چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح قشنگتون بخیر. تهران همین آذر و دی سرده. چون سرماش خشکه، تو استخوون آدم رو می ترکونه! (حالا اگه بریم اردبیل میخوایم چی بگیم؟؟!!)

من که صبح با ماشین اومدم! اونم از شهران. واقعا بدون ماشین تو این سرما و از این مسیر، خیلی مشکله.

دیشب طبق روال یکشنبه ها خونه بابام اینا بودیم. منم که دیشب شیفت بودم. حوالی ساعت چهار مهدی بهم اس داد: خودت میری یا من بمونم با هم بریم. زدم: خودم میرم. نوشت:  اگه میخوای الان بری، بیام دنبال. که من همون اس رو تکرار کردم.

بعدش ماشین رزر کردم واسه ساعت شش! نشستنم به کار کردن!

این وسط سری هم به ریدرم میزدم و سراغ دوستان میرفتم. از هفته پیش که نت یه کم کند شده، سراغ دوستان نرفته بودم که دیروز سعی کردم تا یه جایی از شرمندگی شون دربیام! خلاصه ساعت شش ماشین اومد و یه ساعته رسیدم شهران. ولی تو ماشین حالم داشت بهم میخورد. حس خیلی بدی داشتم.

ساعت چهار و نیم که اداره بودم، رفتم واسه خودم یه لیوان نسکافه کم شکر درست کردم. که مثلا رفرش بمونم! ولی همون حالمو بد کرد. یعنی وقتی نشستم توماشین، حس حال بهم خوردگی داشتم. ترافیک دیشب نسبت به هفته قبل روون بود و یه ساعته رسیدم شهران!!!!!!!!!! بیچاره ماشین آژانس هم تو راه خراب شد و دیگه آخرهای راه، طرف داشت با چراغ خاموش حرکت میکرد. چون مثل اینکه دینامش سوخت بود. یا یه همچین چیزی!!!!!!!!!!

بعد که رفتم بالا، مهدی بهم سلام کرد. ما یه عادتی داریم که تا جایی که بشه، ناراحتی هامون رو از هم، جلوی بقیه عنوان نمی کنیم. حوصله نداریم حالا همه بفهمند چه خبره و هر کسی بشینه به نصیحت کردن و از اون بدتر، موضع گرفتن! میذاریم خودمون به درد خودمون بمیریم!!!!!! زیر لب جواب سلامش رو دادم و لباسهامو درآوردم و دستی شستم و دیدم مامانم فسنجون درست کرده!

خلاصه داداشم هم خونه بود و هر دو نوکی زدیم به غذاهایی که موجود بود! بعدش من رفت خودم رو وزن کردم و دیدم عدد 58400 رو نشون میده. حالا اون چهارصد هم بابت چیزهایی که خورده بودم، همون 58 خوشحالم کرد. البته که سایز صد برابر بهتر از عدد وزنه!!!!!!!

خلاصه هیچی دیگه. یه کم با مانی بازی کردم. هی بهم تیر میزد و من می مردم بعد می اومد و سرشو میذاشت رو پام و میگفت: مامان!!!!! همه هم می خندیدند که خب، نکشش! که نخوای گریه کنی و این بازی هی ادامه داشت!!!!!!!!! بعدش دیدم مامانم وسایل سالاد رو شسته. به زور ازش گرفتم و با دستهای علیلم شروع کردم خرد خرد سالاد درست کردن. خیلی آروم جوری که به دستم فشار نیاد. کلا هویچ رو هم حذف کردم! چون زور دستهام به خرد کردن هویچ نمیرسید!!!!!!!!!

کلا با مهدی حرف نزدم. چند جمله به اجبار بین مون رد و بدل شد. هنوز دلم نمیخواست نگاش کنم. از طرفی دختر خاله ام از کرمانشاه اومده و قرار بود با همسر و دختر سه ماهه اش بره جایی و شب بیاد خونه مامان اینا. خیلی هم تاکید کرد که ما شام بخوریم و منتظر نشیم که اونم راحت باشه. خلاصه حوالی ساعت نه، یه پسرخاله ام اومد و گفت شنیده ام دور هم جمعید، گفتم منم بیام! ما هم گفتیم: خوش اومدی. بعدش برادر همین دخترخاله ام با زن و بچه هاش و خاله ام اومدند واسه شب نشینی. بعدش اون یکی شوهر خاله ام اومد و آخر هم خود دختر خاله ام.

خلاصه سفره پهن شد و یه عده شام خورده بودند و یه عده نخورده بودند. بعد همه نشستند به جک تعریف کردن و هر کسی از تو گوشیش یه چیزی درمی آورد و میخوند. به جرات میتونم بگم نود و پنج درصد جکها هم کردی بود! یعنی داشتیم خودمونو دست می انداختیم!!!!!!!! قاه قاه هم می خندیدیم. مهدی از همه بیشتر میخندید!!!!! آخه تقریبا همه کلمات رو متوجه میشه و خودش هم خیلی دوست داره زبان کرمانشاهی رو. به خصوص حاضرجوابی کرمانشاهی ها رو. البته اینا رو خودش میگه. و دیگه اینکه چون تو خونه شون، کلا اینطور چیزی نیست که کسی شب نشینی بره خونه کسی و همه مهمونیها با دعوت قبلی و کلی تدارکاته، بنابراین سالی یکبار که چه عرض کنم، صد سال یکبار هم خاله هاشو نمی بینه. عمه اش هم، مگه من دعوت کنم یا من برنامه بذارم که بریم ببینیم یا اونا بیان خونه مون. برای همین، مهدی این کار ما رو خیلی بیشتر دوست داره و میگه از بچگی هم دلش میخواسته خانواده اش اینجوری باشند که خب، بنا به هر دلیلی، نبودند.


حوالی ساعت دوازه و نیم، دیگه آخرین گروه رفتند و مهدی هم گفت: فردا ماشین رو ببر. بعد سوئیچ و بقیه مدارک رو گذاشت روی اوپن! قبلا لج میکردم و نمی بردم. ولی الان می برم. چرا نبرم؟ چرا مثل سگ تو این سرما بلرزم؟ که چی رو بهش ثابت کنم؟ بعد گفتم: فلشم گم شده. من بدون موزیک، رانندگی نمیکنم! بعد داداشم فلشش رو بهم داد و امروز تا برسم اداره، کلی مستفیذ شدم!!!!!!!!!

خانم پسرخاله ام، شش روز بعد از من، یه دختر ناز به دنیا آورد. یعنی دخترش، شش روز از مانی کوچکتره. امروز هم تولدشه. دیروز خانم پسرخاله ام اصرار میکرد که این جمعیت، فردا شب (یعنی امشب) خونه شون باشیم که یه تولد کوچیک واسه دخترش بگیره. اول هی به من اصرار کرد که بیا تولد مانی و دختر اونو با هم بگیریم. ولی من گفتم که دست و پا ندارم و اذیت میشم و تولد مانی رو هفته پیش گرفته ام! چون واقعا حس و حال مهمونی دادن ندارم. همین چهارشنبه هم قراره همین ده دوازده نفر خانواده خودم و خاله کوچیکم که نزدیکمونه، شب بیان خونه مون. یه جور غذا درست میکنم و خودمو به عذاب نمی اندازم! درسته همه کمک می کنند، ولی من دیگه خودمو جر واجر نمیکنم. ولو به خاطر خانواده بینوای خودم که همه زحمتهام همیشه گردنشونه.

حالا فکر کنید داداش کوچیکه ام دیروز که باهاش می حرفیدم، اصرار میکرد که دم خونه شون (قربون خونه اش برم که دو سه ماهه تازه رفته سر خونه و زندگیش) یه بازار روزیه که می تونه میوه ها رو سوا کنه! هی اصرار میکرد که واسم خرید کنه و بیاره یا لااقل بذارم سالاد رو اون درست کنه!!!!!!! میگفت: خانم خودم کارمنده و میدونم خیلی سخته! منم هی می خندیدم و میگفتم: نه عزیزم. کاری نداره. اصلا شاید من نخوام بهتون سالاد بدم!!!!!!!!

از یه طرف، یه تئاتری هست (نپرسید چی!!!) که یکی از هنرپیشه هاش، دوستمه و این هفته، آخرین  اجراشونه و باید حتما این هفته می رفتیم. برای همین من دیروز برنامه ریزی کردم که: طبق قرار قبلی، سه شنبه ساعت سه و چهار مامانم و بابام و مانی از خونه خودشون بیان انقلاب. کلید هم میدیم بهشون. بعد من و مهدی از سر کار بریم خونه خودمون. اینجوری از ترافیک عصر سه شنبه خلاص میشیم. بعد من غذاهای چهارشنبه رو درست میکنم و روز چهارشنبه عصر میریم تئاتر و از اونجا مستقیم میریم خونه خودمون تو انقلی و واسه مانی تولد میگیریم!منتها با همون تعداد محدود که گفتم.

خب، دیروز که این برنامه رو می ریختم، چون با مهدی حرف نمیزدم، روحش هم خبر نداشت از برنامه تئاتر. فقط برنامه تولد چهارشنبه رو از قبل می دونست! دیشب که حرف تئاتر شد، رفت تو اتاق روی تخت دراز کشید. واسه کاری که رفته بودم تو اتاق، خیلی خشک بهش گفتم: چهارشنبه برنامه تئاتر گذاشته ایم. گفت: من نمیام تئاتر. تو دلم  گفتم: نیا! بعد بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون اومدم. یعنی نشون دادم اهمیت نداره برام. خب، کلا دیشب به حکم اجبار گاهی با هم حرف میزدیم. و توی شلوغی دیشب، دلخوری ما از هم، به چشم بقیه نمی اومد. اینقدر همه با صدای بلند می خندیدند و جک می گفتند که کسی حواسش به ما نبود. خب، یه خصوصیت کرمانشاهی ها هم، صدای بلندشونه. کلا ولوم صداشون از فرکانس 400 پایین تر نمیاد!!!!!!!!! فامیل منم دیگه از همه بدتر!! فقط مامانم صداش پایینه که اونم همه اش داره به همه میگه: یواشتر، همسایه ها خوابند! ولی خب کسی گوش نمیده که!!!!!!!!

دیشب آخر شب، مهدی گفت: بیا بشین اینجا، کارت دارم! منم با یه حالت بی تفاوت نشستم پیشش و از یه مشکلی گفت که به تازگی تو روده اش ایجاد شده. اونم چیزی نیست. یه کم یبوست داشته، اذیت شده!!!!!! خب، ترسیده بود و گفت خیلی اذیت شده! و گفت: حالا چه کار کنم؟ چه دکتری برم و اصلا آدم مگه روش میشه به دکتر نشون بده؟ اونجا بود که ترس رو تو قیافه اش دیدم. یه پوزخند زدم و گفتم: خب، یادته که! من چند سال پیش دچار این مریضی شدم. حالا فکر کن من چی کشیدم. تازه من رفتم دکتر و معاینه ام کرد! گفت: کدوم دکتری بود که من نفهمیدم؟ گفتم: تو پای لپ تاپت بودی! من ساعت هشت شب وقت داشتم تو تخت طاووس. یادت نیست؟ تو نیومدی و من تنها رفتم. اونم معاینه ام کرد و قرار شد برم بیمارستان پارسیان واسه عمل. که مامانم افتاد به دست و پام و گفت عمل نکن. بذار شاید با داروگیاهی خوب بشه؛ که شکر خدا خوب شدم و نشد اون عمل دردناک رو انجام بدم!

بعد مهدی گفت: خب تو چه جوری می نشستی؟ نشستن خیلی سخته! یه نگاهی بهش کردم و پوزخند زدم و هیچی نگفتم.

تو دلم گفتم همه این سالها با همه این مشکلاتی که می دونی و خیلی هاشم نمیدونی، رفتم سر کار و پا به پات کمکت کردم. ولی هرگز تشکر نکردی و از اون بدتر قدرم رو ندونستی و از همه اینا بدتر، هی باهام دعوا هم کردی.

الان هم اینکه این بیماری اش رو گنده کرد، میدونم بابت چیه. داشت عذر می آورد واسه کار زشتش. مثلا میخواست بیماری اش رو گنده کنه که من باهاش حرف بزنم. مثلا مظلوم نمایی کنه، مثلا عذر بتراشه. یکی از دوستان تو کامنتش نوشته بود: مهدی اون غولی که تو کامنتها ازش ساخته شده نیست!!!!!! مسلمه که مهدی غول نیست.

اونم یه آدمه مثل بقیه. با یه سری خصوصیات اخلاقی بد و خوب! منم دارم، همه شما هم دارید! ولی خب، دیگه قبول کنید این اواخر، یه سری از خصوصیات اخلاقیش، زندگی رو به من حروم کرده بود. یعنی بابت یه چیز کوچیک، هی میخواد سرزنش کنه و غر بزنه و تقصیرها رو بندازه گردن من! یه چیزی هم بهتون بگم.

چهارشنبه که داشتیم دوتایی با هم می حرفیدیم، وسط حرفهای من، هی میگفت: ببین، اینجا تو مقصر بودی که به من نگفتی، ببین، اگه فلان زمان به من میگفتی، من ازت دفاع میکردم، فلان جا تقصیر من نبود. من که مقصر نبودم........... آخر گفتم: بابا کوتاه بیا دیگه. چرا هی وسط حرفات میخوای تقصیر رو از گردن خودت برداری بندازی گردن یکی دیگه. خیلی اتفاقها می افته بدون اینکه هیچکس مقصر باشه. آدم نباید از صبح تا شب دنبال دزد بگرده. اصلا روان آدم داغون میشه از اینکه هی بخواد مقصر یه جریان رو پیدا کنه. چون وقتی پیداش کردی، باید حکم بدی، باید حکم رو اجرا کنی و همین پروسه، کلی از آدم انرژی میگیره.

به هر حال من همچنان هستم. محکم و استوار. اگرم چند روزی ناراحت باشم، ولی عقب نمیشینم. تا جایی که به من مربوط بشه و از دست من بربیاد، تلاش میکنم. دلم نمیخواد رشته ای بریده بشه. وقتی نگاه میکنم، مهدی نه معتاده، نه زن بازه، نه رفیق بازه، نه خسیسه و نه خیلی خصوصیات بد دیگه. البته سمباده کش روح و روان منه! گاهی هم کفشهای خوشگل پاش میکنه و چند دور روی مغز و اعصابم پاتیناژ میره. همه اینا هست. ولی به نظرم هنوزم میشه این زندگی رو نگه داشت.

آخه از یه پیرزن و پیرمردی پرسیدند، چطوری بود که زمان شما، عشقها دوامش بیشتر از حالا بود. اونا گفتند: زمان ما هر چیزی خراب میشد، تعویض و دور انداخته نمیشد. بلکه تعمیر میشد!!!!!

الانم من معتقدم روابط باید تعمیر بشه. باید روش کار بشه. البته گاهی جونم به لبم میرسه. گاهی میخوام با همه سلولهام فریاد بکشم. گاهی واقعا از ته دل، آرزوی مرگ میکنم و در نهایت به این فکر میکنم که اگه مانی نبود، هرگز هرگز به این زندگی ادامه نمیدادم. ولی الان شکر خدا مانی هست. پس باید این زندگی هم باشه. ولییییییییییییییی نباید به هر شرایطی هم تن بدم. اتفاقا دکتر ارتوپدی که شنبه رفتم پیشش بهم گفت: نگاه نکن الان داری همه بارها رو به دوش میکشی! (خداوکیلی نمیدونم از کجا فهمید!) ولی بدون که تو هم ظرفیتی داره. این دردها نشون میده که ظرفیت تو هم تکمیل شده که داره به صورت درد مفاصل، ازت سرریز میکنه.

الان دیگه نمیخوام بدیهای مهدی رو بشمرم. فقط اینو میخوام شما هم بدونید که: اینکه در نهانم (اوه اوه عجب کلمه ای!) با طلاق مخالفم و در عمل هم می بینم اگه بخوام این کار رو بکنم، هزار و یک مانع جلوی پامه، ولی این دلیل نمیشه بلوفش رو به مهدی نزنم. در همین راستا میخوام یه سری شرایط بعد از طلاقم رو بهش بگم. در اولین فرصتی که بشه باهاش حرف بزنم. مثل اینکه، میتونم خونه بریانک رو از مستاجر تخلیه کنم و خودم و مانی بریم بشینیم. ماشین رو هم من برمیدارم که بتونم راحت مانی رو ببرم و بیارم. چون تحت هیچ شرایطی پیش خانواده ام برنمیگردم. یه مهد نزدیک اداره بالاخره با هر سختی که باشه مانی رو ثبت نام میکنم و نهایت یک ماه گریه میکنه. یعنی میخوام بهش بفهمونم همه این سختی ها رو به مانی و خودم میدم که لااقل شب که میرم خونه، کسی نباشه که سرم غر بزنه و مغزمو بذاره تو فرقون و سه دور بچرخونه دور میدون آزادی!

بعد میگم آخر هفته هم بچه رو میدم به تو. حالا یکی دو روز پیشت باشه. تو هم پدری و حق داری. خانواده ات هم حق دارند پیش نوه شون باشند. واسه کار هم که چند جا سپرده ام. قطعا اگه جای خوبی با ساعت کاری کمی باشه، کارم رو هم عوض میکنم. تا وقت بیشتری برای مانی بذارم. اینا رو بهش میگم که بدونه تحت سخت ترین شرایط، نمی مونم. آن تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد. و دیگه قادر به تحمل نیستم. با بیکاری و رفتار زننده خانواده اش اول زندگی و همه بدبختی ها که سر خودم و خانواده ام آوردند ساختم که زندگی با ارامشی داشته باشم. اگه قرار باشه بخوام بعد از گذروندن اون هفت خوان، بخوام از خودش هم بکشم، پس قطعا یه جای کار می لنگه. کل سناریو میره زیر سوال. که اصلا برای چی ازدواج کردم و اصلا چرا اون سختی های اولیه رو تحمل کردم؟ که چی بشه و چی به دست بیارم؟ که تو هر روز به جونم نق بزنی؟ نه خب، این یکی دیگه در توانم نیست.

یعنی میدونید، درسته مهدی باید تصمیم بگیره خودشو درست کنه. ولی من باید اینو مدیریت کنم. من باید بهش بفهمونم که دیگه خسته شده ام. و تحمل نخواهم کرد. اینکه اون با خودش یا به من بگه که ما که مجبوریم بابت مانی با هم باشیم، پس باید همدیگر رو تحمل کنیم و هر کاری دلش میخواد بکنه، دیگه نمیشه!

یعنی من باید نشون بدم که تحمل نمی کنم. اولین واکنشم هم، پیاده شدن از ماشین بود. درسته خسته بودم و شیفت بودم و به قول شاعر شب بود زمستان بود بیابون بود، طوفان و سرمای فراوان بود!!!!!!!!!!!ولی تحمل نکردم و پیاده شدم! این یعنی: تحمل نمی کنم!

به هر حال باید ببینیم چی میشه. حرکت دیشب که از مریضی گفت، یعنی میخواد خودشو عزیز کنه. که من هم دیشب اصلا نازشو نکشیدم. گفت شماره اون داروگیاهی رو بده که گفتم: تو فعلا یه مدت شکمت رو روون نگه دار و کمتر اذیت شو، اگه مشکلت برطرف نشد، اونوقت برو دکتر. دیگه هیچ نازکشی نکردم. قربون صدقه هم نرفتم. یعنی میدونید، به دهنم نمی چرخید چیزی بهش بگم. نباید هم میگفتم.

بعد هم گرفتیم خوابیدیم. دوباره مانی میخواست دستمو بگیره تو بغلش و بذاره زیر سرش. که مهدی بهش تشر زد که: مامان دستش درد میکنه، ول کن دست مامان رو!!!! منم هیچی نگفتم.

خلاصه صبح پاشدم و شش و هفت دقیقه از خونه بابام اینا اومدم بیرون. در حالیکه یه کلاه مشکی ضخیم سرم گذاشته بودم عین این نفتی های زمان بچگی مون که تو خیابون نفت می فروختند! (کی الان یادشه؟!) بعدش پریدم تو ماشین و به محض استارت زدن، در ماشین رو قفل کردم. میگم نکنه یکی پشت درختها قایم شده باشه و بپره یه دفعه تو ماشین!!!!!!!! بعدش هم فلش داداشم رو زدم و واسه خودم آهنگ گوش کردم تا اداره. فرامرز آصف قدیمی بود و چقدر هم چسبید:

دیشب تو کجا بودی، من خواب تو را دیدم........

بعدش هم حمیرا: آخه بابا پیرت بسوزه عاشقی! تو که منو رسوا کردی، مشت منو واکردی.......... جفت پا پریدی رو دلم (بیچاره میگه: تا پا گذاشتی رو دلم خونه خرابم کردی! ولی من همیشه میگم: جفت پا پریدی رو دلم!!!!!!!!!!!) افسانه ای در گوش من خوندی و خوابم کردی نقش بر ابم کردی.......

امروز 25 آذره. سیزده سال پیش در چنین روزی به مهدی زنگیدم و برای اولین بار بهش ابراز محبت کردم! از عشق لبریز بودم و همه محبتم رو ریختم به پاش. چند سال از هم دور بودیم و دوباره دست تقدیر ما رو سر راه هم قرار داد!!!!!!!! میدونید، مهم ابراز عشق نیست، مهم مدیریت کردن روابطه. اینکه شما همه چی رو همون اول بریزید وسط، یه کم جریان رو بی مزه میکنه. مثل رقصیدن می مونه. شما فرصت دارید طی زمان پنج دقیقه آهنگ، برقصید. اگه در همون سی ثانیه اول همه حرکاتی که بلدید رو رو کنید، یه رقص بی مزه ای میشه. یه جا باید کمر رو قر بدید و یه جا با پا، قر بریزید و گاهی هم از چشم و ابرو کمک بگیرید!!!!! اینجوری از همه ابراز استفاده شده، هر عضوی هم یه کاری کرده، تنوع هم ایجاد شده، در نهایت همه میگن شما چقدر قشنگ می رقصید!!!!!!! شاید مثال خنده داری بود. ولی باور کنید همینه. خود عشق که به ذاته بد نیست. اینکه در جریان ابراز عشق، چقدر خالص باشید و چقدر خودتون فنا کنید و همه چی رو همون اول بریزید روی داریه (دایره)، هم توقع طرف مقابل رو می بره بالا، که هر روز و هر ساعت برقصید، هم شما دیگه چیزی برای ارائه ندارید و رقصتون تکراری میشه، هم طرف تبدیل میشه به کافه چی که هر روز میخواد بشینه و رقص شما رو تماشا کنه و علیرغم بلد نبودن خودش، ازتون ایراد هم بگیره!!!!!!!!! بذارید طرف هم برقصه. بذارید اونم حرکاتی از خودش درکنه! اونم یاد بگیره. اصلا تو رو خدا به رشد اون کمک کنید!

این ماییم که باید مدیریت کنیم. وگرنه عشق هیچکس رو بدبخت نمیکنه. من اعتراف میکنم که مدیریت بلد نبودم و خیلی لر بازی درآوردم! (یه رگم لره از نسلهای دور) همه چی رو رو کردم و فرصت ابراز عشق به طرفم ندادم. همه بارها رو به دوش کشیدم به این عنوان که عاشقم! خب وقتی همه بارها رو من از روی زمین جمع  کردم، چیزی نموند مهدی برداره. دستشو گذاشت تو جیبش و سوت زد. من از پا و کمر و گردن افتادم. اونم چون دستاش بیکار مونده بود، نشست به ایراد گرفتن که اینجا رو کم برداشتی، اونو بد دستت گرفتی و اون بار رو اونجوری بلند کن و .... این شد که امروز می بینید. دیگه نمی تونم کیف دستی کوچیک خودمو بردارم. بارها مونده رو زمین. با تن علیل من و تن سالم مهدی و توقع تا  آسمونش که چرا فلان نمی کنی و بهمان نمیکنی. و دیگه تو کتش نمیره که دست از کار افتاده و کمر داغون شده و این دستور دادنها و همه سختی های از اول تا حالا، اون عشق اولیه رو هم کمرنگ کرده. نمیخوام همه تقصیرها رو به گردن خودم بندازم که همه اشتباه از روش و منش من بوده.  چرا که مهدی هم پیش زمینه هایی داشته از خودش و وراثتش و رفتارهای اکتسابی که از خانواده اش کسب کرده. حس طلبکاری و معلم گونگی و بی اغماضی و بی گذشتی و با خط کش و ترازو وظایف مردم و لطف خودشون رو اندازه گرفتن و ...........

حالا پیش بریم ببینیم چی میشه. ولی روش من باید عوض بشه. اگه میخوایم نتیجه کارهامون تغییر کنه، باید چیزی بشیم که تا حالا نبوده ایم! وگرنه همون آش و همون کاسه می مونه!!!!!!!!!!!!

بهترین ها رو براتون میخوام. دستهای مهربونتون رو می بوسم. اینهمه همفکری و مهربونی و همدلی رو هرگز فراموش نمیکنم. بازم ممنون از محبت تک تک تون!

 

 

[ دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ