چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام و هزار تا درود و خوشی و سلامتی و پایداری و طول عمر برای همه تون! نمیدونم معنی سلام چیه و حالا چند ساله یه عده از کلمه درود استفاده می کنند. برای من فرق نداره. درسته سعی میکنم بیشتر از کلمات فارسی استفاده کنم. ولی تعصب آنچنانی ندارم و کلمه سلام رو خیلی دوست دارم. حس خوبی بهم میده. حالا به هر زبانی که گفته بشه. پس سلاااااااااااااااام صبح بخیر!!!!!!!!!!!!!!

خدا رو هزار مرتبه شکر که یه صبح دیگه رو به چشم دیدیم. این یعنی یه فرصت دوباره در اختیارمون قرار داده شده. پس میشه بازم خوب بود و اگه بدی داشتیم، جبرانش کنیم.

صبح که ساعتم زنگ خورد، به نظرم هوا زیادی تاریک بود. گفتم با خودم احتمالا برف اومده که هوا اینطوری گرفته است. ولی دیدم نه، خبری نیست. اینه که بیدار شدم. آرایشی کردم و ظرف غذامو که شامل کشک بادنجون بود رو با دو بسته نون گذاشتم تو کیفم. بعد جورابمو از روی رخت خشک کن برداشتم و گذاشتم رو بخاری. یعنی کیف میده ها!!!!!! گاهی هم با شلوارم این کار رو میکنم. قبل از اینکه اینا رو بپوشم، چند ثانیه میذارمشون روی بخاری. دیشب هم قبل از خواب، کفش های اسپرتم رو که رنگش سفیده و دیگه خیلی کثیف شده بود رو شستم. عین روز اولش شد. صبح حس خوبی داشتم از اینکه کفش سفید پام بود. واقعا کفش خوبی بود. ریبوکه. دو سال و نیم پیش خریدم و خیلی هم پوشیدمش. کفش خوب و استانداردیه.

دیروز تا شش و خرده ای اداره بودم. برای کار مهدی به یکی از همکارهای قدیمی ام زنگیدم. البته قضیه کار رو بهش نگفتم. فقط من باید یه کاری برای ایشون انجام بدم. منتظرم اون کار انجام بشه، بعد سرفرصت بهش بگم. هرچی که خیره همون میشه. بعد اومدم دیدم، اوه اوه از ترافیک! همه عباس آباد توسط نور قرمز چراغ  ماشینها، قرمز شده بود. حوالی شش و ربع بیرون اومدم و یه ماشین گرفتم که برم فاطمی. وسط راه مسافرها پیاده شدند و موبایل آقاهه زنگید و راننده باهاش حرفید. بعد به من گفت: از فاطمی میخواید برید کجا؟ گفتم: خونه عمو شجاع!!! البته تو دلم گفتم!!!!!!!

گفتم: انقلاب. گفت: پس من از اینور میرم که شما رو خیابون انقلاب پیاده کنم. مشکلی ندارید؟ منم از خداخواسته گفتم: نه! کلا خودم هم کسی هستم که از مسیرهای تکراری بدم میاد و باور کنید همه کوچه های اطراف خونه مون رو رفته ام! هی واسه خودم تنوع (!) ایجاد میکنم که برام کسل کننده نباشه!!!!!!!! هر کی یه جور دیوونه است، مام اینجوری!!!!!!!!!!

خلاصه خیلی خیلی زود رسیدم زیر پل حافظ تو خیابون انقلاب و از اونجاهم پریدم تو ماشین و رفتم خونه. یادم رفت اسفناج بخرم.

عاقا ما رسیدیم خونه، دیدیم چرا خسته نیستیم؟؟!! صبر کردم ببینم شاید یه کم خسته باشم! ولی هرچی زور زدم، خسته نبودم! به خدا نمیخوام بگم رفتم کار کردم. غذا داشتیم و شام درست نکردم. ولی اونجوری که فکر کنید، خسته نبودم!!!!!!!! مهدی داشت با تلفن می حرفید و مانی خواب بود. تا من لباسهامو درآوردم، اونم بیدار شد و البته تلفن مهدی تموم شد و رفت یه عالمه بوسش کرد. گفت که از ساعت چهار و نیم، هی گفته: مامان آشتی کو؟ بعد خوابش برده! خلاصه دوتایی بوسیدیمش و نازش کردیم تا بیدار شد. حالا هی خودشم لوس میکرد.

بعد در یک اقدام انتحاری، لباس کثیفهای خودمو مانی رو انداختم تو ماشین و لباسهای مهدی موند واسه امشب. عاقا دیدیم مهدی حالش خوبه و سر کیفه! یعنی دعوا نداره! منم ماشین لباسشویی رو روشن کردم و قابلمه عدس پلو رو گذاشتم تو یخچال. مهدی گفت که ظهر هر دو خوب غذا خورده اند! البته بازم مونده بود از غذا. مانی که بیدار شد گفت: من غذا میخوام. مهدی خواست بهش غذا بده، گفتم: بذار من میدم. مهدی برنج ریخت تو بشقاب و خودم هم ماست آوردم. میدونم نباید ماست رو با برنج به بچه داد. ولی اولا  غذا داغ نبود، دوم اینکه مانی خیلی خیلی ماست دوست داره. خلاصه دادم خورد و حسابی هم خورد. اون موقع ساعت هفت و نیم بود.

دیگه تا جمع کردم و ریختم تو ماشین که ظرفها رو بشوره و یه دست الکی به خونه کشیدم، حوالی هشت شد و کار ماشین هم تموم شد. از مهدی پرسیدم: تو چیز خاصی نمیخوای ببینی؟ گفت: نه. گفتم: پس من فیلم دهلیز رو می بینم. فیلم رو گذاشتم تو دستگاه و تا تبلیغهای اولش تموم بشه، رفتم لباسها رو پهن کنم که البته از مهدی خواستم کمکم کنه. چون با این دست، نمی تونم لباسها رو بتکونم. مهدی گفت: خودم انجام میدم. تو برو فیلم رو ببین! من که نگاه نمیکنم.

فیلم شروع شد و به نظر من فیلم بسیار قشنگیه. یعنی فضاسازی عالیه. البته با این دید نگاه کنید که از عطاران توقع بازی طنز نداشته باشید. چون فیلم یه موضوع اجتماعی داره و اصلا طنز نیست. من که خیلی خوشم اومد. ببینید چی بود که مهدی هم تا آخرش نگاه کرد!!!!!

از فیلم چیزی نمیگم، چون شاید بخواهید نگاش کنید. فقط از دیشب که این فیلم رو دیده ام، هی با خودم میگم: ماها چرا آدم نیستیم که قدر زندگی هامون رو بدونیم؟؟!! چرا واقعا نمی فهمیم که با هم بودن ها خیییییییییلی می ارزه. به همه چیز تو دنیا می ارزه. دیشب به مهدی هم گفتم. یعنی بچه ها! تا این فیلم رو نبینید، نمی دونید من چی میگم. لحظه لحظه با هم بودنها بهشته. من منکر این نیستم که یه وقتهایی شرایط اینقدر به آدم فشار میاره که دیگه نمی تونه تحمل کنه و جدا میشه از همسرش. ولی واقعا وقتی پای بچه وسط باشه، اون بچه، در بهترین شرایط مالی هم بزرگ بشه، وقتی از یکی از والدین محروم باشه، ضربه های بدی میخوره.

من که خیلی درس گرفتم. یعنی از دیشب با خودم میگم: حق دارم وقتی از مهدی ناراحتم، در مورد جدایی مون شک کنم به خاطر مانی. آخه فقط مساله عرضه داشتن زن و گلیم زندگی رو تنهایی از آب کشیدنش نیست. نمی تونم بگم من هم پدر میشم هم مادر. پدر یه چیز دیگه است، مادر یه چیز دیگه. اگه در اثر فوت، یکی از اونا از دست بره، که دیگه هیچی. یه مساله جداست که باید باهاش روبرو شد. ولی همه چی، مرگ نیست که علاج نداشته باشه. باید تا جایی که میشه، زندگی رو ساخت و ادامه داد. و البته تلاش باید دو نفره باشد. یعنی هر دو نفر بخوان که بمونند!

خلاصه فیلم تموم شد و جالب بود که مهدی خیلی هم از فیلم خوشش اومد. بعد حرف در مورد جمعه شد که بازی پرسپولیس و استقلاله. من گفتم: ببین! تو برو خونه مامانت اینا، منم میرم خونه مامانم اینا. راستش بچه ها، من اگه بازی جمعه رو هم نبینم، اصلا برام مهم نیست. واقعا مهم نیست. ولی مهدی میخواد حتما خونه خودمون ببینه. خب منم میدونم شرایط چه جوریه، نمیخوام با مانی خونه بمونم! بازی هم ساعت سه برگزار میشه. حالا ببینم میتونم مانی رو راضی کنم که ناهار رو بخوریم، بعد با هم بریم بیرون. فوقش با ماشین می برمش یه جایی. حالا ببینم شهربازی تیراژه اون موقع بازه یا نه. یا یه جای دیگه. بعد از اونجا میریم خونه پدر مهدی و مهدی هم خودش بیاد. مثلا یه همچین طرحی تو ذهنمه. چون اصلا دلم نمیخواد خودم و مانی در زمان بازی، کنار مهدی باشیم!!!!!!!!!!


عاقا دیروز تو اداره بعد از ناهار، نخ دندون کشیدم و مسواک زدم و کرم به دست و محلول ناخن به ناخن و خیلی شاد و با انرژی نشستم به انجام بقیه کارهام. حوالی ساعت دو و سه، حس قشنگی بهم دست داد! هی می خواستم دعا کنم. هی دلم دعا میخواست. با خودم گفتم: الان که حالم خوبه، بشینم به دعا کردن. خب مسلما از خواننده های وبلاگم شروع می کنم دیگه. ولی یه کار دیگه کردم. از کسانی که ا زشون دلخوری داشتم، شروع کردم. یکیش همین همکارم که دیروز صبح واقعا رفتار زشتی باهام داشت. اول برای اون دعا کردم. برای آمرزش روح مادرش و عاقبت بخیری خودش. بعد با خودم فکر کردم دیگه از کی دلخورم؟!

خب، یه نفر هست که واقعا تو زندگیم آزارم داده. اونم خواهر مهدیه. البته اختلاف من با ایشون، سر رنگ مو و دعواهای معمولی و روتین زن برادر و خواهر شوهر نیست. که اینا واقعا برای من یکی، چیپ و بی ارزشه. مساله چیز دیگه ایه! قبلا اینجا هم نوشته ام. اوایلی که من و مهدی عقد کرده بودیم، برادر بزرگ من، عاشق سرسخت خواهر بزرگ مهدی شد. اینم از اقبال من و مهدی بود. خلاصه خواهر مهدی خیلی داداشمو بازی داد. اون موقع یه دوست پسر داشت که پسره برای ازدواج بی خیال بود و قصد جلو اومدن نداشت. البته شرایطش رو نداشت. نه سربازی، نه کار درست و حسابی! تا داداش من عاشق این خانم شد و نه از این عشقها، از اون عشقها!!!!!! یه چیز عجیب و غریب. ولی این دختر به برادرم نگفت که دوست پسر داره. من و مهدی هم دیدیم، رابطه اش با پسره، یه مدته قطعه، دیگه چیزی به برادرم نگفتیم. کار به جایی کشید که ما حتی خواستگاری خواهر مهدی هم رفتیم! اینا حتی آزمایش خون هم دادند!!!!! ولی من و مهدی متوجه شدیم خواهر مهدی هنوز با اون پسر در ارتباطه!!!!!!! و کلا دلش هم پیش اون پسره بود! پسره که دید خواهر مهدی راستی راستی داره ازدواج می کنه، به دست و پا افتاد و با وعده و وعید، رای خواهر مهدی رو زد. اونم به برادرم جواب منفی داد. خب دیگه تصور بقیه ماجرا رو میذارم به عهده شما! داداشم دیوونه شد. چند کیلو لاغر شد. خیلی بهش برخورده بود که شده وجه المصالحه که ازش استفاده ابزاری بشه. البته مهدی اون موقع تو روی خانواده اش وایساد و از برادر من دفاع کرد. الانم با همه اختلافاتی که با من داره، هر وقت اسم اون جریان میاد، مهدی میگه: خواهرم صد در صد مقصر بود. حق نداشت با برادر تو اون کار رو بکنه.

بچه ها واقعا هم برادر من فقط خواستگار نبود که بگه این نشد، یکی دیگه! خیلی دوستش داشت. ولی خب، خواهر مهدی خیلی عذابش داد. مثلا ساعت ده شب، به برادرم اس میداد: دیگه تمومش کنیم. بعد با دوست پسرش می حرفید و حرفشون میشد. بعد ساعت چهار صبح، به برادرم اس میداد: دوستت دارم!!!!!! اینایی که میگم، همه با مدرکه! یعنی برادرم همه اس هاشو به مهدی نشون داد!!!!!

خلاصه بالاخره بین برادر من و این خانم بهم خورد و خانواده ما هم خیلی خیلی خیلی نجابت کرد و چیزی به روی خانواده مهدی نیاورد. البته اینا اون موقع نشون می دادند که از دوست پسر دخترشون خبر ندارند! منظورم پدر و مادر مهدیه. خلاصه سال بعدش، ما عروسی کردیم و این آقای دوست پسر، جزو مدعوین بودند علیرغم مخالفت من و مهدی!!!! ولی خب، مادر مهدی میگفت: خواستگار دخترمه و هر کس رو که بخوام دعوت میکنم. الان هم ایشون توی فیلم هستند! خب عروسی بنا به هزار دلیل دیگه زهر مار من و مهدی و خودشون شد و اختلافات بالا گرفت و باقی ماجراها بماند. و در همه این جریانات، مهدی پشت من بود. و از خانواده اش فحش خورد و حرف شنید. جریان همون تعصبه است. که مادر مهدی نمیخواست حرکت شنیع دخترش رو قبول کنه. البته اینا وانمود می کردند نمی دونه. خلاصه سر عروسی ما، این پسره گفت که میخواد بیاد خواستگاری! و مادر مهدی هم برای همین سر عروسی ما، شیر شده بود؛ ولی پسره نیومد!!!!!!

کار خواهر مهدی کشیده شد به روانپزشک و قرص اعصاب. تا دو سال و نیم بعدش که بالاخره تشریف آورد خواستگاری و الان با هم زن و شوهر هستند!

الان یه وقتهایی تو جمع که می شینیم، مثلا مامان مهدی با ذوق از دامادش می پرسه: یادته چقدر نماز خوندی و به درگاه خدا عبادت کردی که به دختر من برسی؟ اون سالها یادته؟ (این نشون میده یعنی من میدونم اون سالها با هم دوست بودید!!!!) یا مثلا خواهر مهدی در بیان خاطراتش میگه: اون وقتها که من با شوهرم دوست بودم... اون وقتی که با هم رفته بودیم فلان جا.......

خیلی دلم میخواد یه بار به مادر مهدی بگم: راستی همه اینا میدونی چه زمانی بود؟ یادته برادر من خواستگار دخترت بود و تو اولش راغب بود و حتی یه بارم با دخترت دعوا کردی چرا برادر منو قبول نمیکنه. یعنی میدونی که دخترت برادر منو بازی داد. با این پسره دوست بود ولی برادر منو کرد وسیله ای برای به تکاپو انداختن پسره تا بالاخره اومد گرفتش. ولی هرگز نه تنها از خانواده من عذرخواهی نکردی، بلکه در اثر تحریکات دخترت که میخواست دست پیش بگیره که پس نیفته، دهن منو صاف کردی و دوران عقد و دو سال اول عروسیم رو زهر مارم کردی.

بچه ها! این در حالیه که خواهر مهدی و این آقا که با هم ازدواج کرده اند، اینقدر به هم عشق می ورزند و به هم ابراز عشق می کنند، همه اش از سر و کول هم بالا میرن! همین خواهر مهدی که وقتی ما عقد کرده بودیم، وقتی کنار هم می نشستیم، دهنمون رو صاف میکرد و یه بار اینقدر جو مهمونی خونه خاله اش رو خراب کرد و خاله اش رو انداخت به جون ما، که بعدها مهدی به مادرش شکایت کرد که من دیگه خونه این خاله نمیرم از بس اون شب من و آشتی رو شوخی شوخی اذیت کرد!!!!!!

ولی الان واسه خودشون، عشق ورزیدن خیلی قشنگه. هی پزش رو میدن که ما با هم خیلی خوبیم. خیلی عاشقیم.

اینا رو نگفتم که الان پاشید یقه تونو از دست خواهر مهدی و نامردیهای خودش و خانواده اش پاره کنید. نگفتم که غصه بخورید و گوله گوله حرص بدید پایین. اینا رو گفتم که بدونید من با همین آدمها هنوز دارم زندگی میکنم. وقتی می بینم اینقدر کوچیکند که با رسیدن به آرزوشون، حسادتشون خوابیده و دیگه دست از سر زندگی من و مهدی برداشته اند، برام بسه. درسته خیلی کوچیک می بینم کسی رو که اینقدر حسوده و چشم نداره خوشبختی یکی دیگه رو ببینه. و تا خودش به کام دل نرسه، دهن به کام رسیده ها رو صاف میکنه. ولی باهاش بدی نمیکنم.

همین خانم وقتی عقد کرد و دید که رفتار من و مهدی با شوهرش خوبه، داشت شاخ در می آورد! یعنی اولش موضع گرفته بود چون فکر میکرد من و مهدی الان چوب تو آستین خودش و شوهرش می کنیم و انتقام می گیریم. ولی دید ما خیلی بزرگتر از این حرفها فکر می کنیم. چون مهدی همون موقع به من گفت: خواهرم بیماره. تو به چشم بیمار بهش نگاه کن. و بچه ها! واقعا حسادت یه بیماری خیلی بده. خیلی بد و آزار دهنده! که با هیچ مسکنی خوب نمیشه. همون درد حسادت بسشه.

البته اینم بگم ها، خانواده من اصلا راضی به اون وصلت نبودند. اگرم خواستگاری اومدند، به خاطر برادرم بود. بعد که رفتار زشت خواهر مهدی رو دیدند، پدر و مادرم و من و مهدی مخالف سرسخت اون ازدواج بودیم. اگه ناراحتیم، بابت رفتارشونه.  وگرنه روزی هزار مرتبه خدا رو به خاطر سرنگرفتن اون وصلت شکر می کنیم.

بازم میگم که اینا رو از سر کینه نگفتم.  تکرار نکردم که اعصاب شما خرد بشه و برای خودم یادآوری. چون بالاخره حداقل هفته ای یک بار می بینمش. همه کارهایی که بابتش من و مهدی دهنمون صاف میشد، الان برای خودش و شوهرش خوبه. ولی من حرص اینا رو نمی خورم. میخوام اینو بهتون بگم که من الان واقعا به این رسیده ام که به اینجور آدمها باید از بالا نگاه کرد. کرامت انسانها برام خیلی ارزش داره. ولی متاسفم که اینجور آدمها برام حقیرند. بدبختند که چشم دیدن عشق یکی دیگه رو ندارند و روزگارش رو سیاه می کنند تا وقتی خودشون به کام دل برسند.

وگرنه من با همسر ایشون هم رابطه خوبی دارم. جالبه بدونید اونا خیلی بیشتر از من و مهدی مشتاق رابطه با ما هستند. ولی خب، مهدی حد نگه میداره. خودتون می بینید که مهدی بیشترین رابطه رو با همین برادرم و پسرخاله هام داره. همیشه هم وقتی منطقی باشه و عصبانی نباشه میگه: خانواده شما خیلی نجابت به خرج داد. حرکت خواهر من خیلی زشت بود.

دیروز وقتی میخواستم دعا کنم، اول واسه همین خانم دعا کردم. پیش شما اعتراف میکنم که یه وقتهایی وقتی میبینم تنگ بغل شوهرشه و شوهره واسش می میره حتی وقتی که این دمار از روزگار شوهره درمیاره، دلم می شکنه و عشق میخواد. عشقی که من و مهدی به هم داشتیم و جوسازیهای این خانم، زهرمارمون کرد. ولی دیروز، اول واسه ایشون دعا کردم. که عشقش مستدام تر بشه. که آروم و خوشبخت باشه! باورتون میشه؟ واقعا براش دعا کردم. از ته دل ها! بعد برای کسانی که دوستشون دارم. برای سلامتی همه تون. برای خوشبختی و عاقبت به خیری تون.

یعنی بچه ها! اگه کینه ای تو دلتون باشه، به خدا همون باعث مریضی دلتون میشه. از کسی که کینه دارید، بگذرید. از بالا بهش نگاه کنید. اون خیلی کوچیکتر از شما بوده که بدی کرده. میدونم یه وقتهایی، زندگی آدم به فنا میره. عمر هدر میره و دیگه برنمیگرده. ولی با نبخشیدن، هیچی درست نمیشه. من می تونستم وقتی مانی دنیا اومد، از خانواده مهدی انتقام بگیرم. می تونستم نذارم بچه ام رو ببینند و در حسرتش باشند. می تونستم حالا که اونا به خاطر داشتن نوه، مشتاق بودند، من دریغ کنم و بذارم دنبالم بدوند. ولی در شانم ندیدم. یعنی بهتر بگم، اینطوری آروم نشدم. با بخشش آروم شدم.

البته برادرم باید این خانم رو ببخشه که دیگه به خودش مربوطه. ولی آخه شنیده ام میگن قبل از اینکه بری مکه، باید حلالیت بطلبی! که البته به نظرم آدم همیشه باید حلالیت بطلبه. مکه و غیر مکه نداره. ولی حالا که مادر مهدی میخواد بره مکه، آیا واقعا میدونه که باید از من و خانواده ام حلالیت بطلبه که اون موقع طرف دخترش و حرکت زشتش رو گرفت؟! مهم نیست. خودش میدونه و اعمالش.

خلاصه که ما دیروز عصر حسابی رو مود دعا بودیم و همه رو هم هم دعا کردیم و البته که همه زیر پر و بلا خدا هستیم و دعا هم نکنیم، خودش حواسش بهمون هست. ولی خب، ما سر رشته مونو نگه میداریم دیگه. اینجوری دل خودمونم شاد میشه و هر از گاهی رشته رو می کشیم و می بینیم سرش دست رفیقمونه. میگیم پس هست!!!!

خلاصه اگه از من می شنوید از دست اونیکه خیلی ناراحتید، اونی که بیشتر دلتونو سوزونده، اونی که فکر می کنید بیشترین بدی رو کرده، اول واسه اون دعا کنید. دیگه فکر کنم تکلیف نفرین معلومه که اصلا نباید بریم سراغش. فقط دعا کنید. خودتونم گول نزنید. دهنی نگید و رد بشید. واقعا از ته دل براش دعا کنید. یه هفته واقعا این کار رو بکنید. بعد نتیجه اش رو ببینید. هم تو زندگی تون، هم تو رفتار اون آدم. مهم اینه که خودتون به یه چیزی می رسید که باید برسید. اون آدم دیگه مهم نیست. شما بزرگید. اگه از بچگی هی بهمون گفتند: تو بزرگی کن، تو خانمی کن! تو آقا باش! همینه. البته نه اینکه بذاریم طرف دوباره همون کارها رو بکنه. ببخشید، ولی فراموش نکنید. به هیچ کس اجازه ندید بهتون توهین کنه. من خواهر مهدی رو بخشیده ام. ولی هرگز هرگز باهاش صمیمی نشدم. هرگز اجازه ندادم بهم نزدیک بشه. ولی خب، بهش احترام هم میذارم. به هر حال خواهر مهدیه. عمه مانیه و اتفاقا اون و مانی خیلی همدیگر رو دوست دارند. تا جایی هم که بتونم، اجازه نمیدم مانی از اون جریان چیزی بدونه. دنیای بچگیش خراب میشه و با چشم من دنیا رو می بینه. بذار خودش ببینه!

ولی من یه حقیقتی رو میخوام بهتون بگم: آدمهای کوچیک بدی می کنند و دروغ میگن و تحقیر می کنند و حق خوری می کنند. چون روح کوچیکی دارند و از یه روح کوچیک، این کارها برمیاد. اگه روحتون بزرگ باشه، اصلا در شان شما نیست که با همچین آدمی دهن به دهن بشید یا خدای نکرده بخواهید مقابله به مثل کنید. فقط ازش دور بشید!

وای خدا....... چقدر حرف زدم! عین همیشه!!!!!! دیگه ببخشید شما. به صبر و بزرگی تون!

دیشب که بند کفش ها رو شستم و انداختم رو بخاری که زود خشک بشه، مانی ورشون داشت که باهاشون بازی کنه. گفتم: عزیزم دست نزن که گم نشه! گفت: میخوام گمشون کنم!!!!!!!

ندیده بودم کسی تعمدا یه چیزی رو ببره که گم کنه!!!!!!!!!

[ دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ