چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

امروز صبح تلق تلوق (علی الطلوع) یک پست گذاشتم که سیو نشده، رفت به فنا!

حالا مجبورم همه اونا رو دوباره بنویسم. دلم هم نمیاد ننویسم. همه اش که نباید از دلخوریها نوشت! چشمک در پی سه پستی که دیروز نوشتم و پدر دست خودمو و مصب (!) چشم شما دراومد، (البته اگه خونده باشید!) بعدش حوالی پیش از ظهر، تلفنی یه مشاجره با مهدی داشتم و دیگه داشتم واقعا از این رابطه طخمی روانی میشدم! گریهبعد شنیدم که روز پنجشنبه یکی از همکاران شرکت که خیلی هم ماشاءالله قوی هیکله، ساعت هفت بعدازظهر از شرکت میاد بیرون و یه دفعه یکی بهش حمله میکنه و اینم درگیر میشه و یه دفعه دو نفر دیگه هم میریزند سرش!!! کیف پول و موبایل و لپ تاپ شرکت رو می برند، با چاقو دست این بیچاره رو هم زخمی می کنند و دستش بخیه میخوره! ما هم ترسیدیم و زنگیدیم به مهدی سر ظهری که تو که تنخواه شرکت دستته و دائم در حال جابجا کردن پولی، به گوش باش که دزدان در کمینند! اونم گفت: «بهتر! منو می کشند و تو راحت میشی!!» مثلا خواست خودشو لوس کنه! منم گفتم: «شاید!!»

خلاصه عصر اومد دنبالم و خیلی رفتارش بهتر شده بود. مهربون و یه کم ملایم! بعد واسه کاری رفتیم عکاسی و بعدش رفتیم خونه مامانش اینا. (این هفته اونجاییم.) تو خونه هم رفتارش خیلی خوب بود. منظورم اینه که مثل آدمهای دیگه عادی بود!!! یعنی پاچه نمی گرفت! بعد من رفتم تو آشپزخونه که دیدم اومد دنبالم و بغلم کرد!!!!!! گفتم: «بیشتر به من توجه کن!» گفت: «من به تو توجه میکنم ولی تو یه حرفهایی میزنی که میره رو اعصاب من. مثلا هی میگی: «آشغال نریز، کثیف نکن! ریخت و پاش نکن! هی تکرار میکنی، هی تکرای میکنی، خب آدم اعصابش خرد میشه...»

اینجا یه تلنگر بهم خورد! شاید باید ادبیاتم رو تغییر میدادم. شاید این جملات و تکرار مکرر اونها، دیگه نمیذاشت پیامم به گوشش برسه! مثل معلم یا مادری که در روز بیست بار تکرار میکنه: «درس بخون!» بچه دیگه گوش نمیکنه و اصلا دیگه نمیخواد درس بخونه چون هی داره تو مغزش تکرار میشه!

تلنگر دوم دیشب بود. مامان مهدی داشت تعریف میکرد که یکی از فامیلهاشون با شوهرش حرفش شده و اینکه جریان چی بوده. بعد بحث رو به خودش کشوند که: «اتفاقا مهدی! منم هفته پیش با بابات حرفم شد. سر اینکه رفته بود ریشش رو زده بود و یه عالمه خرده مو ریخته بود دور روشویی!» مهدی گفت: «خب مادر من! شاید چشمش ندیده موها رو!» مامانش گفت: «منم بهش گفتم: عینک خیلی وقته اختراع شده! بزن به چشمت و خرده موها رو بببین و تمییز کن!» مهدی گفت: «مامان جان! چرا با این لحن صحبت میکنی؟ نگو «عینک اختراع شده!» بگو «آمیرجان بعد از اصلاح عینک بزن و روشویی رو تمییز کن!»

این تلنگر دوم بود!!! یعنی ادبیات اینقدر مهمه؟ یعنی اینقدر میتونه آدم رو برای پذیرش حرف طرف مقابل آماده کنه؟!

حالا ممکنه بعضی ها اینقدر هم به ادبیات کلام دیگران حساس نباشند. ولی ظاهرا همسر ما دیگه خیلی حساسه! حالا میخوام ادبیاتمو تغییر بدم ببینم بهبودی حاصل میشه آیا؟فرشته

[ دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ