چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگتون بخیر و شادی. درسته هوا خیلی سرد شده و باد و سوز میاد! ولی امروز واقعا هوا تمییز بود. یعنی من قشنگ تونستم کوهها رو ببینم! آفتاب هم یکوری افتاده بود روشون و یه جاهاییش هم برفی بود! ولی سوز داشت ها!!!!!!!! از اون سوزها. خلاصه ما که زیاد راه نیومدیم. همون تا سر خیابون کارگر که ببینم نونوایی تافتونی بالاخره باز شد یا نه. که دیدم اصلا انگار تعمیرات داره یا کلا دارن خرابش می کنند! اینه که دیگه ناامید شدم! حالا یه بار باید بیام از مغازه های اطرافش بپرسم ببینم به جای دیگه ای منتقل شده اند یا خیر!!

ساعت 07:50 صبح یکشنبه است. به خاطر خرابی اینترنت، بازم دارم تو ورد تایپ میکنم. واقعا بدون شکلک خیلی بی روحه. تازه همین الان هم اینترنت قطعه. فعلا می تایپم تا ایشالا درست بشه. هرچی هم از صبح زنگیده ام، مسوولش نبوده! شاید هم هنوز نیومده!

عاقا تا یادم نرفته اینم بگم که اون دوستانی که توی بلاگ اسکای وبلاگ دارند. من بینوا هی میام نظر میذارم، ارسال رو که میزنم، بر و بر نگام میکنه و نظرم میره تو چشم خودم!!!!!!!!! خب آخه چه وضعشه!!!!! پس کی باید نظر گذاشت؟ تو بعضی هاش نهایت بتونم لایک کنم. آخه لایک خالی به درد نمیخوره. یه وقتهایی آدم میخواد واقعا یه چیزی بنویسه! از مسوولین میخوام رسیدگی کنند!!!!!!!!

دیروز در پی دست درد شدید که بر من مستولی شده بود (!) و دست چپم از یه حدی بالاتر نمی اومد و اصلا در بعضی جهات نمیشد تکونش بدم. خلاصه نزدیک شرکت یه آقای ارتوپدی بود که چند ماه پیش هم واسه کتف راستم رفتم پیشش. هرچند که الان واقعا باید برم پیش متخصص دست که فعلا فرصت ندارم راه خیلی دور برم!!!!!! در نتیجه گفتم برم پیش این آقاهه اصلا شاید خودش یه نفر رو همین حوالی بشناسه! معاینه اش رو هم خیلی قبول دارم. یه ساعت دستمو بالا و پایین کرد و هفت هشت بار هم جیغم رو درآورد!!!!! ماشاءالله خیلی هم پر زوره!!!!!!!!

خلاصه حوالی ساعت ده و یازده، زنگیدم و وقت گرفتم و رفتم پیشش. اینقدر خوشم میاد دکتری که صبح ها مطب باشه! البته اینم تو کلینیکه! ولی هرچی! هر روز ساعت ده تا دوازده نشسته اونجا. واقعا خودش نعمتیه!!!!!!! خلاصه رفتم پیشش و پس از انجام معاینات لازمه، ایشون فرمودند:

همه این دردها، ناشی از کشمکشهای درونی شماست!!!!!! شما از بدنت کار میکشی، ولی وقتی میخوابی و بیدار میشی، خستگی از بدنت در نرفته! (این عین جملات آقای دکتر بود!) بعدش هم شما فکرت درگیره! این درگیریهای فکر، نمیذاره عضلاتت آروم باشند. دائم حالت گرفتگی دارند!!!!!!!

عاقو! انگار داشت فنجون قهوه ما رو نگاه میکرد!!!!!!!! دو جمله دیگه ادامه داده بود، سرمو میذاشتم رو پاش و های های گریه میکردم!!!!!!!!!! (آشتی بی جنبه!) بعدش تو چند جمله کوتاه بهش گفتم که با همسرم اختلاف داریم و ایشون کلا منو قبول نداره! به وضوح شاخها رو روی سر دکتره می دیدم! نه برای اینکه بگم من در نظر دکتر خیلی مقبول بودم. نه، من ظاهر معمولی دارم. شاید به این دلیل تعجب کرد که من داشتم با آرامش همه اینا رو بهش میگفتم. اونم بهم گفت: حتما خودت برو پیش مشاور. بعد شوهرت رو هم ببر. خودتو پاسوز نکن. جوونی ات رو هدر نده. گفتم: آخه بچه دارم! گفت: به هر حال تا یه جایی برای بچه میتونی مایه بذاری. خود بچه هم تو این محیط اذیت میشه. تفریحاتت رو بیشتر کن. یه سری دوا برات می نویسم که یه کم عضلاتت شل بشه و از این گرفتگی بیرون بیاد. یک ماه بهت فرصت میدم! توی این یک ماه دست به سیاه و سفید نمیزنی!!!!!!!!!! میذاری عضلاتت استراحت کنند. بعد از یک ماه میای اینجا. اگه خوب شده بودی که چه بهتر! وگرنه از بالا تا پایین دستهات رو تزریق میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم گفتم: عمرا اگه دیگه تزریق کنم! گفت: پس خوب شو!!!!!!!!!

خلاصه وقتی آقای دکتر اینا رو گفت، یادم اومد تیرماه هم که همینها رو گفت، من یکسره از مطبش رفتم اداره مهدی و کلی گریه کردم و گفتم بیا با هم خوب باشیم و زندگی بی دغدغه بسازیم و از زندگی لذت ببریم و همون موقع برنامه استخر رو با مانی گذاشتم و دوستای قدیمی رو پیدا کردم و یکی دو تا دوره هم گذاشتیم تا امروز. یادم اومد دفعه قبل هم به خاطر رهنمونهای همین دکتر، واقعا یه کم واسه خودم تفریح جور کردم و دیدم همه ناراحتی های فکری، داره میشه بلا می افته به جون جسمم. پس هی تلاش کردم و مثبت اندیشیدم!!!!!!!


بچه ها! یه چیزی هم میخوام بهتون بگم. شاید الان یه سری بیایید بگید: پس چی شد اون همه مثبت اندیشی؟ هی گفتی فلان تمرین رو بکنیم و مثبت فکر کنیم! چرا زندگی خودت اینجوریه؟

راستش میخوام همینو بهتون بگم. به اصل راه شک نکنید. من روی قران دست میذارم اگه طرف شما نرمال باشه، همه راههای سایت گیس گلابتون و همه مثبت اندیشی ها، جواب میده، چه جواب دادنی!!!!!! هرگز به اصل راه شک نکنید. من میدونم که همه اش درسته. نه شما منو می شناسید، نه من! ولی مطمئن باشید جواب میگیرید. من هنوزم به راه مطمئنم. به روش مطمئنم. به اینکه مثبت فکر کنید. اینجا هم خودم نمیام ناله کنم. میام می نویسم بلکه با نوشتنم، راه برام باز بشه. یا از راهنمایی های بقیه استفاده کنم. هرچند مهدی روز چهارشنبه میگفت: تو میری تو وبلاگت از من بدمیگی، بقیه هم میان تاییدت می کنند!!!!!!!!!!! (ببین تا کجاها فکر کرده!) منم گفتم: اون مورد شخصی منه. تو هم ممکنه صد جا بشینی حرف منو بزنی و بقیه حق رو به تو بدن! ولی به من ربطی نداره. بهتره تو حریم خصوصی هم وارد نشیم! بعدش هم چرا باید برات مهم باشه! مضاف بر اینکه خیلی از خواننده های منم، حق رو به تو میدن و میگن که تو دوستم داری ولی راه و روشش رو بلد نیستی!!!!! و البته میدونید که دیگه از روز چهارشنبه، یه کم بهتر شده بود و کمتر به پر و پام می پیچید!

هیچی دیگه، عزیزانی که شما باشید، دیروز حوالی ظهر که با هم می حرفیدیم پرسید رفتم دکتر یا نه! منم گفتم رفتم و دکتر اینا رو گفت. همین. بعدش طبق قرار قبلی، قرار شد خودش ساعت چهار بره دنبال مانی خونه باباش اینا و دیگه هم نیاد دنبال من. اونا برن خونه و منم از شرکت برم. خلاصه نزدیک پنج زنگید که من تازه دارم از اداره میرم دنبال مانی. بعدش رفت و از خونه باباش زنگید که چون دیر شده، من و مانی داریم میاییم دنبالت. آماده باش. بعدش قرار شد ده دقیقه قبلش هم بزنگه که من آماده باشم. خلاصه منم جمع و جور کردم و ده دقیقه قبلش زنگید که حاضر باش که من ده دقیقه دیگه اونجام! (شما ببینید چقدر آدم باید وقت و انرژی بذاره واسه اینکه سروقت بیاد.)

تو ا ین ده دقیقه من برنامه های سیستمم رو بستم و کارهامو کردم و حتی کشوهامم قفل کردم. زنگیدم به دوستم که واسه تئاتر رفتن سه شنبه هماهنگ کنیم. و به برادرهام. خلاصه تو این هاگیر واگیر، دیدم سه تا نامه هم اومده. مهدی زنگید که بیا پایین. منم تندتند نامه ها رو ارجاع دادم و به دوستم گفتم بعدا بهش میزنگم. رفتم پایین و چشمتون روز بد نبینه!

مانی که تو ماشین خواب بود. دیدم عین هاپو نشسته پشت فرمون. گفتم: چیه؟ شروع کرد که چرا اینقدر دیر میکنی؟!!! گفتم: مگه همه اش چند دقیقه شد که پایینی؟؟؟؟!!!!!!!!! من زودتر بیام تو این سرما سگ لرز بزنم که تو دو دقیقه تو ماشین گرم، معطل نشی؟ آخه این یعنی چی؟

خلاصه دیدم دهنش چاک و بست هم نداره. شروع کرد به توهین کردن. گفتم: بسه دیگه دهنتو ببیند توهین نکن. چته هنوز نرسیده شروع کرده ای!!!!!! بسه دیگه! انگار کفر خدا و پیغمبر شده!!!! یعنی تو اندازه پنج دقیقه هم اغماض نداری؟ یعنی تا این حد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

حالا فکر کنید تو اون ترافیک، تو اون خستگی غروب، با اون دست درد من!! بعد شروع کرد که فکر کردی من خرم؟ تو صبح رفتی پیش ارتوپد یا روانشناس؟ یارو برگشت گفت دست به سیاه و سفید نزن؟ عصبی نشو؟ من خر نیستم. همه اینا رو از خودت درآوردی!!!!!!!!!!!!! گفتم: خب تو یه دکتر پیدا کن که بگه اعصاب خردی و استرس، درمان درد مفاصله! خب نظر این دکتره این بوده! بعد کارت دکتره رو بهش دادم و گفتم: اگه دوست داشتی خودت هم برو پیشش!

هی داشت هوار میکشید!!!!! (با خودم فکر میکردم آخه بابت چی؟ بابت اینکه چند دقیقه تو ماشین مونده؟ بابت اینکه نظر دکتره این بوده که من کار نکنم؟ یعنی بابت همه اینا باید این رفتار رو باهام بکنه؟ به جای خسته نباشید؟ به جای دستت درد نکنه که از خانواده اش پذیرایی کردم و این به حال و روزم اومد؟)

بعد شروع کرد به اینکه مگه تو توی خونه چه کار میکنی؟ یه غذا که بیشتر درست نمیکنی! میخوای همونم درست نکن. هیچی نگفتم بهش. دوباره شروع کرد به توهین، که بهش گفتم: نگه دار من پیاده میشم! گفت: همچین غلطی نمیکنی! گفتم بهت میگم نگه دار!

پیچید تو خیابون مطهری و داشت هوار میکشید! مانی هم خواب بود!!!!!!! عزیز دلم که گیر دو تا بی شرف بی همه چیز افتاده! پشت یه ماشین وایساده بود که راه باز بشه و حرکت کنه که پیاده شدم. در رو هم آروم بستم که مانی از خواب نپره! مثل اونایی که میرن رستوران یه عالم سرخ کردنی و چربی و سس و کالری می خورند و آخرش میگن لطفا نوشابه اش رژیمی باشه!

شده حکایت ما که هی سر و صدا و دعوا، آخرش در و آروم می بندم که از خواب بیدار نشه!!!!!!!!

بعدش اصلا نمی دونستم کجای تخت طاووسم! یه خیابون رو گرفتم و اومدم پایین. به هر تاکسی گفتم هفت تیر، منو نبرد.  پیاده اومدم و بالاخره یه ماشین منو رسوند نزدیک هفت تیر. بعدش از اونجا دیگه ماشین گرفتم و اومدم انقلاب. مغزم دیگه از کار افتاده بود. نمیدونستم باید به چی فکر کنم. یعنی تاوان چند دقیقه دیر اومدن، این بود؟ نه جانم، این نیست. اینا بهانه است. کسی که می شینه به خواننده های وبلاگ و نقطه نقطه نظرات دکتر فکر میکنه، پس حواسش به همه چی هست. فقط میخواد بهانه بگیره.

وقتی تو ماشین منتظر بودم بقیه مسافرها هم سوار بشن که بیام انقلاب، صدای یه راننده می اومد که داشت مسافر صدا میکرد واسه آریاشهر. با خودم گفتم یعنی پاشم برم بشینم تو ماشینش و برم آریاشهر و از اونجا هم برم شهران و همه چیز رو تموم کنم؟ بعد دیدم یکی از سلولهام هم حاضر به این کار نیست. همه بفهمند من چه دردی دارم، فقط یه درد به دردهام اضافه میشه. چون هیچکس نمیتونه کاری برام بکنه. اگرم ازش جدا بشم، مانی رو چه کار کنم؟ باید برم با خانواده ام زندگی کنم که عمرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این کار رو نمیکنم. سر دو روز، دیوونه میشم! چون دیگه صد تا صاحب پیدا میکنم و حالا همه میخوان مانی رو تربیت کنند. از طرفی، اینکه مانی تو این سن حساس، از یکی از والدین جدا بشه خیلی براش بد میشه. اگه آخر هفته ها هم بخواد باباشو ببینه، بیشتر روش تاثیر میذاره! پس گزینه طلاق، فعلا نه!!!

خب ولی پس چه گزینه ای؟ من چقدر رو خودم کار کنم و مثبت فکر کنم و به همه چی رابطه فکر کنم؟ نمیخوام بگم از من ساقطه، ولی بخش عظیمش برمیگرده به مهدی که باید رو خودش کار کنه. دست از بهانه گیری برداره و اغماضش رو در مورد خانواده اش بیشتر کنه. کدوم خوش انصافی با زنش میجنگه بابت پنج دقیقه تاخیر، یا دست درد، یا کار کردن، یا هر چیز کوچیک دیگه ای.

عمر خیلی کوتاهه. همه عمر رو به دعوا و سرزنش و بهانه گیری سر کنیم یا از همون دمی که هست، استفاده کنیم و فکر کنیم غنیمته و شاید یه ساعت دیگه، یکی از بین جمع مون میره بیرون؟

نمیدونم. نمیخوام کلمه «فایده نداره» رو به کار ببرم. ولی می بینم هر روزم که باهاش حرف میزنم، بازم reset میشه و همه چی از مغزش میره بیرون. این به خاطر اینه که این افکار و اعتقادات در وجودش ریشه داره. با وجود اینکه از این رفتار پدرش همیشه رنج برده که چرا بابت چند دقیقه تاخیر، یه مهمونی رو به هم ریخته یا بابت یه کلمه، فلان مسافرت فامیلی رو خراب کرده، ولی خب، اینا دیگه تو مغزش تبدیل به الگو شده و از ذهنش نمیاد بیرون.

نمیدونم باید چه کار کنم. ولی ناامید هم نیستم. خدا منو می بینه. می بینه که من و پسرم ازش کمک میخوایم. برای مهدی هم آرامش میخوام. اول برای اون دعا میکنم. چون اون اگه از زندگیش لذت ببره، آروم میشه و میذاره ما هم آروم سرمونو بذاریم زمین و زندگی مونو بکنیم!

رسیدم انقلاب و از ماشین پیاده شدم. وارد خیابون که شدم، یکی از این دستفروشهای کتاب، نظرم رو جلب کرد. به طرف یکی از کتابها رفتم ولی متوجه یه کتاب دیگه شدم. یه کتابی که خیلی سال پیش خونده بودم. وقتی دبیرستان بودم و دیگه هیچ جا ندیده بودمش! خلاصه دوتا کتاب خریدم و به طرف خونه راه افتادم. بعدش رفتم لوبیا خرد کرده بگیرم که نداشت و گفت برام کنار میذاره تا دوشنبه بیام ازش بگیرم.

دیدم ماشین دم در پارکه. البته از دور که می اومدم، به نظر تازه رسیده بودند. بعدش رفتم داخل و دیدم مانی نشسته کنار مهدی و دارند با هم تی می می بینند. رفتم مانی رو بغل کردم و بوسیدمش. بعدش لباسهامو درآوردم. نگاه هم به مهدی نکردم.

امان از روزی که آدم دلش نخواد تو صورت شریک زندگیش، نگاه کنه. حتی نیم نگاه. نه از روی قهر و ناز که از روی دل زدگی! اول کتری رو پر آب کردم و گذاشتم رو گاز. لباسهامو درآوردم. نمیتونستم برم حموم. ولی تو همون روشویی، یه آب و صابونی به بدنم زدم و پامو شستم و بدنم رو زاج مالی کردم. یه کم سبک شدم. تی شرتم رو عوض کردم و اومدم نشستم روی مبل. کاری نداشتم برای انجام. یه ذره سوپ و یه کم قیمه پلو تو یخچال بود. واسه مانی شام بود. خودمون هم که شام نمیخوریم!

میوه شسته شده از برکت مهمونی دو روز پیش تو یخچال بود. ریختم تو بشقاب و آوردم رو میز گذاشتم.  آب گرم کتری رو ریختم توی کیسه آب گرم و گذاشتم رو کتف چپم. خودم پرتقال پوست کندم و نشستم به میوه خوردن. مانی هم مشغول بازی بود.

دیشب فهمیدم با یه سکه، یه قسمت از دیوار رو کنده و هی گچ هاشو میریزه رو زمین!!!!!!! احتمالا میخواد فرار کنه!!!!!!!!!

خلاصه دیشب همینطوری گذشت و شکر خدا اصلا با هم حرف نزدیم. اینجوری بهتره. و البته که تو ماشین حسابی حرف زده بود!!!!!!!!

حوالی ساعت هشت و نیم، یه کم قیمه پلو واسه مانی گرم کردم و با ماست آوردم دادم بخوره. یه کم خورد و بقیه اش رو خودم خوردم. بقیه قیمه پلو رو هم ریختم تو ظرف و گذاشتم امروز بیارم واسه ناهارم. بعدش هم بقیه کارهای هر شب. مسواک و کرم و ...

وقتی آدم میاد خونه، میتونه به اینم فکر کنه که چقدر خوب که یه خانواده دارم، یه بچه سالم دارم، خودم و زنم کار داریم و کم و زیاد داریم زندگی میکنیم. یه خونه گرم داریم. حالا هرچی! و از همه این دقایق لذت ببره. میتونه هم بابت چند دقیقه تاخیر زنش، خون به پا کنه و زنش تو اون سرما، پیاده بشه و ترجیح بده تو خیابون یخ کنه تا اینکه مخش تو فرقون گذاشته بشه و سه دور، دور تهران چرخونده بشه و هی سرزنش بشه بابت هیچی!!!!!!!!!

دنیا پر از هدف و پر از بهانه است. این ماییم که تصمیم می گیریم بریم دنبال کدومش!

[ یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ