چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و سلام و سلام! اول صبحتون بخیر!!!!!!!!!! طبق قوانین نجومی (!) تازه الان خورشید طلوع کرده. یکی از قشنگترین زمانهای موجود!!!!!! هرچند که به نظرم ده صبح و یازده و نیم شب و بقیه اوقات هم می تونند بنا به حس و حال ما قشنگ باشند. ولی در هر حال، طلوع و غروب خورشید، یه جور دیگه ای هستند.

امروز چهارم دی ماهه. تولد حضرت عیسی (ع)! نمیدونم اینجا خواننده ارمنی داریم یا نه. در هر حال این روز بر همه مبارک باشه. مسیحی و یهودی و مسلمان و حتی کسی که به خدا ایمان نداره! چون حتی کسی هم که منکر وجود خداست، فقط منکره وگرنه که تحت محبت خداست و خدا شاید خیلی بیشتر از ما مواظبش باشه! و کمکش کنه که بشناستش! به هر حال به همه تبریک میگم. حضرت عیسی خیلی دوست داشتنیه. یه مرام و منشی داشته که ما الان که داریم نگاه می کنیم، خیلی وقتها فکر می کنیم داریم چوب یه همچین منشی رو می خوریم. چون حضرت عیسی خیلی خیلی بخشنده بوده. و ما اکثرا در زندگی فکر می کنیم به خاطر این صفت، سرمون کلاه میره و حتی شاید وسط راه روش رو عوض کنیم و یه سیاستهایی به خرج بدیم. ولی خب، ایشون این کار رو نکرد و تا آخر عمر عیسی باقی موند. باشد که جز پیروانش باشیم!قلب

خب، امروز اولین سالگرد تاسیس وبلاگم هم هست! خدا رو عمیقا سپاس میگم. یک سال تونستم بنویسم. هر روز که اینجا رو باز میکنم و کرکره رو میدم بالا، یه دوست جدید اضافه میشه. هفته ای چند نفر به لینکهام اضافه میشن و تعداد خواننده ها هم بیشتر میشه. این خوشحالم میکنه. نه به خاطر بالا رفتن آمار! که خب، میشه با تبادل لینک هم یه جورایی این آمار رو به دست آورد! به اینکه واقعا با این تعداد آدم، حرف میزنم و تعامل دارم. همین آرومم میکنه. آدمی هستم که برون گرام. یعنی خیلی از احساساتم رو بروز میدم. خیلی کم ساکتم. و البته در سکوت و درون خودم هم یه دنیایی دارم. ولی خب، ترجیح میدم بیشتر با آدمها حرف بزنم و تعامل داشته باشم و نوشتن رو هم خیلی دوست دارم. وبلاگی که میرم، حتما سعی میکنم یه ردی از خودم به جا بذارم. مگه این وبلاگ های بلاگ اسکای که ده خط می نویسم و آخرش خطا میده و با بغض (!) اونجا رو ترک میکنم. یعنی بعضی هاشون جا نداره یه لایک هم بکنیم که مثلا یه سلامی کرده باشیم! و البته فقط یه وبلاگ هست که میخونم و نظر نمیذارم که بماند و اصلا جای گفتنش اینجا نیست!

خلاصه که نوشتن در اینجا، یه شروع دوباره برای من بود. حس خوبی دارم. امیدوارم هرگز نخوام اینجا رو ترک کنم. معمولا صبح ها می نویسم ولی بقیه روز رو هم به اینجا و به همه دوستان اینجا فکر میکنم. چه بسا خیلی ساعات روز، تو دلم هم دارم می نویسم و یا با بعضی از بچه ها، تو ذهنم حرف میزنم! بازم اینجا از همه تون تشکر میکنم. همه شماها که کم کم اینجا اومدید و تو لحظه های شادی و خوشی، بهم تبریک و شادباش گفتید و هر زمان که ناراحت بودم، پا به پام غصه خوردید و راه حل جلوی پام گذاشتید. این کامنت هایی که می بینید، باور کنید، یک سوم اون کامنتهاییه که به دستم میرسه! خیلی ها خصوصی راهنماییم می کنند. که خب، به خاطر یه سری از مشکلاتم، بهتره یه سری راه حل ها خصوصی عنوان بشه و عنوانش در جمع، جایز نیست.

به خاطر آلودگی شدید هوا که در مرکز شهر هم خیلی بیشتره، مهدی گفت که دیشب خونه بابام اینا بمونیم. البته البته قرار شد اول استعلام بگیره از وسایل گرمایشی خونه پدرش! که آیا پکیج درست شده یا نه. اگه درست نشده بود که قرار بود بره مامانش اینا رو بیاره. که البته درست شده بود و مهدی گفت که شب بریم خونه بابای تو.

منم به مامانم خبر ندادم که شب می مونیم. چون تازگی ها زانودرد گرفته، گفتم حالا خودم میرم یه چیزی درست میکنم. که مهدی گفت: اصلا من خودم هوس هات داگ کرد ه ام. واسه شب میگیم پسرخاله ات از اکباتان واسه مون هات داگ بیاره!

دیروز عصر که اومد دنبالم، خیلی مهربون بود. حالمو پرسید و دیدم چشمهای خوشرنگش، مهربونه! قبلم هم گفته ام که چشمهای مهدی، از چشمهای من، درشت تر و روشن تره! و البته در کل هم من سبزه ترم. خب، من کرمانشاهی ام! اون یه رگش میخوره به باکو! و البته پدرش هم که تهرانیه، خیلی سفیده!

در هر حال دیدم چشماش مهربونه. خیلی هم با هم حرف زدیم. اوضاع جوی هم خوب بود. منم یه چیزهایی تعریف میکردم و اون می خندید!!!!!!!! از جریانات سر کار و اینجور چیزها! و جالبه بدونید وقتی می افتم رو دور مسخره بازی، خیلی چیزها رو با لهجه کرمانشاهی براش میگم و اونم بیشتر خوشش میاد!!!!!! و الان دیگه خیلی چیزها رو متوجه میشه البته به صورت درک مطلب! خلاصه رسیدیم خونه بابام اینا و دیدیم مامانم خورش قیمه بار گذاشته!!!!!!!

گفتم: مامان! من که نگفته بودم شب می مونیم! اصلا شاید ما الان مانی رو برمیداشتیم و می رفتیم! گفت: بیخود!!!!! مگه من میذارم تو این الودگی هوا، این بچه رو ببرید! (ما هم که مو!!!!!!) همین جا باشید. خلاصه داشت سیب زمینی خرد میکرد. هر کاری کردم، نداد به من. گفت: تو دستت درد میکنه. گفتم: نه بابا اونجوری هم نیست. پس خونه خودم کی کار میکنه! خلاصه که سیب زمینی ها رو خرد کرد و منم زنگیدم به یکی از دوستام که قبلا از شرکت رفته و طفلی حالا که میخواد برگرده، تیم جدید که نصفشون از مهره های قدیم  ولی در تیم جدید هستند، خیلی قشنگ م مهربون، نمی ذارند برگرده! یعنی من بی ناموس و بی چشم و رو تو زندگیم زیاد دیدم! ولی خب، اینا دیگه نوبرند! فکر کنید یه عمر با طرف نون و نمک خورده اند و اصلا اون به یکی از اینا کار یاد داد و طرف وقتی اومد تو اداره، نمی دونست باید دستشو تو کدوم سوراخ بکنه که کامپیوترش روشن بشه، این دوست قدیمی ما یادش داد و وقتی مشکل قلبی اش به خاطر ساعت کار طولانی بیشتر شد، از شرکت رفت و رئیس قبلی بهش قول داد که وقتی حالش بهتر بشه، برش میگردونه. رئیس قبلی عوض شد و حالا که ایشون میخواد برگرده، همون کارنابلده که حالا کاربلد شده، همچین موش دووند که نذاره برگرده.


پناه به خود خدا و شکر که روزی آدمها دست همدیگه نیست وگرنه همه از گشنگی مرده بودیم!!!!! روزی دست خداست و اون همه مون رو سیر میکنه. ولی خب، بی ناموسی هم حدی داره!!!!!!!!!!!! از ا ینا گذشته، دیروز یه اس داشتم ازش که نوشته بود دخترش مریضه و زنگیدم بهش و حال دخترش رو پرسیدم که گفت: بهتره. بعد گفت که با جایی آشنا شده که کار در منزل گرفته و از  این کارهای نقاشی و آینه کاری روی سفال و اینجور کارهاست که البته اونم زحمت فراوون و دستمزد خیلی خیلی کم داره.

یه کم باهاش حرفیدم و بعد رفتم آشپزخونه و دیدم مامانم میخواد سیب زمینی سرخ کنه. خلاصه منم از آشپزخونه بیرونش کردم و سیب زمینی رو سرخ کردم. و البته که بقیه کارها رو خودش کرده بود! خلاصه این وسط هم تا سیب زمینی ها سرخ بشه، مامانم سالاد درست کرد که منم یه کم کمکش کردم و بعدش مامانم گفت که یه آدم خیری پیدا شده و برای اون بچه ها که دوستت بهشون نقاشی یاد میده، یه سری لباس فرستاده. یادتونه دیگه! همون که روز جمعه دو نایلون اسباب بازی واسه شون بردم.

خلاصه گفت که اون آدم خیر، آدرس بچه ها رو خواسته که خودشون هم برن بهش کمک کنند. منم خب، یه مرضی دارم که نمی تونم بشینم! یعنی میخوام همه چی زود انجام بشه. برای همین، سیب زمینی ها که سرخ شد، پریدم تو ماشین، که برم لباسها رو از خونه خاله ام بیارم. خاله ام تلفنی گفت که لباسها نو هستند و همه شون هم مارکه!!!!!! بعد به سرم زد که از خونه خاله ام ببرم بدم در خونه دوستم که اونم تو شهرانه. البته خواهر ایشون میره شهریار و میاد. ولی مامانم گفت: یکی رو می شناسه که اونم نوه های بی بضاعتی داره.لباسها رو بیار شاید یکی دو تکه اش هم به اونا رسید.

که شکر خدا به میمنت روزگاری که داریم، تعداد این افراد کم نیست!!!!! خلاصه منم یه کلاه سرم کشیدم و شال انداختم دور گردنم؛ عین جیب برهای لندن!!!!!!!! و پریدم تو ماشین و رفتم خونه خاله ام که دو کوچه بالاتره. بعدش لباسها رو آوردم که البته یه چهار تا بیشتر نبود! ولی بازم خدا رو شکر. خلاصه خاله ام دو تا ترب سیاه و سفید هم واسه مامانم فرستاد! این تربها از کرمانشاه اومده بودند! ترب های گرد! که مامانم خیلی دوست داره!!!!!!!!!!

خلاصه لباسها رو دادم به مامانم و اونم کنار گذاشت و قرار شد دوستم بیاد ببره.

عاقا من باید یه اعترافی پیش شماها بکنم. خیلی سخته ولی باید بگم و بشکنم و اینجوری، شاید درست بشم!!!!!!!!!

حدود یک هفته است که من خیلی میخورم!!!!! اینکه میگم خیلی، یعنی خیلی!!!!!! هی راه میرم و دهنم می جنبه! خودم هم تعجب میکردم! به خصوص شب یلدا دیگه در شرف مرگ بودم! اینقدر که باسلوق و هله هوله خوردم! تازه برداشتم آوردم اداره که اینجا هم بی نصیب نمونم! من شیرینی خور نیستم. ولی به شدت حس میکردم باید شیرینی بخورم!!!!!! خب، هی میخوردم! خودم از سایز لباسم فهمیدم چه خبره! به خصوص چند روز پیش وقتی داشتم پالتو پرو میکردم، انداختم گردن برش پالتو، ولی خب، به شما که نمیشه دروغ گفت! برش خوب نبود، ولی اندام منم، اونی نبود که باید باشه! لااقل نسبت به ده روز پیش.

تا اینکه امروز صبح وقتی رفتم رو ترازو، دیدم اوضاع از اونی که فکر میکردم بدتره. ترازو عدد 80/60 رو نشون داد!!!!!!!گریه من همین چند پست پیش 58 کیلو بودم!!!!!!! یعنی از وقتی که خودم رو شناخته ام، فقط در دوران بارداری، رفتم بالای 60!!!!!! دیگه تصمیم گرفتم درست بشم. یعنی اینقدر بیخودی و بی برنامه نریزم تو این خندق بلا! یعنی تصمیم جدیه. به خودم تا هجده دی، یعنی دو هفته دیگه وقت داده ام که برگردم به همون 58 کیلو! میدونم که میتونم. و البته این وزن، هنوز ثابت نشده. چون این مدت زیاد خورده ام، برای همین، یه دفعه رفته بالا ولی هنوز ثابت نشده! ولی باید بیاد پایین. باید سایز کم بشه. البته هفته پیش که اومدند اندازه مون رو بگیرند برای لباس فرم، سایز مانتویی که به من میخورد، 38 بود! که البته می دونید، سایز لباس فرم با سایز واقعی یه کم متفاوته. یعنی در حقیقت من مانتو سایز 40 اندازه ام میشه. گفتم اینجا این اعتراف رو پیش شماها بکنم. چیزی پنهون از شماها که ندارم. اینم بگم، بلکه تو رودربایستی شما، به خودم بیام.

دیگه شیرینی و نشاسته جات تموم شد. خداحافظ نوک زدن و پرخوری! خداحافظ الکی خوردن! سلام بر سبزیجات! درود بر لبنیات! مرگ بر شکم چرانی، مرگ بر هوس خوری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قهقهه

چون مهدی هم پایه است، باید باید باید، هر شب شام سالاد بخوریم! حالیم نیست! خسته ام، کوفته ام، هر دردی هم که دارم، باید سالاد درست کنم و بخورم! چند ماه پیش عرق کرفس خریدم. ولی علیرغم اینکه من همه چی میخورم، ولی خب، باور کنید این یکی، مزه سگ میده!!!!!! ولی باید اونم بخورم. چاره ای نیست!!!!!!!!

وای بچه ها! امروز صبح ـ البته صبح که چه عرض کنم ـ نصفه شب بود. صدای اذان که می اومد، بیدار شدم، بعد دوباره گرفتم خوابیدم. آلارم موبایلم که بلند شد، بیدار شدم و دیدم ساعت ده دقیقه به ششه. مهدی از جاش بلند شد و رفت سوئیچ رو آورد و گذاشت کنارم و گفت: با ماشین برو عزیزم! خیلی سرده! اینقدر خوش خوشانم شد که اصلا گفتم نیام اداره!!!!!!

خلاصه پاشدم و در عین ناباوری دیدم خوابم نمیاد! در حالیکه دیشب ساعت یازده رفته بودم تو رختخواب ولی ساعت دوازده، با صدای مانی بیدار شدم که هنوز نمیخواست بخوابه. خلاصه اینقدر قصه پرت و پلا گفتم، که بلکه بگیره بخوابه. بعد وسط قصه خوابم میبرد و میگفت: قصه رو تموم نکن! بازم بگو!!!!!!! خلاصه منم همه توانم رو جمع کردم و یه پایان زیبا برای آخر قصه ساختم و گفتم و The End در صفحه نمایش داده شد و در حالیکه پشت مانی رو می مالیدم، هر دو به خواب عمیقی فرو رفتیم.

اینو میگفتم که صبح وقتی بیدار شدم، خوابم نمی اومد. قرار هم بود که با ماشین بیام. اینه که یه آرایش توپ کردم و لباس پوشیدم و راه افتادم. فقط دلخوریم از این بود که دیشب فلش رو به داداشم داده بودم و مجبور بودم سی دی بذارم تو ماشین! که اونم مهدی چند تا سی دی داره ولی مورد قبول من نیست! فقط یه رضاصادقی بود که اونم دو سه تا آهنگش رو شنیدم. بقیه اش افسرده ام میکنه. هرچند واقعا دوستش دارم و صداش هم برام خیلی دلنشینه. خلاصه هرچی هم چشم انداختم، هیچ خانمی ندیدم سوار کنم. رامو گرفتم و اومدم و یه جا پارک خوب هم نصیبم شد.

وای بچه ها! اینو در مورد جاپارک بگم! واقعا دیگه هر جا میریم، هر جا ها، واقعا یه جاپارک به صورت معجزه آسا برامون خالی میشه! این نگرش انگار دیگه نهادینه شده!!!!!!!!! تفکرات مثبت رو جدی بگیرید. با تمرینهای کوچیک، شروع کنید. باور کنید اولین ثمره اش، آرامش روحتون و بالا رفتن اعتماد به نفستونه. اینکه با فکر می تونید خیلی کارها بکنید.

همه تون رو به خدای بزرگ می سپرم و خدا رو باز هم به خاطر امروز شکر میگم!

هنوزم باید توی ورد تایپ کنم و بعد کپی کنم اینجا. خیلی به کندی میشه یه شکلک گذاشت. برای همین، تعداد شکلک ها کمه! وگرنه که من عاشق نوشته های پر شکلکم! البته موقع پاسخ دادن به نظرات، اینجوری نیست. فقط موقع پست گذاشتن اینقدر کنده!

 

 

[ چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ