونه اش یه کم میسوزه دیگه!)

بعد منم حرف زدم و البته بابت اون موضوعی که گفت، اصلا دلم نمیخواست گریه کنم. خب گریه نداره که. نظرش رو گفت. ولی در مورد بقیه چیزها، خیلی آروم براش حرف زدم. گفتم که من دارم مثل آدم زندگی میکنم. وقتی می بینم همکارم، یه پدر سکته ای داره تو خونه که قادر به انجام ابتدایی ترین کارش هم نیست، نمیتونم بی تفاوت باشم. برای همین قبول میکنم هفته ای دو روز شیفت وایسم که اون دو روز بره به پدرش برسه. و همین همکارم، درسته تا همین چند ماه پیش باهام بد تا میکرده، ولی من اینقدر بهش خوبی کردم که الان اون برای من همه کار میکنه! مهدی گفت: حالا ببین همین آدم چند ماه دیگه چی به روزت میاره! گفتم: بیاره! مگه من واسه خاطر اون میکنم؟ من هر کاری میکنم، واسه خدا میکنم.


بعد سر یه جریان دیگه، زدم زیر گریه. مهدی سکوت کرده بود و گوش میکرد. اصلا  از خودم دفاع نکردم. از اینکه بخوام به خاطر خارج نرفتن، توجیه بیارم. خب یه زمانی دلم نخواسته بود برم. حالا هم دارم تاوانش رو پس میدم. این دیگه توضیح نداشت که.

عمده چیزی که بهش گفتم این بود: من تو زندگی دلم میخواست تو «همپای» من باشی. در فلان قضیه و فلان قضیه (مثالش رو زدم) من از طرف خانواده و فامیلم شاید تحت فشار بودم. ولی چون داشت به تو هم فشار می اومد، من تا همین امروز و همین ساعت نذاشتم تو از چیزی خبردار بشی. فوری گفت: خب باید همون موقع بهم میگفتی، که منم جوابشون رو بدم. گفتم: ده نشد دیگه! من دارم از «همپا» بودن حرف میزنم. میخوام بهت بگم که من تو همه این قضایا همپای تو بودم. همدوش تو بودم. پا به پات اومدم که همه بار، روی دوش تو نباشه. ولی تو تو همه قضایای کوچیک زندگی، دائم منو متهم میکنی، همه تقصیرها رو گردن من می اندازی. از صبح تا شب داری وظایف مادری منو اندازه میگیری. هی میخوای ثابت کنی من مادر بدی هستم. من زن بی خیالی هستم و کلا با ذره بین داری عیب های منو درمیاری. من به چه دیدی به تو نگاه میکنم، تو به چه دیدی؟؟!!  

خلاصه رفتیم دنبال مانی و آوردیمش. اصلا نمیخواستیم جلوی اون بحث کنیم. هرچند وقتی هم که مانی نبود، خیلی آروم حرف میزدیم و دعوا نمیکردیم. خلاصه وقتی رسیدیم خونه، مهدی خیلی آروم شده بود. خیلی بیشتر حواسش بهم بود و انگار داشت فکر میکرد. البته نظرش در اون مورد عوض نشده بود ها! حالا در این مورد بازم براتون میگم.

ولی از اون روز تا حالا، شاید بیشتر داره به این موضوع فکر میکنه. نمیدونم. ولی آروم تر شده باهام. به خصوص که بعد از مهمونی روز پنجشنبه! که حالا جریان اونم میگم.

خلاصه چهارشنبه شب رسیدیم خونه و جمع و جور کلی کردیم و یه سری کار هم افتاد برای روز پنجشنبه. با جریان مهمونی و غذا درست کردن کار ندارم. قول دادم که دستور جوجه چینی رو بذارم که حتما میذارم. اونم به همراه دو نوع سس خیلی خوشمزه. ولی اجازه بدید اول این جراین رو بگم و تموم  کنم، اگه کار به پست دیگه ای رسید، منو عفو کنید.

از مهمونی فقط اینو بدونید که بزرگترین اشتباه از من بود که برای شونزده نفر آدم، این غذای سخت رو تو برنامه ام گذاشتم. اونم کسانی که هیییییییییییچ کمکی به میزبان نمی کنند. یعنی اگه جاری ام نبود و کمکم نمیکرد، باور کنید الان کمرم تو تیکه شده بود.

حوالی ساعت هفت و نیم دیگه همه مهمونها اومده بودند و منظورم از مهمونها، خانواده مهدی و خانواده عمه اش بودند. بعد همون موقع کیک رو بریدیم و چای دادم با کیک بهشون و کادوها باز شد. ولی من زود باید میرفتم تو آشپزخونه. از اون زمان من سرپا بودم تا ساعت ده که شام دادیم و ظرف شستم و دیگه داشتم دو نصف میشدم. مهدی هم هی می اومد میگفت: بیا بشین! آخر کشیدمش تو آشپزخونه و گفتم: مرد حسابی هر یه ساعت باید چای بدم! آشپزخونه رو هم که می بینی چه خبره. هی نگو بیا بشین. خب یه نفر هم نمیاد کمک! ول کن بذار کار تموم بشه!

بازم میگم که مقصرخودم بودم. اول قرار بود فقط خانواده مهدی باشند. خب بعدش که خانواده عمه اش هم اضافه شدند، من دیگه باید برنامه غذام رو عوض میکردم. فکر کنید به مدت دو ساعت لاینقطع من دم گاز بودم و داشتم توی سه ماهیتابه، جوجه چینی و قارچ سوخاری و سیب زمینی سرخ میکردم. البته جاری ام کنارم بود و هی دستمال می انداخت تو ظرف و سرخ کردنی ها رو ازم میگرفت و میریخت  اونجا و بعد تو ظرف خودشون جابجاشون میکرد. یه بار هم روغن ریخت رو انگشتم و الان انگشتم ورم کرده!

بعد میز رو با کمک جاری ام چیدم و بقیه هم نقش تماشاچی رو بازی میکردند.  البته خواهرشوهر وسطی ام یه بار قبل از شام، ظرفهای کیک رو آورد و شست. ولی بعد از اون دیگه هیچ کمکی نکردند هیچ کدوم. بعد از شام هم، همه به به و چه چه میکردند از غذا و از سس ها، من که از شدت خستگی، نمیتونستم غذا بخورم. یکی دو تا جوجه خوردم ولی بازم باید ظرفها رو جمع میکردم. بازم بقیه رفتند به خوشی و بازی برسند! اصلا حکایت خنده داری هستند اینا! کلا انگار اومده بودند رستوران، نه خونه برادرشون!

خلاصه تا ظرفها رو تو ماشین جاسازی کردم و بقیه ظرفها هم موند واسه دور بعدی. بازم چای ریختم و میوده رو دیگه دادم مهدی براشون بذاره. خودم تا ساعت یازده نتونستم از آشپزخونه بیام بیرون. فقط وسطش دو تا پنج دقیقه خودمو رسوندم به اتاق خواب و روی تخت دراز کشیدم.

آخرش هم بلند شدند رفتند و تموم شد. خب، هیچ گله ای به مهدی نکردم. اون باید چه کار میکرد؟! مادرشون باید به دخترهاش یاد میداد که وقتی میرن جایی، یه فکری هم به حال صاحبخونه بکنند. اونم صاحبخونه ای که غرببه نیست و خانم برادرشونه و کارمنده و دست و گردن و کمرش هم درد میکنه. اونطوری که من میرم خونه شون، اندازه خودم کار میکنم و ظرف میشورم و جمع و جور میکنم. یا همین هفته پیش به خواهرشوهر بزرگه ام کمک کردم.

ولی خب، وقتی اینجوری بار اومده اند، من چرا باید سر مهدی غر بزنم؟ اون بدبخت چه کار کنه؟ خودش هم خیلی ناراحت بود. وقتی مهمونها رفتند، گفت: من بقیه رو جمع میکنم. دیگه خودش ظرفهای میوه رو جمع کرد و خونه رو یه دستی کشید. منم مانی رو بردم بخوابونم. بعد به مهدی گفتم: بذار اینو بخوابونم، الان میام. چون میخوام مسواک بزنم!

وقتی بیدار شدم، نصف شب بود!!!!!!!!! بازم خوابیدم و صبح ساعت نه بیدار شدم! از شدت کمر درد و گردن درد و دست درد نمیتونستم از جام بلند بشم! از همون روز تا حالا، دست چپم، از یه حدی بیشتر، بالاتر نمیاد!!!!!!! نمی تونم خیلی باهاش کار کنم! ولی خب، یه دور هات بک گذاشتم رو کمرم و کیسه آب گرم هم گذاشتم رو کتفم که یه کم آروم بشه. فکر نکنم امروز بشه برم دکتر. اگه شد که چه بهتر.

دیروز که جمعه بود، دیگه شام و ناهار پختن نداشتم. تا عصر، خرد خرد بقیه قابلمه ها رو شستم و ظرفها رو جابجا کردم. مهدی هی میگفت: بیا استراحت کن. که البته خب تا شب هم استراحت کردم. دستم خیلی درد میکرد و الان هم میکنه.

کلا دو تا درس گرفته ام از چهارشنبه تا حالا:

درس اول: وقتی خانواده همسرم رو دعوت میکنم، یک نوع غذا، از نوع برنجی درست کنم. چیزی که بیشتر زحمتش رو از قبل از اومدنشون کشیده باشم. البته این بار اگه بیان، میدم مهدی از بیرون غذا بگیره. برای بعضی ها نباید خودتو بکشی و غذای دست خودت رو درست کنی. به به و چه چه شون فایده ای به حال دست علیلم نداره! وقتی اینقدر معرفت ندارند کمک کنند.

درس دوم که عصاره زندگیمه و یه لحظه از ذهنم پاک نمیشه:

اگه چیزی مال ما نیست، به زور از خدا نخواهیم. جای عشق همیشه تو زندگی من خالی بود. از خدا عشق خواستم. از خدا مهدی رو خواستم. تا قبل از اون، دوستم بهم میگفت: آشتی! مدل زندگی تو غلطه. تو زیادی خودتو واسه  عشق میکشی. ولی وقتی مهدی وارد زندگیم شد و نشون داد که قدر عشقم رو میدونه، به دوستم گفتم: مهدی لایق این عشقه. ببین چقدر پذیراست؟

ولی الان دارم می بینم که اونم از این زندگی لذت نمی بره. اونم منو مقصر میدونه. انگار که من همه این سالها پای یه تیکه چوب خشک داشتم آبیاری میکردم. منطقش رو می فهمم. وقتی از کسی دلخور باشی و ازش رنجیده خاطر و اینکه همه تقصیرها رو گردن اون بندازی (حالا درست یا غلط) معلومه که نمیتونی دوستش داشته باشی. یه ماه که سهله، صد سال یه بار هم نمیری سراغش.

دیشب بهش گفتم: فقط ازت یه سوال دارم. توکه منو مسبب همه بدبختی هات میدونی که نذاشتم بری خارج، یعنی من تو زندگی تو، باعث هیچ خیر و شادی نبودم؟ گفت: بزرگترین خیری که به من رسوندی، اینه که مانی رو برام دنیا آوردی!

تو دلم گفتم: واسه مانی دلت غش میره. میوه زندگیته ولی اینکه من نذاشتم بری خارج، بیشتر جلوی چشمته تا اینکه مادر بچه عزیزتم!

اینم خب کاریش نمیشه کرد. دیگه چیزی دست من نیست که بتونم تغییرش بدم!

در اولین فرصت، نظرات پر مهرتون رو تایید و روی چشمم میذارم!

[ شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ