چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگ برفی تون بخیر و شادی!!!!!! وای خدای من! از در خونه که بیرون اومدم، دیدم هوا یه جوریه! با خودم گفتم: امروز صد در صد برف می باره! سه قدم دور شدم که دیدم، داره می باره! منتها رگباری مثل بارون! برای همین، من حسش نکرده بودم! خلاصه خوشحال و خندان و با انرژی مضاعف رفتم اونور خیابون که دیدم داره لحظه به لحظه بیشتر سردم میشه! بعد دیدم از دهنم داره بخار میاد بیرون. شاید باور نکنید که بیشتر کیف کردم از این سرما! عجب حالی میداد!!!!!!!!

بعد همونجا یه تاکسی جلوم ترمز کرد و منو آورد میدون انقلاب! از اونجا هم که اومدم اداره. الان هم یه برف خوشگلی می باره که نگو! تهرانی های برف ندیده!!!!!!!!! والا!!!!!!!! پریروز تولد دختر عمه ام بود. ایشون تبریز زندگی می کنند و استاد دانشگاه هستند. باهاش می حرفیدم که گفت: نمیدونی اینجا چه سرماییه!

حالا اینجا رو داشته باشید! اگه یادتون باشه، قرار بود من این چهار روز رو بیام سر کار. یعنی برای عملیاتی شدن این پروژه، دستور این بود. ولی اینو بدونید که همه کارها هم با کار و سخت کوشی انجام نمیشه. به این صورت که ما به این سختی کار میکنیم. ولی اون ارگانی که قراره پروژه اش رو انجام بدیم، پریروز کودتا کردند و تقریبا یه جورایی انداختنش عقب!!!!!! حالا فکر کنید از یکی دو ماه پیش، مهدی و داداش بزرگه ام واسه این چهار روز تعطیلی نقشه کشیده بودند که بریم مسافرت. ولی من گفته بودم که به خاطر کارم، نمیتونم امروز یعنی چهارشنبه رو مرخصی بگیرم و حتی باید این تعطیلات رو هم برم سر کار! خلاصه وقتی دوشنبه خبرش کم و بیش بهمون رسید، من خیلی باور نکردم. به همکارم گفتم: ببین! منم میرم! هر خبری شد تلفنی بهم بگو.

خلاصه ساعت دو و سه با مهدی حرفیدم و دیدم دنبال کار خونه باباشه و جلسه رفته. بهش گفتم که ماشین که دست خودمه، پس خودم هم میرم خونه بابام دنبال مانی. خلاصه با دوستم هماهنگ کردم و اونم خونه اش، نزدیک هایپر استاره. بهش گفتم بیا من می برمت. این دوستم، آخر دوسته! به از شما نباشه، همیشه رفاقت رو در حق من تموم کرده. وقتی من باردار بودم، سه ماه آخر بارداریم، افتاد به سه ماه پاییز. وقتهایی که هوا خیلی سرد بود و من و مهدی خونه بابام بودیم، با ماشین می اومد دنبالم و تا اداره با هم می اومدیم. همکاریم ولی از دوست هم به هم نزدیکتریم. الان دیگه نه ساله! خدا همه رفقا رو برای هم حفظ کنه! لحظه های غم و شادی همیشه کنار هم بوده ایم.

خلاصه بهش گفتم: بیا با هم بریم. البته اون همیشه ماشین میاره ولی حالا اون روز نیاورده بود. خلاصه من بهش گفتم: بیا ببرمت و ببین چه آهنگهای چیشتان بالایی برات بذارم!!!

خلاصه نشستیم تو ماشین و تا برسیم، این فلش لامروت کار نکرد که نکرد!!!!! اونم گفت: فلش رو ول کن. رادیوی ماشینت کار میکنه؟ گفتم: آره. گفت: بذار من یه برنامه قشنگ برات بذارم که مجری اش فرزاد حسنیه. به اسم چهل سالگی. از هنرمندانی که در آستانه چهل سالگی هستند دعوت می کنه و باهاشون حرف میزنه. خلاصه مصاحبه با خانم بهناز جعفری بود که خداییش هنرمنده! به خصوص من عاشق بازی اش تو فیلم «حوالی اتوبان» هستم. اصلا کلا عاشق اون فیلمم. به خصوص فیلمبرداریش تکه! و بازی بسیار زیبای خانم گلچهره سجادیه و بقیه هاشون! خلاصه تا برسیم، بنده دچار (!) توفیق اجباری شدم و حالا هول برم داشته بود که خودم هیچی، مانی بدون آهنگ که اصلا سوار ماشین نمیشه! اونو چه کار کنم!!!

خلاصه قبل از خونه مامانم اینا، یه مغازه ای هست که قیمتش، زیر قیمت مصرف کننده است. طرف تو مولوی مغازه داره، یه شعبه هم تو شهران زده! خلاصه رفتم اونجا به قصد خرید روغن سرخ  کردن ـ قربتا الی الله ـ که حبوبات هم خریدم و دو بسته هم زعفرون هم، با یه شیشه سرکه بالزامیک! چون خودم سرکه خور قهاری هستم! هر مدلی هم بهم بدید، میخورم! شد صد و چهارده هزار تومن. فقط مواد شوینده نداشت. خلاصه رفتم دنبال مانی و مامانم گفت: تازه ده دقیقه است که خوابیده!!!!!! موندم چه کار کنم. اگه صبر میکردم بیدار بشه، که کار به هشت و نه شب میرسید! خلاصه یه کم الاهم فالاهم کردم، دیدم بریم بهتره. وسایلش رو جمع کردم و لباس تنش کردم و بغلش کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم. یه کم غر زد و باباش رو خواست، که نازش کردم و گذاشتمش تو صندلیش و کمربند رو بستم. اسم خدا رو آوردم و راه افتادم.


زیاد ترافیک نبود. خلاصه وسط راه همکار دیگه ام بهم زنگید که فردا ـ یعنی سه شنبه ـ رو نمیخواد بیای و بمون خونه. کل برنامه فعلا لغو شده! منم مونده بود به این جماعت چی خبر بدم؟ می بینید تو رو خدا! اینهمه سخت کار میکنم و اینهمه فشار رومه، منتها چون از نظر مرخصی تو مضیقه هستم، همیشه به این جماعت بدهکارم. منظورم خانواده خودم و مهدیه!!!!! خلاصه با خودم گفتم فعلا صداشو در نیارم!!!!!!!  خلاصه رسیدم خونه و به مهدی زنگیدم که بیا مانی رو ببر داخل. مانی هم تازه از خواب بیدار شده بود و سرحال نبود. خلاصه به مهدی گفتم: تو وسایل رو ببر، من خودم مانی رو میارم. خلاصه بغلش کردم و گفتم: بیا بریم یه کم واسه خودمون خوردنی بخریم!

هنوز داشت گریه میکرد. خلاصه بغلش کردم و یه کم باهاش حرف زدم و بردمش سوپر محل مون و رفتیم تو و اونا هم که خیلی بهش محبت دارند همیشه! بعد یخ مانی یه کم باز شد و منم براش کلوچه خریدم! (عاشق کلوچه است!) و دیدم یه بسته تو قفسه است که روش نوشته: دسر گیاهی! پرسیدم: این چیه؟ یه بسته بدید لطفا! خلاصه دیدم دسر گل محمدیه! بعد روش رو خوندم و دیدم نوشته با شیر درست بشه. پس یه قوطی شیر هم خریدم و با مانی برگشتیم خونه. مهدی جلوی در اومد و مانی رو ازم گرفت و منم دیدم جو شاد آلوده!!!!!!! گفتم: حالا منم یه خبر خوب واسه شما دوتا دارم! مهدی گفت: فردا نمیری؟؟!! گفتم: نه. می مونم خونه.  ظاهرا بقیه بچه ها میرن و میشه که من نباشم!!

خلاصه رفتم داخل و اول مرغ گذاشتم بیرون که یخش آب بشه و بعدش لباسهامو درآوردم و یه چرخی زدم و مرغها رو گذاشتم تو ماکروفر و بعدش سرخشون کردم. تو این فاصله پیازداغ درست کردم و مرغهای سرخ شده رو انداختم روی پیازداغها و ادویه زدم و گذاشتم بپزه. بعدش رفتم یه کم استراحت کردم. بعدش رشته پلو درستیدم. دادم مانی خورد و خودم هم ماست و خیار خوردم و مهدی هم هیچی!

خلاصه دوباره نصف شب دوباره حس کردم یکی ما رو بغل کرد..............

بالاخره دیروز صبح دوباره ساعت نه بیدار شدم و دریغ یه یه لقمه نون که توی خونه باشه! مانی هم همزمان با من بیدار شد و گفت: صبونه میخوام! خلاصه با اونم نمیشد از خونه برم بیرون چون سرد بود و عمرا خودش بیرون نمی اومد. اینه که واسش چای درست کردم و با کلوچه دادم خورد. خودم هم هویچ خوردم!!!!!! بعد یه ذره مانی رو گول زدم که میای بریم بیرون؟ گفت: بریم اونور پیاده رو!!! گفتم: باشه. پس لباس بپوش بریم. گفت: ولی با ماشین بریم!!!!!!!!!!

پدر بیامرز میخواست با ماشین بره اونور پیاده رو! خلاصه مهم گول زدنش بود که راضیش کنم ببرمش بیرون از خونه. چون بر خلاف خیلی از بچه ها، دوست داره توی خونه بمونه! از این لحاظ، عین باباشه. ولی خب، من کار داشتم و باید حتما میرفتم بیرون. یه بنده خدایی، یه کیسه لباس داده بود که باید دست دوستم میرسوندم. که البته اون پروژه کنسل شد چون دوستم دیروز نمی تونست بسته رو ازم بگیره. خودم خواستم ببرم که دیگه نشد!

بعدش با مانی راهی شدیم و رفتم یکی دو تا کرم گرفتم واسه دستم و یه کرم ضدآفتاب هم گرفتم. کرم ضدآفتاب خودم، برنزه است و توی زمستون، بهتره آرایش برنزه نداشته باشیم. البته اینم از تو سایت «چی نپوشیم» یاد گرفتم! چیزهای به درد بخور داره این سایت و اونجا نوشته بود که زمستون، وقت موی سر تیره و نهایت، شرابیه. و رژ لب قرمز و آرایش صورتی! خلاصه یه کرم ضدآفتاب مای گرفتم که یه درجه پوست رو هم روشن میکنه. از چند نفر که توی داروخونه کار می کنند شنیده ام که محصولات مای، مواد اولیه خوبی استفاده میکنه. قیمتش هم مناسبه! (عجب تبلیغی کردم!) خلاصه از اونجا رفتم شهرزیبا که بدم دوباره آقاهه واسم رنگ مو ترکیبی بسازه. واقعا این مدت وقت نکرده بودم و الان ریشه موهام، یه متر دراومده!!!!!!!!!! و رنگ شرابی، دیگه شده قهوه ای! آقاهه رنگ مو رو ساخت و البته با اکسیدان مخلوط نکرد. چون بهش گفتم شاید دو سه روز دیگه بتونم بزنم به سرم. گفت پس برو بذارش تو یخچال و اگه بیشتر از اون طول کشید، بذارش تو فریزر! خلاصه از مغازه روبروییش هم سه تا مایع شستشوی ماشین لباسشویی گرفتم.

مهدی زنگید که: کجایی؟ یه روزم که نمیری سر کار، بازم میری بیرون؟! گفتم: خب عزیزم! شما هم تا حالا خواب بودی. ما یکربع دیگه خونه ایم!!!

خلاصه با مانی سوار شدیم و گازیدیم تا انقلی! توی راه واسه مانی اون آهنگ فتانه رو گذاشتم که توش صدایی مثل آدم آهنی رو در میاره:

یک و دو سه، تنبلی بسه!! چهار و پنج و شیش، پاشو بیا پیش.....

فلش دوباره کار افتاده بود و من واسه مانی پشت فرمون، ادای آدم آهنی رو در می آوردم و  اونم می خندید! بعد که پیاده شدیم، فلش را آوردم تو خونه که تو خونه هم آهنگ رو واسه مانی بذارم، که بازم تو خونه نخوند!!!!!!!! فلشیه واسه خودش!!!!!!

خلاصه تو خونه، مانی پرید بغل باباش و واسش گفت که آدم آهنی چی میخونده! منم رفتم حموم و حسابی دلی از عزا درآوردم و بیرون اومدم و برای ناهار امروزمون غذا ریختم تو ظرف و بقیه غذاها رو داغ کردم. حوله موهامو عوض کردم و نماز خوندم و زودی ماست و خیار درست کردم. یه ادویه هم درست کردم واسه ماست و خیار و فقط واسه خودم ریختم. چون مهدی از اینجور چیزها خوشش نمیاد! خلاصه ناهار خوردیم و جمع کردم. کلا این دو روز کار آنچنانی نداشتم برای انجام. واقعا قدر این تعطیلات رو یکی مثل من میدونه که بیشترین تایم روز رو سر کارم!

خلاصه موهامو سشوار کشیدم و با مانی دوتایی رو تخت دراز کشیدیم. اون به کارتون نگاه کردن، منم به ناز کردن مانی! یعنی اینو بهتون بگم که این دو روز، هر چند ساعت یه بار بهم میگفت: با هم دوستیم؟!! خیلی دوستت دارم!!!!!! منم هی بغلش میکردم. بعد لبمو می بوسید! و البته میدونه من از این کار بدم میاد. خانواده  مهدی یادش داده اند. منم بهشون گفته ام که این کار رو دوست ندارم و کسی نباید لب بچه رو ببوسه. خلاصه من صورتموکج میکردم و می گفتم لپ مامانو ببوس.

به هر حال اون کارتون میذاشت و من ازش میخواستم باب اسفنجی بذاره. چون خودم این کارتون رو خیلی دوست دارم!!!!!!! خلاصه وسطهاش خوابم برد و وقتی بیدار شدم که ساعت از پنج گذشته بود. اینجور وقتها یه کارمند میزنه تو سر خودش که بدبخت شدم و شب خوابم نمی بره و فردا چه جوری برم سر کار! خب منم اوایل اینجوری بودم. ولی الان دیگه اینجوری نیستم. چرا باید لذت خواب نیم روز تعطیل رو به خودم حروم کنم به خاطر فردا که میخوام برم سر کار! خب اینجوری که یعنی من روز تعطیل هم در خدمت کارم! اینه که اصلا هم ناراحت نشدم.

بیدار شدم و دیدم مانی خوابه و مهدی بیدار. گفت که مانی یه ربعه که خوابیده! خلاصه پسرخاله ام اومد در خونه مون و دسته های بازی رو از مهدی گرفت و مهدی اونجا بود که فهمید خاله ام اینا، خونه بابام اینا هستند. پسرخاله ام به مهدی گفت: خب شما هم بیایید بریم اونجا! مهدی گفت: اختیار ما، دست آشتی خانمه! منم گفتم: هرجور خودت میدونی. اگه دوست داری، پاشو بریم.

پسرخاله ام رفت و مهدی جوگیر شد که: جمع کن تا وقتی که مانی بیدار شد، بریم خونه بابات اینا. گفتم: باشه و رفتم اون دسر گیاهی رو درست کنم که ببریم اونجا. چون خودمون که نباید زیاد شیرینی جات بخوریم. گفتم لااقل بقیه بخورند! خلاصه یه کم که گذشت، مهدی گفت: خب، من به بابام اینا گفته ام که مانی رو چهارشنبه میارم اونجا! (خب اونا خانواده قانونمندی هستند و واقعا حس همه شون اینه که قرآن خدا، غلط میشه!) بعدش هم، برفرض که من فردا صبح بخوام مانی رو از شهران ببرم خونه بابام، مانی از مامان تو دل نمی کنه! تو هم که مجبوری بدون ماشین بری اداره. تو این سرما!

دیدم پاهاش سست شده! گفتم: ببین! اگه میخوای نریم، بگو زودتر خبر بدیم. یه وقت ممکنه الان مامان پاشه غذا اضافه کنه. اونا هم چشم انتظار نمونند. ولی بدون برای من یکی هیچ فرقی نمیکنه. خودت تصمیم بگیر! گفت: زنگ بزن بگو نمی آییم!!!!!!!! تو دلم گفتم: عجب جوگیری هستی تو!

خلاصه دسر هم درست شده بود و گذاشته بودم تو یخچال که خودشو بگیره. با خودم گفتم: عیب نداره! خودمون میخوریم! قسمت اونا نبوده!!!!

بعدش دیدم دو ساعت از خوابیدن مانی گذشته و رفتم بغلش کردم و با بوس بیدارش کردم. شکر خدا خوش اخلاق بود. بیدار شد به بازی و جست و خیز. به مهدی گفتم: من یه فیلم دارم که تعریفش رو زیاد شنیده ام. به نام «گلچهره»! الان میخوام نگاه کنم! گفت: من از فیلم ایرانی خوشم نمیاد. میرم تو اتاق دراز میکشم. خلاصه رفت تو اتاق و من فیلم رو گذاشتم. خیلی از فضاسازی فیلم خوشم اومد. از اینکه کارگردان وقت گذاشته بود و در مورد یه سوژه ناب تو افغانستان فیلم ساخته بود. و از بازیها هم که دیگه چیزی نمی تونم بگم. بازی همه، عالی بود!

یک ربع که از فیلم گذشت به مهدی گفتم: بیا بیرون! من فوقش بعدا این فیلم رو می بینم. بیا پیش هم باشیم. فیلم ارزش نداره. گفت: نه، اصلا میخوام دراز بکشم. نیم ساعت که از فیلم گذشت، اومد بیرون و فیلم رو تا آخر نگاه کرد. واقعا هم سوژه براش جالب بود! بعد از فیلم گفتم: واقعا فیلم قشنگی بود! خودشو از تک و تا ننداخت و به حالت مسخره گفت: اوه بله. بسیار عالی بود!!!!!! تو دلم گفتم: اگه بد بود، چرا تختخواب رو ول کردی و اومدی به تماشای فیلم؟

ولی خب، به روش نیاوردم و نخواستم غرورش رو بشکنم. خلاصه بعد از فیلم که ساعت نه تموم شد، زنگیدم به بابام و در مورد فیلم باهاش حرفیدم. تو فیلم به «پدربزرگ» می گفتند: «پدر کلان»! خیلی برام جالب بود اصطلاحاتشون.

خلاصه به مانی شام دادم و بعد از شام هم دسر رو آوردم. به نظرم مزه خیلی خوبی میداد. خلاصه وسایل فردا رو جمع کردم و چک کردم که حتما دوربین تو کیف مانی باشه. آخه اگه خدا بخواد، قراره امروز مانی رو ببریم یه جا از این جاهای مسقف که وسایل بازی داره و نزدیک خونه بابای مهدیه. هرچند که صبح برف اومد و نمیدونم مهدی بازم حاضره این برنامه رو اجرا کنه یا نه!

به هر حال که امروز اداره خیلی سرده ولی من خوشحالم. واسه خودم یه عالمه هویج آورده ام و از صبح همه اش رو خورده ام. به خصوص شیر و هویچ خیلی مزه میده. باید امشب که برمیگردیم خونه، وسایل و لباس گرم بردارم. شاید دو روز آینده رو بریم خونه بابام اینا که حسابی برف بازی کنیم! این آقا سبزی فروش دم خونه مون هم چند روزه که بسته است. باید از یه جای دیگه سبزی آش پیدا کنم که حتما این دو روز، یه آش رشته توپ بزنیم تو رگ!!!!!!!!!!!

امیدوارم این دو روز برفی به همه تون خوش بگذره!!!!!!!!!!!!

[ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ