چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

فعلا دستم گرمه و تا رشته کلام از دستم درنرفته، میخوام بنویسم تا برسم به این قانون جذب!!!

خلاصه که آقا گفتند که ما براشون جذاب نیستیم و اگه نمی شناختمش و ازش بی خبر بودم، می گفتم صددرصد سرش یه جای دیگه گرمه ولی میدونم که نیست. روزهای اول عقدمون میگفت من متولد آبانم و توی ثکث کسی حریف من نیست ولی الان نمیدونم چه اتفاقی براش افتاده واقعا؟؟!! البته مشاور میخواست یه بار با خودش هم تنها حرف بزنه که  ایشون دیگه زد زیر همه چی و دیگه نرفت.شاید هم مشکل اصلی این باشه که مشکلی از اون جهت براش پیش اومده و دیگه نمیتونه و حالا دلیل بدرفتاریش با منم همینه.

جالبه وقتی رفته بودیم مشاوره، من داشتم به مشاوره می گفتم: ایشون هیچ احساسی نسبت به من نداره و کلا علاقه ای از طرف ایشون نسبت به من نیست. مشاور خندیدو گفت: «یعنی میخوای بگی فقط تو رو به خاطر ... میخواد؟؟!!» گفتم: «نه، منو برای همونم نمیخواد!» مشاور هم شاخ درآورده بود. یعنی به نظر شما من و مهدی به جز مانی، بابت چه چیز دیگه ای داریم با هم زندگی میکنیم؟ اصلا حرف همو نمی فهمیم. یه مدت میگم بهش نزدیک شم. هی بهش محبت میکنم. باهاش خوب حرف میزنم ولی فایده نداره. بعد از یه مدت، دوباره وحشی میشه. هی پرخاش میکنه، هی توهین میکنه. بعد میگم ولش کنم. بی محلش میکنم، بدتر میشه این بار. واقعا نمیدونم باید چه کار کنم. تلفیقی از دو روش رو در پیش میگیرم ولی نتیجه میشه مثل دو روش قبلی.

دیگه نمیدونم چه کار کنم. بچه داره بزرگ میشه. از نظر روانشناسی بچه هم پدر میخواد هم مادر. ولی اگه بچه ای در محیط جنگ و دعوا بزرگ بشه، خیلی آسیب میبینه. خب چه کار کنم؟ بمونم زندگی کنم؟ برم پی کار خودم؟ بارها تو دعوا سر هم داد کشیدیم که به خاطر مانی همدیگر رو تحمل میکنیم. خب به نظر شما این زندگی چقدر میتونه دووم داشته باشه؟ زندگی که توش محبت و عشق نباشه. زندگی زناشویی که زن و شوهر هر چهل روز یک بار با هم ثکث داشته باشند. من نمیگم ثکث واسم خیلی مهمه ولی اونه که زندگی زناشویی رو از بقیه روابط منفک میکنه. قسمت اعظم محبت بین زن و مرد همینه. باهاش بارها نشسته و خیلی آروم و دوستانه حرف زده ام که اگه مشکلی داری برو دکتر. منکر میشه و میگه من هیچ مشکلی ندارم و هنوز میلی جنصی ام سر جاشه و فقط با تو نمیتونم رابطه داشته باشم!!!!!!!!!! البته بگم ها، گاهی نصب شبها می بینم که مثلا فلان کانال ماهواره رو داره می بینه یا توی فلان سایته. و من نمیدونم کسی که این تصاویر رو می بینه و خانمش هم دم دستشه، اینقدر ازخانمش بیزاره که نمیره طرفش؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیشب خونه پدرش بودیم. میدیدم که خواهر و شوهرخواهرش توی جمع بارها همدیگر رو بوسیدند و بغل کردند. از یه نظر خوشحال میشم وقتی می بینم دو نفر همدیگر رو دوست دارند. من آدم حسودی نیستم. اون قسمتهایی هم که در مورد خانواده اش گفتم، برای آشنایی شما با دورانی بود که من و مهدی گذروندیم. وگرنه از بحثهای عروس و خانواده شوهر، بیزارم. یعنی دوست ندارم هی تکرار کنم که هی بره تو ذهنم. یه زمانی خیلی تکرارشون میکردم و همین باعث ضعف اعصابم شده بود. الان دیگه تکرارشون نمیکنم. الان وقتی می بینم خواهرش با شوهرش اینقدر خوشند و همدیگر رو عاشقانه دوست دارند، خوشحال میشم. ولی این سوال برام پیش میاد که من کجا اشتباه کردم. منی که این عشق رو همیشه جذب کردم، کجا اشتباه کردم که حالا یه ذره اش هم توی زندگیم نیست؟! هی میشینم زندگی زن و شوهرهای عاشق رو نگاه میکنم. هی مرور میکنم. فقط به این نتیجه رسیدم که همه شون یه فصل مشترک دارند: هر دو طرف همدیگر رو دوست دارند و میخوان که با هم خوب زندگی کنند. هر دو طرف عشق رو جذب می کنند و از کنارهم بودن لذت می برند. هر دو میخوان و میشه. ولی در مورد ما فقط من میخوام و اینه که نمیشه!!!

خدایا کمکمون کن!!!لبخند

[ یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ