چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. قلبصبح قشنگتون بخیر و سلامتی و شادی. قلبپنجشنبه است ولی خب، طبق قرار قبلی اداره هستم. واسه خاطر اون عملیاتی که سر کار قراره انجام بشه و البته حداقل تا هشت و نه شب هم شرکتم و از حالا هم دلم برای مانی تنگ شده!!!!!!!!! ولی خب، زندگیه دیگه. خدا رو باید بابت خیلی چیزهایی که داریم شکر کرد. همین که کار هست، خدا رو شکر. ایشالا یا کار اینجا سبک میشه، یا یه جایی با یه کار سبک تر واسم پیدا میشه. چون خدایی کار اینجا، مردها رو هم از پا می اندازه؛ دیگه وای به حال خانمها!!!!!!!

القصه، صبح که ساعتم زنگ خورد، شاید خیلی خوابم نمی اومد. ولی خسته بودم! یعنی خستگی دیروز از تنم بیرون نرفته بود. واسه همین برای روحیه دادن به خودم، آرایش کردم و لباسهایی که دیشب آماده کرده بودم رو پوشیدم و البته اشتباهم این بود که کفش اسپرت نپوشیدم. یه کفش بلانسبت طبی پوشیدم که از حالا، جلوی پامو گرفته! البته اونم به خاطر کفه ایه که جلوش انداخته ام. آخه کاملا اندازه ام  بود ها، ولی از پشت، پام از توش در می اومد بیرون! خلاصه یه توصیه دوستان، یه کفه انداختم جلوش، ولی الان باز هم کم و بیش از عقب از پام درمیاد و از جلو هم پامو میگیره!!!!! ماشاءالله به تولید کننده ایرانی با این استانداردش! اونورت زرت و زرت میگن برید جنس ایرانی بخرید! کی پول خارجی رو داشته باشه، به خاطر حمایت از تولید کننده ایرانی، میره جنس ایرانی میخره؟! من که نمیرم!!!!!!!!

اینم بگم که وقتی از در خونه بیرون اومدم، فکر کردم بدون عینک، چرا دارم اینقدر تار می بینم!!!! دقت که کردم، دیدم آلودگی هواست!!! یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید! خداشاهده که دقیقا دود آبی تو هوا موج میزد!

 این قسمت رو دارم ساعت تقریبا یکربع به ده تایپ میکنم. یعنی اینقدر کار ریخته سرم، که نتونستم جم بخورم. الان فعلا آتش بسه و یه کم میشه استراحت کرد. گفتم بیام هر چند دقیقه، چند خط بنویسم، لااقل تا شب بشه این پست رو گذاشت!!!!!! آخه واجبه بالاخره! میدونید که!!!!!!!!خنده

دیروز با مهدی که می حرفیدم، گفت که ساعت سه و نیم باید بره جلسه واسه خونه باباش. بعد گفت: تو بمون اداره که من بیام دنبالت. گفتم: آخه شاید خیلی طول بکشه. من همون چهار و ربع میام بیرون از اداره. ماشین هم که دست منه. میرم دنبال مانی شهران، بعد می برمش خونه خودمون. گفت: میترسم تو ترافیک چهارشنبه بمونی. گفتم: عزیزم چاره ای نیست! حالا یه روز هم من مانی رو بیارم. تو امروز خیلی کار سرت ریخته و حسابی خسته ای و از همه مهمتر اینکه، معلوم نیست کی کارت تموم میشه.

خلاصه به خاطر عملیاتی شدن پروژه محل کارم، یه عالمه کار دیروز انجام شد. منتها من دیدم باید زود برم. چون امروز هم صبح تا شب اینجام. اصلا کارهای خونه به جهنم، دلم واسه مانی تنگ شده! خلاصه ساعت چهار و ربع بار و بندیلمو جمع کردم و رفتم از رئیسم خداحافظی کنم. از بالای عینک یه نگاهی به ساعت انداخت و قبل از اینکه چیزی بگه، گفتم: اجازه بدید امروز میرم که فردا بتونم صبح تا شب در خدمتتون باشم.

خودم میدونم کار هست. ولی این کار همیشه هست! بیرون از اینجا هم خیلی کارها برای انجام هست! دیگه نه سال خودمو کشتم واسه اینجا و آخرش هم رنگ قهوه ای مالیدند کف دستم!!!!!! الان هم از ساعت کار خسته ام، هم از قدرنشناسی شون! خلاصه اینکه خیلی محترمانه خداحافظی کردم و پریدم بیرون. خواستم نون سنگک بگیرم، که دیدم بسته و تا نیم ساعت بعدش پخت نمی کنه. با خودم گفتم: بهتر! نون سنگک بخرم، تو رودربایستی می افتم که کتلت درست کنم. زحمتش زیاده. ول کن. همون کباب تابه ای درست میکنم! خلاصه یه فلش هم پر کرده بودم از آهنگهای کردی و چند تا فارسی مورد علاقه خودم و گذاشتم تو ماشین و راه افتادم به طرف شهران. تو راه هم دو تا خانم سوار کردم که هر دو قبل از شهران پیاده شدند. بعد رفتم دنبال مانی و مامانم گفت که ظهر نخوابیده! خلاصه تا سوار شد و نشست تو صندلیش، خوابش برد.

یه راهی رو خیلی وقت بود میخواستم امتحان کنم. از اون را ه رفتم و ساعت شش خونه بودم. کلا چهل دقیقه از شهران تا خونه مون توی راه بودم! خوشحال و خندان رسیدم خونه ولی مجبور شدم مانی رو بغل کنم. چون همچنان خواب بود. همیشه مهدی بغلش میکرد. خلاصه بردمش تو و خوابوندمش سر جاش. بعد دیدم یه عالمه کار دارم. با خودم گفتم تا ساعت هفت، همه کارها رو بکنم و بعد بشینم فیلم پله آخر رو ببینم!!!!!!


نشون به اون نشون که دو بسته گوشت گذاشتم تو ماکرو فر که یخش آب بشه. اینم بگم که داداش بزرگه و پسرخاله ام هم قرار بود بیان. آخه چونکه من امروز نیستم، اونا از دیشب اومده بودند پیش مهدی که تنها نباشه و بشینند بازی کنند!!!!!! خلاصه پیاز هم ریختم تو غذاساز و گوشت  پیاز و زردچوبه و هرچی ادویه که دم دستم بود ریختم تو هم و افتادم به چنگ زدم و سرخشون کردم. حالا فکر کنید وسط سرخ کردن، یه آقایی که باهاش قرار داشتم، زنگید که بیا دم در، وسایلت رو آوردم ام. خلاصه زیر کبابها رو خاموش کردم و دویدم دم در و دیدم واسم روغن شترمرغ و دو بسته دمنوش به لیمو آورده. پولشو دادم و زود برگشتم خونه. دوباره گاز رو روشن کردم و بقیه کبابها رو سرخ کردم. بعدش تو این فاصله سیب زمینی هم سرخ کردم و منتها اون موقع نمیخواستم سرخشون کنم. در نتیجه ریختم تو کاسه آب سرد که سیاه نشن! داداشم رسید و خیالم راحت شد که پیش مانیه. رفتم سر جمهوری و یه پایه دوربین خریدم!!!!!!!!!!!! (خیلی واجب بود آخه!) ولی خب خیلی وقت بود میخواستم بخرم. داداش کوچیکه ام یه ماه پیش اومده بود جمهوری، گفت که از سر کوچه مون یه پایه خریده، نمیدونم سی چهل تومن! منم دیدم واقعا خیلی وقته لازم دارم. اینکه رفتم اولین مغازه و یارو یه مدل نشونم داد که حتی تراز هم داشت! بعدش منم پنجاه و پنج تومن سلفیدم و باور کنید همه خرید، پنج دقیقه هم طول نکشید. بعدش اومدم یه کاهو و یه سطل ماست خریدم و برگشتم خونه. شما در مجموع بذارید یک ربع ساعت!!!!!!!!

اینم بگم که برای تولدم، پانصد و سی هزار تومن جمع شده بود! درسته خودم میرم سر کار و پول دارم ولی یه حس خوبیه که آدم با پول تولدش، چیزهایی رو که دوست داره بخره. مثل صندلی بلند تو آشپزخونه یا همین پایه دوربین!!!!!!

خلاصه برگشتم خونه و آب برنج رو گذاشتم. سیب زمینی ها رو سرخ کردم و تو این فاصله کاهوها رو هم ریختم تو آب که حسابی تمیز بشه. بعدش دیدم آخرهای رب گوجه فرنگیه. همه رب ها رو ریختم تو آب گرم توی یه کاسه و بازم ادویه جات رو ریختم توش و حسابی هم زدم. ماهیتابه ای که توش کبابها رو سرخ کرده بودم رو تمیز کردم و حسابی شستم و خشک کردم و دوباره کبابها رو چیدم توش و سس رو ریختم روش و گذاشتم رو حرارت ملایم. آب برنج جوش اومد و برنج رو ریختم توش. سیب زمینی ها هم که داشتند سرخ می شدند. اون رب گوجه ای که تموم شد، توی شیشه بود. ولی من آخرین بار، چند تا رب توی قوطی فلزی خریده بودم. باری همین در یه قوطی رب گوجه جدید رو باز کردم. شیشه رب قبلی رو شستم و حسابی خشک کردم و همه رب جدید رو ریختم تو شیشه. اینجوری بهتره. اصلا رب توی قوطی فلزی، حس بدی به آدم میده. حالا فکر کنید همه این کارها رو باید همون دیشب میکردم.یول

شکر خدا صندلی بود و می تونستم گاهی بشینم! خلاصه برنج آبکش شد و گذاشتم دم بکشه و تا بقیه سیب زمینی ها سرخ بشه، گوجه و خیار رو هم شستم و یه ظرف هم سالاد درست کردم. یه کم آب مرغ تو یخچال داشتم. یه دونه سیب زمینی هم توی اون نگینی کردم و ریختم تا بپزه و سوپ بشه. حالا هی فکر کنید از لحظه ای که اومده بودم خونه، از گشنگی داشتم می مردم. ولی همه اش میگفتم: آشتی نخور! منتظردوباره چند دقیقه بعد، دستم میرفت یه شکلات دهنم بذارم، بلند به خودم میگفتم: آشتی نخور!!!!!!!! منتظرخلاصه هزار بار تکرار کردم تا بالاخره فهمیدم نباید بخورم. در عوض هر وقت اینو به خودم میگفتم، آب می خوردم!!!!!!!!!!

ساعت هشت، رفتم حموم و یه دوش گرفتم و پسرخاله ام هم رسید و بعدش مهدی هم اومد. فکر کنید مهدی تا ساعت یکربع به هشت، تو این جلسه بود!!! یعنی یه درصد فکر کنید تو اداره می موندم تا جلسه اش تموم بشه. تو این فاصله تونسته بودم چقدر کار کنم! البته خب خیلی هم خسته شده بودم. خلاصه شام کشیدم و من و مهدی سالاد خوردیم و بقیه غذاها رو تو ظرفهای دردار گذاشتم. بهشون گفتم که غذاها تو یخچاله و فردا واسه ناهار بیارید بخورید!!!!!!! بعدش سوپ رو واسه خودم توی یه ظرف چهارقفل ریختم و گذاشتم تو نایلون فریزر و گره زدم که دیگه مطمئن باشم اصلا نمیریزه! ظرفها رو جمع کردم و گذاشتم تو ماشین و بقیه رو با دست شستم و کتری رو آب کردم و گذاشتم رو گاز و به داداشم گفتم: خودت دیگه چای دم کن! خلاصه با مانی رفتیم تو اتاق و روی تخت دراز کشیدیم!

مانی کارتون گذاشت و نشست به نگاه کردن. منم کتاب «پیکر فرهاد» رو دستم گرفتم که بخونم. هنوز یه پاراگراف نخونده بودم که مانی پرید رو شکمم که مثلا باهام کشتی بگیره! منم کتاب رو کنار گذاشتم و دوتایی یه کشتی حسابی با هم گرفتیم! با هر سختی که بود، پاشدم مانتو واسه امروز کنار گذاشتم. لباس فرمی که پیارسال اداره بهمون داده بود ولی اینقدر جنسش ضخیم بود که خیلی توش راحت نیستم. البته الان زمستونه و دیدم برای امروز، این بهترین لباسه. خلاصه روی تخت کنار مانی خوابم برد! یادم نیست با چی بیدار شدم که دیدم ساعت دوازده و نیمه. قرصهامو خوردم و مسواک زدم و رفتم تو پذیرایی خوابیدم. آخه هنوز هیتر برقی رو از خونه مادرشوهرم نیاورده ایم. برای همین، ا تاق سرده و هنوز توی پذیرایی میخوابیم. قرار شد پسرخاله ام که عاشق جای خنکه، توی اتاق بخوابه، داداشم هم توی هال، خودمون هم توی پذیرایی! البته اونا هنوز مشغول بازی بودند. ولی من دیگه از خواب داشتم بیهوش میشدم. مانی بالشتش رو چسبوند به بالش منو و دستمو تو دستش گرفت و خوابمون برد.خوابلبخند

امشب هم برادر کوچیکه ام دوستاش رو دعوت کرده و ما هم دعوتیم. منتها من گفتم که معذورم. فکر کنید امشب تا هشت و نه اینجام. بعدش دیگه جنازه ام هم نمیرسه اونجا. رفع تکلیف که نیست که! آدم میخواد تو مهمونی خوش بگذرونه. اگه بخوام برم، باید از در که رفتم تو، یه بالش بذارم همون وسط بگیرم بخوابم!خواب

به مهدی گفتم: اگه دوست داری برو! گفت: نه بابا، بدون تو برم چه کار کنم؟! بعدش داداشم اینا دیشب بهش اصرار کردند که تو هم بیا! اونم دو دل شد. منم گفتم: مشکلی نداره. عصر برو مانی رو بذار خونه مامانم اینا، خودت با اینا برو خونه داداش کوچیکه! البته اول با مامانم هماهنگ کردم! که بیچاره گفت: بیارش، اون رفیق خودمه! قلبمانی رو میگفت! خلاصه که اینم از امروز.

الان ساعت یکربع به دوازدهه و من هنوز این پست رو نذاشته ام! خیلی خیلی از صبح کار زیاد بوده.

راستش تو این چند ساعت پام به این کفشه عادت کرده و نسبتا باهاش راحتم! همینه دیگه، یه کم باید سختی بکشیم تا به همه چی عادت کنیم!!!!!

حالا امشب مهدی بعد از خونه داداشم میره خونه مامانم اینا و مانی رو برمیداره و میاره خونه خودمون. منم که شام مهمون شرکتم و بعدش میرم خونه خودمون. خوشحالم امشب خونه خودمونم. حتما خیلی خسته میشم. ولی هزار بار جای شکر داره. به خاطر همه چیزهایی که میدونم و نمیدونم.بغل

جالبه بدونید دیشب به مهدی گفتم: خب مانی رو ببر خونه مامانت اینا! من و من کرد! این در حالیه که خونه داداشم توی خیابون خواجه عبدالله است یعنی به مراتب به مادرشوهرم نزدیکتره تا به خونه مامانم! ولی خب، شاید یه چیزهایی میدونه که این کار رو نمیکنه! دیگه منم چیزی نگفتم!

قبل از اینکه برم، میخوام یه چیز دیگه در مورد افکار مثبت و منفی بهتون بگم. یه اتفاقی که دیروز افتاد. نترسید. در مورد جاپارک نبود!!!!!!نیشخند

دیروز ظهر تو اداره داشتم نماز میخوندم، خب ماشاءاله وقتی قامت می بندیم، همه کارها و برنامه ریزی ها و هرچی که بهش تا حالا فکر نکرده ایم، میاد جلوی چشممون!!!!!! دیروز سر نماز، یه لحظه به نظرم اومد که مانی خفه شده!!!!! نمیدونم! شاید هم رویای صادقه بود. یعنی دیدم که چیزی دور گردنش پیچیده و خفه شده. حالم خراب شد. همونجا از خدا خواستم به هیچ پدر و مادری نشون نده و از خدا آرامش خواستم! دیگه از یادم رفت این چیزی که جلوی نظرم اومد.

دیشب که مشغول کار تو آشپزخونه بودم، مانی اومد پیشم. بهش گفتم که از آشپزخونه بره بیرون، نکنه یه وقت بسوزه! صندلی بلنده هم کنار آشپزخونه بود. در عرض چند ثانیه، مانی از صندلی رفته بود بالا. یادتونه که یه روبان پهن هم پاپیون کرده و زده بودم کنار صندلی. یعنی همه اینا در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد! مانی روی صندلی نشسته بود و یه سر روبان رو چند بار دور گردن خودش پیچیده بود! لحظه ای که دیدمش، بالای صندلی بود در حالیکه روبان چند دور، دور گردنش پیچیده بود. یه سر روبان هم که به صندلی بود! یعنی اگه از روی صندلی می افتاد، گردنش کشیده میشد!!!!!!!!!!!!!! البته که همه ماها خونه بودیم و نمیذاشتیم فاجعه رخ بده، ولی دیدن این صحنه به حدی اعصابم رو خرد کرد که چنان دادی کشیدم که تا یکربع بدن خودم می لرزید!!!!!!!

اونم زد زیر گریه. هم ترسیده بود، هم به خاطر داد من، دلش شکسته بود. به پهنای صورتش اشک میریخت. خودم هم تنم داشت می لرزید. بغلش کردم و سرشو گذاشتم روی سینه ام. هی نازش کردم و یواش بهش گفتم که نباید این کار رو بکنه و نباید هیچ چیز رو دور گردنش بپیچه! اونم محکم بهم چسبیده بود و اشک میریخت! اشکاشو پاک کردم و بعد از چند دقیقه، بهش گفتم: بدو برو فیلم بذار که با هم ببینیم! اونم خندید و رفت که کارتون بذاره. بعد هم که رفتم تو اتاق که با هم کارتون ببینیم و بقیه ماجراها.

میخوام بگم واقعا نمیدونم فکر خودم بود، یا رویای صادقه! یعنی من بهش فکر کردم و جذبش کردم، یا از قبل، یه آلارم بود که بهم نشون داده شد! هرچی که بود، به نظرم به قدرت فکر ربط داره. فکرها رو جدی بگیریم و تا می تونیم به مثبت ها فکر کنیم! همه مون سپرده ایم دست خود خدا. امیدوارم همیشه خدا از همه مون مراقبت کنه. به خصوص از روح مون. چون همه آرامش رو از روح داریم. همیشه هم از مانی میخوام دستاشو ببره بالا و واسه همه نی نی های مریض دعا کنه!

خب دیگه. من کم کم برم. همه تون رو به خدای بزرگ می سپارم. دلم خوشه به آرامشی که امشب وقتی میرسم خونه، میگیرم. بغل

[ پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ