چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. به اون قلبهای مهربونتون که تو ای سرما، گرمای بیشتری رو از خودش نشون میده! قلب دست ما ترک برداشت و معرفت شما ترک برنداشت!!!!! ( اوه اوه! از اون جمله های پشت وانتی بود اساسی!!!!)

یه عالمه هم نظر هست که هنوز تایید و پاسخ داده نشده! ایشالا اول یه دستی پست امروز رو بذارم، بعد نظرات شما رو روی چشمم می ذارم! (یعنی امروز تا یه وانت نخرم و پشتش جمله فصار ننویسم، ول نمیکنم!!!!!!!!!)

میگم، چرا وقتی هوا ابریه، تا نباره، دل آدم صاف نمیشه! همچین که یه نم میزنه، انگار دل آدم سبک میشه! الان دلم میخواد واقعا آسمون یه نم بباره! نه که فکر کنید دلم گرفته! نه! اتفاقا حالم خیلی هم خوبه! همون آشتی همیشگی ام! شاید تازه قویتر! دیروز وقتی پست دیروز رو گذاشتم، درسته به بلندی همیشه نبود؛ ولی خوشحال شدم از اینکه این کار رو انجام دادم! قطعا حکمتی در این جریان دستم بوده! شاید قراره بیشتر استراحت کنه!

دیروز شیفتم بود. مهدی هی میگفت بمون تا شش و نیم که با آژانس شرکت بیای! ولی من دلم میخواست حالا که قراره برم خونه خودمون، خودم کورس کورس برم! خلاصه ساعت 17:40 بهم زنگید که نزدیک شرکتم! بیام دنبالت؟ از رییسم پرسیدم، گفت: برو! خلاصه با مانی اومد دنبالم و راه افتادیم به طرف خونه! یه جا ترافیک شد سر یکی از چهارراه های عباس آباد! شد لجبازی و طبق معمول، یه پای لجبازیهای رانندگی هم، مهدی بود!

البته اینو بگم که خانواده مهدی اینا، هنوزم این عادت رو دارند که از صبح تا شب وظیفه خطیر تربیت کردن مردم رو بر عهده دارند!!!!!!!! به خصوص در رانندگی! قبلا هم گفته ام اینجا! البته البته که مهدی خیییییییییییلی خوب شده! یعنی از وقتی که مانی دنیا اومده، دیگه کل کل نمی کنه! ولی مادرشوهرم هر بار که  با پدرشوهرم میره بیرون، اشکش درمیاد!!!!!!!!!

خلاصه دیشب از اون شبهای تبلور ژنتیک خانوادگی اینا بود! منم اینجوروقتها هیچی نمیگم! اوایل، با گریه و التماس و گاهی فحش و دعوا سعی میکردم منصرفش کنم! ولی الان دیگه هیچی نمیگم!

فقط دیشب وسط چهارراه، مهدی داشت با یه راننده کل کل میکرد و سرش اونور بود، نزدیک بود بزنه به ماشین جلویی!!!!!! آروم گفتم: حواست به این باشه! فحش کاریهاش با راننده بغلی که تموم شد و از مهلکه جون به در بردیم، چند بار زد رو پام و گفت: تو کار راننده دخالت نکن!!!!!!!

منم زدم رو پاش و گفتم: ضررش فقط به تو نمیرسه! تصادف کنی، ما باید سه ساعت توسرما وایسیم پلیس بیاد؛ پس دودش تو چشم ما هم میره! یه چیزی شنیدی که نباید تو کار راننده دخالت کرد، هنوز به معنیش نرسیدی!!!!!!!

خلاصه حرفمون شد ولی زیاد کش دار نبود! حس کردم از جای دیگه ناراحته! دیگه حرف نزدیم تا نزدیک خونه! دوباره از دست ماشین جلویی عصبانی شد و چنان گاز داد و پیچید جلوش که نزدیک بود بزنه به یه عابر!!!!! دم خونه پیاده که شدم، فقط کیف خودمو دست گرفتم! کلید رو که به در می انداختم، یه لحظه دیدم داره با یکی از کاسبهای محل، کل کل فوتبالی میکنه!!!!!!!!! یه جرقه به ذهنم خورد! وارد شدم و آروم آروم لباسهامو درآوردم! مهدی هم مانی رو که خواب بود، آورد و گذاشت روی تخت! پرسیدم: استقلال امروز برنده شد؟ گفت: آره!

گفتم: آهاااااااا! پس بگو دردت چیه! یه ساعته داری خون به جگر زن و بچه ات میکنی، بابت همینه!!!!!!!!! دکتر هی به من میگه عصبی نشو و عضلاتت رو شل کن! اونوقت تو، روان منو خرد میکنی و من هی خودمو منقبض میکنم! بیخود اومدی دنبالم! یا پول داشتم با آژانس بیام، یا نداشتم و کورس کورس می اومدم! بهتر از این بود اینقدر اعصابم خراب بشه!

گفت: من لطف کردم! میتونستم از اونور برم و زودتر برسم ولی اومدم دنبال تو!!!! گفتم: وظیفه ات بود!!!!!!! حالا که اومدی، چرا با لگد میزنی سطل شیر رو میریزی؟! آخه بدبخت!!!!!!!!! اون وقتی که تو عصبانی شدی و اونجوری گاز دادی و رگ قلبت وایساد و بوی لاستیک ماشینت رو درآوردی، یارو داشت با آرامش احتمالا با دوست دخترش حرف میزد و حالشو می برد!


دیگه باهاش بحث نکردم! قابلمه زودپزبرقی رودرآوردم و گذاشتم تو خود زودپز! بعد لپه ریختم توش و درش رو بستم و رفتم حموم! تمام مدت دست راستم رو زیر آب گرم ماساژ می دادم و ناله میکردم! آخه فقط آرنجم درد نمیکرد! از بالای کتف تا مچم دردناک بود! موهامم نشستم! چون نه جون شستن داشتم، نه دست خشک کردن! بعدش که حسابی ماساژ دادم، حسابی خشک کردم و بیرون اومدم!!!!!! یه کم جلوی بخاری وایسادم و گرمتر شدم! بعدش رفتم آشپزخونه و با آرد و آب و نمک، یه خمیر درست کردم به نام نیمه نمک! خمیر رو گرم گرم گذاشتم رو آرنجم و با کیسه فریزر بستمش! تازه وقتی نمکها خورد به پوستم، فهمیدم پشت آرنجم زخم شده و من ندیده ام!!!!!!

همین موقع داداش بزرگه ام زنگید که چی شده و بذار بیام دنبالت و الان با اون دست که نمیتونی کار کنی! (مهدی رو می شناسند که تکون نمیخوره!!!!!!) گفتم حالم خوبه و مشکلی ندارم و از پس کارهام هم برمیام! تشکر کردم و خداحافظی کردم! بالش و لحاف آوردم و جلوی تی وی خوایم یرد! ساعت هشت بیدار شدم! رفتم هرچی مانی رو بوسیدم که بیدار بشه، بیدار نشد!!!!!!

خلاصه رفتم دو پیمونه کته درست کردم. به مهدی گفتم: ظرف غذات کو؟ گفت: ندارم!!!!!!! گفتم: پس فردا ناهار نبر چون منم ظرف ندارم! البته فقط یه ظرف واسه برنج داشتم! خاطر مبارکتون هست که ایشون برنج و خورش رو با هم میل نمی فرمایند!!!!!!!!!!

منم تو دلم گفتم بهتر! خورش میمونه واسه دو روز دیگه که برمیگردیم خونه! بعد رفتم نشستم سر فیس بوک! بابام تازه از کوه برگشته بود و زنگید که حال دستمو بپرسه!!!!! گفت: تو همونی هستی که شب و روز میخوری به در و دیوار؟!!! گفتم: بلی! همونم!!!!!! بعد گفت: خب بیا اینجا و منم گفتم نه، مرسی راحتم!!!!!! ایشالا همون فردا شب مزاحمتون میشیم! اونم حال مانی رو پرسید و دو سه تا متلک آبدار هم در مورد ساعت سر کار رفتن مهدی گفت؛ البته به من!!!!!!!!!!!!

تو دلم گفتم: بابای مهربونم که لطف کردی و حالمو پرسیدی! حالا اگه متلک مهدی رو به من نگی، راحت نمیشی؟ الان دلت خنک شد؟ خب، خدا رو شکر! چون قطعا دلت نمیخواد من بابت ساعت سر کار رفتن مهدی باهاش دعوا کنم!!!!!!! پس چرا میگی؟ قطعا میگی که گفته باشی و راحت بشی!!!!!!! ایشالا که راحت شده باشی!

بعد با خودم فکر کردم یعنی هر کدوم از ما در طول روز چند بار همینطوری به بهانه خیرخواهی، دل عزیزمون رو می شکنیم ولی در نهایت خودمون خالی میشیم!!!!!!!

تلفن بابا که تموم شد، مهدی گفت: جریان سیب زمینی چی بود؟ باید سیب زمینی رو چه کار میکردم؟ گفتم: هیچی! تو که ظرف غذا نداری و ناهار نمیبری!

اینقدر دلم پر بود که اصلا دلم نمیخواست باهاش همکلام بشم!!! دو سه بار هم گفت: مسکن بخور که محلش نذاشتم! واقعا فقط لفظی میخواست دعوا کنه و عمقی نبود! ولی آخه چرا؟؟ من به اندازه کافی 24 ساعت بود که داشتم درد میکشیدم! این به جای محبتش بود!!!!!!!!

خلاصه کته آماده شد و واسه مانی ریختم تو بشقاب و خورش قیمه بدون سیب زمینی هم ریختم روش! با مانی رو تخت هم باب اسفنجی دیدیم، هم بهش شام دادم! تازه دو بار هم غذا خورد!!!!!!

از همین غذا واسه خودم هم ریختم و آوردم! بهتر که سیب زمینی سرخ کرده نباشه!! کالریش زیاده!!!!!!!!! (حکایت قمارباره است......)

بعدش دیدم اصلا حال نمیکنم با جمع و جور کردن خونه! وسایل فردا رو آماده کردم و پیش مانی روی تخت دراز کشیدم و کم کم خوابم برد!!!!!!

چیزی که ناراحتم کرد، مکالمه آخر شبم با مهدی بود! خیلی تاسف آوره که زن و شوهری تو دعوا و دلخوری، خصوصی ترین مسائلشون رو عنوان کنند و به مسخره بگیرند!!!!!!!!

ولی امروز حالم خوبه! امروز یه روز دیگه است! منتظرم همکارم از داروخانه برگرده و تا رئیسم نیست، برم ابروهامو بردارم!!!!! این روزها که داره میگذره! چرا بابت برد و باخت یه تیم ورزشی که باید قطعا فقط ازش لذت ببریم و برای وقت پر کردن باشه، اینجوری اعصاب و روزگار خودمون و بقیه رو خرد کنیم!!!!!!!! حیف که مهدی اینا رو نمی فهمه! وگرنه میدید وبلاگ کسی رو که فقط سه ماه بعد از عقد، همسرش رو از دست داده و الان حسرت یه زندگی ما و با هم بودنمون رو میخوره!!!!!!!

ایشالا زودتر دستم خوب  بشه و بتونم دو دستی تایپ کنم! اینجوری سرعتم خیلی گرفته میشه!!!!!!!!

[ یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ