چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. اینم از پاییز قشنگ. پاییزی که اینهمه عشق و محبت تو خودش داشت و لااقل برای من تونست ا ینهمه محبت از جانب شما عزیزان جذب کنه. خوشحالم این فصل، به این قشنگی سپری شد.

امروز تولد مریم عزیزه! واقعا دوستش دارم و تولدش رو بهش تبریک میگم. خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و حالا حالاها هم باید یاد بگیرم. نرگس  عزیزم که اونم تولدش امشبه. چه جالب که تولد کسی شب یلدا باشه. به هر دو دوست عزیزم تبریک میگم. البته شاید خواننده خاموشی هم باشه که امروز تولدش باشه. یا به مناسبتی دلش شاد باشه. به همه تبریک میگم و برای همه تون بهترین ها رو میخوام!قلب

راستش هنوز انترنت کنده ولی میخوام اینجا بنویسم که بتونم از شکلک ها استفاده کنم.

روز چهارشنبه باید یه جوری میرفتم که ساعت چهار و نیم تئاتر شهر می بودم. تا بتونم بلیطهای تئاتر رو بگیرم. مهدی واقعا نتونست بیاد. برای همین حوالی ساعت سه و نیم خودم رفتم. البته مهدی بهم زنگید که پسرخاله ام رفته شرکت مهدی اینا و اونجاست مهدی هم بهش طرح داده بود. برای همین من رفتم گل خریدم و پسرخاله ام اومد دنبالم و با هم رفتیم تئاتتر شد. 

زود رسیدیم. ولی خب، بلیطها رو گرفتیم و منتظر بقیه شدیم. خیلی خیلی سرد بود. برای همین رفتیم نشستیم تو ماشین و کم کم بقیه هم اومدند.

خلاصه تئاتر رو دیدیدم و من خوشم اومد. از تئاتر که بیرون اومدیم، به مهدی زنگیدم که ببینم ماهیچه ها رو خریده یا نه. اونم گفت که خریده و داده دست مامانم. خب، خیالم راحت بود. خلاصه برگشتیم خونه و من سر راه، ماست موسیر چکیده و نیم کیلو آجیل شب چله خریدم.

آجیل رو دادم به مامانم که بریزه روی آجیلهایی که داشتیم، البته برای امشب که شب یلداست. ماست موسیر چکیده رو هم آوردم و بادنجون کبابی ها رو توی غذاساز، میکس کردم و ریختم تو ماست. پودر سیر و فلفل سیاه و پاپریکا و یه کم ریحون خشک هم ریختم توش و گذاشتم تو یخچال که مزه ها با هم ترکیب بشه.

بعد سفره یا بار مصرف انداختم رو میز ناهار خوری و بشقابها و همه وسایل شام و پذیرایی رو کم کم بردم چیدم روش. خب، خدا مامانم رو حفظ کنه که ماهیچه رو بارگذاشته بود و باقلاپلو رو هم درست کرد!!!! حتی میوه ها رو هم شسته و چیده بود. یعنی اگه اینطوری نبود که من اصلا مراسم رو اون روز نمی انداختم. بعدش قرار شد مهمونهام بیام. که البته برادرم و خانمش و دخترخاله و دو تا از پسرخاله هام که با خودمون تئاتر بودند!

بعد مامانم گفت که اون یکی خاله ام که از کرمانشاه اومده، امروز جمهوری بوده که واسه مغازه اش تو کرمانشاه خرید کنه. منم ناراحت شدم و گفتم: خب چرا نگفتی امشب بیاد اینجا؟ طفلی تا اینجا هم اومده بوده! گفت: آخه من گفتم شاید تو نخوای!!!!!!!! گفتم: این چه حرفیه. خلاصه زنگیدم بهش و گفتم خاله همین الان پاشو بیا. اونم خونه پسرش بود. همون که هفته پیش تولد بچه اش بود! خلاصه اینکه من از اول نمیخواستم اینهمه آدم رو دعوت کنم، ولی خب، قسمت بود همه اینا دور هم جمع بشن!!!!!!!!!!

جاتون خالی که خیلی خوش گذشت. و دوباره رقص و مسخره بازی و خوشگذرونی. همه هم بلند شدند و کار کردند و کمک کردند. فقط من اشتباه کرده بودم که خودم گوشت رو نخریده بودم. چون مهدی وقتی رفته بود ماهیچه بخره، قصاب بهش ماهیچه گوسفند داده بود. خب ماهیچه گوسفند رو هم که میدونید نصفش استخوونه!!!!!!!! سر شام یه کم اعصابم خرد شد که نکنه کم بیاد. و البته من باید از قبل خودم ماهیچه گوساله رو میخریدم. چون مهدی بیگناه که نمی دونست. به هر حال گذشت و شکر خدا آبروی ما هم حفظ شد. چون سوپ و بورانی ماست و بادنجون کبابی هم بود!

و جالب اینکه خانم برادرم هم یه ظرف سالاد لبو آورده بود. که شامل لبو و ذرت و کلم قرمز بود. با سس. خیلی هم خوشمزه بود. واقعا دستش درد نکنه. چون من دیگه دست سالاد درست کردن ندارم!!!!!!

و بچه ها باور کنید با وجود اینکه از صبح سر کار بودم و رفته بودم تئاتر، ولی اصلا له و کوفته نبودم. یه خستگی معمولی داشتم چون همه کمک میکردند!

 


اتفاقا دیشب خونه مادرشوهرم بودیم و جاری ام داشت با من حرف میزد. گفت:

«من تا حالا مثل اینا ندید ه ام. میرن مهمونی، تکون نمی خورند! من شاخ درآورده بودم. حتی به خواهرم هم که گفته ام، باور نکرده که تو شونزده نفر مهمون داشتی و اینا هیچ کمکی بهت نکرد ه اند. تو صبوری! اگه من بودم، همه چی رو می کوبیدم و میرفتم تو اتاق!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی چی؟ همه اش میگی: بذار همه دور هم باشند! اگه قراره همه دور هم باشند، همه هم باید کار کنند!»

خب، منم با توجه به اینکه ایشون سیزده سال از من کوچیکتره و تازه یه ساله که وارد خانواده مهدی اینا شده و کلا با توجه به همه چی، اصلا پیشش حرف نمیزنم و اصلا هم لزومی نداره چیزی بگم. اینه که سر و تهش رو همه آوردم و گفتم: نه بابا، موردی نداره! ول کن اصلا مهم نیست! و لزومی نداشت بهش بگم که از این به بعد یا غذا از بیرون میگیرم، یا یه نوع غذای ساده میذارم براشون.

خلاصه مهمونی چهارشنبه هم برگزار شد و مامانم خواست بره همون شب که نذاشتیم. خود مهدی هم دوست داشت که بمونند. البته همه رفتند و حتی بابام هم برگشت شهران. ولی مامانم و داداش بزرگه ام و یکی از پسرخاله هام موندند و اینا تا نصف شب با کامپیوتر بازی می کردند! صبح پنجشنبه هم با مامانم یه سر رفتیم شانزه لیزه و جمهوری که یه دوری بزنیم و برگشتیم و من برای همون چهار نفری که بودیم، جوجه چینی درست کردم. (پسرخاله ام صبحش رفته بود) یعنی درسته پر زحمته. ولی خب تعدادمون کم بود و میخواستم واسه مامانم هم درست کنم!

خلاصه فیله داشتیم و تند تند خمیرش رو درست کردم و تند تند هم سیب زمینی پوست گرفتم و خرد کردم و گذاشتم سرخ بشه و مامانم هم داشت جوجه ها رو سرخ میکرد. اونم خیلی خوشش اومد. البته من میخواستم طفلک لااقل اون روز استراحت کنه ولی خب، حریفش نشدم! تازه روز چهارشنبه هم که رفته بودم سر کار، رویه بالش ها رو درآورده بود و با ملافه ها انداخته بود ماشین و بعدش هم خشک کرده و همه رو دوخته بود!!!!!!!!!! دلم میخواد بیاد خونه من استراحت کنه، ولی میاد دو برابر خونه خودش کار میکنه!!!!!!!!!!!

خلاصه پنجشنبه عصر اسباب بازی های مانی رو ریختم وسط و از توشون، سه نایلون بزرگ جدا کردم. یکی رو دادم به مامانم که بده به یه آقایی که میشناسه واسه نوه هاش ببره، دو کیسه هم گذاشتم واسه یه سری بچه که دوستم هفته ای یه بار میره پیششون بهشون نقاشی یاد میده. اینا طرف شهریار هستند اگه اشتباه نکنم. بعدش هم من و مامانم و داداشم با وانت داداشم رفتیم حسن آباد که من یه صندلی بلند بخرم. البته هرکاری کردم، نذاشتند خودم برم! واقعا دوست داشتم خودم بشینم ببینم وانت سواری چه جوریه!!!!!!!!!!! که این نامردها نذاشتند و عصر مانی خوابش برد و مهدی موند پیش مانی و خودم با مامانم و داداشم رفتیم حسن آباد. یه صندلی استیل خوشگل خریدم که عکسش هم انداختم، ولی امروز یادم رفته رم دوربین رو بیارم! قول میدم حتما عکسش رو بذارم! خلاصه برگشتیم و منتها صندلی رو گذاشتیم بالای کابینت که مانی دست نزنه. شب هم از همون جوجه چینی ظهر خوردیم و بعد از شام هم مامانم و داداشم رفتند. یعنی دیگه اینقدر این مدت جوجه چینی خوردیم که شکل جوجه چینی شدیم! یعنی عنقریب تخم میذاریم!!!!!!!!

خلاصه من و مهدی تنها شدیم ولی مانی ول نمیکرد و چسبیده بود بهمون. جفتمون هم از خواب داشتیم می مردیم. ولی خب، اگرم اتفاقی نیفتاد، ولی روابط بسیار حسنه بود. به طوری که دلم براش تنگ شده بود! یعنی میخوام اینو بهتون بگم که وقتی آدم با شوهرش رابطه اش خوبه، انگار دلش واسش تنگ میشه. و امان از روزی که دوستش نداری و حتی نمیتونی تو صورتش نگاه کنی. خدا نصیب نکنه!

هیچی دیگه. جمعه صبح بیدار شدم و کاری هم برای انجام نداشتم. باقلاپلو مونده بود و دو تکه مرغ بار گذاشتم و صبر کردم مانی بیدار بشه. بعد هرکاری کردم همراهم بیاد، نیومد و گفت: پیش بابام می مونم. خلاصه موند پیش مهدی و خودم دو کیسه اسباب بازی رو بردم پیش دوستم که توی هفته آینده، به دست بچه ها برسونتشون. راستش اسباب بازیها نو نبودند ولی درب و داغون هم نبودند. جوری بود که بتونند باهاش بازی کنند. اینجوری جام هم بازتر شد!

کیسه ها رو که به دوستم دادم، از اونور رفتم مغازه پسرخاله ام که همون حوالی بود. این پسرخاله ام تو یه ارگان دولتی کار میکنه. شکر خدا جای خوبیه. یه بلوز ازش خریدم و در مورد کارم بهش گفتم. و ازش خواستم اگه جا باز شد یا طوری شد که من بتونم بیام، خبرم کنه. بعدش برگشتم خونه که دیگه ساعت یک و نیم شده بود! مهدی یه کم دمق بود و یه بار هم بهم زنگیده بود که: یه روزم که خونه ای، میری بیرون!!!!!!!!!! حق هم داشت. ولی خب، واقعا میخواستم پسرخاله ام رو ببینم و حضوری باهاش در مورد کار صحبت کنم.

خلاصه رسیدم خونه و دیدم اخماش تو همه. رفتم بغلش کردم و گفتم: ببخشید میدونم حق داری! بعد گفت: خیلی خب، ولم کن! بعد ولش نکردم و گفتم: ببخشید! خنده اش گرفت و گفت: خیلی خب، ول کن دیگه! این یعنی تموم شد! یعنی واقعا یه عذرخواهی اینقدر میتونه یه نفر رو عوض کنه؟؟؟!!

خلاصه پریدم تو آشپزخونه و برنج رو گذاشتم رو گاز که داغ بشه و سینه مرغ رو واسه مهدی از تو قابلمه درآوردم و گذاشتم سرخ بشه. البته همیشه اول سرخ میکنم، بعد میذارم بپزه، منتها دیروز عجله داشتم. (مهدی سینه دوست داره، من رون!!!!!!!!) خلاصه تو این فاصله ماست و خیار هم درست کردم و اضافات رو هم ریختم توش! تند تند میز رو چیدم و ناهار خوردیم. مهدی هم عادی شده بود.

کم کم در مورد کار بهش گفتم و اینکه به پسرخاله ام همینو گفته ام. البته ساعت کاری اونا هم تا چهار و ربعه! مهدی گفت: خب اینم مثل کار خودته! گفتم: نه دیگه! اینجا اضافه کار اجبار ی ندارد و مجبور نیستند پنجشنبه و جمعه هم بیان! اگه کسی بخواد پنجشنبه بیاد، باید از صد نفر امضا جمع کنه!!!!!!!!!!!

ساعت سه و چهار هم دو تا قهوه ترک دبش درست کردم و نشستیم با مهدی خوردیم!

خلاصه توکل به خدا. خلاصه قرار بود دیشب، به عنوان شب یلدا خونه مامان مهدی جمع بشیم. البته همیشه جمعه شبها اونجاییم ولی خب، این دیگه به اسم شب یلدا بود. اتفاقا مادر عروسمون هم واسه دیشب دعوتمون کرده بود، که نرفتیم. چون اولویت با خانواده مهدی بود. مهدی فوق تخصص تشخیص هندونه و طالبی و خربزه است. زنگیده بود مامانش که هندونه نخره که ما بخریم، که مامانش گفت: ما خودمون خریده ام.

بعد من از مهدی خواستم یه شیرینی چیزی بگیریم و ببریم، که گفت: نمیخواد و لازم نکرده. همه چی دارند!!!!!!!!!!! ولی جالبه واسه امشب که یلدا خونه مامانم ایناییم، هندونه خریده که ببریم! مامانم هم قراره شام ماکارونی بپزه. یعنی قرار شد شام ساده باشه تا بتونیم اونهمه خوراکی بخوریم! قرار هم هست که خونه خاله کوچیکه ام باشیم که نزدیک خونه مامانمه ولی سالن خونه اش بزرگه و میشه راحت جا بشیم و برقصیم!!!!!!!!!!!

منم حالا باسلق و یه کم دیگه هله هوله میگیرم. خاله ام هم قراره انار بگیره و دون کنه!

میخوام بگم مهدی با این قابلمه پارتی بازی خونه مامانم موافقه و خونه مامان خودش نه! خب البته می شناسشون و میدونه اونا اهل اینکارها نیستند. کمان اینکه دیشب ساعت نه و نیم، پدر و دو خواهر و شوهرخواهر و برادر و زن برادر مهدی خوابیدند!!!!!!!!! مهدی گفت: این چه یلداییه؟؟؟!!! فقط اومده بودیم بخوریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب لااقل یه دقیقه بیشتر بیدار می موندید! لااقل بیایید فال حافظ بگیریم!!!!!! که گفتند: نه، همون فردا شب میگیریم!!!!!!!! خب بگو چرا امشب جمع شدید؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

هیچی دیگه. خلاصه باید ببینیم امشب میذارند ما زودتر از اداره بیاییم بیرون و شیفت واینسیم؟ ایشالا که بذارند.

یلدا به همه تون خوش بگذره. امروز تو رادیو حرف قشنگی میزد:

یلدا یعنی زندگی اینقدر کوتاهه که برای یه دقیقه بیشتر با هم موندن، جشن میگیریم!!!!!!!!!!!!!

قربون همه تون برم. شب خوبی داشته باشید! (این به معنی شب بخیر نبود ها!!!!!!!!!!!!!) تازه صبحه!!!!!!!!!!!!

یه چیزی هم از مانی بگم و دیگه برم: دو روز پیش ظهر مانی کنار داداشم دراز کشیده بود و داداشم داشت براش قصه میگفت. داداشم داشت میگفت: دایی ات (خودش رو میگفت) داشت فوتبال بازی میکرد. خرس و شیر و پلنگ هم داشتند با تعجب به بازی قشنگ دایی ات نگاه می کردند. اینقدر قشنگ بازی میکرد که کریستین رونالدو نیمکت نشین بود!!! بعد مانی بلند شد و گفت: چه قصه عجیب و غریبی!!!!!! البته که داداشم داشت این قصه رو به طنر میگفت. ولی همه مون از خنده منفجر شدیم از حرف مانی!

[ شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ