چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام دوستان عزیزم. صبح قشنگتون بخیر. ساعت 07:02 رسیدم اداره. تا نشستم و کارهامو کردم، شد هفت و نیم. الان هفت و نیمه که دارم می نویسم. طبق روال شنبه ها از خونه مادرشوهرم اومدم و ماشین زود گیرم اومد و زود رسیدم.

راستش حتما میخواهید بدونید این دو سه روزه چی شده! خب، اگه بخوام تو همون حال و هوا بمونم، حال و روزم امروز نباید خوب باشه. ولی من اجازه نمیدم ناراحتی های قبل، امروزم رو خراب کنه. به ا ندازه کافی این چند روز اعصاب خردی داشته ام. به خصوص دیشب ولی اگه الان هم بخوام هفته ام رو با اون ناراحتی ها و دلخوری ها شروع کن، تا آخر هفته هیچی ازم نمی مونه.

روز چهارشنبه مهدی اومد دنبالم و رفتیم دنبال مانی که خونه مادرشوهرم بود. چون پدر و مادرم روز سه شنبه رفته بودند شهرستان و تازه دیروز که جمعه بود برگشتند. خلاصه مانی رو برداشتیم و رفتیم خونه. تا رسیدیم، مهدی رفت یه کم خرید کنه. منم یه کم جمع و جور کردم. اینقدری که بشه روی زمین پا گذاشت. البته حالم بهتر بود چون مهدی ملایمتر شده بود. ولی خب، جوگیر نشدم و خودمو به فنا ندادم! برای شام، به مانی نیمرو دادم و خودم هم یکی دو لقمه کنارش خوردم. البته چون رابطه مون بهتر شده بود، مهدی سر راه شیرینی هم خریده بود!

پنجشنبه صبح ـ البته صبح که چه عرض کنم ـ یازده و نیم که مهدی از خواب بیدار شد، مانی رو کنارش گذاشتم و رفتم پیش آقا سبزی فروشه! بعد مجبور شدم غیر از سبزی پلویی و آش، چیزهای دیگه ای هم بخرم. فقط برای اینکه کارم راحت تر بشه. راستش این سالها، چون مهدی کرفس دوست نداشته، شاید در مجموع یکی دو بار خونه خودمون کرفس خورده باشیم. ولی دیدم آقاهه کرفس داره و با خودم گفتم: چرا من و مانی نباید کرفس بخوریم؟؟؟؟!!!!!!!!! برای همین کرفس خرد شده و نعنا جعفری هم خریدم. ذرت و  نخودفرنگی دون شده و بادنجون کبابی و بادنجون سرخ شده هم خریدم. دیدم اینجوری کارم با این غذاهای نیمه آماده خیلی راحت تر میشه. و البته من دیگه مدتهاست که وقت برای خرد کردن این مواد نمیذارم و تا جایی که بشه، حاضری میخرم.

خلاصه همه رو برام بسته کرد و منم در دو سه راه رفتم و برگشتم و این رو یه دستی بردم خونه. چون به خونه مون نزدیکه، خودم رفتم و اومدم. وگرنه می دادم مهدی بره بیاره. خلاصه با سبزی پلویی، برای ناهار سبزی پلو با تن ماهی درست کردم و با بقیه سبزی هم کوکوسبزی. تو این فاصله هم نشستم رو صندلی و بدون عجله، به بسته بندی مواد رسیدم.

مهدی تازه از رختخواب اومده بود بیرون و بازم مگسی بود. فقط بهش گفتم که چه چیزهایی میخوایم! دیدم رو ترش کرد! گفتم: چته؟ گفت: من الان حوصله ندارم از خونه برم بیرون. گفتم: مهم نیست. عصر برو. خلاصه لباس پوشید و رفت و یادش رفت تخم مرغ بخره. منم حرص نخوردم. سبزیهایی که مونده بود رو با سه تا تخم مرغی که داشتیم کردم کوکو! یه کم سبزی هم موند که ریختم دور!!!!!!! چون نمی تونستم اون یه ذره سبزی رو نگه دارم و فقط جای فریزر رو تنگ میکرد. خلاصه دیدم ذرت ها پخته شده اند. در نتیجه فقط شستم و گذاشتم خشک بشه. نخودفرنگی ها رو بعد از شستن، ریختم تو زودپز برقی که یه جوشی بخوره. بعد کرفس ها رو ریختم تو کاسه که بیست دقیقه تو آب گرم بمونه. بعد از اون سر صبر شستمشون بعد سرخشون کردم. بسته بادنجون کبابی و سرخی و هم همونطوری گذاشتم تو  فریزر. ذرت ها هم وقتی آبشون رفت، بسته کردم و گذاشتم تو فریزر. چون بدون عجله کار میکردم، بهم فشار نمی اومد. با خودم گفتم: هر وقت تموم شد، تموم شد. دیر و زودش مهم نیست.

برای ناهار، داداشم قرار بود بیاد. نزدیک اومدنش، دو تا تن ماهی انداختم تو قابلمه که یه جوش بخوره. کرفس ها هم سرخ می شدند واسه خودشون. توی یه ماهیتابه دیگه هم  نعنا جعفری سرخ میکردم.

من که بالاخره باید این مواد رو توی خونه می داشتم. ولی بچه ها، واقعا کار بی عجله، اصلا آدم رو خسته نمی کنه. خودم هم از صبر خودم تعجب میکردم. از اینکه چقدر آروم آروم دارم کار میکنم و واقعا با دو تا چشمم می دیدم که کمتر خسته میشم. خلاصه کرفس ها سرخ شدند و داداشم رسید و ناهار خوردیم. بقیه کارها رو گذاشتم وقتی از خواب بیدار شدیم. خلاصه یه خواب نیمروز کردیم و عصر داداشم کتری رو روشن کرد و منم پاشدم چای دم کردم و کرفس ها و نعنا جعفری ها رو بسته کردم و یه بسته هم نعنا جعفری اضافه آوردم! روش لیبل زدم و کنار گذاشتم که داداشم ببره واسه مامانم! چون جای دیگه ای به ذهنم نمیرسید.

راستش اول خواستم واسه مادرشوهرم ببرم ولی خب، ایشون یه سری مقررات دارند که باید طبق اصول خودشون بخرند و طبق نظر خودشون سرخ بشه و دیدم اگه بخوام براشون ببرم، کلا یه سوتفاهم این وسط پیش میاد که این بسته نعنا جعفری سرخ شده یعنی چه؟؟!!

بی خیال شدم و شب بعد از شام، دادم داداشم ببره بذاره تو فریزر مامانم!

خلاصه چای عصر رو که خوردیم، داداشم و مهدی نشستند به فوتبال بازی کردن. مانی هم خواب بود. منم شال و کلاه کردم که یه سر برم میدون ولیعصر. پاشدم رفتم که اون بوت زرشکی رو بالاخره بخرم. ولی متاسفانه به دلیل اینکه زیپ نداره، نمی تونم راحت بپوشم و از پام دربیارم!!!! یعنی الان دیگه با این دست، قادر نیستم تنهایی از پام درش بیارم! مگه اینکه وقتی باهاش میرم مهمونی، دراز بکشم کف خونه مردم و دو سه نفر کمک کنند که درش بیارند!!!!!!! البته نه به این شدت، ولی اینکه خودم نمیتونم از پام درش بیارم! این شد که نخریدمش! ولی خب وقتی بعدا به مهدی گفتم، گفت: اتفاقا من چند روز پیش داشتم تو اینترنت مدلهای قشنگ بوت رو می دیدم، یه بوت نظرم رو جلب کرد که زیپ نداشت! به نظرم خیلی شیک اومد!

گفتم: آره. خیلی شیکه ولی خیلی سخت از پا درمیاد! خلاصه برگشتم خونه و تو راه هم راننده آهنگ بیا بنویسیم روی آب، رو درخت، رو تن پرنده ... مهستی رو گذاشته بود. خیلی بهم چسبید و دلم نمیخواست از ماشین پیاده بشم! خلاصه پیاده شدم و رفتم خونه و واسه شام، کشک بادنجون درست کردم. البته سختی کارش، همون بادنجون سرخ کردنش بود که اونم حاضری خریده بودم! پس زحمت زیادی به گردنم نبود. سر راه هم دو تا نون سنگک گرفتم. البته چون هیچکس نبود، اصلا معطل نشدم!

خلاصه شب شام خوردیم و بعد از شام، داداشم برگشت خونه بابام اینا که خالی نباشه. بعد منم در حالیکه داشتم ظرفها رو میذاشتم تو جاظرفی، با مهدی بحثم شد. سر اینکه احساس نداره که حال دستم رو بپرسه و اصلا بگه: راستی حال دستت چطوره و چه جوری داری کارها رو میکنی. هیچی دیگه. کلا دلم هم پر بود از همه جا. بعد حرفمون شد. روز جمعه هم مراسم چهلم اون همسایه مهربون مامانم اینا بود. مهدی هی از قبل سوسه می اومد که من دلم نمیخواد بیام! منم همونجا بهش گفتم: خب من چه طوری برم؟ با این دست که نمی تونم رانندگی کنم و چطوری برم تا بهشت زهرا؟ از اونجا هم باید دوباره بریم جنت آباد چون ناهار رو توی یه سالنی تو جنت آباد قرار بود بدن! نمیشه که آدم همه اش آویزون برادرهاش باشه! اونم وقتی که یه شوهر داره مثل شاخ شمشاد!!!!!!!! گفت: من خوشم نمیاد بیام! گفتم: یعنی چی خوشم نمیاد؟ مگه تو نسبت به زنت احساس نداری؟ اون مرد یه  عالمه هم گردن من و تو حق داره.


تازه بچه ها! این در حالیه که من هر مراسم ختمی که برم، یه قطره آب هم نمیخورم. دیگه وای به حال اینکه بخوام بسته میوه و خوراکی بزنم زیر بغل و بیارم. به نظرم همه اش تشریفاته. مگه عروسیه که میوه و شیرینی و خرما و اونهمه خوردنی میدن به مردم؟ که چی بشه؟ خب البته نظر منه. من خوراکی فاتحه هیچکس رو نمیخورم ولی خب، این فرق میکرد. کس و کار زیادی نداشت و همیشه هم دوست داشت که ماها پیشش باشیم. مامانم هم زنگید از شهرستان که من و بابات که نیستیم، ولی شما حتما برید!

خلاصه صبح روز جمعه برادرم و خانمش زودتر از همه رفته بودند ولی کسی سر مزار نبوده. فقط یه آقایی بوده که همه رو راهنمایی میکرده که مستقیم برن رستوران. من و مهدی و مانی هم توی یه ترافیک مسخره ای افتاده بودیم که نگو!!!!!!!! داداش بزرگه هم از آزادگان اومده بود و اونم توی همون ترافیک!!!!!!! یعنی همه مون مرده پرستیم! حتما باید بریم سر قبر و غیر از این، اصلا آروم نمیشیم! خلاصه به بدبختی رسیدیم اونجا و داداشم زنگید که آشتی! تو رو خدا بیا بی خیال بشیم. ببین تو خود بهشت زهرا چه ترافیکیه! بیا برگردیم بریم همون رستوران! دیدم منطقی میگه. خلاصه سر مزار نرفته، رفتیم رستوران! آخه من نمی فهمم این چه بساطیه! یه شهری مثل تهران چرا فقط باید یه قبرستون داشته باشه؟! باید حداقل چهار جهتش قبرستون باشه که مردم اینقدر به عذاب نیفتند! واسه آرامش گرفتن از قبرستون هم باید ساعتها تو ترافیک بمونیم!

خلاصه رفتیم رستوران و ناهار خوردیم و صاحبان عزا و دیدم و حالا مگه گریه من بند می اومد؟! یه اقایی هم اورده بودند که همونجا داشت نی میزد! مانی هم محو تماشا شده بود. بعد که آقاهه رفت، مانی هی انگشتشو میکرد تو دهنش و صدا در می آورد. بعد هم هی میگفت: اون آقاهه کو؟ من میخوام ببینمش! آقاهه هم رفته بود!!!!! خلاصه بیرون اومدیم و یه سر رفتیم خونه خاله که یه چیزی رو ازش بگیرم و بعدش برگشتیم انقلاب.

مانی هم خوابش می اومد و واسه مون اعصاب نذاشت اینقدر گریه کرد. من خودم هم حال و روز خوشی نداشتم. خب، شب قبلش که با مهدی حرفم شده بود. اعصابم داغون بود و اونهمه هم ظهر گریه کرده بودم. خلاصه بالاخره با یه کارتون دیدن، گریه مانی وایساد و مهدی هم رو تخت دراز کشید که مثلا فقط دراز بکشه.

اول خواستم فیلم دهلیز رو نگاه کنم. ولی با خودم گفتم مهدی که نمیخوابه، پس ما نهایت پنج و نیم از در میریم بیرون. پس دیگه نمیرسم نگاه کنم. برای همین مشغول بقیه کارها شدم که اغلب هم شخصی بود. مثلا آرایش کردم که البته با وضعیت دست راستم، واقعا یه کم برام سخته! ولی خب، برای اینکه از اون حال و هوا دربیام، این کار رو کردم. بعد دیدم رژ گونه ام ریخته تو کیف آرایشم. همه لوازم رو بیرون آوردم و شستم و تمیز کردم و آخرسر هم کیف آرایش رو شستم و گذاشتم خشک بشه! بقیه وسایل رو هم آروم آروم جمع کردم.

راستش به مواردی که به خودم میرسیدم، چند تا مورد دیگه هم اضافه شده. هر روز حتما حتما یه دونه قرص فیفول میخورم. حداقل هفته ای یکی دو بار میخوام اسفناج بخورم. البته میدونید که، ماست و اسفناج نباید مدت طولانی با هم مخلوط باشند. کم درست میکنم که همون موقع با ماست مخلوط کنم و بخورمش!

و شیر ... اداره ما روزی یه لیوان شیر بهمون میده ولی من تصمیم گرفته ام هر روز عصر هم یه لیوان شیر بخورم! راستش این عادت شیر خوردن، از زمان بارداریم سر مانی در من به وجود اومد. اون موقع اصلا ویار شیر داشتم. خیلی خیلی شیر دوست داشتم و دلم میخواست هی شیر بخورم! فقط همیشه غصه ام اینه که مانی شیر نمیخوره و تا با کاکائو نباشه، نمیخوره! ولی خب، دیروز عصر وقتی داشتم شیر می خوردم، گفت:

این چیه میخوری؟

گفتم: شیر!

گفت: با کاکائو؟

گفتم: نه، شیر تنها! میخوری؟ گفت: آره. خلاصه بطری رو دستش گرفت و من هرچند بدم میاد عادت کنه با بطری بخوره، ولی از خدام بود شیر بخوره. خلاصه یه عالمه شیر با بستنی زمستونی خورد!!!!!!! ایشالا که این عادتش مستدام باشه!

خلاصه مهدی خوابش برد و منم کار آنچنانی برای انجام نداشتم. نمیخواستم هم بخوابم که شب راحت بخوام. خوابم هم نمی اومد. فقط نشستم پای فیس بوک و کلی با دختر عمه ام تو ایتالیا از حال هم با خبر شدیم.

بعدش مهدی بیدار شد و رفت حموم و آماده شدیم و رفتیم خونه باباش اینا. خب، اونجا مامانش یکی دو تا حرکت کرد که ناراحت شدم. اصلا  هم دوست ندارم جواب بزرگترم رو بدم. فقط برای حفظ حرمت خودم. البته خب عقیده اش بود و به من هم ربطی نداره. ولی وقتی در جریان بیان عقیده، طرفت رو خر فرض میکنی و تحقیرش میکنی، آدم تا کجا که نمیسوزه. مساله مهمی نبود. فقط  اینکه پدر مهدی چون کارمند بانک بوده، می تونسته از سهمیه اش، استفاده کنه واسه یکی از بچه هاش. خب اینجور وقتها خانواده ها، قاعدتا باید این سهمیه رو بدن به فرزند پسرشون. ولی چون این قضیه مال زمان عقد من و مهدی بود و اینا به شدت با مهدی تو کمان گذاشته بودند، بدون اینکه کسی خبردار بشه، خواهر اولی مهدی رو ـ که من همیشه اینجا ازش به نام خواهر بزرگه مهدی نام می برم ـ معرفی می کنند. من همون موقع که فهمیدم به مهدی گفتم: خب چرا تو رو معرفی نکردند. تو که الان در آستانه تاهل هستی و دبیر نه ماهه غیرانتفاعی و سه ماهش هم باید هوا بخوری! گفت: آخه رشته خواهرم مرتبط بود. ولی من بهتون میگم که ربطی نداشت و اینا عمدا این کار رو کردند چون بعدها گند کارشون دراومد. خلاصه خواهرش رفت تو بانک و خیال اینا راحت شد که مهدی نرفت!!!! شاید هم جمله بدی گفتم. خیالشون راحت شد که خواهره رفت تو بانک. ولی خب، بعد از اون مهدی دو تا پونزده ماه بیکار شد و دیگه بقیه ماجراها که نمیگم و تکرار مکررات میشه!

هر وقت هم که حرف کار میشه، مامانش از مهدی طلبکاره که تو چرا کار خوب نداری!!!!!!!!! آخه می دونید! مهدی سه ماه تو دادگستری کار میکرده که فوق لیسانس قبول میشه. چون ساعتهای کلاس هاش صبح بوده، میره استعفا میده که بتونه بره کلاسهای فوق لیسانسش. شوهرخاله مهدی هم دبیری تو هنرستان غیرانتفاعی رو برای مهدی جور میکنه. ولی خب من و شما می دونیم که دبیری اونم تو غیرانتفاعی برای یه مرد، کار نمیشه. مگه در کنارش تدریس خصوصی باشه که مهدی اونم نداشت چون به رشته درسی که تدریس میکرد، نمیخورد! خلاصه همه این سالها هم درسته که مادر مهدی به عنوان یک مادر خیلی خیلی غصه بیکاری مهدی رو میخورد. به خصوص وقتی من باردار بودم و مانی دنیا اومده بود و روزگارمون رو می دید. ولی خب، یه کم هم که حالش خوب میشه، هی چماق بیرون اومدن مهدی از دادگستری رو می کوبه تو سر مهدی که تو نباید بیرون می اومدی. البته بگم ها، هرگز هرگز تو روی مهدی بهش نمیگه که تو نباید بیرون می اومدی.

شاید باورتون نشه که یا اینو به من میگه ـ که شدیدا اعصابم رو خرد میکنه ـ یا اینکه یادمه یه بار وقتی چهار پنج ماه از عقد من و مهدی میگذشت، به پدر و مادر من گفت!!!!!! اونجا هم مهدی حضور نداشت! ولی تا حرفش میشه میگه: میخواست از دادگستری نیاد بیرون! تقصیر خودش بود!!!!!!

و البته این یه خصیصه خیلی جالبه در مورد خانواده مهدی اینا. وقتی از خودشون ناراحت میشن، اصلا به روی همدیگه نمیارن. ولی تلافی و غرش رو سر زن یا شوهر طرف درمیارن! به جون خودم اگه دروغ بگم! مثلا سر همون سرمایه گذاری که گفتم مهدی پیشنهاد داده بود و یه عده از از فامیل و خانواده من و مهدی درش شرکت کردند و همه مون هم ضرر کردیم، من هرگز نشنیدم که مادرش تو روی مهدی چیزی بگه! ولی چند بار پیش اومد که منو تنها گیر آورد و طوری گله کرد که انگار من باعثش بودم!!!!!!! منم یه بار به مهدی گفتم: این اخلاق خیلی بدیه. یعنی چی که مامانت اینو از چشم من می بینه؟ یه جوری وانمود میکنه که انگار من مقصر بودم. خانواده منم این وسط اینهمه ضرر کرده اند. دیگه تقصیر من چیه؟ ظاهرا دلش نمیخواد به تو بگه، سر من درمیاره!!!!!!

بعد چون بابت اون سرمایه گذاری، خواهر وسطی مهدی از کارش بیرون اومد و بعد از اونم دیگه نرفت بیرون. بعد از اونم مادر مهدی چپ و راست هی به من میگفت: این دخترم برای این چاق شده که از کار بیرون اومده. بعد دوباره شروع میکرد به مذمت اون سرمایه گذاری. اوایل من نمی فهمیدم دلش نمیاد به مهدی بگه. ولی بعد دیدم داره اعصاب منو خرد میکنه. خب من به اندازه کافی ضرر کرده بودم. هنوزم دارم قسطهای اون جریان لعنتی رو میدم!!!!!! خانواده و فامیل خودم هم ضرر کرده بودند. جلوی روی مهدی، قربون صدقه اش می رفتند و پشت سر، مامانش سر من غر میزد. منم خب طاقتم طاق میشد. ولی خب، با مهدی دعوا نمی کردم. تو خودم میریختم. فقط یکی دو بار بعدها بهش گفتم که حرکت مامانت اصلا پسندیده نیست. یعنی چی که به من میگه؟

بعد جالبه بدونید تو دعوای این چند روز اخیر من و مهدی، متوجه شدم که وقتی اینا با برادر کوچیکه مهدی دعواشون میشه، ـ یعنی با پسر خودشون ـ بهش اجازه نمیدن زن عقدی اش بیاد اونجا! یعنی اگرم بیاد، بی محلش می کنند! یعنی اینجور چیزهایی من هرگز هیچ جایی ندیده بودم! طرف دلش نمیاد بچه خودشو تنبیه کنه و زنشو تنبیه میکنه!!!!!! البته زمان عقد خودمون، دیده بودم از این کارهاشون.

خلاصه الان قصدم زدن حرفهای خاله زنکی و گلایه های مادرشوهر و عروس نیست. میخوام بگم الان تو این شرایط روحی ام که خیلی هم مساعد نیست، وقتی دیشب دوباره مادر مهدی حرف کار کردن رو پیش کشید و هی مثال میزد که فلان کس تو فامیل ما، با زندگی کارمندی به همه جا رسیده اند. آخر سر بهش گفتم: همه مثالهایی که می زنید، همه شون کارمند بانک هستند! یا کارمند ادارات دولتی مثلا بیست سال پیش. که تونسته اند از بانک خدا تومن وام بگیرند که زن و شوهره هنوز چهل سالشون نشده، سه تا خونه تونسته اند با وامهای بانک بخرند! یا مثلا دختر شما، سابقه کارش از من کمتره، ولی آیا مزایایی که ایشون داره، منم دارم؟؟!! گفت: نه، خب اینا رفتند تو بانک! (یه جوری گفت، انگار حاصل تلاش خودشون بوده، نه پارتی بازی) گفتم: خب منم خیلی ساله دارم تلاش میکنم برم تو بانک. ولی خب پارتی ندارم!

خب، خیلی این حرف به مذاقشون خوش نیومد. ولی من خیلی آروم بهشون گفتم. البته اینقدر احمق بودم که لحظه خواب، اعصابم خرد بود سر این حرف. ولی الان که دارم فکر می کنم می بینم نظرش اینه. خب هر کسی یه عقیده ای داره. همیشه حسرت کسانی رو میخوره که از خودش بیشتر دارند و میگه: چرا ما باید اندازه اونا نداشته باشیم؟! ولی در مورد پایین تر از خودش میگه: خب، فلانی عرضه نداشت! میخواست داشته باشه!!!!!!!!!!!!

اینم یه عقیده است. من این درس رو گرفتم که به خاطر مجاب کردن دیگران، خودمو اعصابمو به فنا ندم. هرکسی نظرشو میگه. چه لزومی داره دیگران رو مجاب کنیم. یا اصرار داشته باشیم عقیده ما رو بپذیرند. و وقتی که نپذیرفتند، حرص بخوریم. اصلا مهم نیست. ما نمی تونیم بقیه رو مثل خودمون کنیم یا حتی دلایلمون رو بابت عقیده مون بگیرم. خیلی مرد باشیم، راه راست رو انتخاب کنیم.

والا..........

از رابطه ام با مهدی نپرسید. همونیه که بوده. پنجشنبه شب که حرفمون شد، یه لحظه حس کردم واقعا نمیتونم باهاش زندگی کنم. گفتم: مانی رو بهم میدی؟ گفت: نه! گفتم: حتی در برابر مهریه؟ گفت: مهریه ات رو قسطی بهت میدم. گفتم: خب تو چه جوری میخوای مانی رو نگه داری؟ گفت: پرستار میگیرم!

بعدش منم رفتم رو کاناپه پذیرایی دراز کشیدم و کتاب پیکر فرهاد رو دستم گرفتم. البته در جریان دعوا گریه کرده بودم! بعد دیدم یه بشقاب میوه پوست گرفت و آورد گذاشت کنار کاناپه ای که دراز کشیده بودم و یه صندلی هم گذاشت زیر بشقاب. به میوه ها نگاه هم نکردم. ده دقیقه بعد گفت: چرا نمیخوری؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! گفتم: عادت ندارم بعد از شام میوه بخورم! گفت: نمیدونستم! آخه چرا؟ گفتم: پرتقال بعد از غذا، سمی میشه! اینم داشته باشید که یک ساعت قبل از شام چند بار بهش گفتم میوه پوست بگیر من بخورم! که هی مشغول بازی با ایکس باکس لعنتی بود! البته اینم بگم ها، دادش و پسرخاله ام هم وقتی گیر میدن دیگه ول نمی کنند. اینم از اونا بدتر، اونا هم از این بدتر! دیگه واقعا حال آدم خراب میشه اینقدر که اینا می شینند بازی می کنند. اونم وصل می کنند به تی وی خونه! دیگه عملا آدم هیچ کاری نمی تونه بکنه! الان واقعا می فهمم زنهایی رو که بدشون میاد شوهرشون بدون اونا کاری بکنه. شاید بی انصافی باشه. ولی بعضی ها واقعا دیگه شورش رو در میارن. مثلا مردهایی که مثلا روی بافتنی زنها حساسند. خب زنه می شینه سر بافتنی و ده ساعت هی می بافه. خب حوصله مرده سر میره دیگه!

خلاصه ساعت دوازده گفت: بیا بروو سر جات بخواب. گفتم: من امشب همینجا میخوابم. گفت: مانی گناه داره. دوست داره پیش تو بخوابه! گفتم: دیگه باید عادت کنه پیش پرستار بخوابه! گفت: یعنی تو نمیخوای با من همکاری کنی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

خودش فهمیده بود چه حرف زشتی زده. خب معلومه. زن و شوهری که پرده حرمت بین شون اینقدر از بین بره که راحت اسم طلاق و شرایط بعد از طلاق رو بیارند، از این بدتر هم بین شون پیش میاد.

عاشق وقتهایی ام که  خونه مامانش ایناییم! مهدی میشه یه شوهر نمونه. اینقدر حرمت میذاره و محبت میکنه که نگو!!!!!! چون جلوی اونا نمیخواد به من بی احترامی کنه و گزک دست اونا بده!!!!!!!!!!!

نمیدونم. حس میکنم این یه هفته که بابت درد یا هر چیز دیگه ای طاقتم طاق شده، درسته دعوامون شده، ولی انگار اونم داره تکون هایی میخوره! ایشالا که خیر باشه.

وای خدا این پست چقدر طولانی شد!!!!!!!!!

 

[ شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ