چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگتون بخیر؛ به شادی؛ به سلامتی! به همه چیزهای خوب. به هرچی که دلتون میخواد و خیرتونه!

این روزها و شبها، من خیلی خوابم میاد. البته الان نه ها! الان بیدار بیدارم! ولی مثلا فکر کنید من دیشب ساعت ده خوابیدم! ولی امروز ساعت شش و نیم، وقتی آلارم موبایلم صدا کرد، بازم خوابم می اومد! شاید هم فقط چشمام خواب بودند و مغزم واقعا بیدار شده بود! آخه هشت ساعت خواب بسه دیگه!!!!!!!!

این شکلک ها که نیستند، واقعا انگار خودم هم در نوشتن، یه چیزی کم دارم. ولی به خاطر سرعت مسخره اینترنت مجبورم همچنان توی ورد بنویسم و بعدش کپی کنم. آخه چند بار هم پیش اومده که پست، کلا پریده و خوب شده که توی ورد داشته ام نوشته ها رو!

به قول نامه های قدیمی، اگر از حال ما خواسته باشید خوبیم و ملالی نیست جز آدمیت آدمیان!!!!!! که البته خودم هم جزء همون آدمیان هستم! البته به زعم خودم!

خب، دیروز اتفاق قشنگی نیفتاد. من بابت اون حرکت پریشب مهدی ازش دلخور بودم و چون این مدت اخیر، بارها این کار رو کرده بود، دیگه کاسه صبر هم لبریز شده بود و اگر هم جاش نبود، ولی دیروز عنوان شد و تو راه رفتن به خونه مامانم که قرار بود مانی رو برداریم و ببریم خونه خودمون، یه دعوای خیلی وحشتناک پیش اومد که حدود ده دقیقه فقط داشتیم به هم فحش میدادیم!!!!!!!! بدترین هایی که شما تصور کنید. دیگه خود مهدی گفت: هیچی نموند که به هم نگیم! یه چیزی هم نذاشتیم واسه یه ساعت دیگه لااقل!

ولی بهش گفتم: نترس تو داری. اینقدر قشنگ بی چشم و رویی که راحت می تونی به کس و کار آدم فحش بدی. و ا لبته منم بهش همه حرفهاش رو برمی گردوندم. و البته من هرگز به پدر و مادرش فحش نمیدم. ولی این بی پدر و مادر، همه رو با هم میشوره! دیگه بقیه اش گفتن نداره!

من دیگه آخرهاش بغضم گرفته بود. ولی عمرا جلوش گریه نکردم. حتی نذاشتم بفهمه که بغض دارم. حالا مامانم اس داد که شب ماکارونی درست میکنم و داداش کوچیکه ات هم هستند امشب، شما هم بمونید!

دیگه نتونستم به خاطر نظر دیگران از خودم بگذرم. تو دلم گفتم: مامان جان! حتما ماکارونی درست کن واسه دامادت که عاشق ماکارونی هاته. که فحشهایی که داره به کس و کارت میده، حسابی بهمون بچسبه و مزد تربیت نداشته اش رو بذاریم تو بشقاب و تقدیمش کنیم! بهش اس دادم که صبح ها از شهران واسم سخته بیام سر کار. ممنون از محبتت. میریم خونه خودمون.


وقتی دیگه تپه ای ... بین مون نموند، هر دو خفه شدیم تا رسیدیم به شهران. هر دو دستهام داشتند از شدت انقباض، منفجر می شدند. به این فکر میکردم که امروز حتما حتما از آسمون تیر بیاد، شق شق شمشیر بیاد، میرم ارتوپد بلکه دستم رو آتل بگیره! تا آتل گرفته نشه، نمی تونم استراحتش بدم. یاد گچ دست دوست مامانم افتادم. که گچ دستش یه کم گشاد بوده برای دستش و هر وقت که مهمون داشته و کارش زیاد بود، گچ رو در می آورده و با دستش کار می کرده و بعد دوباره گچ رو به دستش میکرده!!!!!!!!

فلشم که گم شده و یه فلش نازک دارم که به یو اس بی ماشین، نمی خوره. یعنی شله و ازش می افته و کلا نمی خونه! تنها چیزی که به کارم می اومد آلبوم آخر رضا صادقی بود. آهنگ 5 و 6 رو دوست دارم.

دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا، بشکنی! این بار ایستادم تا آخرش با دست آتلی!!!!!!!!!!

بات می جنگم تا نگی تریسده بود، پیاده شد، بسکه پشت پا زدی گذشتن از تو ساده شد

بعدش هم رسیدیم شهران. بابام دم در بود و عازم کوه. عصرها دو سه ساعت میره کوه! از اینجا تا ده دقیقه باید نقش بازی میکردم. بهش خندیدم و سلام کردم. گفت: شب نمی مونید؟ گفتم: نه دیگه. بریم بهتره. بعد مهدی از ماشین پیاده شد و بابام بهش گفت: خسته نباشی! خیلی جمله به حایی بود!!!!!!!!!!! خسته نباشی که خون به دل دخترم میکنی و همه کس و کارمون رو می شوری میذاری کنار!

بعدش بابام رفت کوه و شاید مهدی بدش نمی اومد بیاد بالا. ولی من کلید انداختم و در خونه رو باز کردم و وقتی وارد شدم، در و پشت سرم بستم! دلم نمیخواست با اون دهن کثیفش، تو خونه بابام پا بذاره!

خلاصه رفتم بالا و مانی رو آماده کردم و آوردمش پایین. مامانم میخواست لوبیاپلو بده بیارم که نیاوردم. هرچی هم اصرار کرد، قبول نکردم. گفتم غذا داریم تو یخچال.

بعدش با مانی اومدیم پایین و سوار شدیم. دلم میخواست مانی مثل اکثر مواقع ظهر نخوابیده بود و الان تو ماشین میخوابید و خوابش تو خونه هم ادامه داشت. اونوقت وقتی رسیدیم انقلاب، واسه خودم یه ساعت برم پیاده روی! ولی مامان گفت که مانی ظهر دو ساعت خوابیده و میدونستم دیگه تا شب نمی خوابه.

دیگه یک کلمه حرف هم با هم نزدیم. خب دیگه گفتنی ها گفته شده بود! البته به قول شهیار قنبری، گفتنی ها کم نیست! من و تو کم گفتیم! یعنی شاید باید بیشتر از اینا به هم می شمردیم ولی خب، بضاعتمون درهمین حد بود!

رسیدیم خونه و من فقط کیف خودمو برداشتم و رفتم داخل! خودش مانی و بقیه وسایل رو داخل آورد. مانتو هام که اغلب تیره رنگ هستند رو انداختم تو ماشین. حتی یه لباس تیره از مهدی هم اونجا بود که اونو ننداختم! همه کارهام رو هم با آرامش میکردم. ماشین رو روشن کردم و با آرامش آرایشم رو پاک کردم و لباسهامو جمع کردم و رفتم حموم. بازم دستم رو زیر آب گرم ماساژ دادم. دردش دیگه فقط تو ناحیه آرنج نیست. میزنه به مچ دستم! خب ا مروز حتما میرم دکتر!

با این دست هم، مو شستن عذاب بود. حتی لیف کشیدن پشتم! ولی خب، من به این چیزها عادت دارم! به اینکه خودم کارهامو بکنم. دیگه دلگیر هم نمیشم. همینه که هست. خلاصه اومدم بیرون و تا حوله سرمو عوض کنم و یه کم دستمو بگیرم رو بخاری، کار ماشین هم تموم شد. یه چوب لباسی آوردم و مانتو فرمم رو که به اتو احتیاج نداره رو با کمک دهنم (!) بهش آویزون کردم و پشت بخاری، به گیره ای که اون بالا هست، آویزون کردم که تا صبح خشک بشه. بقیه مانتوها رو هم بدون اینکه بتکونم، روی رخت پهن کن آویزون کردم. میدونم با حداکثر چروک، خشک میشن. ولی مهم نیست. آخر هفته می برم میدم اتوشوی، همه شون رو اتو کنه!

بعد رفتم سر یخچال و دیدم عین دل مومن (!) پاکه! دو تا گوجه شستم و با دست چپم خرد کردم و تو ظرف ریختم و نمک پاشیدم و بردم نشستم کنار مانی که روی زمین نشسته بود و داشت نقاشی می کشید. البته مانی گوجه نخورد. همه اش رو خودم خوردم! آخه من عاشق گوجه ام. خیلی پیش میاد که راه میرم و گوجه نمک میزنم و میخورم! خلاصه غیرت مهدی به جوش اومد و رفت میوه و هله هوله خرید. که من لب نزدم! خودش شست و آورد نشست خورد.

دیگه موهام رو خشک کردم و واقعا برام سخت بود که با این دست، سشوار رو بگیرم رو موهام و برس پیچش کنم. همون خشکش کردم، خودش کلی بود. فقط به زور چند بار جلوی موهام رو برس کشیدم که خوش حالت بمونه. از بعد از رنگ، اولین بار بود که می شستمش و رنگش روشن تر شده! بعدش نماز خوندم و دیگه چادر رو تا نکردم. یه پتو دولا کردم و انداختم جلوی بخاری و نمیدونم چرا دلم خواست چادر نمازم رو بندازم روش. آخه من از پتوی بی ملافه بدم میاد. حتی اگه از این نرم ها باشه. خلاصه چادر نمازم رو انداختم روش و رفتم تو آشپزخونه و از همون قیمه معروف بدون سیب زمینی یه کم برای ناهار امروزم کشیدم و یه کم هم واسه مانی داغ کردم و آوردم نشستم رو پتو جلوی بخاری. بعد مانی مثلا اومد خونه من مهمونی و من به این بهانه، بهش شام دادم که بخوره. حسابی که سیر شد، رفتم هرچی ظرف و قابلمه بود رو گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و روشنتش کردم. فقط یه دست روی کابینت ها کشیدم. کف رو گذاشتم همونجوری کثیف بمونه. دست به هیچ جای خونه هم نزدم و همینطور ریخت و پاش مونده بود.

خلاصه ساعت نه، یکی از شبکه ها داشت مرد دو هزار چهره رو میداد. نشستم اونو دیدم و بعدش مسواک و لالا!!

بعد از یه ساعت مانی بیدارم کرد و گفت: مامان! بهم کلوچه بده! گیج خواب بودم. فقط صدای مهدی رو شنیدم که میگفت: چرا مامان رو بیدار میکنی؟ بیا به خودم بگو!

دیگه هیچی  نفهمیدم و دوباره خوابم برد!

الان هم از روزهای دیگه ناراحت تر نیستم. دیگه برام اهمیت نداره. فقط واقعا واقعا ازخدا برای همه و برای خودم سلامتی میخوام. هرگز هرگز کارم رو از دست نمیدم. شاید با یه کار سبک تر عوضش کنم ولی هرگز نمی شینم تو خونه و دستمو برای پول پیش نه مهدی، نه هیچ مرد دیگه ای دراز نمی کنم. شاید اگه از اول زندگیم اینجوری شکل گرفته بود، فرق میکرد شرایط تفکرم. ولی الان دیگه من آدمی نیستم که بمونم خونه و بخوام از اون پول بگیرم.

یه زن مستقل بودن هم فقط به داشتن حقوق نیست. الان می فهمم چرا مهدی همه اش میگه: تو مستقلی! فقط منظورش استقلال مالی نیست. من وقتی ناراحتم، خودم خودم رو خوشحال میکنم! خودم به خودم جایزه میدم. خودم کارهامو میکنم و از اون چیزی نمیخوام. شاید غلط بوده. ولی خب سالهای زیادی وایسادم و جنگیدم و ازش توجه خواستم. ولی خب بعد از تولد مانی، دیگه فاصله بین مون بیشتر شد. درسته الان هم دارم تلاش میکنم زندگی خانوادگی خوبی داشته باشیم. درسته هرگز ناامید نمیشم. ولی قبول کنید تا به اینجا برسم، خود به خود دندون خیلی از توجهات مهدی رو دیگه کنده ام. شاید برای همینه که اونم حس میکنه که مستقلم!

هرگز نباید به خزعبلات داخل دعوا توجه کرد یا بابت هر کدوم، دنبال ریشه اش بود. چون از سر خشمه و هیچ دلیل منطقی نداره. دو طرف میگن که راحت بشن و طرف مقابل رو ناراحت کنند. ولی دیروز چند بار پیش اومد که تو دعوا گفت: می میری که من بهت توجه کنم! داری خودتو میکشی که من بهت محبت کنم!!!!!!!!.......... بماند........... دعوا بود دیگه. خب، خودش هم میدونه که محبت و توجه نمی کنه. بقیه اش دیگه مهم نیست.

نمیدونم.

فعلا چیزی ندارم بگم. فقط بدونید غمگین نیستم. این روزها هم میگذره؛ مثل همه روزها. مثل همه غمها و شادیهایی که تا به امروز گذشته. فقط بدونید حالم خوبه. از صبح هم که اومدم، بعد از انجام کارها، دارم اینجا رو می نویسم و هت ست هم تو گوشمه و گاهی آهنگی هم گوش میدم!

یه چیزی هم بگم، شاید یه کم خنده دار باشه. دیشب مانی رو که از دستشویی بیرون آوردم، شورت و شلوار پاش نمیکرد. گفتم: مانی جان بیا! دستم داره از درد می ترکه! بیا زود پات کن دیگه! گفت: مگه دستت بادکنکه که بترکه!!!!!!!!!!!!!!

اینم از پسر ما!

همه تون در پناه حق!

 

[ سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ