چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااام به روی ماهتون. به چشمون سیاهتون. و البته هر رنگی که هست! این فقط یه شعر بود! زبان 

صبح قشنگیه. نه سرد بود و نه گرم. البته که سرد بود ولی سوز دیروز رو نداشت. شاید هم چون من دیروز ساعت شش و نیم از خونه اومدم بیرون و امروز ساعت هفت و ده دقیقه!

یعنی می دونید، امروز بعد از مدتها، واقعا دوست داشتم بخوابم و بیدار نشم! یعنی شما میگین تنبل شده ام؟ نه، خب تنبل که نشده ام. ولی شاید اگه حتی یک ربع دیگه میخوابیدم، سیرخواب میشدم. البته شاید هم سردم بود و نمیخواستم از زیر لحاف بیام بیرون. حالا میگم چرا!

دیروز که نوبت شیفتم بود، مهدی خودش ساعت چهار و خرده ای از اداره بیرون اومد و رفت خونه مامانش اینا دنبال مانی. حوالی پنج که بهش زنگیدم، نزدیک خونه مامانش بود. بعد گفت که خودشون میرن خونه و نمیان دنبال من. که واقعا خوشحالم کرد. خلاصه منم تا ساعت شش موندم اداره. البته ساعت پنج و خرده ای رفتم یه نسکافه دو در یک  بدون شکر واسه خودم درستیدم و آوردم گذاشتم روی میز. بعد نماز مغرب و عشا رو خوندم و نشستم به نسکافه خوردن! معمولا روزهایی که قراره شیفت بمونم، بعدازظهر یه نسکافه میزنم تو رگ. خب تو اداره که امکان قهوه ترک نیست. اینه که به همین نسکافه ـ البته بدون شکر ـ اکتفا میکنم!چشمک

خلاصه ساعت شش شد و رئیسم از جلسه نیومد. بهش زنگیدم که من چه کار کنم؟ بمونم یا برم؟ گفت: کاری ندارم. برو! و خوب شد که رفتم. چون صبح که از خدماتی مون پرسیدم، گفت که ساعت نه شب از جلسه برگشته اند!!!!!! یه درصد فکر کنید می موندم تا اون موقع!!!!!! خلاصه شال و کلاه کردم و دیشب هم شکر خدا زیاد ترافیک نبود. البته تازگیها، اتوبانها شلوغتره تا وسط شهر.

اینم بگم که دیروز رئیسم ساعت یازده بیرون از شرکت جلسه داشت! من هماهنگ کرده بودم که اینا که رفتند، برم ا.پ.ی.ل.ا.س.و.ن! بعد همکارم ازم خواست بمونم تا اون بره اداره آب و فاضلاب و یه کار اداری داشت، انجام بده و برگرده. منم گفتم باشه. خلاصه تا اون بره و برگرده، من نمازم رو خوندم و ناهارم رو هم پشت میز زدم تو رگ و منتظرهمکارم نشستم. دوازده و نیم برگشت و زنگیدم به اونجا و گفتم: هستید؟ گفت: بله، تشریف بیارید! گفتم: صاحب تشریف باشید!

خلاصه رفتم اونجا و دیدم ساعت ناهاری شونه و یه کم نشستم تا نوبتم بشه. خلاصه کارم تموم شد و اومدم بیرون. بعدش چون محلی که میرم، کریم خانه، اگه برمیگشتم هفت تیر، میتونستم زود بیام اداره. منتها با خودم گفتم: یه سر برم ولیعصر و زود برگردم! چون دیگه این سیستم که عملیاتی بشه، دهن همه مون صافه و اتفاقا همینطوری هم شد. و از دیروز اعلام کرده اند که دیگه احدی حق نداره مرخصی بگیره تا کار به سرانجام برسه و پروژه، کامل عملیاتی بشه!!!!!!!

خوب شد رفتم ولیعصر و اون بوتی رو که میخواستم دیدم. یه بوت بلند زرشکی پاشنه بلند. فقط یه چیزی. زیاد زرشکی نبود!! یعنی یه رگه هاییش به قرمز هم میخورد. اصلا من امسال اونجور زرشکی ندیدم! بیشتر به قرمز میخورند. خب طرف از اون بوت، چند رنگ داشت. ولی من ندیده بودم بوت، زیپ نداشته باشه. پام کردم و راحت بودم. یه دفعه یه حس زنانگی بهم گفت: مهدی هم نظر بده!!!!!!!! خیلی احمقانه بود شاید. چون مهدی از خرید متنفره! ولی خب حساب کردم محلش به خونه مون نزدیکه و حتی از طرف پرسیدم که جمعه هم هست یا نه و حالا که دیگه نماز جمعه تو دانشگاه تهران نیست، شاید جمعه بشه با مهدی یه سر بیاییم. که البته اگه جمعه سر کار نباشم و بتونم. به قول نامادری سیندرلا: اگه بتونه!!!!!!!فرشته

خلاصه رفتم دو مغازه اونورتر و یه کیف زرشکی هم براش پسندیدم. بعد خب، میدون ولیعصر رو که دیده اید. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد اونجا هست. هزار مدل شلوار و ساق شلواری داشت که همینطوری تن مانکن کرده بودند و این پاهای بدون بدن رو گذاشته اند جلوی مغازه! بهشون گفتم: مطمئن باشید جمعه یکی از شماها رو هم میخرم. غصه نخورید!!!!!!!!!!!!بغل

خلاصه یه دور کوچیک هم زدم و اتفاقا یکی از پسرهای دانشگاه رو هم دیدم و اونم منو دید ولی با هم حرف نزدیم. شاید هم اون منو نشناخت. البته شناخت. چون دوباره برگشت نگاه کرد ولی هیچی به هم نگفتیم و مثل این یادداشتهای روشنفکرانه، سرد از کنار هم گذشتیم! با خودم گفتم الان میگه: تو اینقدر بی صاحبی که داری اینجا ول می چرخی؟! کار و زندگی نداری که کیف پولت دستته و داری تو ولیعصر ول ول می چرخی؟ آخه می دونید، من در نود و نه درصد مواقع، با خودم فقط کیف پول می برم! حوصله بارکشی اضافه ندارم!!!!

 


خلاصه سوار ماشین شدم و برگشتم اداره. حالا از اونجا بگم که یکی مثل لیمو جونم یه دل سیر بخنده و بدونه تنها نیست! رسیدم اداره و همکار عزیزم پرسید: رفتی اپیل؟ گفتم: آره. گفت: این اپیل تو، منو کشت!!!!!! گفتم: دردش رو من میکشم، اونوقت تو کشته شدی؟؟!! گفت: دم به دقیقه میری اپیل!!!!!!!!!

گفتم: نزدیک پنجاه روز بود نرفته بودم! بعد تو دلم گفتم: به تو چه. من دلم میخواد هر روز برم. مگه تو به خاطر خونه ای که توش مستاجری و نباید اینقدر احساس مسوولیت کنی که بشی نماینده ساختمون و بری کار انشعاب فاضلاب رو انجام بدی مرخصی میگیری، من چیزی میگم؟ البته که نمیگم. چون اصلا به من ربطی نداره. اصلا یه نفر مرخصی میگیره که نیم ساعت بره پیاده روی. یا بره تف کنه تو صورت همسایه اش و برگرده یا هر جای دیگه!!!!!! به بقیه چه مربوطه!

بعد مدیر منابع انسانی مون اومد و دوباره بحث اپیل من راه افتاد. من گفتم: پیشنهاد میدم حالا که مرخصی ها کلا لغو شده، ماهی یه بار بگید یه خانمی بیاد شرکت و از صبح تا شب اینجا باشه و همه رو اپیل کنه و بره. اینجوری بهتره! البته اینا برای خنده بود که می گفتیم! (نه، جدی بود!!!!!!!) بعدش اون خانم منابع انسانی گفت: خب چرا خودت این کار رو نمیکنی؟ گفتم: خب نمی تونم. پشت پا رو که دیگه نمیشه... گفت: خب، پشت پا رو ننداز. بذار بمونه. حالا چی میشه!!!!!!!!!!!!

تو دلم گفتم: خداشاهده همه تون دیوونه اید!!!!! اصلا ربطی به شوهر داشتن و نداشتن نداره!  من خودم وقتی هم که ازدواج نکرده بودم، همیشه تمیز بودم. آخه چرا آدم باید همچین کاری بکنه؟ یه طرف رو برداره، یه طرف رو برنداره؟؟؟؟؟؟؟ بشه گوریل راه راه!!!!!!!!!! که چی بشه؟ که نکنه یه ساعت از دویست و خرده ای ساعت مرخصی اش مصرف بشه؟متفکر

یعنی اینا یه کاری می کنند که آدم حالش از هرچی کار کردنه به هم بخوره. ولی خب، حال من که به هم نمیخوره. دیگه بحث رو ادامه ندادم و گفتم بذار هرکی به هر عقیده ای که داره بمونه!چشم

خلاصه که ساعت شش و ده دقیقه بیرون اومدم از اداره و تو فاطمی، ضلع جنوبیش یه سنتی فروشی(!) باز شده چند وقته! رفتم دیدم دامن چهارخونه داره. البته من تنگ کوتاه میخوام که با بوت بلند بپوشم! البته برای مهمونی یا وقتی که با مهدی میرم بیرون اونم با ماشین! دیدم چهارخونه قرمز و آبی و نسکافه ای داره. با خودم گفتم: بوت رو که خریم، یکی از اینا هم میخرم. حالا هی داشتم حساب میکردم برم پارچه بخرم و بدوزم، یا اینا رو بخرم و خلاص بشم؟ یه دل میگفت: بخر بخر یه دلم میگفت: بدوز بدوز!!!! مغزم هم میگفت: پارچه از کجا میخوای بخری و کی میخوای وقت کنی بدوزی؟ احتمالا دامن رو میخرم و خودم بهش مدل میدم و دست می برم توش و میشه مرداد ماه و سال دیگه ازش استفاده میکنم!!!!!!!!!!نیشخند

خلاصه هفت و ده دقیقه رسیدم خونه. و البته سر راه رب انار و خیارشور هم خریدم. آقامون دوست دارند با فسنجون، خیارشور بخورند!!! بله خواهر!!!!!!خجالت

خلاصه رسیدم خونه و در رو که باز کردم، مهدی نشسته بود رو کاناپه. خندید و سلام کردیم و خسته نباشید گفت. گفتم: دودوش کجاست؟ که مانی از تو آشپزخونه دوید بغلم!!!!! کفشام دستم بود و پرتشون کردم رو سرامیک و بغلش کردم. واقعا دلم براش تنگ شده بود! بعد دیگه نفهمیدم چه جوری لباسمو درآوردم و دوباره بغلش کردم.بغل

بعد رفتم تو آشپزخونه و قابلمه گردو پخته رو گذاشتم روی گاز. به نظرم آبش کم بود. دوباره آب ریختم سرش ولی همه اش حس میکردم گردوش کمه و زیاد غلیظ نیست. در یک اقدام انتحاری، یه کم دیگه گردو ریختم تو غذاساز و ریختم تو زودپز برقی که فقط بپزه. میدونستم روغن پس نمیده. بعدش رفتم سراغ بقیه کارها. که البته کار آنچنانی نبود و نشستم پیش مهدی که چه خبر و از این صوبتا!!!!!!!!!قلببغل

و البته که تاپ و شلوارک پوشیدم و کلا زمستون رو سپردم دست فراموشی!!!!!! مانی هم تو اتاق داشت کارتون میدید و گاهی هم می اومد بغلم. یه ظرف میوه گذاشتم رو میز و شروع کردم  به پوست گرفتن پرتقال و نارنگی. نارنگی رو دادم مانی تو اتاق خورد، پرتقال ها رو هم تو بشقاب، پر پر میکردم و مهدی همینطور که داشت تی وی می دید، میخورد و البته با هم حرف هم میزدیم.

دو لیوان برنج کردم کته و از مهدی پرسیدم که شام میخوره یا سالاد؟ گفت: اگه بدی، سالاد! گفتم: یعنی چی اگه بدی؟ خب بگو سالاد میخوام! گفت: آخه اگه خسته ای، ولش کن!!!!!!!!!! گفتم: اختیار دارید آقا! سالاد که قابل شما رو نداره!!!مژه

کاهو شسته شده که داشتیم، خیار و گوجه شستم و تا دمکنی بندازم در کته، تند تند دو کاسه سالاد درست کردم که هر کدوم با چاشنی دلخواه میل کنیم!!!!!! خلاصه قرار شد تا ساعت هشت، کارها انجام بشه و من و مهدی بشینیم فیلم ببینیم! یه دفعه مهدی یادش افتاد که مانی، شیرکاکائو نداره و پرید بره از بیرون بخره و زود برگرده. منم نشستم سر فیس بوک و یه چک کردم و مهدی برگشت و نشستیم به فیلم دیدن.

خب، الان میخوام این فیلم رو بهتون معرفی کنم. فیلم «ساعتها» که آخرین کار مرحوم مغفور «پل واکر» هست. واقعا فیلم قشنگیه. یه سوژه ناب و عالی. با بازی بسیار زیبای ایشون. حتما فیلم رو ببینید! البته هیجان فیلم زیاده. نه مثل سری فیلمهای سریع و خشن ها! اونها که بیشتر اکشن بودند! این یه هیجانی داره که خیلی لذتبخشه. من دیگه فیلم رو تعریف نمی کنم. فقط وسطش هرجا که میرفتم یه سر به فسنجون میزدم، مهدی فیلم رو نگه میداشت. احساس میکردم همه ماهیچه هام منقبض شده! به مهدی گفتم:

مرد حسابی! من هی دارم دارو میخورم که ماهیچه ها و عضلاتم شل بشه، امشب با این فیلمی که گذاشتی، دهن هرچی عضله بود صاف کردی!!!!!! خلاصه فیلم تموم شد و ما هم راضی، صندلی های سینما رو ترک کردیم!!!!!!!!!نیشخند

از فسنجونم بگم. عاقا من دوم دبیرستان بودم که یه بار مجبور شدم فسنجون بپزم. پسرخاله بزرگم خونه مون بود و اینقدر خوشش اومد که سالها هر جا میرفت ،تعریف فسنجون منو میکرد! تا وقتی که ازدواج کردم. ما فسنجون رو با مرغ میخوریم و مهدی با گوشت قلقلی دوست داره. خب، من اوایل دو تکه درست میکردم. یعنی هم گوشت قلقلی میکردم هم مرغ می ریختم توش! ولی الان که دیگه جون آنچنانی برام نمونده، با همون گوشت قلقلی درست میکنم!لبخند

خلاصه که خیلی وقت هم بود که نپخته بودم!!! یعنی آخرین بار، پارسال بود که اینقدر رب انارش زیاد شده بود، که مثل آدامس، کش می اومد!!!!!!! به طوری که مامانم یه بار دیگه گردو خرد کرد و جوشند و به این مواد اضافه کرد! یه همچین معجونی شد!!!!!!! بعدش دیگه من نپختم تا امسال. دیگه این روزهایی که با مهدی خیلی جورم!!!!!! (من باهات جورم، نگو مجبورم!!!!!!) گفتم یه حالی بهش بدم و فسنجون بپزم! خلاصه دیشب هی رب انار میریختم، می دیدم اون مزه ای که میخوام نمیشه. بعد هی شکر میریختم که مثلا ملس بشه. حالا فکر کنید دیشبش هم خونه مادرشوهرم بودیم و فسنجونهای ایشون هم معروفه!!!!!!! کم کم داشتم شکست رو می پذیرفتم ولی دست از تلاش برنمیداشتم. 

ولی نتیجه بسیار عالی شد. به جرات میتونم بگم یه وجب روغن روش بود و چاشنی اش هم همون شد که باب میل من و مهدیه! البته وقتی قلقلی ها رو ریختم توش، آه از نهاد مهدی بلند شد که: من از هفته دیگه، شام میخورم. این قلقلی ها رو ریختی توش و بوش بلند شد! منم گفتم: تو اول باید با خودت در مورد رژیم کنار بیای، بعد این کار رو بکنی. این حالت حرص که داری، باعث میشه دو برابر بخوری.

بعد رفتم سالادهامون رو آوردم و واسه مانی هم غذا کشیدم و آوردم. اون فسنجون میخورد؛ من و مهدی سالاد کاهو!!!!!گریه

خلاصه اومدم غذاها رو بریزم تو ظرف غذا برای ناهار امروز، که دیدم آقا مهدی، ظرف غذاها رو نیاورده! گفتم: پسرخوب! حالا من توی چی برات غذا بریزم؟ بعد دیدم یه کاسه چینی دردار دارم. با خودم فکر کردم خب، مهدی دوست نداره خورش رو بریزم روی برنج. ولی خب، توی چی بریزم خورشتش رو؟ همین ظرف هم به نظرم خیلی مسخره است به عنوان ظرف غذا!!!!!!! پس بهتره این بار کوتاه بیاد و خورش رو روی برنج، بپذیره. خودم هم یه ظرف غذای باریک داشتم! یه کم واسه خودم کشیدم و توی همون کاسه چینی دردار، برنج و ته دیگه کته ای ریختم و خورش فسنجون هم ریختم روش! از همون تو آشپزخونه بهش گفتم: عزیزم چون ظرفت رو نیاوردی و ظرف نداشتم، هر دو رو با هم قاطی کردم! یه دفعه ناراحت شد و گفت: من بدم میاد! اصلا غذا نده ببرم! بهتره که هر دو رو با هم قاطی میکنی! منم گفتم: باشه خب، نبرش!

بعد ظرف غذا رو از روی کابینت برداشتم و گذاشتم تو یخچال و در یخچال رو هم به ضرب بستم!!!!!! گفت: یادت باشه داری چه رفتاری میکنی ها! منم بلدم همه چی رو بکوبم به هم! خونسرد گفتم: یخچال خودمه، دلم میخواد درشو بکوبم به هم! بعدش اونم گفت: پس منم هرچی رو بخوام، میکوبم به هم!

جوابشو ندادم!

ولی خب، خونسرد کارمو میکردم. گاز رو تمیز کردم و ظرفها رو گذاشتم تو ماشین. بعد یه فکری به ذهنم رسید. یه ظرف چهارگوش تو یخجال دارم که توش خرمای شهددار نگهداری میکنم. خرماها رو چیدم توی یه کاسه و روش سلفون کشیدم. بعد دوباره توی اون، خورش کشیدم و از توی ظرف غذای مهدی، دونه دونه گوشت قلقلی ها رو درآوردم و هرجا که بهش برنج چسبیده بود، لیسیدم! یعنی قشنگ لیسیدم و انداختم تو ظرف خورش. شیطانتا جایی که شد، خورشها رو از برنجها جدا کردم و شد دو تا ظرف. یکی برنج، یکی خورش. بسته کردم و گذاشتم تو یخچال. مهدی نمی دید که دارم چه کار میکنم. فقط بعد از ده دقیقه گفت: اگه حرفی زدم که ناراحت شدی، ببخشید. نخواستم ناراحتت کنم.قلب

گفتم: اشکالی نداره عزیزم. منم ظرف برنج و خورشتت رو جدا کردم. منتها مجبور شدم دونه دونه قلقلی ها رو بلیسم و جدا کنم. گفت: قربونت برم. اتفاقا همینو میخواستم!!!!!!!! خیلی هم خوشمزه تره!!!!!!!!!!!!!سبز فقط امیدوارم همکار مهدی امروز دلش فسنجون نخواد. وگرنه شاید اگه ندونه که من قلقلی ها رو لیسیده ام، یه ذره خوشش نیاد!!!!!خنده

بعدش هم همه چی به خیر و خوشی تموم شد و من مانی گرفتیم خوابیدیم. هرچند که مانی این روزها خیلی بهانه میگیره تا بخوابه. هی میگه: این تشک من نیست، اون متکای من نیست. بریم تو پذیرایی، بریم تو اتاق!!!!!!!! و خلاصه دیشب حسابی دیوونه ام کرد! اینجوری که خوابم می اومد و میخوابیدم و ده دقیقه بعد، با صدای گریه مانی بیدار میشدم.

خلاصه که صبح خیلی خوابم می اومد ولی پاشدم اومدم. از صبح هم یه لیوان چای سبز خورده ام و یه لیوان چای سیاه! با چند لقمه نون و هویچ! حالا امشب میرم خونه بابام اینا و ببینم چقدر وزن کم کرده ام. البته اینم بگم که خودم حس میکنم یه کوچولو شکم و پهلوهام جمع شده! ولی باید حالا حالا ها این رویه رو ادامه بدم. به خاطر اینکه عادت کنم که زیادی نخورم.

یه چیزی بگم بخندید! چون در واحد آپارتمانی ما آهنیه، من صبح ها، وقتی بیرون میرم و میخوام در رو ببندم، در و نمی کشم که صدا نکنه. که یه وقت مهدی و مانی بیدار نشن! همیشه کلید می اندازم و یواش با کلید، زبونه قفل رو جابجا میکنم. همیشه هم کلید، توی جیب بیرونی کیفمه. امروز صبح هرچی گشتم، کلید نبود. نه روی میز نه توی کیف نه هیچ جای دیگه! دیگه ناامید شدم. چهل پنجاه تا  کلید هم به دسته کلیدم آویزونه!!!!!! با خودم گفتم: خب، واسه کلیدهای کشوهام تو سر کار، از یدکی استفاده میکنم. می مونه در خونه خودم و بابام که اونم بالاخره پیدا میشه. دستمو بردم تو جاکفشی که کفشمو بردارم، دیدم کلیدم رو دیشب گذاشته ام تو کفشم!!!!!!!!!تعجب احتمالا همون موقع که مانی رو بغل کرده بودم، کلیده رفته بوده تو کفشم. حالا خوب شد دیدمش. وگرنه حتما کفشم امروز یه کم پامو میزد!!!!!!!!!!!!نیشخندقهقهه

 

 

[ یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ