چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام سلام صد تا سلام!!!!!!!!! هزار و سیصد تا سلام و درود و سلامتی به روان پاک هرکی که اینجا رو میخونه و نمی خونه! قلبساعت 07:10 است. تازه شاید پنج دقیقه است که دستام گرم شده! فکر کنید که تقریبا یکساعت پیش از خونه بیرون اومدم ولی با وجود دستکش و بخاری ماشین، دستام تا همین پنج دقیقه پیش یخ کرده بود!بغل

من و خدماتی و یکی از همکارها با هم رسیدیم و من کلید انداختم و کرکره واحدمون رو زدم بالا و در و باز کردم و گفتم:

الهی به امید تو!!!!!!!! نه به امید خلق روزگار!!!!!!!!!!بغل

خلاصه کرکره رو دادم بالا و اومدم تو چراغ رو روشن کردم و کلید انداختم به کشو و اسپیلت رو روشن کردم. بعدش ظرف غذا و موبایل و شارژرش رو بیرون آوردم و کیف رو گذاشتم تو کمد و موبایل رو زدم به شارژ! کلا من از روز اول، روی گوشیم، بازی نریختم. می دونستم مهدی و مانی داغونش می کنند! مهدی هم موبایل درست و حسابی نداره. حالا جریان موبایلش رو براتون میگم. خلاصه چون موبایلش درست و حسابی نیست، منظورم از درست و حسابی، یعنی مثلا نمیشه باهاش بره تو نت. و چون همه اش باید سرش تو اخبار و فیس بوک باشه، اینه که هی با گوشی من میره. اصلا یه دلیل اینکه من آی دی جی میلم رو روی گوشیم ست نمیکنم، همینه! چون دائم دست مهدیه و نمیخوام نظرات اینجا رو بخونه. هرچند که هر وقت که داره با موبایلم کار میکنه و مسیج برام بیاد، فوری دستم میده و نمیخونه. کلا عادت سرک تو کار کشیدن نداره!

خلاصه که یکی دو هفته پیش بهم گفت: آشتی!!!!! میخوام یه اعترافی بکنم! من دیشب تو گوشیت یه بازی نصب کردم! هیچی دیگه. منم دل رحم!! هیچی بهش نگفتم. گفتم: فقط نذار مانی بفهمه که کلا میشه اسباب بازی اون!

دیروز هم خودم تو اداره شارژ کردم موبایل رو. ولی دیشب گویا آقا مهدی اینقدر با این موبایل ور رفته که موبایل بینوا، همین که ساعت 05:50 منو از خواب بیدار کرد، فوری رفت به اغما و خاموش شد. شاید هم در طول شب خاموش شده بوده و فقط آلارمش کار میکرده! چون میدونم بعضی از موبایلها اینجوری هستند.

در هر حال دیدم خاموشه و دیگه نمیتونم ست کنم مثلا ده دقیقه دیگه بیدار شم! اینه که بعد از یه غلت دو سه دقیقه ای و کشیدن پتو روی مانی، بلند شدم و رفتم یه آرایشی کردم و نمازم رو خوندم و وسایل رو برداشتم و اسم خدا رو آوردم و سوار ماشین شدم و راهی به طرف اداره.

واقعا اون موقع، یه ذره از شب محسوب میشه!! تاریک تاریکه! همه ماشین ها هم چراغشون روشنه. خلاصه دیشب هوس یه آهنگ کردم و به داداشم گفتم واسم بریزه روی فلش و اونم یه سری آهنگ قدیمی که تازگی ها دانلود کرده رو ریخت رو فلش و من تا اداره حال کردم. یعنی حاااااااال کردم ها!!!!!!!!!!

اول که نشستم تو ماشین، فوری استارت زدم و در رو قفل کردم. بعد صندلی و تنظیم کردم و حتی کیفم رو هم پشت گذاشتم که اگه خانمی دیدم و خواستم سوار بشه، دیگه معطل نشه. که خب، امروز هم کسی نبود که سوارش کنم!!!!!!! آهای!!!!!!!! کسی نیست که صبحهای زود که من دارم با ماشین میام، سوار ماشین من بشه؟؟؟؟ آهاااااااااااااییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!


خلاصه فلش رو زدم و اول دلم خواست اون آهنگ راد رو بشنوم:

 با تو هستم ای مسافر... ای به جاده سرسپرده... ای که دلتنگی غربت، منو از یاد تو برده!

یعنی کلا من از این آدم، همین یه آهنگ رو شنیده ام و یادمه که چند سال پیش که بچه نداشتیم، با مهدی خیلی این آهنگ رو دوست داشتیم. نمی دونم شنیده اید یا نه. ولی جون میده مثلا  آدم شب رو بره مسافرت، اونم با اتوبوس!!! بعد یه نم بارون هم بیاد و آدم از یارش هم جدا شده باشه و یه بغضی تو گلوش باشه! بعد همچین که راننده حرکت میکنه، آدم یه نمور شیشه رو باز کنه و یه ذره که عرقش خشک میشه، راننده این آهنگ رو بذاره! اگه اونجا با صدای بلند هق هق نکنه، مسلمان از دنیا نرفته!!!!!!!!!!!!!! (آخه چه ربطی داره!!!)

شما  امروز رو نبینید که هر کی واسه خودش تو موبایلش آهنگ میریزه و ام پی تری پلیر داره و از این صوبتا که میتونه هر چی خواست گوش بده. سالها ما وقتی میخواستیم بریم کرمانشاه و ماشین نداشتیم، با اتوبوس می رفتیم. خب، تا جایی که مقدور بود، شب سفر نمی کردیم. ولی حالا اگرم پیش می اومد، دیگه چاره ای نبود. الان صندلی اتوبوسهای وی آی پی، کار صد تا تختخواب با خوشخواب طبی رو می کنه! اون موقع این حرفها نبود. نه ساعت هم توی راه بودیم. دیگه له و لورده می رسیدیم. ولی خب، عاشق کرمانشاه بودیم. همه فامیل اونجا بودند و ما تا اونجا بال در می آوردیم. راننده ها هم معمولا مهستی و هایده و یه سری آهنگهای چیشتان بالا می ذاشتند!!!!!!!

خلاصه! امروز صبح باز این آهنگ رو گوش کردم و دلم حال اومد. ولی یه دفعه حس کردم یه چیزی روی صورتم نیست که باید باشه!!!!!! بله! یادم رفته بود عینک بزنم!!!!!!!! فکر کنید!!!!!!!! وسط نیایش یه دفعه یادم افتاد. البته امروز از نیایش اومدم و دیگه حوصله نداشتم برم ونک. واسه همین رفتم ته نیایش و از اونجا رفتم تو جردن. این شرکتمون دو سال اولش تو جردن بود و بعد اومدیم عباس آباد! اتفاقا از سر کوچه اداره سابقمون هم رد شدم. البته بهتره بگم از سر کوچه سابق اداره مون. چون اداره مون هنوز سابق نشده!!!!!!!!

هیچ حسی نداشتم. اون سالهای اول، من خیلی استرس کار داشتم و خیلی به خودم فشار می آوردم. الان خب، خیالم خیلی راحته!

خلاصه افتادم تو حقانی و دیگه آهنگها رسیده بود به فتانه های قدیمی! داداشم یه سری آهنگ دانلود کرده که خودمون ساعتها بهشون می خندیم و البته بیشتر حالت نوستالوژیک داره! خب، خدا هم ایرانی رو آفریده که با نوستالوژی حال کنه!!!!!! حتما این آهنگ رو عده خیلی خیلی کمتون شنیده اید از فتانه:

هم نامهربونه، هم آفت جونه، هم با دیگرونه، هم قدرم ندونه ندونه ندونه!!!!!!

بعد فکر کنید این آهنگ، رنگ رقص داره، شدید!!!!!!! وسط  اتوبان حقانی ـ غرب به شرق ـ کلا من و سه تا ماشین دیگه بودیم، یه  جاهایی که اصلا فقط من بودم! می رقصیدم ها!!!!!!! یعنی اول با شونه هام قر ریز می دادم، بعدش دیگه اینقدر قرم گرفته بود که دستامو می آوردم بالا و حسابی می رفصیدم. خب، چه کار کنم، اون وقت صبح مجبوری بیای سر کار! خب باید یه دلخوشی واسه خودت دست و پا کنی دیگه!نیشخند خب چی بهتر از رقص!هورا

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستم، یه چراغ روشن کرده بودم! آی قر میدادم، آی قر می دادم! خوبه اون وقت صبح کسی نبود! وگرنه می بردنم یا منکرات، یا دارالمجانین!!!!!!!!

خلاصه با لبی خندان و دلی شاد رسیدم در اداره و ماشین رو یه جای خوب پارک کردم و اومدم داخل.

دیروز تا ساعت شش و نیم اداره بودم. البته از ساعت چهار دیگه ماشین رو از آژانس رزرو کردم. خلاصه ساعت شش و نیم پرسیدم دیدم کاری نیست و منم راه افتادم و اومدم. خب طبق روال، خونه بابام اینا بودیم و خیالم از بابت شام راحت بود! اتفاقا دیشب هم ترافیک به نسبت هر شب کمتر بود ولی خب راننده بخاری رو روشن نکرد و من عین یک ساعت رو لرزیدم. از لحظه ای که راه افتادیم هم چراغ بنزینش روشن بود. خب خودش می دونست باید بریم شهران. وقتی رسیدیم، گفت: خانم! ماشاءالله خونه تون آخر دنیاست! منم بنزین نداشتم! تو دلم گفتم: خب، خودت باید فکر بنزین رو میکردی! نه تو رو خدا! حالا من بیام از یه ماشین کنار خیابون واست بنزین بگیرم و با شیلنگ خالی کنم تو باک ماشین تو!!!!!!!!!  اصلا پارچه مو بده.

جوکش رو که شنیده اید! یارو میره خیاطی و پارچه رو میده دست خیاط و بهش میگه: تا هفته دیگه اینو واسم بدوز. هفته دیگه نیام بگی وقت نکردم، نخم تموم شد، برق قطع شده بود و قیچیم کند شده بود و نشد بدوزم و ... اصلا پارچه ام رو بده!!!!!!!!!!!

(بدبخت کی گفت من این کارها رو بکنم! فقط گفت: خونه تون دوره!!!!!!!!)نیشخند

خلاصه رسیدم خونه بابام اینا و دیدم مامانم یه پتو انداخته جلوی شوفاژ و داره بافتنی می بافه. گفتم: بی زحمت جا بده منم بشینم که دخترت توقس ز سرما (این یه اصطلاح لری بود. یعنی دخترت توقید از سرما! توقیدن یعنی.... یعنی... چه جوری بگم... یعنی مرد از سرما!! )

بعد میگم: داری برای کی می بافی؟ میگه: واسه بچه خواهر دوستت که یه ماه دیگه داره دنیا میاد!!!!!!!! میگم: آخه به شما چه ربطی داره که خودتو از کت و کول می اندازی؟ میگه: خب چه اشکالی داره؟! عوضش یه بافتنی گرمه که حسابی تا عید، گرم نگهش میداره! گفتم: خدا بهت سلامتی بده.

اینم بگم که این همکارم که پیشم میشینه، فردا نذر شله زرد داره. من بهش گفتم: اگه اینا قبول کردند، تو نیا که من هستم. راستش میخوام فردا رو بیام و ببینم با یه نیرو می تونند کارشون رو از پیش ببرند یا نه. که اگه بشه، منم جمعه نیام! لااقل جمعه کارهای هفته آینده رو بکنم و از این بدم میاد شنبه و جمعه با کار به هم وصل بشه. بالاخره یه روز باید این وسط تعطیل باشه دیگه! آدم از پا درمیاد! آیکون آشتی کم کم به خروش آمده از ساعات کاری طولانی!!!)

اول قرار بود من و مهدی و مانی امشب بریم بیرون شام بخوریم. ولی شاید مجبور بشیم بعد از شام یه سر بریم خونه پسرخاله ام که کادوی خونه اش رو ببریم براش. برای همین، شاید بریم خونه خودمون و دوباره برگردیم، شاید هم بریم خونه بابام اینا. هنوز تصمیمات گرفته نشده! که البته خونه شون نزدیک خونه مامانم ایناست و منطقی اینه که امشب هم بریم خونه مامانم اینا. که اگه اینجوری باشه، امروز عصر زودتر از اداره میام بیرون که برم رنگ مو بخرم از اون آقا رنگ مو ترکیبی فروشه!!!!!!!!! که توی شهرزیباست! حالا میگم زودتر دربیام، منظورم چهار و پنجه ها!!!

البته اگرم بریم خونه خودمون هم بد نیست. چون ناهار فردای مهدی و مانی رو می پزم. حالا که فردا قراره بیام اداره. اگرم نشد، که فردا صبح زود بلند میشم و دلمو میذارم پیش دل سمانه جون و صبح زود غذا می پزم. شاید حالا فردا هم مجبور نشدم صبح به این زودی بیام سر کار!

عاقا ما یه رفع سوظن بکنیم و دل شما رو از حال به هم خوردگی دربیاریم: حالا پریشب من یه کاری با اون قلقلی ها کردم! ولی خب، مهدی حواسش بوده که همکارش نخوره! و البته شکر خدا اونم نبوده و نخورده! دیشب به مهدی میگم: همکارت خورد از فسنجونت؟ چپ چپ نگام کرد و گفت: نه!!!!!!!!!!!!

منم غش غش خندیدم. بعد به مامانم جریان رو گفتم و اونم تا چند دقیقه مات نگام میکرد!!!!!!!!!!!!!!!! بیچاره دیگه ناامید شده خب! کاری ازش برنمیاد!!!!!!! یعنی اینم بگم که به غذای همکارتون شک نکنید! همه خانمها غذا رو با عشق و تمیزی و وسواس می پزند. اصلا آشپزخونه، قلمرو حکومتی هر خانمه و می تونه با هرچی که اونجاست، از مواد اولیه و ابزار و همه چی، معجزه بکنه و یه عالمه عشق درست کنه. اون کاری هم که من کردم، با شوهرم بود. وگرنه وقتی مهمون داشته باشم، واقعا همچین چیزی مد نظرم هست. شماها به غذاهای همکارهاتون شک نکنید!!!!!!!!!!!نیشخند

یکی از دامادهای مهدی اینا، بروجردیه. یه سی دی بهم داده بود که طنز بود. دیشب خونه بابام اینا دیدیدم و خب، خنده دار بود. مادر پدر من، اهل خرم آباد بود. البته وقتی چهارده سالگی شوهر میکنه به بابا بزرگم، دیگه برای همیشه میاد کرمانشاه. ولی خب، لهجه لری داشت و یکی از عشقهای زندگی منه. درسته سال هفتاد و نه، عمرش رو داد به شما، ولی امکان نداره یادش بیفتم و بغض نکنم. الانم چشمام تر شده! خیلی تو زندگیش زجر کشید. خیلی زیاد. داغ های زیادی دید و کلا از زندگی خیر ندید. وضع مالیش خوب بود ولی بلاهای دیگه کشید. ما همه خیلی دوستش داریم. رابطه اش هم با مامان من که تنها عروسش بود، عین مادر و دختر بود. من اینجوری دیگه ندیده ام تو عمرم. یعنی وقتی خبر فوتش رو بهمون دادند، مامانم زد زیر گریه و گفت: مامانم دوباره مرد!! حالا نمیخوام شما رو ناراحت کنم. فقط خواستم بگ من به عشق همون مادربزرگم، عاشق زبان و لهجه لری هستم.

چند وقت پیش هم یه جا شعر دایه دایه رو گذاشته بودند که ترجمه اش هم بود. اینقدر گریه کردم که نزدیک بود بمیرم!!! حالا اینا هیچی، دیشب این سی رو با بابام اینا گذاشته بودیم و می خندیدیم. البته خب مهدی تهرانیه. و البته که کردی کرمانشاهی ما رو متوجه میشه و حتی یه وقتهایی هم از مثل های ما استفاده میکنه. دیشب این سی دی رو دید و البته کمتر از کردی ما متوجه شد. خب می دونید، کردی کرمانشاهی، بیشتر لهجه است تا زبان. و به نظرم ساده ترین کردی عالمه!!!! چون خیلی از عباراتش فارسیه!

آها........ اینو بگم بهتون. فکر کنم تو پست چهارشنبه بود که نوشتم وزنم شده 800/60 و افتادم به جون خودم که کمش کنم. فقط هم با نخوردن و حذف هله هوله و موارد غیرضروری.

عارضم خدمتتون که وزن امروز صبح بنده 500/59 بود! یعنی تو این پنج روز، یک کیلو و سیصد کم کرده ام! خوشحالم. نه به خاطر عددی که کمتر شده! به خاطر اینکه به خودم اومدم و دیدم الکی الکی داره میره بالا و بهتره از الان جلوش رو بگیرم! و البته اینم بگم ها، آدم وقتی شروع به گرفتن رژیم میکنه، اولش، بیشتر کم میکنه. هرچی میره جلوتر، سخت تر میشه. ولی خب، اراده آدمیزاد، از هر چی سخت تره!

دیشب روی مبل راحتی مامانم اینا نشسته بودم. مهدی روی زمین! بعد یه دفعه سرشو گذاشت روی پام! منم سرشو ناز کردم. بهش گفتم: موهات بلند شده! گفت: داری منو مسخره میکنی؟

آخه می دونید، مهدی از اون مردهای بوره که موهاش نازکه. برای همین، زود موهاش ریخت. البته خیلی هم بور نیست ها. ولی در مجموع روشنه! این اواخر موهاشو مثلا با نمره ده میزنه که همیشه کوتاه باشه. دوباره موهاشو ناز کردم و گفتم: چرا باید مسخره ات کنم. بعد سرشو بوسیدم. اونوقت یاد این آهنگ امید افتادم:

سرتو بذار رو پاهاهام خوابت بگیره!!!! اصل آهنگ میگه: رو شونه هام! ولی برای اینکه وزن آهنگ جور در بیاد، باید بگیم: پاهاهام! و البته میشه گفت: سرتو بذار روی پاهام، ولی خب، تا مسخره بازی هست، آدم چرا درست بخونه!!!!!!!!!

قهقهه

 

 

[ دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ