چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااااام. صبح تون بخیر و شادی. امروز حالم عااااااااااااالیه! یعنی اینقدر انرژی دارم که نگو!!!!!!! شکر خدا اونهمه دلگیری، کم کم از دلم بیرون رفت. خب، رابطه همچنان مشکل داره. ولی درست میشه. با غصه خوردن چیزی حل نمیشه. آدم چند روز میره رو مود ناراحتی. که خب، شاید لازم باشه که آدم یه کم تو خودش فرو بره. ولی نباید بمونه تو اون حالت و نباید بذاره اون حالت بر روحش مستولی بشه! (اوه مای گاد!!!!!!)

خلاصه که دیشب به خاطر الطاف بی پایان آقا مانی، ما چند بار بیدار شدیم و خوابیدیم و برای همین، صبح خیلی سختم بود شش و نیم بیدار بشم. اینکه که هفت و ربع بیدار شدم و هفت و نیم زدم بیرون و هشت و هشت دقیقه کارت زدم!!!!!!! خوشبختانه رئیسم هنوز نرسیده بود. هرچند که هر روز قبل از اینکه برسه، می زنگه و یه لیست بلند بالا برای پیگیری ارائه میده تا وقتی که میرسه، نکنه من یه وقت بیکار بمونم!

خلاصه که صبح بیدار شدم و دیدم حالم خوبه. ارایش کردم و ناهار خوشمزه ام رو برداشتم و راه افتادم. خب، یه کم به نسبت هر روز ترافیک زیاد بود. چون همیشه زودتر از این راه می افتم و به ترافیک نمیخورم.

عارضم خدمتتون که دیروز مادر ما زنگید به یه حال نزار از آنفولانزای شدید! ظاهرا تو خرم آباد این مریضی رو گرفته. چون ظاهرا تمام اقوام از این بیماری گرفته بودند و مادر ما هم بی نصیب نمونده. خلاصه یه بدن دردی داشت که نگو! گفت: خودم خیلی دلم برای مانی تنگ شده. ولی اصلا دلم نمیخواد این مریضی لعنتی رو بگیره. خیلی بدن دردش بده! منم گفتم: باشه. مانی رو نمیارم اونجا. بعد زنگیدم به مهدی و جریان رو بهش گفتم. و گفتم که عصر که میره دنبال مانی، به مامانش بگه ببینه یکشنبه هم می تونه مانی رو نگه داره یا نه. که خب مهدی دیشب گفت: من به مامان گفتم که مامان آشتی مریضه! ولی اون هیچی نگفته که مانی رو بیارید اینجا. البته اینم بگم که مادر مهدی روزهای فرد میره استخر واسه آب درمانی. ولی خب حوالی دوازده و نیم دیگه خونه است. اگه مثل همیشه مهدی، ساعت یازده، یازده و نیم مانی رو بذاره اونجا، فقط شاید یک تا یک ساعت و نیم مانی پیش پدر مهدی بمونه. به نظرم کاری نیست که نشه! یعنی پدر مهدی راحت می تونه یه پسر سه ساله رو نگهداری کنه. خب نوزاد نیست که کار هر کسی نباشه. ولی در هر حال قبول نکرده.

مهدی گفت: خودم فردا می مونم و نگهش میدارم. من ازش خواستم من بمونم، که گفت: نه. حتی گفتم مانی رو ببره پیش خاله ام تو شهران که اونم قبول نکرد. البته مادر مهدی گفته: دوشنبه می تونید بیاریدش! که امیدوارم مامانم تا دوشنبه خوب بشه. هرچند فکر نمیکنم. اون مریضی که من دیدم، یعنی شنیدم، به نظرم خودمون باید احتیاط کنیم و نریم!!!!!!!! حتی اگه شده این هفته خودم هم مجبور بشم یه روز نرم  اداره! و صد البته که من از هیچکس توقع ندارم بچه ام رو نگه داره. هر کسی هم این کار رو می کنه لطف میکنه. ولی یه چیزی باید این وسط فهمیده بشه. مادر من و مادر مهدی اگه هر دو نتونند کاری رو انجام بدن، مادر مهدی میگه نه، مادر من تا جایی که بتونه، اون کار رو میکنه. یعنی اگه شده خودش رو بکشه روی زمین، مانی رو می پذیره. چون در هر شرایطی نمیخواد به کار من و مهدی لطمه بخوره و به خاطر مانی نریم سر کار. مگه اینکه به خاطر خود مانی که از مریضی اش نگیره. ولی خب، مادر مهدی اگه همون شرایط اولیه اش فراهم نباشه، میگه: نه! خب آدمها با هم متفاوتند. اگه الان بچه دخترش هم باشه، همین رو میگه! میدونم اینجا دیگه فرق نمیذاره. هرچند که غیر از مانی نوه دیگه ای نداره.

و راستش الان که زمستونه اصلا نمیخوام پروسه مهد مانی رو شروع کنم. چه فایده داره دو روز بره و ده روز مریض باشه و زحمت خودمون و بقیه رو زیاد کنه. ایشالا از بعد از عید، دیگه حتما میره مهد. این دو ماه هم به لطف خدا سر میشه!

خلاصه این شد که امروز مهدی و مانی با هم خونه هستند! منم دیشب عدس پختم و از حد عدس پلو، یه کم بیشتر. بعد برنج آبکش کردم و عدس رو لابلاش ریختم که دم بکشه. بقیه عدس رو نصف کردم. نصف رو ریختم تو ظرف غذای امروز و بقیه رو هم دیشب خوردم!

دیروز وسط روز، رفتم آبدارخونه اداره که چای سبز بیارم واسه خودم، خدماتی مون گفت: برف رو دیدید؟!! گفتم: نه!!!!!!!!! نگاه کردم دیدم چه برف خوشگلی داره می باره!!!!!!!!! خیلی ذوق زده شدم. آخه یاد بچگی ها افتادم که شب خبری نبود و صبح که بیدار میشدیم، می دیدیم پشت پنجره یه عالمه برف نشسته!!! به خصوص اگه اون روز تعطیل میشد، دیگه پادشاه دو عالم ما بودیم!!!!!!! خلاصه اومدم سر جام و در حالیکه چای سبز نوش جان میکردم، زنگیدم به مهدی. بهش گفتم: برف رو دیدی؟ گفت: آره. به یاد زمستون 83!!!!!!!!!!!

گفتم: یادته؟ گفت: مگه میشه یادم نباشه. من اون زمستون رو خیلی دوست دارم!

اون زمستون من و  مهدی تازه با هم آشنا شده بودیم و قرار بود تا عید با هم باشیم. اگه رفتارهامون به هم خورد، برای ازدواج فکر کنیم. یادمه هفته ای یه بار مهدی می اومد دنبالم در شرکت. اون موقع شرکتمون جردن بود و اون زمستون هم خیلی سرد و پر برف بود. منو می رسوند تا شهران و برمیگشت. و البته همیشه یه عالمه خوراکی هم می خرید که تا شهران میخوردیم! اون زمان من بیست و شش ساله بودم و مثل الان اینقدر زود چاق نمیشدم!!!!!! 54 کیلو بودم! بعد یادمه دو هفته برف خیلی شدید بود و مهدی نتونست بیاد. ولی گفت: هر جور شده میام و خودم دلم برات تنگ شده! همین جمله، منو ذوق مرگ کرد. واقعا یاد اینا که می افتم، با خودم میگم: چرت میگه که دوستم نداره و فقط میخواد نشون بده که من بهش تحمیل شده ام. وگرنه من چه موقعیتی پایین تر از مهدی داشتم که بخوام خودمو بهش تحمیل کنم. من فقط با شرایطش راه اومدم! اینم بدبختیه بعضی هاست که وقتی باهاشون راه میای، فکر می کنند ضعف داری.

ناز که بذاری به پیاز      پیاز میاد به گیز و گاز!!!!!!!!!!!

خلاصه اینو که پشت گوشی گفت دیروز، ما رفتیم تو سکوت و لال شدیم! همین که اون زمستون رو دوست داره! چند روز بود که بین مون همه اش کدورت بود. احساس کردم خودش هم میخواد تو آرامش باشه. بعد گفت: حالا من یه خبر خوب برات دارم. پرسپولیس باخته!!!!!!! گفتم: گور پدر پدرسوخته استقلال و پرسپولیس. چه اهمیتی داره آخه. برف به این قشنگی داره می باره و اینهمه موضوع برای لذت بردن هست. چرا باید به اینا فکر کنیم؟! خلاصه یه کم دیگه حرفیدیم و بعدش دیگه قرار شد بره دنبال مانی خونه مامانش اینا. منم که باید تا شش می موندم. بعد حوالی ساعت پنج و نیم زنگیدم بهش که گفت: مانی نمیاد و میگه میخوام کارتن ببینم. خب اونا هم تعارف نکردند که شب بمونیم. اینه که مهدی به هر ترفندی که بود مانی رو آورد و من بهش گفتم: خودت میدونی. اگه فکر میکنی تو ترافیک نمی مونی و راهت دور نمیشه، بیا دنبالم. که شکر خدا ترافیک دیشب خیلی خیلی کمتر از روزهای دیگه بود و زود رسیدیم خونه. میگم زود، یعنی تقریبا یکربع به هفت!!!!

بعد مهدی، مانی رو که خواب بود بغل کرد و آورد گذاشت تو تخت. خودش هم رفت ولو شد روی کاناپه پشت لپ تاپ. منم لباسمو درآوردم و لباس تو خونه پوشیدم و چسبیدم به بخاری! زنگیدم به دختر عمه ام تو تبریز که مریض بود و یه کم با اون حرفیدم. بعدش رفتم عدس رو ریختم تو زودپز برقی و اومدم واسه خودم دراز کشیدم.


خب، یه اتفاقی دیروز افتاد که نمی دونم اسمش رو باید چی بذارم. فقط دلم میخواد بگم خیر در آن چیزی است که اتفاق می افتد. جریان اینجوریه که شرکت مهدی اینا داره جمع میشه. من خیلی سربسته بگم که این شرکت، صد تا صاحب داره. مهدی وقتی بهش رسید که ورشکسته بود. خدایی با رفتار مهدی با خودم کار ندارم. ولی خیلی خوب عمل کرد. اینقدر از بدهی های شرکت رو تونست صاف کنه که خود هیات مدیره شرکت هم باورشون نشد.!!!!!! ولی خب شرکت درب  و داغون تر از این حرفها بود. خلاصه تو مدت این دو سال و نیمه، تیم فعلی خیلی از عملکرد مهدی راضی بودند. حالا فکر کنید یکی از صاحبان قبلی، دیگه رفته حکم رو گرفته و میخواد شرکت رو پس بگیره. ولی چه پس گرفتنی! دیگه چیزی از اون شرکت نمونده که. حالا فکر کنید مهدی هم تو این دو سال و نیم، یه عالمه بدهی پس داده ولی خب بنا به هزار و یک دلیل، شرکت به فنا رفته!!!!! دیگه من و مهدی دیر یا زود منتظر این بودیم که مهدی کار اینجا رو از دست بده. چون قطعا شرکت که به دست تیم جدید بیفته، اونا میخوان آدمهای خودشون رو بیارن و مهدی اینا باید تشریف ببرند.

خود مهدی هم از هفته پیش یه زمزمه هایی کرد که اشتی خانم! دوباره باید بیفتیم دنبال کار و بسپریم واسه کار. منم گفتم: غمت نباشه. این بار با دفعه قبل فرق داره. تا تو بخوای بری سر کار جدید، بیمه بیکاری داری. تازه الان دو سال و نیم مدیریت اجرایی هم تو رزومه کاریت هست. روزی رو هم خدا میده پس نباید غصه خورد!

البته از دست دادن کار واقعا برای یه مرد متاهل سخته. خلاصه این در نظر من بود و تو ذهنم چند نفر رو ردیف کرده بودم که برم باهاشون بحرفم. یادتونه که مدیرعامل شرکت ما هم از خرداد عوض شد! یه آقای دیگه هم به عنوان عضو هیات مدیره به شرکتمون ا ضافه شد. که من همیشه فکر میکنم آدم خیلی با نفوذی باشه. برای همین دیروز در یک فرصت مناسب رفتم پیش ایشون که سفارش کار مهدی رو بهش بکنم. حالا شاید یه جایی بتونه کاری برای مهدی دست و پا کنه.

عزیزانی که شما باشید، رفتم نشستم و شروع که کردم، گفت: کجا کار میکنه همسرت؟ گفتم فلان جا. خندید. گفت: اسمش چیه؟ گفتم: فلانی! خندید. گفت: من همه شون رو می شناسم!!!!!!!!!! یعنی بچه ها ا طلاعاتی از اداره مهدی اینا داشت که منم نداشتم! شاید خود مهدی هم نداشت!!! بعد فهمیدم ایشون رفیق جینگ صاحب قبلی شرکت مهدی ایناست!!!!!!!! و خب مسلما حق رو میده به رفیق خودش که بیاد و شرکت رو بگیره! من دیگه رسما و اسما لال شده بودم! چی داشتم بگم؟ البته اینم بگم که مهدی اونجا فقط کار اجرایی میکنه.

ایشون به من گفت: نگران این موضوع نباش. اصلا شاید رفیق خودم (صاحب قبلیه) بخواد با همسرت کار کنه. من ساده هم در لحظه خوشحال شدم که مهدی اونجا میمونه. ولی دیشب که با مهدی حرفیدم، مهدی گفت: اونم بخواد، من عمرا نمی مونم. اینقدر این شرکت گند مالی داره که من اگه بمونم، میشم وجه المصالحه! درسته من صاحب امضا نبودم و اونوقتی که سرمایه های شرکت به فنا میرفته من نبوده ام و الان فقط نقش بدهی صاف کن رو  دارم، ولی اگه بمونم، دهنم صافه! اینا هی میخوان از من اطلاعات بگیرند در مورد تیم قبلی و کلا من به فنا میرم. خلاصه که آشتی خانم! گاف رو دادی حسابی!!!!!!!!!!الان دیگه یارو میدونه من کی هستم و دم دستشم و ممکنه یه روز بگه من بیام اونجا که بخواد از من اطلاعات بگیره.

خلاصه یه همچین اوضاعی! به قول دوستان اصن یه وضی!!!!!!!

گفتم: خب من بدبخت که نمی دونستم اون یه دونه سنگی که میخوام پرت کنم، میخوره تو سر تو! گفت: آره میدونم. تو که تقصیری نداشتی!!!! خلاصه سپرده ام دست خدا. هرچی که اون بخواد! هرچی که خیره. نمیدونم خیر و صلاح خدا در چیه. ولی من فکر میکنم اگه مهدی تا قبل پایان گرفتن عمر کاری اش تو اون شرکت، بیاد بیرون، خیلی بهتره. دیگه تو منگنه تیم قبلی و جدید گیر نمیکنه. حالا یه جای دیگه هم هست که امروز باید بزنگم. ببینم از اون طریق چه طوری میتونم دهن مهدی رو صاف کنم!!!!!!!!!!!!!!!! والا!!!!!!!!!! من بی گناه که خواستم ثواب کنم، معلوم نیست چی بشه! هرچند که میدونم خدا مهربونه و مواظب همه هست. به خصوص که هم من و هم مهدی ایمان داریم که مهدی یه تومن هم حروم نخورده و فقط تا تونسته کار کرده. این آقای دیروزی هم بهم گفت: همسر شما فقط کار اجرایی داشته! (اینم می دونست!)

خلاصه باید ببینیم چی میشه.

عاقا دیشب دیگه مهدی یه کم دپ بود و من همه اش فکر میکردم یعنی دوباره روزهای بیکاری و دنبال کار گشتن و شاد و پشیمون شدن رسیده؟ بعد به خودم گفتم: البته که نه! خدا بزرگه و این بار ما هم پس انداز داریم هم مهدی بیمه بیکاری داره. تازه منم میرم سر کار و روزی هم دست خداست.

تو آشپزخونه که بودم به مهدی گفتم: مهدی! میشه خواهش کنم افسرده نشی؟! گفت: خب، دست خود آدم که نیست!

بعد دیگه حوالی ساعت نه رفت رو تخت دراز کشید. خواستم برم پیشش که دیدم پتو رو کشیده رو سرش! ای خراب شه این مملکت که هی باید آدم غصه کار رو بخوره! مانی هم که همچنان خواب بود! خلاصه یه کاسه عدس پخته واسه خودم تو کاسه کشیدم و یه قاشق آبلیمو ریختم روش و نشستم رو کاناپه که برنامه ای که در مورد شماعی زاده بود رو ببینم. آخه آهنگهای ماندگاری ساخته. هنوز یکربع نگذشته بود که مانی بیدار شد و شروع کرد به بهانه گرفتن و ده دقیقه تمام فقط گریه کرد. کلوچه میخواست که نداشتیم. ولی همه اش بهانه بود. بد موقع خوابیده و بیدار شده بود. مال اون بود. خلاصه مهدی لباس پوشید رفت واسش هله هوله خرید. اونم یه کم آروم شد. ولی دیگه برنامه تموم شد و من هییچی ازش نفهمیدم. بعد مهدی برگشت و مانی مشغول بازی شد.

در بین هله هوله هایی که مهدی خریده بود، فیلم تلفن همراه رئیس جمهور هم بود. حالا نمیدونم چی شده بود که مهدی دلش فیلم ایرانی خواسته بود. چون معمولا نگاه نمیکنه و دوست نداره. خوابم می اومد ولی دیدم از این فرصت ها دیگه دست نمیده! اینه که تصمیم گرفتیم فیلم رو همون دیشب بینیم.

خلاصه یه کم کشمش سرخ کردم واسه ناهار امروز آقایان. بقیه عدس رو هم واسه ناهار امروز خودم آوردم. امروز اگه بتونم اسفناج میخرم که امشب بخورم. فکر کنم اینطوری که دارم خونسازی میکنم، آخر ماه میتونم راحت هزار لیتر خون بفروشم به سازمان انتقال خون!!!!!!!!!!!!

شاید فیلم گوزنها یادتون باشه. وقتی صاحبخونه میاد وسایل مستاجر کرایه نداره رو بریزه تو کوچه، مستاجر که مرحوم جهانگیر فروهره، خطاب به عنایت بخشی که صاحبخونه است میگه: آقا! عزیز!  پ.ف.ی.و.ز!!!!!!!!!! من این ماه دو بار خون فروخته ام که بتونم خرج زن و بچه ام رو در بیارم!!!

راستی بچه ها، یکی از قرصهایی که دکتر بهم داده، غضروف سازه ظاهرا. میگم یه مدت بیفتم تو کار پاچه خوردن، که غضروف طبیعی بسازه برام! خدا رو چه دیدید؟ شاید از طریق فروش خون و غضروف اضافه، یه کم پول درآوردم!

بعد از کارهام با مهدی نشستیم به فیلم دیدن و این فیلم رو دیدیم. به نظرم می تونست قوی تر از این بسازه. به خصوص که توقع آدم از کسی مثل آقای مهدی هاشمی خیلی زیاده. لااقل من یکی که خیلی قبولش دارم. هیچی دیگه. فیلم تموم شد و منم رفتم سراغ مسواک و پاک کردن آرایش و کرم دور چشم و رفتم که بخوابم. مانی داشت باب اسفنجی میدید. گفتم: امشب با بابا فیلم دیدم. یه شب بابا، یه شب تو. بعد کنار مانی خوابم برد! تازه خوابم برده بود که احساس کردم کمرم میسوزه! تو خواب این سوزش هی بیشتر و بیشتر میشد! یه دفعه از خواب پریدم و دیدم آقا مانی در حال فیلم دیدن، شیرکاکائو میل می فرمودند که حواسش نبوده و شیر کاکائو رو ریخته رو تخت و متوجه نشده. یا  اگرم شده، به طخمش نگرفته! بعد شیر کاکائو اومده بود زیر من بینوا! حالا فکر کنید سرد بود. و من هنوز نمیدونم چرا پشتم می سوخت!!!! شاید از سرمای شیرکاکائو!

یه دفعه از جا پریدم و دسته گل آقا مانی رو دیدم. مهدی اومد تو اتاق و رو تختی رو عوض کرد و حالا منم تازه از خواب بیدار شده بودم و گیج بودم. بعد مهدی دو تا پتو سفری انداخت رو تشک خوشخواب و بعد روش ملافه انداخت که بشه بخوابیم روش! دوباهر خوابم برد و این بار با لگد مانی که تو دهنم بود بیدار شدم!!!!!! تا وقتی که کامل خوابش برد و رفت پایین سر جاش خوابید.

خلاصه به خاطر همین بدخواب شدن، صبح زورم می اومد بیدار بشم.

ولی بچه ها! الان که میدونم ممکنه روزهای بیکاری مهدی پیش رو باشه، ممکنه دپرس بشه یا هر ناراحتی دیگه ای، ولی همه اش میگم ممکن هم هست بیکاری اش زیاد طول نکشه. ممکنه یه معجزه بشه و دوباره بتونه بره سر کار. پس به استقبال ناراحتی ها نمیرم. بلکه روزهای قشنگ رو جذب میکنم. مهدی بیکار نمی مونه. یه کار خوب و آروم که نخواد از صبح جواب طلبکار بده گیرش میاد. خونه باباش هم درست میشه و ما می تونیم یه خونه غرب تهران بخریم و راحت بریم و بیاییم. مانی هم بعد از عید میره مهد و پسر خوبی میشه. و من همه اینا رو جذب میکنم و از خدا میخوام.

دیروز تو صفحه دکتر الهی قمشه ای یه مطلب دیدم که مضمونش این بود که: صبح که از خواب بیدار میشید، خدا رو شکر کنید و ازش بخواهید بهتون همت بده برای انجام کارهایی که پیش رو دارید. حالا این کارها میخواد مفید باشند یا نه. همین باعث صدها برکت تو زندگی تون میشه. برای همینه که در همه ایین ها، صبح نماز و دعا و نیایش دارند. همراه با طلوع خورشید که بیشترین انرژی در دنیا در جریانه.

آن گنج سعادت که خدا داد به حافظ                              از یمن دعای شب و ورد سحری بود

بهترین ها رو براتون میخوام. راستی اینم بگم که تکتم عزیز (دکتر آشپز) یه فکر خوب کرده. اومده دستور درست کردن گل بافتنی رو گذاشته، منتها هر کس میخواد، باید پول بریزه به حساب محک. فکر کنم گلی پنج هزار تومن. حالا با خودتونه. اینم یه راه خوبه. البته من توی لینکهام، این لینک رو از قبل هم گذاشته بودم: «همین الان به محک کمک کن!» می تونید راحت کارت به کارت کنید. یه موسسه غیردولتی هم هست و تا حالا امتحانش رو پس داده. فکر نکنم کاری به قشنگی این باشه که به بچه های مریض کمک کنیم تا زودتر خوب بشن.

به قول عباس قادری: بچه ها آیینه دستشویی اند! ببخشید، بچه ها آیینه زندگی اند!!!!!!

[ یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ