چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح قشنگتون بخیر و شادی! من که خیییییلی انرژی دارم. درسته روز پنجشنبه، سیزده ساعت سر کار بودم و تقریبا تجزیه شده(!) برگشتم خونه، ولی باور کنید خدا رو عمیقا شکر میگم که بهم این توان و انرژی و حتی این موقعیت شغلی رو داده که بتونم کار کنم. البته بعد از نه سال که اینجام، دیگه دوست دارم ساعت کارم کم بشه. ولی در هر حال خدا رو به خاطر امروز و این ساعت عمیقا شکر میگم!!!بغل

پنجشنبه تا ساعت نه موندم شرکت. یعنی رئیسم حوالی ساعت هفت گفت: اگه کار داری میتونی بری! ولی از اون اجازه ها بود که ازصدا تا نگفتن،  بدتر بود! میدونستم اگه برم، یه عالمه کار می مونه و شاید اصلا مجبور شم برگردم! در نتیجه گفتم: فعلا هستم. بعد واسه مون شام هم آوردند!!! دیگه ساعت نه ماشین گرفتم و رفتم. یادتونه که مهدی، خونه داداش کوچیکه ام دعوت بود. اونم یه مهمونی دوستانه گرفته بود. داداش بزرگه ام، تازگی ها واسه کارهاش و جابجا کردن جنس هاش، یه وانت دم دستی گرفته. مانی خییییلی این وانت رو دوست داره. نه که شکلش با بقیه ماشین ها متفاوته!!!! روز پنجشنبه که داداشم خونه ما بوده، مهدی خواسته مانی رو ببره بذاره خونه مامانم اینا، که داداشم میگه: من که باید برم اونجا و حاضر بشم و بیام خونه داداش  کوچیکه، خب مانی رو هم می برم. تازه وانت هم هست و مانی حتما کلی خوشحال میشه.

خلاصه وسایل مانی رو جمع می کنند و میذارنش تو وانت و کمربند ایمنی اش رو هم می بندند. داداشم میگه: انگار گذاشته بودنش تو کالسکه طلایی. تا خود شهران ذوق میکنه و بعدش هم از اینکه یه اتاق پشتش داشته، خیلی هیجان زده میشه و میگه یه بار با مامان آشتی میام می شینم اون پشت!!! یعنی فکر کنید آشتی وانت سوار! اونم پشت وانت! حتما میام از در خونه همه تون رد میشم و دست هم تکون میدم!!!!

بعدش دیگه مهدی خودش هم حاضر میشه و میره خونه داداش کوچیکه. ساعت نه من آژانس گرفتم که برم خونه مامانم. از راننده آژانس پرسیدم یه سفر دیگه هم میتونه تا انقلاب بره، که گفت : آره! خلاصه زنگیدم به مامانم که مانی رو آماده کن که تا رسیدم در خونه، ببرمش. اونم اصرار کرد که شب بمونم، ولی خودم حتما میخواستم شب برگردم خونه خودمون!

خلاصه ماشین رو دم در خونه بابام اینا نگه داشتم و رفتم بالا، حالا مانی لباس پوشیده بود، ولی میگفت: باید منو با وانت ببری!!! خلاصه با قصه و کلک بردمش پایین و گفتم: نگاه کن: ماشین این آقاهه «هاش بکه»! میخوای با این، یه کم بریم و وانت دایی رو پیدا کنیم؟ ترسیدم بگم پراید، قبول نکنه. چون ماشین خودمون پرایده و دیگه پراید واسش جذابیت نداره!!! خلاصه سوار ماشین شدیم و راننده با مانی صحبت کرد و اونم دیگه از صرافت وانت افتاد!

تقریبا ساعت ده دقیقه به ده رسیدیم خونه! من دیگه خسته نبودم. یه حالی بودم که نمیدونم چی بود! فقط اولین کاری که کردم، این بود که آب ریختم تو شیرجوش و گذاشتم سر گاز! بعد لباسهای خودم و مانی رو درآوردم و آرایشم رو پاک کردم. آب جوش اومد و ریختم تو ماگم و یه بسته نسکافه 1*2 خالی کردم توش! تازه روز پنجشنبه هم هرچی شیرینی و شکلات آوردند، نخوردم و حواسم بود که نباید هله هوله بخورم!حتی واسه شام هم تو اداره که بهمون پیتزا دادند، فقط سه برش کوچیک خوردم.

خلاصه لالایی شبکه پویا رو که ساعت ده شروع میشه رو گرفتم، به این امید که مانی بگیره بخوابه! ولی خب، اون بعدازظهر، دو ساعت خوابیده بود. یه چیز جالب بهتون بگم: همینطور که داشتم لباسهاشو در می آوردم و به چوب لباسی آویزون میکردم و میذاشتم تو کمد، لیوان نسکافه رو روی میز دید! گفت: اتفاقا چقدر بهش احتیاج داشتم!!!!!!!!!!!!!!

خودم دیگه از خنده منفجر شدم!!! بعد من دراز کشیدم روی مبل و اونم قاشق قاشق نسکافه می ریخت تو دهنم. بگذریم که یه عالمه هم می ریخت روی سرامیکها! ولی اصلا برام مهم نبود. مهم اون صحنه تاریخی بود که چه جوری داشت خستگی تن مامانش رو بیرون می برد. بعدش یه ساعت گذشت و مانی نخوابید و خودم هلاک خواب بودم. روی زمین ملافه انداختم و بالش گذاشتم. مانی کنارم دراز کشید ولی خوابش نمی اومد. بلند میشد می نشست و منم هی چرتم می برد. تا حوالی ساعت دوازده که مهدی برگشت. چون هیتر نداریم، هنوزم مجبوریم توی پذیرایی بخوابیم! رختخوابها رو پهن کرد و گفت: بذار بخوابه، بعد.......

خلاصه مانی خوابید و ما هم بیدار شدیم....

دیروز مهدی میگه: خدا رو شکر دو هفته است دعوا نکرده ایم! گفتم: آخه داریم همدیگر رو درک می کنیم! و تو دلم گفتم: ایشالا که همینطوری در حال درک همدیگه باشیم و نخوایم پاچه همدیگر رو بگیریم!

دیروز صبح ساعت نه بیدار شدم! اول شیر جوش رو آب کردم و گذاشتم روی گاز. بعدش رفتم دویست و پنجاه گردو خریدم. کیلویی شصت هزار تومن!!! آخه چه خبره؟؟!! بعدش نون سنگک خریدم.  پدر و پسر خواب بودند. چای دم کردم و نونها رو توی اتاق بسته کردم. سیب زمینی گذاشتم بپزه و یه بسته گوشت هم بیرون گذاشتم.صبحونه نون خالی و چای تلخ خوردم!!!! دیدم هنوز خوابند! با ماشین یه دور رفتم بیرون! اول خواستم برم بازار روز، ولی گفتم: ول کن! بذار مهدی خودش بیاد! برگشتم خونه و رفتم حموم و حسابی دلی از عزا درآوردم. بعدش ساعت یازده و نیم مانی و مهدی بیدار شدند!مهدی که صبحانه نخورد، مانی هم خامه شکلاتی و چای شیرین خورد.دوباره آب جوش آوردم و این بار دمنوش رازیانه و اسطخودوس واسه خودم دم کردم. با خودم گفتم: دیروز اندازه دو تا مرد کار کرده ام، بذار یه کم زنانگی ام بره بالا!!!! اسطخودوس رو هم که به خاطر میگرنم میخورم!


وضو گرفتم و یه آرایش توپ کردم و رفتم نماز خوندم و  دیگه از ساعت دوازده و نیم، رفتم تو آشپزخونه. اول گردوها رو خرد کردم و گذاشتم بپزه.

یه دور ماشین لباسشویی رو روشن کردم، بعدش سیب زمینی پوست گرفتم و خرد کردم و گذاشتم سرخ بشه. تو این فاصله دو سه تا خیار داشتیم. باهاشون ماست و خیار درست کردم و ریختم تو دو تا ظرف کوچیک مربعی واسه ناهار امروز. بعدش مهدی از بیرون خیار و گوجه آورد. دوباره خیار و گوجه شستم و سالاد شیرازی درست کردم واسه ظهر. همه اینا رو گذاشتم تو یخچال و رفتم سراغ غذا. پیاز ریختم تو غذاساز و توگوشت چرخ کرده ها، نصف پیازها رو ریختم و با ادویه، گذاشتم کنار که گوشت قلقلی درست کنم. کار ماشین تموم شد. به مهدی گفتم: لباسها رو پهن میکنی؟ گفت: نه!!! داشت کارتن می دید!

وسط کارهام هم هی می رفتم دمنوش می خوردم! سیب زمینی و پیاز رو ریختم تو بقیه گوشت چرخ کرده و نمک و فلفل و سبزی خشک معطر هم ریختم توش و نشستم روی صندلیم جلوی گاز و شروع کردم به سرخ کردن کتلت! کتلتها که سرخ شد، بقیه گوشت رو قلقلی کردم و سرخ کردم و کنار گذاشتم. ناهار آماده بود. البته گوشت قلقلی ها و گردو رو برای امروز کنار گذاشته بودم. که فسنجون درست کنم. خلاصه در ماشین رو باز کردم و لباسها رو بیرون آوردم و به مهدی گفتم: تو که اینا رو پهن نکردی! گفت: اون موقع داشتم کارتن می دیدم! بده پهن کنم.

خلاصه لباسها رو برد پهن کرد روی رخت خشک کن و منم تو این فاصله، کتلتها و سیب زمینی سرخ رو توی بشقاب چیدم و سالاد شیرازی رو توی دو تا ظرف ریختم و واسه هر کدوممون، یه جور چاشنی زدم. واسه مهدی فقط نمک و آبلیمو، واسه خودم، سرکه سیب و ریحون خشک و عرق کرفس!

یه چیز جالب بگم. وقتی داشتم خیار پوست می گرفتم واسه سالاد، مانی اومد تو آشپزخونه و گفت: بهم خیار میدی؟ گفتم: آره عزیزم. یه خیار پوست گرفتم و قاچ کردم و دادم دستش. دوباره رفت و برگشت و این بار دیگه بوی کتلت ها بلند شده بود. بهش گفتم: اگه گفتی الان وقت چیه؟ گفت: وقت خیاره!!!!!!!! دوباره بهم خیار بده!!!!!!!!!!!!!!!

 خلاصه ناهار خوردیم و مهدی کمک کرد و ظرفها رو جمع کرد. همینطوری که داشتم آشپزخونه رو مرتب میکردم و ظرفها رو میذاشتم تو ماشین ظرفشویی، مهدی گفت: آشتی! یه فیلمی از اینترنت دانلود کرده ام، خیلی قشنگه! گفتم: خب بذار ساعت سه، با هم ببینیم. تا اونوقت هم من کارهام تموم شده ایشالا! همونجا از خدا خواستم سال دیگه این موقع، مسی بیاد یه پست بذاره از روزانه هاش. از اینکه درگیر کار خونه است و حسابی وقتش گرفته است. از اینکه دیگه تنها نیست و داره یه زندگی دو نفره رو اداره میکنه و از خونه داری هاش بگه. شاید هم زندگی سه نفره!

خلاصه کارم که تو آشپزخونه تموم شد و غذاها رو ریختم تو ظرف غذا و گذاشتم تو یخچال، رفتم تو اتاق و موهامو با سشوار خشک کردم. بعد اومدم و به مهدی گفتم: فیلمه رو بذار! دیدم خیلی حال نداره! گفت: نمیدونم چرا دلم میخواد دراز بکشم! گفتم: خوبه تا یازده و نیم خواب بودی ها!!! خندید و گفت: آره واقعا!!!!!! گفتم: عیب نداره. اگه حال نداری، همون شاهگوش 6 رو بذار ببینیم! که اونم گذاشت و دیدیدم و بعدش رفت تو اتاق دراز بکشه؛ که خوابش برد.

دیگه منم یه کم پای فیس بوک نشستم و بعدش روی کاناپه دراز کشیدم و کمی با مانی بازی کردم و یه چرت پنج دقیقه ای هم زدم. بعد پاشدم دیدم تو همون پنج دقیقه چرت، مانی رفته سر یخچال و بقیه شکلات خامه ای صبح رو آورده و همه رو مالیده به سر وصورتش. بردم دست و صورتش رو شستم و با هم مسواک زدیم و بعدش وسایل رو آماده کردم و مهدی رو ساعت شش بیدار کردم و رفتیم خونه مامانش اینا. دیشب رو هم طبق روال جمعه شبها، خونه مامانش اینا بودیم.

اتفاقا مامانش هم فسنجون درست کرده بود! گفت: خواستم بگم از ظهر بیایید، ولی گفتم یه وقت مزاحمتون نباشم. آخه شما همین پنجشنبه و جمعه پیش هم هستید.

دیشب همه پولهای تو کیفم، پنج هزار تومنی بود. به مهدی گفتم: یکی دو تومن بهم بده که صبح از دست راننده کتک نخورم به خاطر نداشتن پول خرد! که خب اون بیچاره هم از کجا پول خرد بیاره اون وقت صبح!!!!!! دیگه یادم رفت ازش بگیرم. صبح ساعت 06:10 که بیدار شدم و رفتم تو آشپزخونه حاضر بشم، دیدم هزار و پونصد تومن روی کیفمه! آخه من خونه مادرشوهرم که هستیم، شب همه وسایل رو می برم تو آشپزخونه و حتی لوازم آرایش رو می چینم روی کابینت که صبح کمتر معطل بشم!!!!!!

بعد که حاضر شدم، برگشتم جورابم رو که روی مبل جامونده بود رو بردارم، دیدم مهدی بیداره! گفتم: تو پول گذاشتی روی کیفم؟ گفت: نه، دیشب مامانم گذاشت!!!!!!

خدا خیرش بده! خوب شد لااقل یادش مونده بود! خلاصه شش و سی و پنج راه افتادم و هفت و دو دقیقه کارت زدم. این روزها خیلی برای سلامتی خودم دعا میکنم!!!!!!!!! آخه کارم دو برابر شده و باید سرپا باشم. البته برای سلامتی و خوشبختی و آرامش همه دعا میکنم. ایشالا این توان رو داشته باشم که بتونم از پس کارهام بربیام.

دیروز در مورد این چهار روز تعطیلی حرف میزدیم، خب؛ مهدی میدونه که باید این چهار روز رو برم اونم به شدت!!! تازه بعد از اونم، کارمون صد برابر میشه. چون پروژه شروع به کار میکنه و حالا مراحل لایو شدنش، بیشتر وقت و زمان می بره.

احتمالا روز چهارشنبه مانی رو بذاریم خونه مادرشوهرم و یه چند روزی دست از سر مامانم اینا برداریم! البته اونا طبق قرار قبلی قرار بود اگه بشه، یه سر برن کرمانشاه! ولی الان دیگه نمیدونم برنامه شون چیه! بعد مهدی دیروز گفت: همه عالم و آدم دارند واسه این چهار روز تعطیلی برنامه مسافرت تنظیم می کنند، ما واسه حمالی!!!!!!!! البته منظورش به کار من بود. ولی از این خوشحال شدم که گله اش رو به من نکرد. دعواش رو با من نکرد و واقعا انگار راستی راستی داره شرایطم رو درک میکنه.

اینکه مجبورم بیام سر کار ولی دارم تلاش میکنم جای دیگه با ساعت کار کمتری، واسه خودم کار جور کنم! آخه من تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که مهدی تا حالا فکر میکرد من عاشق این کار و این شرکتم، ولی حالا دیگه باورش شده که منم فقط دوست دارم کار کنم. هر چی ساعتش کمتر، بهتر!!!!!!!!!

تا خدا چی بخواد و خیر در چی باشه!

بهترین ها رو براتون میخوام. ایشالا این هفته سراسر شادی و سرور باشه. یعنی حسابی بهتون خوش بگذره! الان که اول هفته است، ایشالا همین امروز رو با شادی و شعف شروع کنید!

امروز صبح، چای تلخ و نون و هویچ خوردم!!!!!! یعنی دیروز بعد از ناهار، واسه تغذیه خودم و مهدی، هویچ خرد کردم و گذشتم که بیارم!!!!! کالری اش کمه و شکم سیرکنه!!!!!!

[ شنبه ٧ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ