چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون! صبح قشنگتون بخیر و شادی.قلب روی ماه تک تک تون رو می بوسم و دستهای پر از محبتتتون رو می فشارم! این چند روز اخیر که یه کم حالم خوش نبوده، همه تون نهایت محبت رو در حقم داشته اید. و هر کس به هر زبونی ک بلد بود، باهام همدردی کرده و سعی کرده راهکاری نشونم بده.

دیگه واقعا از خدا چی میخوام؟ اینهمه آدم دارند باهام همدردی میکنند. آمار بازدیدکننده ها و کامنت گزاران محترم، دلم رو گرم میکنه. و البته می دونید که من هر گز اصرار به کامنت گذاشتن نمی کنم. ولی وقتی می بینم وقت شادی و وقت غم، اینهمه دوست مهربون دارم که تو غم و شادی تنهام نمیذارند، دلم گرم میشه و خدا رو به خاطر اینهمه محبت و عشقی که اطرافمه شکر میکنم. تازه جایی که آدمها همدیگر رو رو د رو نمی نمی بینند و فقط از طریق نوشتن با هم ارتباط دارند. بیخود نیست که خدا به قلم و آنچه که می نویسد، قسم خورده!بغل

راستش حالم بهتره. یه کم احساس سبکی میکنم. ولی خب میدونم راه درازی در پیش دارم. باید خیلی اتفاقات دیگه بیفته ولی اونم اگه خدا بخواد و بنده خدا اراده کنه، حتما درست میشه. سعی میکنم تک تک تجربیاتم رو اینجا بگم. میدونم به درد بقیه هم میخوره. ولی خب در هر حال پر حرفی منو ببخشید. این روزها از روی ناراحتی، خیلی بیشتر می نویسم و میخوام هر اونچه که فکر میکنم درسته یا نادرسته رو بنویسم.

دیروز حوالی ساعت چهار مهدی اس داد که کی میای دنبالم؟ چون دیروز ماشین دست من بود دیگه. منم گفتم: تا ده دقیقه دیگه راه می افتم و دوباره خبرت میکنم. بقیه کارها رو راست و ریست کردم و راه افتادم. بازم تو ماشین بهش زنگیدم که من دارم میام. خلاصه رفتم در شرکتشون  و حدود ده دقیقه هم معطل شدم! یعنی ده دقیقه طول کشید که بیاد پایین!!خنثی و البته برای من مهم نیست. بالاخره پیش میاد و اصلا ممکنه آخرین لحظه یه کاری جور بشه. اون دیگه دست آدم نیست.

خلاصه پایین اومد و من پیاده شدم که اون پشت فرمون بشینه. خندید و گفت: اوه اوه چه اخمی هم کرده!

رومو کردم اون طرف و نشستم تو ماشین. فلش داداشم به پخش بود و مهدی گفت: دیگه بسه! از صبح تا حالا داشتی اینا رو گوش میکردی. دیگه نوبت منه! گفتم: من از صبح با ماشین مسافرکشی نکردم ها! من اداره بودم! خندید و گفت: بالاخره الان نوبت منه!

خلاصه انگار حالش خوب بود! بعد همون اول که خواست راه بیفته، گفت: صندلی ات رو یه کم بخوابون که راحت باشی. وقتی من رانندگی میکنم، تو استراحت کن آروم باش. الان هم پاتو دراز کن و بذار عضلاتت شل باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد در حین رانندگی سعی کرد صندلی رو تنظیم کنه که خودم انجام دادم. آخه اهرمش به من نزدیکتر بود تا به اون!

بعدش دو سه تا شوخی ث.ک.ثی کرد!!!!!!!  و یه کم در این باره لیچار گفت!!!!!!!!! دیگه مطمئن شدم پتک خورده به مغزش! چون از حالت اتصالی یه کم حرکاتش پررنگ تر بود!!!!!! بعدش دوباره حرف افتاد!!!!!!

دوباره همون حرفهای تکراری. بهش گفتم که خودت میدونی که من آدمی هستم که همه مهمونها برام یکی هستند. مهمون هم دوست دارم و اگه شرایطش فراهم باشه، دلم میخواد خونه مون پر از مهمون باشه. خونه بابام رو که دیده ای! همه دائم در حال رفت و آمد به اونجا هستند. پس از این چیزها زیاد دیده ام. ولی تو روز شنبه، به جای دستت درد نکنه بابت مهمونی روز پنجشنبه که خودت دیدی چه مصبی ازم دراومد، و به جای اینکه فکر کنی من از صبح زود سر کار بودم و تازه مانی از ساعت چهار صبح بیدار بود و من در مجموع همون چهار ساعت رو خوابیدم. از صبح زود که سر کار بودم و اون روز هم شیفتم بود و به خاطر عدم حضورم تو اداره در روز پنجشنبه که اون عملیات لعنتی انجام شده بود، همه کارهام مونده بود واسه شنبه! دیگه از خستگی داشتم می مردم. بعد به خاطر اینکه چند دقیقه دیرتر اومدم پایین، کاری کردی که من اون وقت شب از ماشین گرم پیاده بشم و خودم بیام خونه. یعنی سرمای هوا رو ترجیح بدم به اینکه بشینم تو ماشین و هوار تو رو گوش بدم.

بعد مهدی بابت رفتار روز شنبه اش عذرخواهی کرد و گفت که واقعا میدونه کار بدی کرده! بعد گفت: آشتی! من تا لحظه ای که بیام دنبالت، حالم خوب بود. یعنی تو اداره اول خواستم ساعت چهار بیام دنبال مانی. بعد گفتم چه کاریه من و مانی زودتر بریم خونه؟! خب بمونم با آشتی با هم سه تایی بریم!!!!!!!!!! (یعنی فکر کنید به همه اینا هم فکر میکنه! این بیشتر مغز آدم رو داغ میکنه!) بعد حتی تا لحظه ای هم که راه بیفتم حالم خوب بود. ولی اون چند دقیقه ای که دیر کردی، یه دفعه حالم بد شد!!!!!!!!!

گفتم: خب تو بگو تقصیر من چیه؟ تو ده دقیقه قبلش زنگیدی و گفتی آماده باشم. من حتی کشوهام رو هم قفل کردم که یه دفعه سه تا نامه اومد تو سیستم. تا ارجاعشون دادم یه کم طول کشید! بعدش یعنی من اینقدر پیش تو ارج و قرب ندارم که سه دقیقه به خاطرم صبر کنی؟ یعنی تا همین حد برات مهم بودم؟

گفت: من حرفت رو قبول دارم. تو راست میگی. من نباید بیخودی عصبانی میشدم. ولی تو هم نباید ادامه میدادی!!!!!! حالا من یه کلمه گفتم تو چرا هی ادامه دادی؟ گفتم: تو یک کلمه گفتی؟ تو یه دفعه شروع کردی به کار من فحش دادن که مرده شور ببره کارت رو! بعدش گیر  دادی به دکترم و حرفی که زده و توپیدی به من که چرا گفته کار نکن و مواظب دستت باش! خب خودتو بذار جای من. مگه ظرفیت من چقدره؟ چرا از دید من به قضیه نگاه نمیکنی؟ یه زنی که دیشب یه ذره خوابیده و از صبح  اینهمه کار داشته و از دست درد هم داره می میره، چقدر ظرفیت داره که بداخلاقی بی دلیل تو رو تحمل کنه؟ بعدش تو دو روز قبلش میگی تو از نظر من مقصری چون نرفته ایم خارج. منو به چشم مقصر می بینی و تنها نکته مثبت من از نظر تو، به دنیا آوردن مانیه!!!!!!! خب حالا خودتو بذار جای من! با جایگاهی که پیش تو دارم، دیگه چقدر میتونم دلخوشی داشته باشم و اصلا چقدر میتونم بعد از اینهمه ناراحتی، عصبانیت تو رو تحمل کنم؟

گفت: اگه تو همون اول که من عصبانی بودم هیچی نمی گفتی و ادامه نمیدادی و میگفتی ببخشید که دیر شد! باور کن منم تمومش میکردم!!!!!!! گفتم: این حرف الانته. وگرنه وقتی تو به کارم فحش دادی، من هیچی نگفتم. بعد تو به دکترم گیر دادی. انگار که واقعا دلت پر بود. دیگه تو تموم نکردی. هی گفتی و گفتی منم دیدم واقعا گنجایش ندارم. اینه که پیاده شدم!!!!!!!!!! البته مهدی میگه تو نباید میگفتی: داری بهانه میگیری! این جمله منو جری کرد!! خب اینم یه بهانه دیگه است!!!!


بعد مهدی چند بار به خاطر رفتار روز شنبه اش عذرخواهی کرد. گفت که بیخودی عصبانی شده. منم بغضم ترکید و گریه کردم و تو گریه بهش گفتم که باور کن ظرفیت منم تکمیل شده. همه این دردهای عضلانی، به خاطر استرسه. من به اندازه کافی از همه چی دلخور میشم. دیگه چرا باید تمام مدت تنم بلرزه که یه وقت دیر نیام که تو عصبانی نشی. یه وقت فلان کار رو نکنم که تو غر نزنی. خب همه اینا روم تاثیر میذاره. خدا تو قران میگه که انسانها رو آفریده که در کنار جفت هاشون آرامش پیدا کنند. خب من از صبح تا شب استرس دارم که تو غر نزنی و چیزی بر خلاف میلت نباشه و اعصابم رو خرد نکنی!!! خب این چه آرامشیه؟ باور کن ظرفیتم تکمیل شده. فول فولم. هشت سال پیش وقتی خبر پیروزی فلانی تو انتخابات رو شنیدی، داشتیم خرید عقد میکردیم. باید اون روز قشنگترین روز زندگی مون می بود. ولی اون روز تمام مدت تو دپرس بودی و غصه میخوردی و من هی شاد بودم و سعی میکردم تو رو خوشحال کنم و اینقدر اون روز برات انرژی گذاشتم، که خودت هم تا سالها به همه میگفتی آشتی نمیذاره من غصه بخورم و هی منو شاد میکنه! به نظرت الان چرا دیگه مثل اون وقتها توان ندارم؟ چون تو همه چی رو از شور به در کرده ای! (یعنی شورش رو درآورده ای!)

منم یه انسانم. یه گنجایشی دارم. گاهی فکر کن که تو هم باید منو شاد کنی. تو هم باید فکر کنی یه باری از رو دوش خسته من برداری! مهدی باور کن اون تحمل دیگه تموم شده. من دیگه خیلی خسته ام. کشش اینکه هر روز بخوام در خدمت تو باشم که بشم کیسه بوکست رو ندارم.

بعد اونم بحث کارم رو وسط کشید و گفت: من ازت میخوام نری سر کار ولی تو کوتاه نمیای و به کار اصرار داری. بهش گفتم: تو منو کرده ای وجه المصالحه این زندگی! یه روزی این زندگی با کار من اداره میشد چون مجبور بودیم و همه درها بسته شده بود. امروز که دیگه نیاز آنچنانی به کار من نیست، میگی بشینم خونه. خب به منم به چشم یک انسان نگاه کن. من یک انسانم که دوست دارم برم سر کار. آره قبول دارم ساعت کاریم خیلی زیاده. برای همینه که چند جا سپرد ه ام. ولی تا وقتی که کار جدید پیدا بشه، تو باید شونه به شونه من باشی.

جریان همون بفرما و بشین و بتمرگه. تو از کار من ناراضی هستی. ولی می بینی که باید برم. خودت داری قسط هامون رو می بینی. بعدش من یه دفعه نمیتونم مثلا از اول دی دیگه نرم سر کار. باید بگردیم دنبال یه کار دیگه . تو خودت هم تلاش کن. به جای اینکه هر روز غر بزنی که کارت فلان و بهمانه، میتونی این حرفها رو بزنی: «آشتی جون خسته نباشی. واقعا کارت زیاده. کاشکی بشه کارت رو عوض کنی. داری میگردی، منم می سپرم به چند نفر. ایشالا که جور میشه.»

بعد اگه من خسته بودم، تو منو دلداری بده. که من سرمو رو شونه تو بذارم و به تو تکیه کنم. بذار من کنار تو آروم بشم. نه اینکه از صبح تا شب استرس اینو داشته باشم که تو فلان چیز رو نفهمی و از ترس فرار از دعوای تو، هی بریزم تو خودم!

اینجا دیگه بغضم شکست. بهش گفتم فلان دوستم ( که می شناستش) به خاطر همین که سالها استرس شدید داشت، الان ام اس گرفته! بعد بهش گفتم: واقعا حیف نیست من ام اس بگیرم فقط به خاطر اینهمه استرس که می تونند نباشند؟!

بعد واسه بار چندم عذرخواهی کرد. منم دوباره جریان «همپا بودن» رو بهش گفتم. که همپای هم باشیم. بهش گفتم که منم میتونم بابت همه چی غر بزنم و اعصابت رو خرد کنم. ولی خب، چرا این کار رو بکنم. تو هم نکن. تو هم بابت کارم بهم غر نزن. من بهت گفتم تا اردیبهشت کارم سبک میشه و عوض میشه، مطمئن باش که میشه.

یه دفعه گفت: حالا می بینی آشتی! اردیبهشت هم میاد و تو از کارت دست نمیکشی!!!!!!!!!!!!!

گفتم: بازم که اینجوری حرف میزنی!!!!!! یعنی من از الان باید استرس اینو داشته باشم که نکنه اردیبهشت بیاد و نتونم کار سبکتر پیدا کنم!!!!! خب واقعا چرا نمیخوای همپا باشی؟ همپا باش دیگه!!!!!!! به جای اینکه این حرف رو بزنی، بگو: ایشالا درست میشه. خدا رو چه دیدی، شاید زودتر هم درست شد. آشتی جون! تو خودتو ناراحت نکن!!!!!!!» بعد ببین چقدر خودت هم آرومتر میشی!!!!!!!!!!!

خنده اش گرفته بود!!!!!!!! دیگه هیچ حرفی هم از جدایی نشد. فقط یه بار گفت: مطمئن باش در صورت جدایی، من مانی رو بهت نمیدم! میتونی پنجشنبه جمعه بیای ببینیش!!!!!! گفتم: تو مثلا با این کارت میخوای منو تنبیه کنی؟ خب اینجوری داری مانی رو تنبیه میکنی و اونو از مادرش محروم میکنی! خندید و دیگه چیزی نگفت.

ولی بازم تاکید داشت که: من میگم نری سر کار، با یه لقمه کمتر، عوضش از صبح خونه ای و وقتی من عصر از سر کار میام، تو سرحالی و اگرم من ناراحت باشم از کار، تو سرحالی و میتونی خستگی منو رفع کنی!!!!!!!! گفتم: عجب!!!!!!!! پس بنده رامشگر توام؟ بشینم خونه که بشم بالش جنابعالی و رفع خستگیت رو بکنم؟؟؟؟؟؟ خب هر دو میریم سر کار و با هم برمیگردیم خونه و هر دو خستگی مون رو در میکنیم! می بینی که، میخوام کارم رو عوض کنم. و جالبه بدونی مهدی جان که من دارم ارتقا میگیرم محل کارم. یعنی از نظر حقوقی، داره به حقوقم اضافه میشه. اینجایی هم که هستم، آینده داره و احتمالا با فلان ارگان ادغام میشه. پس آینده شغلی خوبی در انتظارمه. ولی من همیشه میخوام اینو بگم که همه این شرایط ارتقا شغلی برام فراهم بود ولی من به خاطر اینکه ساعت بیشتری با خانواده ام باشم، از این شغل میگذرم و میرم سراغ یه شغل دیگه با ساعت کار کمتر، ولو با مزایای بیشتر. خودم هم دلم میخواد نقشم تو خونه پررنگ تر باشه. ولی حالا دوست دارم تو کنارم باشی و همپام باشی!

من شوهرم رو میشناسم. خیلی دیر به تغییر تن میده. میدونم اصلا موافق جدایی نیست. چون اونم دوست نداره برگرده خونه پدرش اینا. دیگه دیروز وقتی دیدم بحث داره سر اصلاح رفتارهامون میشه، بحث جدایی و شرایط بعد از جدایی رو پیش نکشیدم.

خلاصه اینجوریا. بعدش هم سر راه رفتیم جنت آباد و گلستان دنبال کادو خریدن واسه دختر پسرخاله ام که دیروز تولدش بود. و البته به نیابت از همه. اینجوری که از طرف داداش کوچیکه  و مامانم هم یه چیزی خریدم و مهدی هم اصلا غر نزد. البته قرار بود زودتر بریم که بشه دوش بگیریم. ولی خب، این خریدها یه کم وقتمون رو گرفت. تازه با حداکثر سرعت هم خرید کردیم. بعد هم که نشستیم تو ماشین، مهدی گفت: خب ماشااله شدیم مامور خرید همه!!!!!! گفتم: قرار شد غر نزنی همپا!!!!!!!

بعد آهنگ طناز سعید شایسته رو که شنیده اید! واسش اون آهنگ رو خوندم و به جای کلمه «طناز» میخوندم: «همپا! چه قشنگه چشمات!!!! » اونم خندید و رفتیم خونه مامانم اینا.

تند دیگه فقط رسیدم کادو کنم و یه آرایش تند و تیز بکنم و لباسی عوض کنم و بعدش راه افتادیم به طرف خونه پسرخاله ام. جاتون خالی که واقعا خوش گذشت. آخرش هم من از خانم پسرخاله ام تشکر کردم که همه رو جمع کرد خونه شون و اون همه هم به زحمت افتاده بود. واقعا لطف کرد و غذاهاش هم فوق العاده خوشمزه بود. و البته ماشین ظرفشویی هم داشت و ظرفها چیده شد توی اون ولی خب، همه کمک کردیم واسه چیدن و جمع کردن. بعد از تولد هم، من همه کاغذکادوها و ظرفهای کیک و میوه رو بردم آشپزخونه. خواستم وقتی رفتیم، کار آنچنانی برای اون بنده خدا  نمونه.

دیگه شما فکر کنید چون رنج سنی، نسبتا جوون بود، چقدر خوش گذشت و چقدر مسخره بازی درآوردیم! بعدش هم من و مهدی همه اش پیش هم نشسته بودیم. چند بار هم بغلم کرد. یه بار دستش رو گرفتم و زیر گوشش گفتم: میشه جدایی نباشه و با هم و کنار هم زندگی کنیم. گفت: آره عزیزم. میشه!!! بعد محکم بغلم کرد!!!!!!!

نمیدونم. امیدوارم دوباره این روزهای تلخ و ناراحت کننده تکرار نشه. ولی همونطور که دوستان هم تو کامنت ها تاکید کردند، واقعا میخوام بیشتر از حد توانم از خودم کار نکشم و هرجا که خسته شدم، بهش بگم. اونم باید تمرین کنه غر نزنه. باید هی بهش یادآوری کنم که سرم غر نزنه. باهام همپا باشه. هی باید بگم. هی باید بگم. همه مون به تذکر نیاز داریم. خود من، هی باید بهم بگن یادم باشه از خودم کار زیادی نکشم.

خلاصه دیشب مهدی گفت: خیلی سرده. تو فردا صبح هم ماشین رو ببر. گفتم پس خودت چی؟ گفت: حالا من یه جوری میام.

بعد طبق قرار قبلی، مامانم و مانی امروز ساعت سه از شهران با آژانس راه می افتند و میان انقلاب. مهدی کلیدش رو داد به مامانم. من و مهدی هم امروز یکسره از سر کار میریم انقلی خونه خودمون. امروز باید خریدهای فردا رو هم بکنم. دیشب قبل از خواب، وسایل مانی رو گذاشتم تو ساکش و یه کیسه دیگه هم بود که کادوهای مانی توش بود. چیزهایی که دیگران بهش کادو داده اند و هنوز بهش نداده ام. میخوام فردا بهش بدم. بعد امروز صبح همه رو گذاشتم تو ماشین که مامانم دیگه نخواد با مانی، یه عالمه بار بیاره.

ولی متاسفانه از دیروز پخش ماشین خراب شده و حتی خاموش هم نمیشه. ولی خب نمیشه هیچی گوش کرد. امروز صبح هم من بدون آهنگ اومدم شرکت و البته خودم یه چیزهایی میخوندم زیر لب. خععععععععلی سرد بود. تا ده دقیقه دستام کرخت شده بود از سرما. تازه چی، پشت فرمون. بیچاره به کسانی که پیاده و بدون ماشین بودند! خلاصه کسی هم به پستم نخورد که سوارش کنم.

عاقا یه چیزی! دیشب مانی نصف شب بیدار شد و جیغ کشید. از اون  جیغها ها!!!!! نیم ساعت داشت جیغ میکشید و گریه میکرد. دیگه مهدی لباس پوشید که همون نصف شب بریم خونه خودمون! تو بغل هیچکس هم آروم نمیشد. تا بعد از نیم ساعت، من یه کم تند با مانی حرف زدم که دیگه بس کن! حالا که دیگه بیداری! چون بچه ها واقعا بیدار بود و فقط داشت جیغ میکشید. بعد بابام اومد و حسابی منو شست و گذاشت کنار که بذار فقط صدای جیغ این باشه و اینقدر هوار نکش خودت!!!!!!!! خب البته من هوار نمی کشیدم. فقط میخواستم مانی رو آروم کنم. مهدی هم لباس پوشیده آماده بود که ببریمش خونه خودمون که لااقل بقیه خلاص بشن! ولی با کار بابام، دیگه مهدی هیچی نگفت و کم کم لباسشو درآورد. امیدوارم ناراحت نشده باشه! خلاصه داداشم یه کم براش قصه گفت و گولش زد و اونم آروم شد و اومد بین من و مهدی خوابید!

منم که صبح اومدم، یه شیشه مربای به آوردم. یعنی مامانم دو شیشه داد به من و خانم برادرم. منم مال خودم رو آوردم اداره. چون تو خونه که کسی نمیخوره. ولی خب، صف نونوایی خیلی شلوغ بود و تو اون سرما، ترجیح دادم نون نخورم!!!!!!!

بازم از محبت همه تون تشکر میکنم. ممنون از لطفی که بهم دارید. من برای هیچ کدومتون هیچ کاری نکرد ه ام. ولی همه تون منو شرمنده می کنید. چه در غم و چه در شادی! کنارم هستید و دلگرمم میکنید. بهترین ها رو براتون میخوام و امیدوارم همه تون سبز باشید و پایدار!

[ سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ