چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگ شنبه تون بخیر. امروز واقعا سرد بود! یه جوری که واقعا اگه ماشین گیر نمی آوردم، می دوویدم تا اداره!!!!!!!!!!

راستش دیروز یه اتفاقی افتاد که امیدوارم برام درس عبرت بشه! دیروز عصر که مشغول حاضر شدن بودیم که مثل همیشه جمعه عصرها بریم خونه پدر مهدی، مانی خواست بره دستشویی. منم تندتند داشتم کارهامو میکردم که آماده باشم. اونو گذ اشتم اونجا و خودم خواستم تند از دستشویی بیام بیرون که کار دیگه ای رو انجام بدم، که با شدت هرچه تمامتر رفتم تو درگاه در دستشویی که آلومینیومیه!!! شدت درد و ضربه به حدی زیاد بود که بعد از یه فریاد شدید، تقریبا از حال رفتم!!!

مهدی با عجله اومد رو  سرم. از شدت درد نمیتونستم حرف بزنم! جالبه که مانی تند تند میگفت: هیچی نشده!!! هیچی نشده!! بعد از چند دقیقه با کمک مهدی اومدم تو هال و نشستم رو مبل! بعد صدای بخ و جایخی اومد و مهدی یه کیسه یخ آورد بذاره روی آرنجم!!!!!!!

آه ای آرنج دست راست من! که اینهمه بلا به سرت میاد!!!!!!!!!!

حالا من هی نگاه میکنم و میگم چرا این یخ ها، رنگشون سیاه؟؟؟!!!!

بعد فهمیدم آلبابوهایی که تابستون انداخته بودم تو جایخی که مثلا خوشگل بشه، دیگه استفاده نشده و همونجوری مونده تو فریزر! حالا هم مهدی از اونا ریخته بود تو کیسه فریزرر و آورده بود!!!!!!!! آره داداش ما خیلی با کلاسیم! حتا در روند درمان هم، به تزییات اهمیت میدیم!!! اینجوریاست!!!!!!!

خلاصه یه کم گذشت و از اون شدت اولیه درد افتاد و من کم کم پاشدم و باقی وسایل رو جمع کردم؛ البته با یک دست! بعد نشستیم تو ماشین ولی من دیددم دردش اصلا کم نمیشه! خودم شروع کردم به معاینه و دیدم در بعضی جهات، اصلا نمی تونم حرکتش بدم! خلاصه مانی رو گذاشتیم پیش خانواده مهدی و رفتیم بیمارستان اورتوپدی! اونجا هم بعد از عکس، معلوم شد که مو برداشته!!!!!! ولی خب گچ نگرفت و فقط گفت دو هفته به گردنم آویزون باشه!!!!!!!!!!

حالا همه کارها به کنار، این تایپ رو بگو!!!!!! که باید یکدستی، اونم با دست چپ انجام بدم!!!!!!!

دیروز قبل از اینکه این اتفاق بیفته، گوشت خورش قیمه رو بار گذاشتم و  با خودم فکر کردم شنبه شب که اومدم خونه، سیب زمینی اش رو سرخ میکنم و برنج رو درست میکنم! نمیدونستم اینجوری میشه! حالا ایشالا مهدی هم کمک میکنه!!!

ولی دیشب وقتی از بیمارستان می اومدیم، آه از نهادم بلند شد که: وبلاگم رو چه کار کنم؟؟!! چه طوری بنویسم؟! ولی خب الان دارم با دست چپ تایپ میکنم!!!!! آدمیزاد اگه یخواد، هر کاری میتونه بکنه!!!!!! تازه به این وسیله از سرعتم هم کم میشه!!!!!! من واقعا به یک سرعتگیر نیاز دارم! آخه اینهمه عجله برای چی!!!!!!!!

خلاصه اگه مقدار مطالب یه مدت کم میشه، شما به محتوای پرررررررررر بارش ببخشید!!!!!! در هر حال من متعلق به همه شما هستم!!!!!!!بغل


اگه یادتون باشه، چهارشنبه مانی خونه مامان مهدی بود! قرار بود عصرش من و مهدی ببریمش خانه بازی و شادی! که البته مهدی زد زیر حرفش و گفت: یه روز دیگه میریم!!!!!!! امروز میخوام واسش اسب بخرم! خلاصه رفتیم از همون جمهوری مهدی واسش اسب خرید و البته مانی عاشق اسب سیاهه! ولی یارو گفته بود اسب سیاه اصلا نیست و برای همین مهدی، اسب قهوه ای خرید! البته مانی خوابش برده بود!!!!!!

خلاصه رسیدیم خونه و مانی یه ساعت بعد بیدار شد و ما هم بهش گفتیم: برو درو باز کن! یه اسب قشنگ اومده پیشت و میگه مانی بیاد! خلاصه رفت درو باز کرد و اول خیلی تعجب کرد!!!!! بعد گفت: این مال همسایه است!!!!!!!!! گفتیم: نه! مال توئه!!!! گفت: اینکه الاغه!!!!!!!!!!!

راست میگفت بچه!!!!!! واقعا شکل الاغ بود! ولی در نهایت خیلی دوستش داشت و  ازش پایین نمی اومد! البته یکی دو بار هم اسم رنگش رو آورد! احتمالا یکی دو متر پارچه پولیش سیاه میگیرم و دور اسب میدوزم که بشه اسب سیاه! منتها اول دستم خوب بشه!!!!!!!!

 خلاصه که چهارشنبه که رفتم خونه، واقعا حس خوبی داشتم! قرار بود برم سر کار و کنسل شده بود! پس باید قدرش رو میدونستم!!

از مهدی خواستم فیله بگیره و پلویونانی درست کردم. البته مانی خورد و خودم هم یه نوک کچولو زدم!!!!!!!!!! بعد با مهدی به توافق رسیدیم که پنجشنبه ناهار بریم خونه مامانم اینا! سه شنبه که تعطیل بود، خاله ام اینا پیششون بودند و  مهدی هم دوست داشت ما هم تو جمعشون باشیم! برای همین، پنجشنبه صبح که بیدار شدم، قورمه سبزی درست کردم و زنگیدم به مامانم که من قورمه سبزی میارم! اونم گفت که خوراک هویچ لوبیا درست کرده و من دیگه برنج نیارم! خلاصه رفتیم اونجا و اول نیم ساعت مانی تو حیاط مامانم اینا برف بازی کرد و بعد به زور رضایت داد بریم بالا! خاله ام و پسرش هم اومدند! شوهرش مسافرت کاری بود و دخترش هم کتابخونه درس میخوند! خلاصه ظهر قورمه سبزی خوردیم و خوراک رو گذاشتیم واسه شب!

من یه دقعه یادم افتاد که رنگ مو ترکیبی رو خونه جاگذاشتم!!!!!!!! خلاصه مهدی با غرغر رفت آورد و  مامانم هم رنگ مو رو روی سرم گذاشت ولی خب به نظرم بازم تیره بود! حالا احتمالا بعد از دو سه بار شستن، روشن میشه!!!!!!! خلاصه شبش هم تا ساعت یک و نیم به خنده و مسخره بازی گذشت و به جز یه مورد که مانی با جیغهاش اعصاب همه رو خرد کرد، بقیه اش خوب بود!

صبح روز جمعه قرار بود ما دیگه برگردیم خونه خودمون! مامانم هم آش رشته درست کرده بود که با خاله ام اینا ببرند جاده امامزاده داود بخورند!!!!! مهدی اول گفت: ما نمیاییم و میریم خونه خودمون!!!!!!!! ولی وقتی بساط آش رشته و شور و حال بقیه رو دید، نظرش برگشت!!!!!! البته من هیچی نگفتم! چون میدونستم خودش راهی میشه!!!

خلاصه جاتون خالی رفتیم و خععععععلی سرد بود! به طوری که وقتی دم آبشار پیاده شدیم، مهدی گفت: برگردیم! ولی مامانم زودپز برقی رو از پشت ماشین درآورد و یکی یه کاسه آش رشته داغ به دست هرکس داد و مهدی آش نخور، دو کاسه آش خورد!!!!!!! بعد خوشش اومد!!!!!!!

خلاصه از اونجایی که توی خونه دهنمون رو بسته اند، پشت بندش چیپس و پفک و نسکافه و هات چاکلت هم خوردیم که یه وقت حسرت به دل نمونیم!!!!!!!!! البته جالبه بدونید که وزنم به 59 رسیده و خودم راضی ام!!!!!!!!! ( خدا ازم راضی باشه!!!!!!!!!!) ولی همچنان روند رژیم رو ادامه میدم!

دیگه حوالی دو و نیم از اونجا برگشتیم و مانی هم گریه میکرد و نمی خواست از جمعیت دور بشه! در هر حال ما برگشتیم انقلی و مهدی نشست به دیدن بازی پرسپولیس و منم به پختن خورش قیمه! کارم که سبک شد، کنار مهدی نشستم به فوتبال دیدن. بقیه ماجرا رو هم که اول پست نوشتم که چی به سرم اومد!!!!!!!!!!

راستش فکر نمیکردم یه دستی، بتونم اینهمه بنویسم!!!!!!!! ایشالا همه مرضها شفا پیدا کنند!

[ شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ