چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگتون بخیر و شادی. به سلامتی و نشاط و به همه چیزهای خوب و قشنگ!

امروز از شهران اومدم و راه خیلی دور بود و منم نتونستم رانندگی کنم. پس کورس کورس اومدم. قبل از اینکه آلارم موبایل بزنگه، بیدار بودم. خیلی راحت هم رختخواب گرم و نرم رو رها کردم. وقتی آدم هدف داشته باشه، خیلی راحت تر میتونه از چیزهای کوچیک بگذره. نمیگم کار کردن واسم هدفه! ولی قطعا وسیله ایه برای رسیدن به یه سری چیزها که میخوام! دیگه الان با روحیه من آشنا هستید! وقتی قرار باشه کاری رو انجام بدم، نمیذارم پروسه اش برام عذاب آور باشه.

از دستم بگم که شکر خدا بهتره. هنوز گردنمه. ولی از شما چه پنهون که الان دارم دو دستی تایپ میکنم. همین چند خط رو هم که تایپ کردم، الان بازوم خسته شده! ولی کم کم درست میشه. فکر نمیکنم به دکتر اورتوپد امروز برسم. اگه شد یه سر میرم، وگرنه که هیچی! دردم شکر خدا خیلی بهتره. اینجوری که الان دارم می تایپم!!!!! آخیش!!!!! تایپ دو دستی چه حالی میده. اونم با سرعت! آخه آدم هرچی که تو فکرشه، تند تند میتونه بریزه رو کاغذ! البته روی صفحه ورد!!!!!!!

امروز چون همکارم تا ظهر نیست، کارهام یه کم بیشتره. یعنی یه کم بیشتر از بیشتر. ولی الان در فرصتی که به دست آورده ام، دارم می نویسم تند تند.

راستش  الان که با این شرایط قراره بنویسم، دلم نمیخواد از دلخوریها و ناراحتی ها بنویسم. پس سعی میکنم اونا رو تا جایی که میشه فاکتور بگیرم و فقط اشاره ای بهشون بکنم!

دیروز من اصلا به مهدی نزنگیدم. خب، هنوز ازش دلخور بودم. خودش ساعت یک و دو بهم اس داد که: دکتر رفتی؟ منم یه ساعت بعد جوابشو دادم که: نه! نوشت: به سلامتی!

منم هیچی ننوشتم. بعد حوالی ساعت چهار بهم زنگید که بیام دنبالت یا خودت میری؟ گفتم: خودم میرم! چون روز شیفتم بود و باید تا شش و نیم می موندم. خلاصه یه شرایط خوبی پیش اومد و دیدم کارم تا پنج تموم میشه و نیازی نیست تا شش بمونم. اینه که بهش زنگیدم که اگه نرفته ای، وایسا با هم بریم! ولی خب، باهاش سرسنگین بودم.

پنج و خرده ای اومد دنبالم و تا منو دید، قاه قاه خندید که چقدر خنده دار شده ای! با دست به گردن آویزون، شکل نفتی ها شده ای!!!!! گفتم: نفتی بیچاره که باید دو تا دست دیگه هم قرض بگیره و پیتهای نفت رو جابجا کنه!

مثلا میخواست یه چیزی بگه، بخندیم! منم خیلی بهش رو ندادم! روحیه اش کلا خو بود و رفتارش عادی بود! تو راه هم خیلی حرف زد از خیلی چیزها. منم عادی بودم. البته، آشتی عادی، خیلی وراج و شلوغه! اونجوری نبودم. مثل مردم عادی بودم!!!! خلاصه رسیدیم خونه بابام اینا و من واسه خودم یه بالش آوردم و دراز کشیدم کنار شوفاژ و مهدی هم نشست به میوه خوردن! همه چیز عادی بود تا سر شام!


اخبار داشت در مورد جشن پنجاه سالگی باشگاه پرسپولیس حرف میزد. خب، نظراتی در این مورد وجود داشته. مثل اینکه اصلا بعضی ها معتقد بودند که چهار پنج سال مونده تا کامل پنجاه سال بشه. و اینکه مثلا مصاحبه پژمان جمشیدی رو نشون داد که معتقد بود جشن، در خور باشگاه نبوده و جا واسه نشستن نبوده و اصلا بازیکنان فعلی پرسپولیس نبوده اند.

این فقط یه گزارش بود. هر کس هم دیشب در این مورد نظری داشت، بر اساس شنیده هاش بود! ولی شما نمی دونید مهدی چه جبهه ای گرفت. اولا در جمع دیشب، فقط من و بابام و مامانم و داداش بزرگه ام بودیم. بابام و مهدی پرسپولیسی و بقیه استقلالی هستیم! داداشم مشغول خوردن شام بود و حتی یک کلمه هم با مهدی در این مور حرف نزد! حتی یک کلمه. چون واقعا ارزش حرف زدن نداشت. چنان برافروخته شده بود و پره های بینی اش می لرزید، که یه لحظه فکر کردم الان سکته میکنه!!!!! و اگرم فحش بهم بدید، برام مهم نیست! ولی اگه در این حالت سکته کنه، اصلا برام مهم نیست!!!!!! چون احمقی که نمی فهمه برای هر چیزی چقدر باید مایه بذاره، هر بلایی سرش بیاد حقشه! همچین کسی تعصب چشماشو کور کرده!

حالا اینی که میگم ما استقلالی بودیم، نه که فکر کنید مثلا داشتیم مراسم رو مسخره میکردیم یا به پرسپولیس فحش میدادیم. ما فقط شنونده خبر بودیم. مثلا برامون عجیب بود که پنجاهمین جشن افتتاح یه باشگاه باشه و بازیکنان فعلی رو دعوت نکرده باشند!!!!! مهدی توپید به من که: خب نکرده باشند! لابد صلاح باشگاه این بوده!!!!!!! من گفتم: خب اگرم دعوت میکردند که اصلا جا نبوده بشینند! بازم با عصبانیت گفت: اگه دعوت کرده با شند و نیومده باشند چی؟ باید از هر کدوم از بازیکنا، بیست درصد از قراردادشون کم کنه!

بابام که پرسپولیسیه بهش گفت: خب الان تو دقیقا میگی باید دعوت میکردند یا نه؟؟!! باید می اومدند یا نه؟!

خودش هم تکلیفش با خودش معلوم نبود! اصلا هر عقیده ای که داری! چرا دعواتو میاری خونه مردم؟ طرف از صبح بچه تو رو نگه داشته! شام پخته و تو امشب اینجایی! مرض داری اعصابشو خرد میکنی؟ به جای تشکره؟

حالا جالبه بدونید که پدر مهدی یه آدم خیلی خیلی غیرمنعطفه! به طوری که تو این هشت سالی که من عروسشونم، هیچکس هرگز هرگز هیچ حرفی از عقاید مخالف ایشون، جلوش نمیزنه!!!! اگه مثلا ماهواره روشن باشه و یه خبری پخش کنه که به مذاق ایشون خوش نیاد، جمع رو با عصبانیت ترک میکنه. البته کسی هرگز ط.خ.م نداره جلوش بگه که عقیده من اینه!!!!!!! مهدی اینا هم خیلی برای پدرشون ارزش قائلند و چون یه بار سکته کرده، کلا خیلی ملاحظه اش رو می کنند! منتها همین آدم نمیدونم چرا وقتی میاد خونه بابای من، اینطوری یاغی میشه!!!!!!!!!

تا آخر با چشم بهش اشاره کردم: چته! آرومتر! تو دلم هم فحش دادم به خودش و هرچی که بهش اعتقاد داره و روش تعصب داره. آخه اون از رانندگی، که کسی نگه بالای چشمت ابروئه! این از پرسپولیس، اون از رئال مادرید! خب آدم بره تو غار زندگی کنه که خیلی بهتره! وقتی تحمل حرف آدمهای دیگه رو نداشته باشه، همون تنهایی، لیاقتشه!!!!!!! حالا نه که فکر کنید ما مثلا باهاش مخالفت می کنیم ها! ما معمولی داشتیم خبر رو پیگیری می کردیم، آقا به مذاقش خوش نمی اومد.

حیف که آقایون راس کار باشگاه پرسپولیس گذرشون به اینجا نمی افته. تو رو خدا اگه کسی دستی بهشون داره، خبر بده که یه نفر هست که بابت باشگاه پرسپولیس، خودشو اطرافیانش رو جرررررررررر میده اساسی! یعنی یه جان بر کف حسابی!!!!!!! به خدا من رو هیچ عقیده ایم، اینقدر تعصب ندارم. چون ممکنه یه جاش مشکل داشته باشه.

طرفدار استقلال هستم ولی در حد خوشگذرونی و یه کل کل دل خوش کنک که با بابام میکنم! اصلا جو خونه بابای من اینجوریه. مثلا بابام پرسپولیسیه، بعد یه دفعه از کنار مامانم رد میشه و یه چیزی میگه که صداشو در بیاره. همه هم می خندند! ولی مثل اینکه این دموکراسی به مذاق مهدی همچین خوش نمیاد. یعنی انگار خیلی هم جنبه اش رو نداره. همون جو خونه باباش خوبه که باید لالمونی بگیره!!!!!!!

والا!!!!!!!!!!!!!

قرار بود فقط یه اشاره بکنم! همه اش رو تعریف کردم!!!!!!!! البته دستم الان خسته شده! ولی می نویسم و تمومش میکنم.

یه چیزی هم میخوام خطاب به کسانی که ازدواج نکرده اند بگم: خب، هر آدمی خصوصیات اخلاقی خوب و بد داره. ولی مساله «تعصب» رو در کنار بقیه خصوصیات، جدی بگیرید! حتی اگه طرفتون روی شما هم تعصب بی جا داره، بیشتر فکر کنید! به خدا تعصب نمیذاره از زندگی لذت ببرید. خودتون نداشته باشید، به این خصوصیت تو طرف مقابلتون هم دقت کنید. تعصب روی قومیت، دین و مذهب، خانواده، تیم ورزشی و هر چیز دیگه ای. تعصب با غیرت فرق داره. اون رقیق تره. تعصب اونه که بابت یه مساله کوچیک، آدم یه نفر رو بکشه! یا بابت یه نظریه در مورد مثلا فوتبال، جو خراب بشه. الان واقعا من هرچی نگاه میکنم، خانواده ام بیشتر در بحث ها با مهدی، به طرف سکوت کردن میرن. چون نمیخوان جو خراب بشه و اعصاب بقیه خرد بشه. خب، این میشه جو خونه خودشون که دیکتاتوریه! و من دلم نمیخواد اینجوری بشه. البته سر فرصت لازم بهش میگم که باید دست از این رفتارش برداره. چون ممکنه اونا هم همیشه سکوت نکنند و یه جا یه جوابی بهش بدن که بدتر حرمت ها از بین بره!

قسمت دردناک ماجرا اینجاست که خودش و خانواده اش، همیشه از این رفتار پدرش زجر می کشیده اند و الان هم میگن که ما چرا نمی تونیم جلوی بابا بحث کنیم و مثلا اسم فلان سیاستمدار رو بیاریم! خب، این یه درس دیگه برای همه مون! چیزی رو که داریم ازش زجر می کشیم و رفتاری که باعث ناراحتی مون میشه، شاید متوجه نباشیم که در خودمون هم نهادینه شده! شاید نیاز باشه هر روز و هر ساعت ،خودمون رو رفرش کنیم و مورد بازبینی قرار بدیم!

حالا باید سر فرصت باهاش بحرفم.

عاقا یه چیزی! من پریروز رفتم تو ریدرم، یه عالمه پست نخونده از دوستان بود. ولی نمیدونم چی شد که همه اش، یه دفعه پاک شد. آدرس وبلاگها پاک نشد! اون آلارم اینکه هر وبلاگی چند تا پستش نخونده مونده! دیگه ببخشید. یه سری وبلاگها هم میام، مثلا می بینم سه تا پست نخونده هست! تو یکیش کامنت میذارم. دیگه شرایطم رو هم در نظر داشته باشید. وگرنه بدونید همه تون روی چشم من جا دارید.

دیروز که رفتم ابرو بردارم، بابت ابرو و دور لب، بیست هزار تومن ازم گرفت!!!!!!!! خیلی قشنگ برداشت. ولی به نظرم خیلی زیاده!!!!!!! اونم ابرویی که هفته دیگه، جیک میزنه. حالا نه جاهای خوبش ها، همون آت و آشغالهای دور و برش!!!!!!!!!!

احتمالا این هفته میریم دیدن خونه پسرخاله ام و همچنین یکی از دوستهامون که ساکن لندنه، امروز دیگه میرسه تهران و حتما تو این یکی دو هفته اخیر می بینیمش! حالا غیر از اینا، واقعا حالا که موهامو رنگ کرده ام، دلم میخواست صورتم هم مرتب بشه! یه مدت هم هست که دیگه ابروهامو کوتاه نمیکنم! میذارم بلند بردارند!

الان که میخوام این پست رو بفرستم، ساعت نزدیک دوازده ظهره!!!!!!! از صبح اینقدر کار داشتم که نشد پست رو تکمیل کنم! تازه مجبور شدم دستمو هم از این گردن آویز دربیارم بیرون و کلی ازش کار بکشم!!!!! باشه باشه!! دعوام نکنید. تا فردا خوب نشدم، حتما فردا میرم پیش ارتوپد در شرکت! خب امروز همکارم نبود، نمیشد منم نباشم!!!!!!!!!

تبلیغهای تلویزیونی همیشه برای بچه ها جالبه و من شاید اصلا توجه نکنم. ولی دیشب مانی یه حرکتی کرد که همه ماتمون برد! خوابید رو زمین و دو تا دستاشو گذاشت پشت گردنش و خواست دراز و نشست بره و البته که نتونست. بعد گفت: میخوام تن تات (تن تاک) بخرم! با یه پیامت! (پیامک)!!!!!!!

 

 

[ دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ