چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام سلام. صبح بخیر صبح بخیر!!!!!!!!

دیدم همه سلامها و صبح بخیرها تکراری شده، مثلا خواستم مدل بهش بدم!!!!!! من خوبم. ممنون از محبت همه تون. هنوز نظرات رو ندیده و نخونده ام. اگه اجازه بدید اول پست امروز رو بذارم تا همکارم نیومده!!!!!! آخه گاهی میگه: تو اگه تایپ نکنی، دستت خوب میشه! الان هم میدونم بسیار مشتاقه بدونه من هر روز صبح چی می تایپم. البته خب منم باهاش مدارا میکنم. چون غیرعاااااااااادی زیرآب زنه! یعنی یه چیزی میگم و یه چیزی می شنوید. شکر خدا سمت من ازش بالاتره ولی خب، آدم زیرآب زن این حرفها حالیش نیست.

حالا بگذریم. اینا اصلا مهم نیست. راستش من دیروز از همون دکتر  ارتوپد نزدیک شرکت که خوشبختانه صبح ها هست، واسه ساعت ده و نیم وقت داشتم ولی ساعت یکربع به ده، بهم زنگیدند که یه شکستگی اورژانسی واسه دکتر پیش اومده و وقتهاش همه کنسله. دیگه میره واسه شنبه!!!!

منم دیدم اگه بمونم واسه شنبه، شاید وضع از اینی که هست بدتر بشه! اینه که واسه دکتر خارابیان تو پاسداران وقت گرفتم واسه ساعت یک و نیم. بعد کارهامو کردم و وقتی داشتم میرفتم رئیسم گفت: برای چی میخوای بری دکتر؟ تو که دستت خوبه!!!!!!!! گفتم: نه آقا! خوب نیست! دیروز اینجا اینقدر کار بود که مجبور شدم از گردن آویز درش بیارم. وگرنه دردش هنوز پابرجاست!!!!! خلاصه با آژانس رفتیم پاسداران و پنجاه دقیقه منتظر بودیم دکتر بیاد! نمیدونم اینجا کسی رفته دکتر خارابیان یا نه. البته یکی از دوستان قبلا بهم پیشنهاد داده بود. من خودم هفت هشت سال پیش با اولین کمردردهام رفتم پیشش. مادرشوهرم هم که دیگه مشتری ثابتشه! ولی آدم میره و میاد، زیر پونصد هزار تومن خرجش نمیشه!!!!

البته تشخیصش فوق العاده است. شما فکر کنید روز جمعه که دست من خورده بود به در، همون موقع رفتم بیمارستان، دستم درد میکرد ولی هیچکس نمی دونست دقیقا نقطه درد کجاست! دیروز این دکتر دقیقا دستشو گذاشت همونجا و منم عین مرد هزار چهره که وقتی چای می ریخت روش اونجوری هوار می کشید، چنان هواری کشیدم، که خود دکتر شرمنده شد! واسم تست عصب نوشت و گفت: همین الان بیار ببینم!

حالا من آدرسش رو بلد نبودم. نوشته بود روبروی پارک کورش! از هر کس هم می پرسیدم، نمی دونست پارک کورش کجاست!!!!!!! خلاصه زنگیدم به منشی همین تست عصبیه که من الانه که از سرما ریق رحمت رو سر بکشم! شما کجایید؟ گفت: ما همین جاییم! تو کجایی؟؟!! خلاصه پیداشون کردم و دیدم سه نفر هم جلوم هستند.

دیگه تا نوبتم بشه، ته هرچی مجله است، اونجا در آوردم و الان به خواص گیاهی هزار و پانصد گیاه برای هزاران مریضی واقفم!!!!!! شکر خدا از این مجلات خنده دار نداشت که فقط صفحه سیاه می کنند! خلاصه نوبتم شد و من قبلا هم شش ماه پیش برای کمرم تست عصب داده بودم. به نظرم یه تست خیلی معمولیه و هیچ چیز غیرعادی نداره. سوزن هایی که استفاده می کنند، از مو نازک تره!!!!!!! خلاصه من خیلی راحت نشستم و دکتر تستش رو گرفت و موقعیت اینجوری بود که من روی تخت نشسته بود و دکتر موازی با من، روبروی مانیتورش بود و کار میکرد.

کارش که تموم شد، تا جواب رو تایپ کنه و تحویلم بده، داشتم لباسمو می پوشیدم که احساس کردم چشمم داره سیاهی میره! و یه حس لعنتی به سراغم اومد که من نباید از حال برم!!!!!!!! البته بعدش واقعا برام تعجب آور بود این حس! بعد به زور خودمو از تخت پایین کشیدم و هی به خودم میگفتم: تو نباید غش کنی! تو حالت خوبه. خلاصه یه صندلی اونجا بود. روش نشستم و کم کم گوش چپم به شدت سنگین شد. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از تو جیب بیرونی کیفم، یه شکلات دربیارم و بذارم تو دهنم! بعد دیگه هیچی نفهمیدم! فقط یه هاله از دکتر رو دیدم و صدای دکتر رو که گفت: خوبی؟ گفتم: نه!! بعد دیگه هیچی نفهمیدم!!!!!!!!

وقتی به خودم اومدم که دیدم دکتر، دو تا پامو بالا گرفته!!!!! بعد که کم کم بهتر شدم، گفتم: من باید برم! دکتر گفت: الان نه! بذار یه کم حالت جا بیاد، بعد برو! و من لعنتی همه اش به اون مریض های بی گناهی فکر میکردم که بیرون، منتظر بودند! دلم میخواست لااقل بیرون منتظر خوب شدن حالم بمونم! واقعا حس خنده داری بود!!!!! دکتر، منشی مهربون رو صدا کرد و گفت: بیرون مواظبش باشید تا بهتر بشه. بعد منشی مهربون منو برد روی یکی از تختهای فیزیوتراپی خوابوند. آخه یه قسمت از اونجا، فیزیوتراپی بود! بعد فیزیوتراپ مهربون هم اومد هم بهم شکلات داد و هم یه چهارپایه گذاشت زیر پام که پام بالاتر از بدنم قرار بگیره! خلاصه ده دقیقه تو اون حالت موندم و وقتی احساس بهبودی کردم، تشکر کردم و بیرون اومدم. دوباره برگشتم پاسداران و جواب تست عصب رو به دکتر نشون دادم!

ایشون هم ده جلسه فیزیوتراپی برام نوشتند و یه سری تجهیزات پزشکی و دارو! فیزیوتراپی رو که نمیرم پیش مرکزی که دکتر معرفی کرده چون همون طبقه سوم ساختمون خودشونه و به من دوره! تجهیزات پزشکی رو از همون طبقه سوم خریدم. یه ساپورت طبی دست و یه شونه بند، شد هشتاد هزار تومن!!!!!!!! بعد رفتم داروهامو بگیرم، خانمه گفت: صد و هفتاد هزار تومن!!!!!!!!! گفتم: صد و هفتاد هزار تومن؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! مگه داروها چیه؟

دو تا آمپول بود که مبلغی نمیشد. دو بسته قرص بود که یک ماه پیش گرفته و خورده بودم و همون هفتاد و پنج هزار تومنیه بود. و یه شربت که نود و شش هزار تومن بود!!!!!!!!!! خب، اون موقع دیگه من لخت بودم و پولی همراهم نبود. به مهدی هم عمرا نمیخواستم بزنگم و بگم که پول ندارم! دواها رو نگرفتم تا امروز سر فرصت ببینم چه کار کنم. البته قرص رو نمی گیرم. چون تازه خوردمش و دکتر قبلی برام نوشته! شاید دو سه روزه که تموم شده!

خلاصه اومدم سوار ماشین شدم که دیگه بیام خونه. حالا جالبه بدونید که دیروز صبح ساعت ده، بابام بهم زنگید که دایی اش فوت کرده و با مامانم باید برن خرم آباد! منم زنگیدم به مهدی و یه سلام سرد کردم و گفتم: دایی بابا فوت کرده و مانی رو ببر خونه مامانت. همین.

دیروز ظهر هم با خواهر مهدی که حرف میزدم که حال مانی رو بپرسم، گفتم که ظهر میخوام بیام خارابیان. ولی خب، مهدی نمی دونست. بعدش ساعت چهار بهش اس دادم که من رفتم دکتر و برام تست عصب نوشته تو خودت برو دنبال مانی. اونم نوشت: اوکی!

خلاصه تا کارم تموم بشه، همه اش فکر میکردم اگه با مهدی قهر نبودم، الان میگفتم بیاد دنبالم! و شاید حالا اگه مامانش تعارف میکرد، شب خونه اونا می خوابیدیم! ولی خب، هیچ کدوم از اینا محقق نشد و من برگشتم خونه. خلاصه تو راه برگشت هم دوباره حالم بد شد. یکی از عذابهای دیروز، سرمای شدید بود. واقعا مثل چی، تمام دیروز می لرزیدم. خلاصه رسیدم انقلی و از سوپر نزدیک خونه، شنسل مرغ خریدم و همون موقع مهدی بهم زنگید که کجایی؟؟ گفتم: تو خیابون خودمون! بعد رسیدم خونه و اولین کاری که کردم، رفتم دو تا شکلات از رو کابینت برداشتم و در حالیکه هر دو رو می چپوندم تو دهنم، افتادم روی مبل!!!!!!!!!

دوباره فشارم اومده بود پایین!!!!! مهدی دوید طرفم و گفت: چی شد عزیزم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! خوبی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
تو همون حالت، پسش زدم و یاد مریم جون افتادم! (نیا طرفم که بد می بینی!!!!!)

هیچی نگفتم بهش. ولی اون چسبیده بود بهم و ول نمیکرد. گفت: خب ازم ناراحتی باشه، ولی بگو چی شده؟ چرا اینقدر دیر اومدی؟ حالت چرا بد شد؟

اشاره کردم حالم خوب نیست. اونم دوید یه لیوان نوشابه آورد و گفت: تو رو خدا بی خیال رژیم شو و نوشابه بخور حالت جا بیاد!

چند قلپ خوردم و دوباره دراز کشیدم رو کاناپه! یه بالش گذاشتم زیر پام که بازم خون بیشتری به مغزم برسه. مهدی هم رفت لحافم رو آورد کشید روم. شاید نصف ضعفم، به خاطر سرما بود. شاید هم چون ضعف داشتم اینقدر سردم بود.

خلاصه اومد طرفم و صورتم رو ناز کرد. رومو برگردوندم! گفت: ببین آشتی! دیروز اونچه که نباید، پیش اومد و اونچه که نباید، به هم گفتیم و همدیگر رو شستیم! دیگه حسابی تمیز تمیزیم! کار خیلی خیلی زشتی کردیم که اون همه به هم توهین کردیم. ولی تو رو خدا بس کن! چرا من و تو نمی تونیم مثل آدم با هم زندگی کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! اون دو هفته که دعوا نداشتیم چقدر خوب بود. چقدر لذت بخش بود!!!!!!!!!!


منم هیچی نمی گفتم. بعد در حالیکه صورتم رو  ناز میکرد، بهم گفت: گریه نکن! البته گریه کن بذار بغضت سبک بشه!

بچه ها! ولی من اصلا بغض نداشتم!!!!!!!! یعنی خیلی ناراحت بودم ها، ولی بغض نداشتم. بعد کم کم پرسید که چرا اینقدر دیر شده برگشتنم و گفتم که پیش خارابیان بودم! گفت: خارابیان؟ خب چرا نگفتی بیام دنبالت؟ من که خونه مامان اینا بودم!

هیچی نگفتم!

گفت: عه عه عه! پس بگو چرا عصر مامانم گفت برو خارابیان دنبال خانمت! پس اون می دونسته!!!!!!!!

خب چون قهر بودیم، خودش هم بهم زنگ نزده بود که البته منم نه توقعی داشتم، نه خداییش اصلا دلم میخواست حضور داشته باشه.

خلاصه یه کم که گرم شدم، خواستم لباسهامو دربیارم که اومد کمک و اول پالتومو درآوردو بعد مانتو! بعد شونه بندم رو دید و گفت: این چیه؟ بعد دستم رو دید که بسته بودمش!

بعد کم کم از دکتر پرسید و رسید اونجا که دواها رو نگرفتم و ناراحت شد و رفت دویست تومن از کیفش درآورد و برد گذاشت تو کیف من! گفتم: نمیخوام! گفت: یعنی چی؟ پس کی باید به زن من پول بده؟

یاد فحشهاش تو دعوا افتادم. دوباره رومو کردم اونور! گفت: ببین آشتی! تو دفعه قبل گفتی، یعنی قول دادی وقتی من عصبانی ام، تو هیچی نگی. به خدا بعدش من میام می افتم رو دست و پات!!!!! ولی تو همون موقع جواب میدی!

گفتم: این مال زمانیه که عصبانیت ماهی یه بار و سالی یه بار باشه. تو هفته ای هفت روز نارحت و عصبانی هستی. بعد الان بحث سر عصبانیت تو نبود که.

گفت: از اون روزی که من سر رانندگی عصبانی شدم، روزگارمون اینه! من فقط به تو گفتم: تو رانندگی دخالت نکن!

گفتم: نه دیگه! تو گفتی تو رانندگی دخالت نکن! ولی من هیچی به تو نگفتم! تو واقعا داشتی میزدی به ماشین جلویی! اینکه آدم، راننده رو آگاه کنه، چرا باید اینقدر مساله بغرنجی باشه برات؟

گفت: آره من قبول دارم حرفت رو. ولی تو همون لحظه هیچی نمی گفتی! به قرآن ده دقیقه بعد من می افتادم به دست و پات!!!!!!!!

گفتم: اون هیچی، چرا پریشب خونه بابام اینا، اون حرکات رو سر پرسپولیس کردی؟ واقعا از رفتار پدرت درس نمیگیری؟ اینکه همه تون یه عمر سر تعصبات ایشون، مسافرتها و مهمونیها و همه چیزتون به هم خورده و زهر شما و بقیه شده، باید الان تو هم همین کار رو بکنی؟

گفت: اگه ما الان به بابا چیزی نمیگیم، به خاطر اینه که یه بار سکته کرده و می ترسیم بلایی سرش بیاد! وگرنه قبلا ها باهاش بحث میکردیم.

گفتم: خب سر چی بحث می کردید؟ سر تعصبش دیگه! حرف منم همینه. آقا درست میگی! تو عصبانی شدی، من هیچی نمیگم، بعد تو بیا معذرت خواهی کن! ولی تعصبت رو چه کار کنم؟ پریشب اصلا کسی در مورد پرسپولیس چیزی نگفته بود! اون چه حرکات و ادا و اطواری بود از خودت نشون دادی؟ گفت: من معمولی حرف زدم!!!!!!! گفتم: از دید خودت! ما فقط داشتیم مثل خودت خبر رو پیگیری میکردیم. اینکه تو از قبل تو سایت چیزی خونده بودی و جبهه گرفته بودی، به بقیه چه مربوط بود؟ چرا جو رو خراب میکنی؟ چرا کاری میکنی که اعصاب بقیه به خاطر تعصبات تو خراب بشه؟

گفت: واقعا رفتارم اینقدر زشت بود؟

گفتم: بــــلــــی زشت بود!!!!!

خلاصه هی راه میرفت و میگفت: دیگه تمومش کنیم آشتی! کار زشتی کردیم اونهمه به هم فحش دادیم. گفتم: من از نبش قبر بدم میاد. و نمیخوام حالا ساعتها و روزها در مورد حرفهای تو دعوا حرف بزنم. ولی تو هم این توقع رو نداشته باش که وقتی عصبانی میشی، من همه اش هیچی نگم که تموم بشه! خب منم یه ظرفیتی دارم. من از صبح سر کار بوده ام، شاید منم هزار تا ناراحتی داشته باشم! اگه منم ناراحت باشم، تو همینقدر ملاحظه منو میکنی؟

خلاصه بحث تا همین جا ختم شد. میخواست واسه شام جوجه بگیره و جوگیر شده بود! گفتم: مثل اینکه یادت رفته شام نمیخوریم ها! همین یه دونه شنسل سرخ کن که مانی بخوره. گفت: باشه! بعد شد ساعت نه و این کار رو نکرد. دیگه مانی اگه گشنه اش میشد و مثلا شیرکاکائو و کلوچه میخواست، به هیچ قیمتی حاضر نبود شام بخوره. دوباره به مهدی گفتم، که داشت با مانی کارتون میدید. دیگه خودم یه شنسل سرخ کردم و با چاقو تکه تکه اش کردم و بردم برای مانی که داشت کارتون می دید. خودم هم یه نوکی بهش زدم!

بعد مهدی گفت: خب وقتی با هم قهریم، بهم شام و ناهار نمیدی؟!!!!!!

گفتم: خب، خودت نخواستی! خودت میگی من شام نمیخوام. گفت: خب ناهار هم نمیدی ببرم اداره؟

یک درس: من بابت اینکه باهاش قهر بودم براش غذا درست نکردم. ولی اینو بهش نگفتم. گفتم: خب دیدی که برای ناهار فردای خودم هم غذا نذلشته ام! می بینی وضع دستم رو! نمی تونم باهاش کار کنم. گفت: دیروز واسه خودت غذا گذاشتی! گفتم: آره. چون از قبل درستش کرده بودم. اونم قیمه بدون سیب زمینی بود. تو که دوست نداری!!!!!!!!!!

قبلا  مستقیم بهش میگفتم: بابت این موضوع، برات درست نکردم. ولی الان می اندازم گردن یه چیز دیگه. که غیر مستقیم ببینه که خدماتی که تو زندگی مشترک میدم، حذف میشه. شاید اگه دلم ازش خوش بود، واسه ناهار امروزش شنسل سرخ میکردم. ولی خب، تصمیم جدی دارم این چند روز آخر هفته رو خیلی از خودم کار نکشم. دیشب هم خونه رو جمع و جور نکردم!!!!! خب دستم درد میکنه و باید استراحت کنه.

الان دغدغه ام، همین فیزیوتراپیه. که دوباره عصرها باید اسیر بشم. یه دل میگه نرم، یه دل میگه برم! نمیدونم واقعا. حالا ببینم یه نزدیکتر پیدا میکنم؟ خیلی دلم میخواد صبح ها برم. یعنی یه جایی باشه که مثلا هفت تا هشت صبح باشه. ولی خب، چه میشه کرد که همه شون اگرم باشند، از نه و ده به بعد هستند. اینی که اون دفعه رفتم که تازه از چهار و نیم شروع میشد! دفعه قبل خورد تو ماه رمضون. ولی الان اگه بخواد چهار و نیم تازه شروع بشه، میخوره تو ترافیک. مگه مهدی خودش بره مانی رو بیاره. البته دو روز که شیفتم، می مونه دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه!

حالا ببینم چی میشه!

دیروز خود مهدی صبح زنگیده بود با بابام و بابت فوت دایی اش بهش تسلیت گفته بود. دیشب هم من زنگیدم به اون یکی دایی بابام که همیشه میاد خونه بابام اینا و خیلی مهربونه که بهش تسلیت بگم. مهدی گوشی رو گرفت و تسلیت گفت و از اینکه نشده حضوری خدمت برسه، اظهار شرمساری کرد!!! بعدش که قطع کرد بهم گفت: چرا نگفتی داداش بزرگه ات بیاد اینجا؟! الان خونه تنهاست. خوب تا مامانت اینا برگردند، می اومد اینجا.

گفتم: من امروز درگیر دکتر بودم. حالا ببینم چی میشه! آخر شب به داداشم زنگیدم و گفت: حالا شاید بیاد، شاید هم بره خونه داداش کوچیکه، شاید هم بمونه خونه که مراقب خونه باشه. چون کسی تو ساختمان نیست. گفتم: به هر حال بیا. ما فردا شب، شام املت داریم. چون من نمی تونم شام بپزم!!!!!!!!!!!

خلاصه این هم از این.

واقعا بچه ها! خودم هم نمیدونم. از یه طرف صورت مساله اینه: مهدی یه ادمی متعصبه. گاهی زود عصبانی میشه. بهتره وقتهایی که عصبانی میشه، من همون موقع جوابشو ندم تا به قول خودش، بعدش بیاد عذرخواهی. فرمول ظاهرا اینه. ولی خب، منم انسانم. ممکنه اون موقع که اون ناراحته، من از ده تا چیز دیگه ناراحت باشم. اصلا شاید شرایط من طوری باشه که در اون لحظه، اون باید ملاحظه منو بکنه!!!!! و این میشه تعامل! میشه سایش در زندگی مشترک! که دو طرف بتونند با هم حرف بزنند و بگن از چی ناراحتند. یا چی خوشحالشون میکنه. و بدترین حالت اینه که حرمتها از بین بره و تپه تمیزی باقی نمونه! واقعا من خودم از اینکه حرمتها بین مون از بین رفته خیلی ناراحتم! ولی خب، اگه بنا باشه حتی به خاطر مانی هم با هم زندگی کنیم، باید تنش ها به حداقل برسه. هم به خاطر اون طفل بی گناه و هم به خاطر خودمون!

پناه بر خدا. ایشالا برای همه خیر باشه. ممنون از محبت هاتون که مثل همیشه کنارم هستید و با نظراتتون، دلگرمم می کنید. الان دیگه میرم سراغ نظرات عزیزتون!

 

 

[ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ