چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام سلام صد تا سلام.

راستش من امروز خیلی حالم خوبه!!! خودم هم نمیدونم چرا! شاید به این دلایل باشه: اول اینکه یه روز دیگه رو به چشم دیدم! درسته صبح واقعا خوابم می اومد و دوست  داشتم بیشتر بخوابم. ولی گفتم: آشتی پاشو که خیلی کار داری! و چه کاری مهمتر از وبلاگت!!! خلاصه برخاستم و اومدم اداره. حالا بگذریم از اینکه خوب شد یه نگاهی به کیفم انداختم و دیدم کیف پولم نیست. بعد یادم اومد دیروز تو پمپ بنزین، مهدی دید کیف پولش نیست و خواستم بهش پول بدم برای بنزین و حدس زدم شاید تو ماشین افتاده باشه. خلاصه بعد از آرایش و بستن لباس رزم که شامل ساپورت طبی و آرنج بند و کتف بند میشه، مانتو و پالتو رو هم پوشیدم و سوئیچ رو برداشتم و رفتم دیدم بله! نه تنها کیف پولم تو ماشین جامونده، بلکه شال گردن آقا دودوش هم رو صندلی منه!!!!!!!

همه اینا می تونست یه صبح اعصاب خرد کن برام بسازه. پس چرا نساخت؟ چون من نخواستم. دوباره برگشتم تو خونه و سوئیچ رو گذاشتم سر جاش و راه افتادم اومدم اداره. امروز هوا چقدر تمیز بود. آسمون یه کم آبی بود و تو ماشین که بودم، کارشناس هواشناسی گفت: به خاطر بادی که امروز می وزه، هوا یه کم پاکتره! پس همین میتونه باعث بشه آدم بهتر نفس بکشه و حالش بهتر بشه! حالا از شوخی گذشته، کسانی که یوگا کار کرده اند می دونند! خیلی از مشکلات درونی ما و مریضی هامون، به خاطر اینه که اکسیژن به اندازه کافی و به شیوه درست، وارد بدنمون نمیشه. برای همینه که توی ترافیک احساس خستگی و سردرد می کنیم. چون همه اش داریم دود می خوریم!!!!!!!

برای همینه که وقتی آدم عصبانیه، میگن یه نفس عمیق بکش! تا اکسیژن کامل وارد ریه و از اونجا به همه بدن برسه. خلاصه صبح رسیدم اداره و غذامو گذاشتم تو یخچال. یه لیوان آب جوش واسه خودم آوردم و یه بسته نسکافه دو در یک  بدون شکر ریختم توش. تا خنک بشه، قرص های قبل از صبونه ام رو خوردم. بعد نشستم پای وبم. یعنی نمی دونید وقتی صفحه رو باز میکنم انگار ده تا آمپول دوپینگ می زنم. اینقدر حالم خوب میشه که نگو.

یه نگاهی به نظرات انداختم. ولی تایید همه رو گذاشتم برای بعد از پستم. دیروز یه عزیزی یه نظر مخالف گذاشته بود. راستش یه سری هم هستند که گاهی میان فحش ناموسی میدن به من و به یه سری از خوانند ها!!!!! ولی خب، بیمارند. من همیشه برای شفای مریضا دعا میکنم. نظراتشون رو هم تایید نمیکنم. ولی ایشون کلا نظر داشت و فحش نداد. دیدم از دموکراسی به دوره که تایید نکنم. گفتم بذار نظرش باشه اینجا. خب نظرش بود. برای خودش هم محترمه. من از شماها خواهش میکنم اگه باهاش مخالفید، عکس العمل بهش نشون ندید. شاید ایشون همین رو میخواد که به قول لیمو جون، دیده بشه. خب شما هم نبینیدش!!!!!!! فقط واسش دعا کنید. چون ظاهرا خیلی دلخوره.

یه سری هم گفته بودید شاید همون خواهرشوهرمه. ولی به نظرم امکان نداره. چون خواهر شوهرم اصلا آدم بددهن و بی تربیتی نیست. ممکنه تو رفتارهاش ـ اون سالهای اول ـ بی حرمتی میکرد. ولی کلا خانواده مهدی اینا، اهل فحش و بد و بیراه نیستند. آدم باید حقیقت رو بگه. (ممکنه مهدی گاهی فحش بده، ولی خانواده اش اصلا اهل فحش نیستند!) آخه بعضی هامون عادت داریم، مثلا اگه از همسایه مون دلخوریم و مثلا یه بدی ازش دیده ایم، حالا هر بدی باشه، تصور می کنیم همه بدیها هم ازش برمیاد. در حالی که اینجوری نیست. آدمها خیلی کم، سفید یا سیاه هستند!!!!! همه مون خاکستری هستیم. حالا یه کم پررنگ یا کمرنگ.

هرچند به نظرم همه مون رنگی هستیم. اونم رنگهای خوشششششششگل!

خلاصه که من امروز حالم خوبه. دیروز هم مانی خونه مادر مهدی بود. به مهدی که زنگیدم، گفت: باهام میای یا میری خونه؟ گفتم: البته که باهات میام عزیزم! خودم هم حس کردم دوست داره با هم باشیم! خلاصه چهار و ربع اومد  دنبالم و رفتیم بنزین زدیم و بعدش هم دنبال مانی. مادر مهدی صبح روزهای فرد، میره استخر برای آب درمانی. ولی دیروز که زوج بود، مانی پیش ایشون بود. یعنی می دونید، مریضی مامانم این بار خیلی بده. یه بدن دردی داره که نگو! برای همین، همه مون ترجیح دادیم این هفته رو هر جور هست، نریم خونه بابام اینا. خلاصه باید فکری برای امروز مانی می کردیم که خاله ام که خونه اش دو کوچه بالاتر از مامانم ایناست، گفت که با کمال میل نگهش میداره. مانی هم عاشق این خاله امه. کلا رابطه اش با خاله های من خیلی خوبه. با خاله های من، عمه مهدی و حتی دایی بابام!!!!!!! اینم از لطف خداست که خودشو تو دل نسلهای قبلی اینقدر خوب جا می کنه!!!!!!

دیروز که با خاله ام حرف زدم، گفت: من صبح مغازه نمیرم و بیارش. بعد هم یه عالمه شعر واسش پشت تلفن خوند و قربون صدقه اش رفت.

خلاصه دیروز عصر که رسیدیم خونه، اول مانی یکربع گریه کرد که منو ببرید خونه خاله! بهش گفتم: قبلا که بهت گفته ام! هر کسی روزها میره مهمونی، شبها باید خونه خودش باشه. خلاصه هی جیغ کشید و من و مهدی هم می گفتیم: تا وقتی که جیغ میکشی، ما صداتو نمی شنویم. هر وقت جیغت تموم شد، بگو چی میخوای.


منم رفتم تو آشپزخونه و خودمو مشغول کردم. البته که صدای جیغش، داشت هر دومون رو روانی میکرد! ولی خب اگه بهش محل بذاریم، دیگه میخواد همه چی رو با جیغ به دست بیاره. خلاصه بعد از یکربع، اومد پیشم و گفت: باشه. گریه نمیکنم. ولی برام کارتون بذار.

دیدم گریه اش تموم شده. گفتم: آفرین. وقتی گریه نمی کنی، می شنوم چی میخوای. حالا بیا بریم. بعد اومد بغلم و سرشو گذاشت رو شونه ام! یکربع همینطوری تو بغلم بود. بعد باهاش رفتم تو اتاق و براش کارتون گذاشتم. بعد یه مشت پسته براش بردم و کنارش نشستم. داشت کارتون میدید و البته به نظرش، تختخواب، یه قایقه و گفت:اومدی تو قایق من؟ گفتم: آره. اومده ام مهونی و واست پسته آورد هام. خلاصه یه کم پاشد کونفو بازی کرد به تقلید از کارتون پاندای کونفوکار (اسمش همینه دیگه؟!) و بعد نشست به پسته خوردن. بعد گفت: دوباره میخوام. دوباره رفتم براش آوردم. یه کم کنارش باهاش کارتون دیدم و بعد رفتم دنبال کارهام.

خودمون که غذا داشتیم. تصمیم داشتم یه کم غذا بپزم و بدم مهدی که امروز ببره واسه مامانم اینا. آخه مامانم واقعا توانشو سر همین مریضی اخیر از دست داده. بهش گفتم: فردا که مانی رو میذاری خونه خاله، این غذاها رو هم بده به مامانم. گفت: اتفاقا امروز میخواستم به مامانت بزنگم و حالش رو بپرسم ولی دیگه خیلی کار داشتم و یادم رفت. گفتم: اشکالی نداره عزیزم. همین که لطف کنی و اینا رو فردا بهش بدی، ممنون میشم.

همون روز اول که مریض بود، داداش کوچیکه ام به محض اینکه شنیده بود مامانم مریضه، رفته بود اونجا و واسه مامانم خرید کرده بود. بعد خانم مهربونش هم از سر کار رفته بود اونجا و غذا درست کرده بود واسه شون. من به خاطر مانی و اینکه از این مریضی نگیره، نتونستم برم. ولی واقعا برادر کوچیکه و خانمش، سنگ تموم گذاشتند. همون شب زنگیدم به خانم برادرم و کلی ازش تشکر کردم. گفتم میدونم خسته از سر کار اومده ای. این وظیفه من بود که برم. ولی خودت میدونی مانی دست و پامو بسته. و خلاصه کلی ازش تشکر کردم. واقعا دختر خوب و مهربونیه. من خودم شاغلم و میدونم آدم بعد از کار، چقدر خسته است و چقدر دلش خونه خودش رو میخواد.

خلاصه دیشب شویدپلو با مرغ درست کردم و با آب مرغ هم، یه کم سوپ بار گذاشتم. راستش بعد از این مدت، اولین بار بود که سیب زمینی خرد میکردم. یه کم دستم اذیت شد. ولی خب، سعی کردم آروم آروم این کار رو بکنم. تا ایشالا امروز ته و توی فیزیوتراپی رو دربیارم که ایشالا از دوشنبه دیگه برم فیزیوتراپی. آخه حداقل سه جلسه اول فیزیوتراپی باید پشت سر هم باشه. باید بذارم تعطیلی هفته دیگه تموم بشه، بعد شروع کنم. دیروز هم در این باره با مهدی حرفیدم که: اگه محبت کنی، تا ده روز خودت عصرها مانی رو ببری خونه و من یکسره از کار برم فیزیو و بعد برم خونه خودمون. که گفت: باشه!

در حینی که لباس سفیدهای مهدی رو می انداختم واسه شستن، یاد این حرف پسرخاله ام افتادم که میگه: اگه تیم رئال یه بار بیاد ایران و لباس نداشته باشه، می تونه لباسهای مهدی رو استفاده کنه!!!!!! از بس که مهدی عاشق تیم رئاله و از بس که لباسهای رئال رو می خره!!!!!! فقط یکیش قرمزه و بقیه همه سفیدند.

خلاصه تا غذاها آماده بشه، خودم هم تی شرتم رو عوض کردم و یه دستی هم به بدنم کشیدم سرپایی!!!!!!! (نمیشد برم دوش بگیرم!) بعد شام مانی رو آوردم. و غذاهای امروز خودم و مهدی رو ریختم توی ظرف و گذاشتم تو یخچال. لباسهای روی رخت خشک کن رو جمع کردم و آروم آروم تا کردم و گذاشتم تو کشو.

مهدی هم داشت برنامه توپ طلا رو پیگیری میکرد. بیچاره خانم مجری که دفعه قبل هموطنان عزیز، چقدر بهش محبت کرده بودند! یه لباس خیلی خوشگل پوشیده بود که دیگه زیاد باز نبود و خاطر ایرانیان عزیز هم مکدر نشده بود! خب می دونید که مهدی به شدت طرفدار رونالدوئه. گفت: خیلی دلت میخواد امسال هم مسی توپ طلا رو ببره؟ گفتم: تو فکر میکنی من کدوم رو بیشتر دوست دارم؟ گفت: خب معلومه. مسی رو. چونکه هم آرژانتینیه، هم مغرور نیست مثل رونالدو و هم اینکه به تو میاد که مسی رو دوست داشته باشی! گفتم: جالبه بدونی که من هر دو رو یک اندازه دوست دارم. یعنی چون دارم می بینم که هر دو به شدت حرفه ای و خوب بازی می کنند. ولی چون مسی چهار بار تا به حال توپ طلا رو گرفته و این یک سال اخیر هم مثل قبل درخشش نداشته، دلم میخواد امسال رونالدو توپ طلا رو بگیره و مطمئن باش اونم میگیره. من واقعا اون صحنه رو می بینم که اسمش رو صدا می کنند!

خلاصه در حال رفت و آمد و جمع کردن وسایل مانی واسه امروز بودم و برنامه رو هم دنبال می کردم. به مانی شام دادم و ظرفها رو چیدم تو ماشین و روشنش کردم و رفتم پی پاک کردن آرایش و مسواک. که شنیدم اسم کریستین رونالدو رو آوردند به عنوان برنده توپ طلا. و البته یه توپ طلا هم دادند به پله.

بعد مادر کریستین رونالدو رو نشون داد که توی جمعیت نشسته بود و گریه اش گرفت و با گوشه چادر مشکی اش، اشکش رو پاک کرد!!!!!!! به جون خودم با گوشه یه پارچه مشکی، چشماشو پاک کرد! به مهدی گفتم: گوشه چادر سیاش بود! مهدی خنده اش گرفت و گفت: مسخره!!!

مراسم که تموم شد مهدی گفت: لباسهای ما رو نمیخوای بشوری؟ (منظورش این بود که نمی اندازی تو ماشین؟) گفتم: شسشته شده اند. منتها تو ماشینه. اگه لطف کنی بندازی رو رخت خشک کن، ممنون میشم. خلاصه لباسهاشو پهن کرد. فقط یه چیزی. صبح دیدم یکی دو تا لکه چربی هنوز روی لباسهاست. به نظرتون راهی داره که اون لکه ها پاک بشه؟

الان یه خانمی میاد و میگه: پرسیل! بعد همه ما خانمها فریاد میزنیم: شستشو یعنی پرسیییییییییییل!!!!!!!!!!

بعدش حرف در مورد بازی جمعه شد و تو فیس بوک هم دیگه کل کل غوغا میکنه این روزها. به مهدی گفتم: روز جمعه، احتمالا مانی رو می برم تیراژه. البته اول میخواستم ببرم بولینگ عبدو که نزدیک خونه مامانش ایناست، ولی اونجا جاپارک نداره! پس می برمش تیراژه. بعدش اگه پرسپولیس برد، ما برمیگردیم خونه! اگه باخت، که ما از همونجا میریم خونه بابات و تو هم بیا!!!!!!!!! زد زیر خنده! گفت: احتمالا شرکتشون شنبه که بین تعطیلیه، تعطیله. گفتم: من جایی خوندم که «آن مرد که بین تعطیلی ها رو تعطیل میکرد، دیگه رفته!» گفت: نه، واقعا جدی میگم. احتمالا ما هم تعطیل باشیم! پس می مونم مانی رو نگه میدارم، احتمالا هم نمیریم خونه بابام اینا!

گفتم: هر جور راحتی. بعد شنیدم که ساعت بازی از سه، افتاده به دو و نیم. فکر کنم من و مانی ناهار بخوریم و راه بیفتیم بریم. تا حالا نرفته ام. ولی هرکی بچه اش رو برده، راضی بوده! پناه بر خدا! ایشالا که خیر باشه. یه بار که بردمش از اینا که صورت بچه رو نقاشی می کنند، نذاشت و بدش اومد. ببینم اگه این بار دوست داشته باشه، میدم صورتشو نقاشی کنند! خلاصه میخوام جمعه حسابی به من و مانی خوش بگذره. نتیجه بازی هم برام مهم نیست. ایشالا که مساوی بشن و دیگه دعواها کمتر بشه. هرچند که طرفداران دوست دارند بازی به یه نتیجه خوبی برسه و هر تیمی میخواد ببره، ولی من دلم میخواد مساوی بشن که لااقل پرش، منو نگیره!!!!!!!

عاقا من هنوز قادر نیستم تو وبلاگهای بلاگ اسکای نظر بذارم. یعنی گاهی میشه، گاهی نمیشه.

یه چیزی رو هم میخوام بهتون بگم. دیروز تو وب مژی جون یه چیزی خوندم که واقعا توصیه میکنم همه تون بخونید. در مورد تمرکز کردن. واقعا همه اش راسته. خود من اگه بتونم یه کم تمرکز کنم و از عجله ام کم کنم و در یک لحظه به هزار چیز فکر نکنم، خیلی از مسائلم حل میشه! اصلا برای همینه که آقایون، تو کارها متخصص ترند. چون روی یک کار تمرکز می کنند. ولی ما خانمها، هزار و یک کار رو با هم انجام میدیم و همه رو امتحان میدیدم. البته این تمرکزی که مژی جون نوشته، یه چیز دیگه است. اینجوری که باید روی هر کاری، همون لحظه تمرکز کنیم. ولی در کل میخوام بگم تمرکز، خیلی از این حالات استرس و ناراحتی رو از بین می بره و فکر رو آزاد میکنه.

من امروز صبح نسکافه ام رو با تمرکز خوردم. بهش گفتم: من همون مقدار که باید از تو کالری دریافت میکنم و تو جاهای بیخودی تو بدنم انباشته نمیشی!!!!!! خلاصه باهاش اتمام حجت کردم!!!!!! الان هم واقعا رفرش و سرحالم.

روز خوبی رو براتون آرزو میکنم. سرشار از سلامتی و شادی!

[ سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ