چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح سومین روز زمستونتون بخیر. قلبمن خیلی دی ماه رو دوست دارم. یعنی یه کم که دقت کنید، همه فصلها و همه روزها رو دوست  دارم!!!!نیشخند شاید توی خیلی از روزها برام اتفاقات ناگوار افتاده باشه. ولی خب، سعی میکنم بدیها رو یادم نیارم که کمتر عذاب بکشم. ولی خاطرات خوش، همیشه باید یادآوری بشن. که یادمون باشه که زندگی خیلی کوتاهه و مجالی برای غم خوردن نباید باشه.

هر چند که گاهی حس می کنیم کوهی از مشکلات و غمها روی شونه هامونه. ولی خب، باید اسم خدا رو بیاریم و بدونیم که اون هست و بعدش بشینیم فکر کنیم و ببینیم چه جوری میشه اونا رو از روی شونه مون برداریم.از خود راضی

روز یکشنبه قرار بود من شیفت وایسم. همکارم گفت: ببین آشتی! من امروز خودم خیلی کار دارم و کارهام هنوز تموم نشده. من در هر صورت باید بمونم. پس تو دیگه نمون. تازه موندن تو هم خیلی فایده نداره!!! چون مثلا روز شنبه که شیفتت بوده و وایسادی، ساعت شش که رفتی، مدیرعامل اون یکی همکار رو تا ساعت هشت نگه داشته واسه انجام کارها!!!!!!سوال

راستش من دیگه هیچی نگفتم. چون روز شنبه من خودم از شخص مدیرعامل پرسیدم که میتونم برم یا نه،  که ایشون گفت: آره. برو. خب منم رفتم. که تازه هفت و نیم هم رسیدم خونه! دیگه نمیتونم اون زمانی که میگن کار نیست و برو، بگم: نه خب، می مونم شاید ساعت هشت شب یادتون اومد و کار داشتید! این وقت رو میتونم توی خونه، به کار مهمتری اختصاص بدم.

خلاصه روز یکشنبه رفتم دنبال مهدی (ماشین دست من بود)  و با هم رفتیم خونه مامانم اینا دنبال مانی و البته من یه کم مهدی رو گول زدم و بهش گفتم: حالا که تا قبل از ساعت هفت نمیشه وارد طرح بشیم، یه سر بریم پاساژ دم خونه مامان اینا ببینم میتونم پالتو بخرم یا نه! گفت: باشه. خلاصه رفتیم و ماشین رو پارک کرد و گفت: من تو ماشین میشینم تو برو و برگرد! گفتم: خب یعنی تو دوست نداری نظر بدی؟ خب تو باش و نظر بده. نظرت برام مهمه!

خلاصه با بی میلی پیاده شد. رفتیم و دو سه جا سر زدیم . همه ادعا داشتند که پارچه ها ترکه و دوخت ایرانی. راستش من از برش هاشون خوشم نیومد. الان خودم یه پالتو دارم که جاری دختر خاله ام از سوئد آورده! خیلی برش عالی داره. ولی این برشهای ایرانی، اصلا به دلم نبود. قیمتها هم نهایت تا 190 هزار تومن بود. که البته من با خودم شرط کرده بودم که اگه پسندیدم، بخرم. بوت هم اصلا ندیدم. هیچی دیگه. دست از پا درازتر برگشتیم خونه مامانم و مانی و برداشتیم و  برگشتیم خونه!

چون مهدی قیمه پلو دوست داره، تصمیم داشتم قیمه پلو درست کنم. ولی به محض اینکه رسیدیم، مانی گفت: مامان! بوی لوبیا پلو میاد! بعد از ده دقیقه هم گفت: لوبیا پلو داری بدی من بخورم؟!!! خلاصه تصمیمم عوض شد و فوری از فریزر لوبیا و فیله مرغ بیرون گذاشتم و تند تند مواد لوبیاپلو رو آماده کردم. یه دستی به خونه کشیدم که مرتب باشه و آب برنج رو گذاشتم. تا آب برنج جوش بیاد، یه دستی به زیرابرو و پشت لبم کشیدم وبعدش برنج رو صاف کردم و مواد رو ریختم لابلاش و پریدم تو حموم. میخواستم روز دوشنبه که تعطیله و پیش هم هستیم، از اول صبحش مرتب باشم. خلاصه وقتی از حموم برگشتم، ساعت حوالی نه شب بود! مهدی روی تخت خوابش برده بود و مانی داشت کنار مهدی، کارتون می دید.

حوله سرم رو عوض کردم و ظرفهای توی ماشین ظرفشویی رو بیرون آوردم و واسه مانی شام کشیدم که بیاد بخوره. تا گفتم: مانی بیا لوبیاپلو! چنان از توی اتاق دوید، که نزدیک بود بره تو دیوار!!!!!!!!! ماشاءالله خوب خورد. هرچند که متاسفانه یه اخلاقی داره که یه روز خوب غذا میخوره و یه روز دیگه، لب نمیزنه! کمان اینکه فردا ظهرش اصلا نخورد!

بعدش جمع کردم و شستم و دیدم مهدی حسابی خوابش برده. دیگه بیدارش نکردم. یه کم با مانی بازی کردم و تو ماهواره چرخیدم و متاسفانه یا خوشبختانه با سریال جماعت حال نمیکنم. نه ایرانی، نه خارجی. بعد روی کاناپه دراز کشیدم. حوالی ساعت یازده دیدم دارم از خواب می میرم. رفتم سشوار رو آوردم تو هال و موهام رو خشک کردم. خوابم می اومد ولی مانی همچنان انرژی داشت و میخواست بازی کنه. خلاصه بالش و لحاف آوردم تو هال که اونم کنارم لااقل دراز بکشه. یه کم گذشت، پاشدم اونم بردم تو اتاق که بگیریم بخوابیم.

صبح دوشنبه ساعت نه صبح از خواب بیدار شدم. راستش از شما چه پنهون که از قبل قرار بود من و مامانم و خاله کوچیکه بریم دیدن خونه پسرخاله ام. همون پسرخاله ام که اون روز رفتم واسه کار بهش گفتم. ولی مهدی خیلی راضی نبود و گفت: امروز رو بمون خونه. فوقش پولش رو بهش بده. خب، از نظر من، کار پسندیده ای نیست که کسی خودش نیاد دیدن خونه و کادوش رو بفرسته. ولی خب، چون نظر مهدی این بود، گفتم: باشه!!!!!!!!!!

وای خدا! قربون این آشتی حرف گوش کن برم من!!!!!!!


که البته شکر خدا کنسل شد و مامانم اینا هم نرفتند. واسه ناهار که غذا داشتیم. ولی خب، فریزر عین دل مومن پاک بود!!!!!!!! یه ذره گوشت و مرغ توش نبود. به مهدی گفتم: برو از این قصابه گوشت و مرغ بخر و بیا! گفت: الان؟؟؟؟؟؟!!!!!! به نظرت یارو امروز که اربعینه، بازه؟ گفتم: آره! مردم دارند خدا تومن کرایه مغازه میدن! این مملکت هم که هفته ای یکی دو روز از این تعطیلی ها داره. معلومه که هر روز در مغازه رو نمی بندند. بعدش هم به نظر من اینا ربطی به احترام گذاشتن به امام حسین نداره. امام حسین راضی نیست یه مرد بنا به این دلایل بشینه خونه و دنبال خرج زن و بچه اش نباشه و محتاج بقیه باشه. بهتره که منش امام حسین تو خونمون باشه!

خلاصه مهدی گفت باز نیست و من گفتم بازه و من گفتم: خب کاری نداره. من میرم و برمیگردم. اگه باز بود میخرم، نبود، نمیخرم و برمیگردم! ماشین رو برداشتم و رفتم و دیدم بازه!!!!!!!! یه کیلو گوشت خورشتی و یه کیلو چرخی مخلوط و یه مرغ خریدم. اتفاقا این موضوع رو به آقای قصاب گفتم. اونم گفت: تا یک و دو می مونم و بعدازظهر دیگه نمیام! نمیشه همه روز رو تعطیل کرد!!!!!!!!!!

خلاصه برگشتم خونه و لوبیاپلو رو گذاشتم گرم بشه و مرغها تکه شده رو شستم و گذاشتم آبش بره. بعدش تخته گوشت رو شستم و کیسه فریزر رو گذاشتم رو کابینت و نشستم روی صندلی خوشگلم و نشستم به خرد کردن گوشت ها! یه سری از گوشتها رو ریز ریز واسه لای پلو خرد کردم و یه قسمت رو هم برای خورش قیمه و یه قسمت رو هم تکه های بزرگ برای قورمه سبزی! تو همون حین هم پیازداغ درست کردم تو زودپز برقی و گوشت ریزها رو ریختم توش تفت بخوره، واسه قیمه پلو. خب، دیروز به دل پسر غذا پخته بودم و امروز به دل همسر!!!!!!! خلاصه تند تند روی لیبل ها نوشتم و چسبوندم به بسته های گوشت و مرغ و همه رو گذاشتم توی فریزر.

بعدش اومدم سالاد درست کنم که دیدم خیارها، یخ زده!!!!! دیدم مهدی از اون روزهاییشه که با چسب رازی چسبیده به کاناپه!! خودم پریدم یه کیلو خیار خریدم و تند تند سالادشیرازی درستیدم و دیگه لوبیاپلو هم داغ شده بود. غذا کشیدم و البته در همین احوالات، از مانی هم میخواستم که کمکم کنه که وسایل ناهار رو همراهم بیاره سر میز نشیمن. چون ما روی مبل غذا میخوریم!

خلاصه ناهار خوردیم و همین که من و مهدی داشتیم جمع میکردیم و من داشتم ظرفها رو می چیدم تو ماشین ظرفشویی، تلفن زنگید و خواهرکوچیکه مهدی بود.

تلفن که قطع شد، مهدی گفت: پکیج خونه مامانم اینا خراب شده و الان آب گرم و کلا شوفاژ ندارند! می خواست ببینه می تونیم هیترمون رو بدیم بهشون یا نه!

این خونه ما قدیمیه و سیستم موتورخونه و پکیج نداره. ما توی هال، یه بخاری گازی گذاشته ایم که گرمش میکنه کل خونه رو . می مونه اتاق خواب که با هیتر گرمش میکنیم. گفتم: چرا که نه! فوفش اینه که ما توی هال میخوابیم. و یه چیز دیگه! خب بگو بیان اینجا! وقتی آب گرم هم ندارند، دیگه نمونند اونجا تا وقتی که پکیج شون درست بشه. مگه چند روز میخواد طول بکشه؟ خب بیان اینجا!

خلاصه نیم ساعت بعد، برادر مهدی و شوهرخواهر کوچیکه اش اومدند برای بردن هیتر. بعد از ناهار، دلم میخواست فیلم «پله آخر» رو ببینم. ولی خب مهدی داشت یه فیلم میدید و من نشستم پای فیس بوک. حالا فکر کنید مهدی داشت یه فیلم جدی می دید و حسابی تو فیلم غرق شده بود، من نشسته بودم روی زمین، روبروی مهدی و پشت به تی وی و داشتم با لپ تاپ می چرخیدم تو فیس بوک. چند تا مطلب خنده دار خوندم که داشتم منفجر میشدم. ولی مهدی خیلی خیلی جدی داشت فیلم رو می دید. من هی روی زمین غلت میزدم و اونم داشت با جدیت هرچه تمامتر فیلم می دید. مانی هم تو اتاق خواب بود!

بعدش دیگه رفتم دراز بکشم و خوابم برد و وقتی بیدار شدم که هوا تاریک بود و ساعت از پنج هم گذشته بود!!!!!!!! بیدار شدم و دیدم مانی و مهدی خوابند. یواشکی حاضر شدم و سوئیچ رو برداشتم و رفتم سلسبیل. یعنی غلغله آدم بود ها!!!!! اونوقت مهدی میگفت مغازه ها امروز بسته اند! منم با حسرت از جلوی همه شون رد میشدم. چون مردم دوبله پارک کرده بودند و اصلا جاپارک واسه من نبود و اینجور وقتها لااقل باید یکی بشینه تو ماشین! نمیشه دوبله وایسی و بری! چون وقتی برگردی، ممکنه ماشینت با یه شیشه تینر رفته باشه رو هوا!!!!!!!

خلاصه فقط یه جا تونستم ماشین رو پارک کنم و یه بوت خیلی خوشگل دیدم که البته مشکی بود و بلند و یه ردیف نگین خیلی ریز داشت و واقعا خوش برش و خوش دوخت بود که قیمتش دویست و هفتادهزار تومن بود! یه کم بهم زور داشت. بعدش هنوز امید دارم بتونم پالتو زرشکی پیدا کنم با بوت زرشکی. اینه که مغازه رو گذاشتم زیر سر که ایشالا شاید بعدا بیام بخرم. که البته اینقدر پول نمیدم و کلی چونه میزنم. شاید بتونم با پنجاه تومن بخرمش!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه برگشتم خونه و به مهدی گفتم که مغازه ها همه باز بودند. مانی هم همون موقع بیدار شد و البته مهدی هم به روی خودش نیاورد. چون کلا از خرید بدش میاد، منم سعی میکنم زیاد پاپی اش نشم! خلاصه رفتم تو آشپزخونه که سیب زمینی سرخ کنم واسه قیمه پلو. تلفن زنگید و مهدی پای تلفن به کسی گفت: خواهش میکنم. هستیم. تشریف بیارید!» فهمیدم خواهر بزرگه اش با شوهرش میان!

شکرخدا ظهر که داشتم مواد قیمه پلو رو درست میکردم، گوشت و لپه زیاد ریختم. خودم هم ظهر تعجب کردم که چرا اینقدر زیاد دارم گوشت میریزم. بعدش نشستم به سیب زمینی خرد کردن و سرخ کردن. مهدی هم رفت یه کم هله هوله بخره. بعد مامان مهدی زنگید و بابت هیتر تشکر کرد و من بهش گفتم: چرا نمی آیید اینجا؟ گفت: به چند دلیل: اول اینکه شما توالت فرنگی ندارید و من با این کمرم نمی تونم از دستشویی معمولی استفاده کنم. بعد دختر وسطی فردا صبح میخواد بره دانشگاه. بعدش شوهر منو میشناسی که قوانین مخصوص خودش رو داره! بعدش من فردا صبح به خاطر کمرم باید برم استخر. پس نمیشه بیاییم و با همین هیتر سر میکنیم!!!!!!
گفتم: اول اینکه من خودم به خاطر زمان بارداریم، از این صندلی ها که مثل توالت فرنگیه، دارم. الان گوشه حمومه ولی شما بیایید، حسابی می شورمش و آماده اش میکنم. بعدش هم شما برید تو اتاق ما و اونجا اصلا یه تی وی داره و بابا هر برنامه ای خواست نگاه کنه و هر زمانی خواست بخوابه و خودتون هرچی خواستید بگید من درست کنم و اتفاقا چه بهتر که دور هم باشیم و مانی هم پیش شما می مونه و ما هم از خدامونه. حالا آسمون به زمین نمیاد و از همه مهمتر اینکه، اون هیتر، فقط زورش میرسه یه اتاق رو گرم کنه. نه یه خونه صد و هشتاد متری رو!!!!!!!!! به خصوص که شما هم مشکل ریه دارید، نباید هوای سرد تنفس کنید.

خلاصه از من اصرار و از ایشون انکار! خب چون خیلی روی اجرای قوانین خودشون مصر هستند که حتما فلان کار رو سر فلان ساعت انجام بدن، اینه که قبول نکرد. از همه مهتر، حموم رفتن خواهر شوهر وسطی منه که هر روز باید بره حموم و میگفت الان کلافه است که امروز نتونسته بره. گفتم خب بیایید اینجا، که گفت: نه!

خلاصه مشغول حرف زدن با ایشون بودم که خواهرشوهر بزرگه هم با شوهرش رسیدند و اونجا متوجه ماجرا شد و زنگید به مادرش که این اداها چیه و پاشید بیایید خونه ماها! که مرغ مادرشوهرم یه پا داشت و قبول نکرد.

خلاصه شام خوردیم و اونا هم حوالی ساعت یازده رفتند و مهدی هم رختخواب خودمون رو انداخت توی پذیرایی. چون دیگه اتاق سرد شده بود. خیلی هم باحال بود. چون خیلی سال بودکه ما تو خونه فقط توی اتاق خواب خوابیده بودیم. به نظرم تنوع بود!!!! (مهدی حق داره میگه من الکی خوشم!!!!!!!!!)

حالا یه چیز جالب بهتون بگم. دیروز قبل از ظهر، چاه دستشویی یه کم گرفتگی پیدا کرد. یکی از شبکه های ماهواره داشت دستور آشپزی میداد. خب ، دیدید که وقتی آدم دستور آشپزی رو می بینه، به خصوص اگه درست کردن کیک و شیرینی باشه، خیلی دلش میخواد همون موقع پاشه و درست کنه! همه چی تمیزه و همه مواد دم دسته و آشپزخونه های بزرگ با دیزاین عالی و اشتها برانگیز!

حالا چاه دستشویی ما هم گرفته بود. مهدی گفت: یه تشت آب گرم بیار و توش پودر شوینده بریز و یه کم از اون صابون مایع لیتری بریز و خوب هم بزن. من میام تشت رو بلند میکنم و میریزم تو دستشویی. چون سنگینه.

خب منم شروع کردم به نمایش دادن دستور آشپزی: اول پودر میریزیم و بعد اسانس لیمو (!!!!!!!!!!!) اضافه می کنیم و حسابی هم میزنیم و مواد رو میریزیم همین جا!!!!!!! بعد غش غش می خندیدم و مهدی هم خنده اش گرفته بود. گفت: خوش به حالت اینقدر الکی خوشی!!!!! گفتم: خب چه کار کنم. الان اگه غر بزنم، مشکل حل میشه؟ بدتر اعصابم روز تعطیل میریزه به هم. قدر امروز رو میدونم چون قرار بوده برم سر کار، ولی خونه هستم و پیش شماها!!!!

اینم بگم که آخر شب وقتی مهدی رختخوابها رو پهن کرد، برای مانی جالب بود که جای خوابمون عوض شده. من کم کم خوابم برد ولی مانی منو کرده بود سرسره! هی ازم میرفت بالا و خودشو پرت میکرد روی تشک ها. حالا فکر کنید من دراز کشیده بودم و چشمام رو خواب ناز داشت می برد. مانی هی می اومد می نشست رو پهلوم و خودشو محکم می کوبید زمین. مثلا میخواست کشتی بگیره ولی میگفت: دارم رو مامان آشتی سرسره بازی میکنم!!!!!!!!!

اینم عاقبت ما! واسه روزهای بازنشستگی می تونم برم تو پارک و به جای شطرنج بازی کردن، بچه ها ازم به عنوان سرسره استفاده کنند!

[ سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ