چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صد تا سلام. صبح قشنگتون بخیر. خدا رو شکر به خاطر امروز. هزار سپاس به خاطر اینکه امروز رو به چشم می بینیم و قراره هزار تا اتفاق خوب برامون بیفته. ببینیم خدا امروز برامون چه هدایایی در نظر گرفته. کدوم قسمت لطف و کرمش قراره نصیبمون بشه. کجا قراره سورپرایز بشیم که «چه اتفاق خوبی! یعنی دعای کی بوده؟»

از این طرف هم خودمون روزمون رو با دعا شروع می کنیم. که خدایا برای همه خیر بخواه. برای همه بهترین ها رو بخواه. هیچکس که از درگاه تو ناامید نمیره. همه زیر پر و بال خودت و رحمتت هستیم. ولی خب، دعا می کنیم که دل خودمونم آروم بگیره. دعا می کنیم که دلهای خودمون هم به هم بیشتر راه پیدا کنه.

عاقا باور کنید من تنبل شده ام! یعنی نمیدونم چرا صبح ها دلم نمیخواد از رختخواب بیام بیرون. انگار جام زیادی گرم و نرمه. شاید هم مال یکی از قرص هاییه که آخر شب میخورم! باید اونو زودتر بخورم. البته وقتی بیدار میشم، دیگه بیدار شده ام! (نه بابا!) ولی خب، انگار یه کم سخته.

خب، تعریفی ها زیاده. فقط اینو بگم که من تو تقویمم اینو دارم که فردا قراره دختر صحراجون به خیر و شادی  دنیا بیاد. همه مون دعا میکنیم یه دختر سالم و صالح باشه و به ناز پدر و مادر بزرگ بشه. ایشالا که خیرش رو ببینند!

عاقا دیروز من سر کار از صبح تا شب داشتم می خندیدم. یعنی نه اینجوری ها! از شدت خنده واقعا داشتم منفجر میشدم. البته هم از شدت خنده، هم از شدت کار!!!!!! به طوریکه وقتی مهدی اومد دنبالم، دو تا دستام آویزون شده بود از بس کار کرده بودم! عین دستهای پلنگ صورتی وقتی خیلی خسته بود و دستهاش آویزون میشد!!!!!!!! حالا خنده واسه چی بود؟!

گفته بودم که شرکت ما داره یه پروژه انجام میده واسه یه ارگان مهمتر. بعد اگه یادتون باشه، دو سه هفته پیش، یه اتفاق خلق الساعه پیش اومد تو اون ارگان و فعلا کار پروژه ما معلق مونده. یعنی معلوم نیست با اون تغییراتی که تو اون ارگان اتفاق افتاده، هنوزم پروژه ما به دردشون بخوره یا نه!  قاعدتا کار باید کمتر بشه، ولی فعلا کار ما کمتر نشده! خب کار ستاد، همیشه همونه که هست. البته هنوز هیچی معلوم نیست. ولی خب شرکت ما داره به اینم فکر میکنه که شاید اون تغییر در اون ارگان، باعث بشه که اصلا پروژه ما رو نخوان. پس داره جلوی بعضی از خرجها رو میگیره و به شدت افتاده به صرفه جویی. اولین خیرش ـ البته برای من ـ اینه که اضافه کارها محدود میشه. دیگه همه مجبور نیستند تا هفت و هشت بمونند. خب، شاید برای اقایون سخت باشه چون رو پولش حساب می کنند. ولی واسه من یکی خوب هم هست. شاید خدا بخواد هر روز بتونم زود بیام. یعنی اون دو روز شیفتم، مجبور نباشم تا شش، شش و نیم بمونم. همون پنج، پنج و نیم، رامو بکشم و بیام!

بعد دیروز خنده ام از این گرفته بودکه خوبه بزنه و در شرکت ما هم تخته بشه و من و مهدی هر دو بیکار بشیم! اونوقت باید هر دو بریم پی یه کاری که دوتایی با هم انجام بدیم. مثلا با پولی که ازخونه پدر مهدی بهمون میرسه، یه مغازه بزنیم و با هم کار کنیم. یا هر کار دیگه ای! بشیم صاحب کار خودمون. دیروز که اینا رو بهش گفتم، گفتم: البته اگه با هم کار کنیم، تو میشی رئیس!!!!! یعنی به قول خانم زویا پیرزاد در کتاب چراغها رو من خاموش میکنم، با برق چشماش میشد همه لامپ های شهر رو روشن کرد. گفت: چه عجب! به این مساله رسیدی!!!!!! فکر کنید! یعنی این مساله چقدر میتونه براش مهم باشه. خیلی خب، تو رئیس!

بعد حالا فکر کنید تو این بلاتکلیفی شرکت، لباس فرمهامون رو هم آورده بودند! خیلی خنده دار بود. وضعیت شرکت معلوم نبود؛ اونوقت واسه مون لباس فرم آورده بودند!!!!! اونم دو دست!!!!!! یکی مشکی یکی سرمه ای! منم رفتم پرو نهایی کردم ولی نبردم خونه. البته به رئیسم هم گفته ام که فعلا نمیتونم لباس فرم بپوشم. به خاطر کتف بند و این ساپورت طبی.

خانم خیاطی که داشت لباسها رو بهمون میداد، بهم گفت: بهت نمیاد یه شکم زاییده باشی! گفتم: شما از رو می بینید! وگرنه از زیر (!) شکم دارم! گفت: باور کن معلوم نیست! گفتم: شما نمی بینید، ولی خودم میدونم که هست!!!!!!! خلاصه نظر من این بود که یه سانت گشادش کنه که گفت: حیفه، مدلش خراب میشه. بعد خودم گفتم: باشه نکن! اصلا بذار همینجوری بمونه. اگه همین تنم باشه، دائم حواسم هست که الکی نخورم و شکمم از مانتوم نزنه بیرون!!!!!!!!!!

خلاصه این از لباس فرم! بعدش یکی از طرح هایی که برای صرفه جویی ممکنه اجرا بشه، طرح مرخصی زمستانیه. چیزی که تا حالا تو عمر این شرکت اجرا نشده! مثلا به هر کس بگن اجباری باید بری مرخصی! که هم از مرخصی سالانه اش کم بشه و موقع تسویه ـ اگه بخواد بره ـ شرکت پول کمتری پرداخت کنه، هم  اینکه تو اون مدتی که بچه ها نیستند، هزینه آب و برق و کلا همه اینا، کم بشه! حالا باید دید کدوم طرح اجرا میشه و اصلا شاید اون ارگان، پروژه ما رو بخواد و دوباره همه چی برگرده به حالت خودش. ولی من امیدوارم اگرم پروژه مون رو بخواد، تا قبل از عید نخواد و ما  این دو ماه پایان سال رو مثل آدم بریم و بیاییم و مجبور به شب کاری و اضافه کار اجباری نشیم! هرچی که خدا بخواد. بعد با خودم می گفتم: حالا خوبه مهدی سر کارش بمونه یا یه جا کار گیر بیاره، اونوقت من از کار بیکار بشم! و قاه قاه تو دلم میخندیدم. همه اش هم خودم رو سپرده ام دست خدا. ببینم چی میخواد.

دیروز ناهار عدس پلو داشتم. غذا زیاد آورده بودم. یه کم برای خودم برداشتم و بقیه رو دادم به بچه های خدمات. پشت میزم نشستم غذا بخورم. کارم زیاد بود و نمیخواستم برم ناهار خوری. هرچند ترجیح میدم ناهار رو اصلا پشت میز نخورم. خلاصه مانیتور رو خاموش کردم و با تمرکز فراوان نشستم به خوردن عدس پلو. به همه عدسها هم گفتم: انرژی لازم رو بهم می رسونید و مثل بچه های خوب، نمیرید یه جای بدن جمع بشید! بعد تا میخواست حواسم بره جای دیگه، سعی میکردم همه حواسم رو به خوردن عدس پلو معطوف کنم! به خدا بچه ها! اینا مسخره نیست. واقعیته! خود آدم هم آرامش میگیره!

بعد رفتم ظرفمو شستم و مسواک زدم و کرم به دستم زدم و اومد رفرش نشستم به انجام بقیه کارهام. حجمش کارهام خیلی زیاد بود دیروز. تا بالاخره دیروز مهدی اومد دنبالم و رفتیم. دیروز مانی پیش خاله ام بود. مامانم اصلا عادت نداره اینهمه روز، مانی رو نبینه. واقعا خیلی کلافه است. همه شک داشتند که مانی آیا پیش خاله ام می مونه یا نه. حتی پدرم آماده باش بود که اگه نمونه، خودش بره خونه خاله ام. ولی من مطمئن بودم می مونه. چون مانی و خاله ام خیلی همدیگر رو دوست دارند. چند تا اسباب بازی هم براش گذاشته بودم. چون بچه های خاله ام بزرگند و قاعدتا نباید غیر از عروسکهای ولنتاینی که بچه هاش کادو گرفته اند (!) اسباب بازی دیگه ای داشته باشند.


که شکر خدا مانی خیلی هم بهش خوش گذشته بود و حتی خاله برای ناهار هم براش میگو درست کرده بود که آقا لب نزده بود! برای همین براش برنج و کباب تابه ای درست کرده بود!!!!!! خلاصه مامانم هم دو بار به بهانه خانم دکتر و زهرا خانم (!) دوست خاله ام زنگیده بود و با مانی حرف زده بود که صداشو بشنوه!!!!!! عصر هم که من و مهدی رفتیم دنبالش، میگفت: نمیام!!!!!! اینجا خوبه! راست هم میگفت. شوهر خاله ام که ظهر از مغازه اومده بود، واسش یه قلک کوچیک باب اسفنجی آورده بود و خاله ام هم یه لیوان خوشگل بهش داده بود که دسته اش، زرافه بود! منم بودم نمی اومدم!!!!!!!! والا!!!!!!!

خلاصه به زور لباس تنش کردیم و اونم شروع کرد به گریه و جیغ، که خاله ام یه شکلات بهش داد و آروم شد! اصلا کلا این خاله ام بچه ها رو خیلی دوست داره و تا حالا خیلی پیش اومده که همه بچه هاشون رو پیشش گذاشته اند. بچه ها هم پیشش آروم میشن. البته بگذریم که دیروز وقتی رفتم، هنوز ظرفهای غذا روی میز ناهار خوریش بود و یه سری ظرف نشسته هم توی سینک ظرفشویی اش! ولی خب، اینا به من ربطی نداره. بچه ام رو نگه داشته بود و من ازش تا آسمون ممنون بودم. خیلی دلم میخواست ظرفها رو جمع کنم و بشورم ولی این دست لامصصصب، نمیذاشت. اگه دستم خوب بود که صد در صد اشپزخونه اش رو میکردم دسته گل، بعد می اومدم.

خلاصه ساعت ده دقیقه به شش دیگه از اونجا بیرون اومدیم و مانی بهانه گرفت که نمیخواد تو صندلی اش بشینه! میخواد همینطور رو صندلی عقب بشینه. البته بهانه می گرفت که من کنارش بشینم. مدیونتوم هنوز صد متر نرفته بودیم، سرشو گذاشت کنار بازوم و خوابش برد!

حالا اینو بگم. مهدی وقتی دیروز اومد دنبالم، من داشتم با موبایل می حرفیدم. خاله ام داشت میگفت که نگرانه که چرا مانی از صبح تا حالا دستشویی نکرده! گفتم: مهم نیست و بعد دوباره بهم زنگید و گفت که بردتش دستشویی و بالاخره دستشویی کرده. ترسیده بود که نکنه غریبی کنه. والا من و مهدی وقتی دیروز دیدیم مانی رو اونجا، از خاله ام، صاحبخونه تر بود!!!!!!

همینطور که موبایل دستم بود، سوار ماشین شدم. مهدی هم همه اش با شوخی میگفت: خانم چرا سوار شدید؟! پیاده شید. من منتظر خانمم هستم! خلاصه حالش حسسسسسسابی خوب بود. خودش لب گشود که: خبرهای خوب دارم، خبرهای بد هم دارم. گفتم: هرچی داری بگو. ممکنه اونی هم که فکر میکنی بده، یه خیری توش باشه. که البته ممکن نیست و حتمیه. تو همه چی خیر هست چون خدا بنده هاشو دوست داره! خلاصه گفت که رئیسش که اینجاست و تازگیها جای دیگه ای مشغول شده ـ چون دارند در شرکت رو تخته می کنند ـ به مهدی اس داده که اگه فلان کار باشه، تو میای؟ اینم گفته: اگه رئیسم تو باشی، چرا که نه!! حالا تا ببینیم چی میشه و خیر تو چی هست.

بعد گفت که بالاخره سازنده خونه پدرش، تونسته جواز تجاری طبقه اول رو بگیره و البته بین چهار تا پنج میلیارد باید بدن به شهرداری!!!!!! آخ که من قربون جیب کوچیک شهرداری برم!!!!!!!!!!

بعد خبر بدش هم این بود که اینا خونه رو شش ماه پیش به کسی فروخته اند. یعنی سند و مبایعه نامه رو بهش داده اند، ولی طرف اینقدر برای دادن پول امروز و فردا کرد، که خود مهدی هم به شک افتاده بود که نکنه بلایی سر سندها آورده باشه. یعنی هی میگفت: شنبه پول میدم، دو شنبه پول میدم. از اردیبهشت تا حالا!!!!!!!!! صد بار اینا هم می خواستند معامله رو فسخ کنند. منتها چون معامله خیلی گنده بود، مشتری اش هم کم بود و تو این دوره رکود مسکن و خرید و فروش، خودشون هم مونده بودند با این یارو کنار بیان یا بدن یکی دیگه. که البته عملا یکی دیگه وجود نداشت!!!!!!! خلاصه خبر بده این بود که همین آقای خریدار، سند رو برده کرمانشاه و یه جا گرو گذاشته و اونا هم سرش کلاه گذاشته اند و الان در گرو پونصد میلیون ناقابله!!!!!!!! که البته باید بده و سند رو آزاد کنه.

به مهدی میگم: حالا از اینهمه شهر، چرا کرمانشاه؟ الان مامانت اینا فکر نکنند کار فک و فامیل من بوده!!!!! بعد با مهدی کلی خندیدیم سر همین مساله که حالا خوبه فامیل های من این کلاهبرداری رو کرده باشند!!!!!!!!!!!

بعدش هم خوشحال و خندان رفتیم دنبال مانی. موقع برگشت که من و مانی عقب نشسته بودیم، من از رو موبایلم یه آهنگ قشنگ گذاشتم و دیدم مهدی هم داره با آهنگه میخونه. بعد یکی دو تا دیگه گذاشتم و دیدم خوشش میاد. اینه که یه کم رفتم جلو و موبایل رو از صندلی جلو آویزون کردم که اونم بتونه گوش بده. بعد یه آهنگ کردی گذاشتم و گفتم: چون تو خیلی این آهنگ رو دوست داری واست گذاشتم!!!!!! اونم چپ چپ نگاه کرد و گفت: آره!!!! خیلی!!!!!!!!!!

بعد دیدم همه آهنگ رو تقریبا حفظه و داره باهاش میخونه!!!!!!! ناکس نشون میده بدش میاد. ولی همه رو حفظه و میخونه! خب، میدونید دیگه. غر زدن تو وجودشه. با همه چی مخالفه ولی در عین حال قبول میکنه!!!!!!!!! حالا شما ببینید کی رئیسه!!!!!!!!!!

خلاصه رسیدیم خونه و ساعت بیست دقیقه به هفت بود. مانی که خواب بود و مهدی گذاشتش رو تخت. خودش هم رو کاناپه ولو شد. منم فقط یه بسته گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون و لباسهامو درآوردم و ولو شدم رو اون یکی کاناپه. به خودم گفتم: تا هفت دراز می کشم بعد پامیشم به غذا درست کردن. واقعا هم خسته بودم. خلاصه هفت شد و من گفتم: حالا هفت و نیم پا میشم. اینجوری بگم که بیست دقیقه به هشت، با فحش به خودم بلند شدم. به مهدی گفتم: حق دارم وقتی از راه میام، یه راست میرم آشپزخونه. اگه بشینم، دیگه بولدوزر باید بلندم کنه! گفت: حالا شام نپزی چی میشه؟ یه چیزی برای مانی میگیرم. تازه، تو که گفتی غذا داریم! گفتم: منظورم این بود که موادش رو داریم! آخه اگه مواد باشه، پختن کاری نداره!!!!!!!!!!

بعد دیدم راست میگه. حالا یه کم هم دیر بشه، مهم نیست. خلاصه اول با خودم عهد کردم تو اون بیست دقیقه ای که مونده به هشت، غذا آماده باشه. بعد به خودم گفتم: آشتی! این چه کاریه! چرا عجله؟ حالا یک ربع هم دیرتر. کفر خدا که نمیشه که. خلاصه رفتم و با عشوه و کرشمه (!) کباب تابه ای درست کردم و دو لیوان هم کته بار گذاشتم و سیب زمینی هم سرخ کردم واسه کنارش. بعد دیدم آقا مهدی تشریف بردند رو تخت کنار مانی دراز کشیدند! بعدش من تنها شدم. خواستم فیلم پاداش سکوت رو بینم که دستگاه، نخوندش. البته سی دی بود، نه دی وی دی! بعد یه کاسه ماست واسه خودم آوردم و چاشنی مخصوص دست سازم رو ریختم توش که سردیش گرفته بشه و لمیدم رو مبل و زدم تو رگ. من خیلی ماست دوست دارم. البته میدونم خیلی نباید بخورم و واسه میگرنم خیلی خوب نیست.

خلاصه زنگیدم به مامانم و یه کم حرفیدیم و اینا بیدار نشدند. یه قسمت از ساختمان پزشکان هم از یه کانالی داشت پخش میشد. جسته و گریخته دیدمش و نشستم پای فیس بوک تا غذاها آماده شد. بعد دیگه ساعت حوالی نه و نیم بود. رفتم تو اتاق و گفتم: بلند شین تنبل ها! من حوصله ام سر رفت! بعد کنار مهدی دراز کشیدم و یه کم نازش کردم!

اونا هم کم کم بلند شدند و اومدند تو هال. غذاها رو توی ظرف غذای خودم و مهدی کشیدم و برای مانی هم غذا کشیدم و البته به زود شش هفت قاشق نتونستم بهش بدم. چون اشتها نداشت. بعد یه کم با مهدی حرفیدیم و مهدی گفت: دعا کن پرسپولیس ببره! گفتم: خب حالا اگه نبره، تو میخوای دمار از روزگار ما بکشی؟ گور پدر هر دوتاشون! این چیزها واسه لذته و یه کل کل الکی. نه اینکه خودتو داغون کنی. (البته من به مهدی میگم: گور پدر هر دوتاشون که اون فکر کنه میگم گور پدر پرسپولیس و استقلال.  ولی تودلم میگم: گور پدر هر دوتاشون، پیروزی و پرسپولیس!!!!!!!!!!!!!!) خب حساسیت هام رو بهش نشون نمیدم. تازه برای منم تا این حد اهمیت نداره!

خلاصه دیگه وقت لالا شد و گرفتم خوابیدم. هر کاری کردم، نشد زودتر از دوازده بخوابم!

حالا یه چیزی بهتون بگم. دیروز وقتی دیدم وضعیت شرکت اینجوریه، به مهدی گفتم: ببین! فکر کنم بتونم شنبه رو مرخصی بگیرم. هنوزم سه شنبه است. فکر کنم بشه برنامه ریزی کرد برای مسافرت تو این چند روز. دیگه برنامه اش با خودت. ببین اگه میخوای بریم سفر، تصمیم بگیر. اگرم میخوای بازی جمعه رو خونه خودمون باشی حتما، که هیچی. برنامه اش با تو.

گفت: آخه بریم کجا؟ گفتم: همون دریا کنار. تلفن اون آقاهه رو هم که داری. همون که ازش خونه گرفتیم دفعه قبل!

آقا اینو بهش گفتم و پشیمون شدم! آخه می دونید، همین چند روز تعطیلی، خواهرشوهر بزرگه ام رفته دریا کنار. البته اگه اونا اونجا باشند، ما هم باشیم، برای من مشکلی نیست. فقط یاد این مساله افتادم که چند ماه پیش، همین ها، کلید ویلای یکی از آشنای شوهرش رو گرفته بودند و دوتایی رفته بودند شمال. دو روز بعد، خواهر شوهر کوچیکه ام که عقد کرده است، خودشو دعوت میکنه و می زنگه بهش که کجایید که ما هم داریم می آییم! بعد برادر شوهر کوچیکه ام هم با زن عقدی اش هم میرن اونجا! نمیدونم یادتونه یا نه. که ما رفتیم خونه مادر مهدی، خبر نداشتیم اینا همه شمال رفته اند. مهدی حتی دلخور شد و پیش من گفت: می بینی خانواده منو! میرن سفر بدون اینکه به من بگن!!!!!

بعد خواهر بزرگه مهدی گفته بود که میخواسته تو اون سفر با شوهرش تنها باشه. خواهر کوچیکه خودشو دعوت کرده بود، هیچی؛ برادر و زن برادره هم رفته بودند و ایشون خیلی از دست زن برادر کوچیکه (جاری من) حرص خورده!!!!!! چون اصلا خوش سفر نبوده و هی میگفته: اینو نمیخورم و اونو نمیخورم و خلاصه کوفتشون شده بوده!!!!!!!!! در هر حال، یعنی به مهدی گفته بود که یه جورایی بهشون تحمیل شده بودند!!!

البته این خواهر مهدی، تو ویلاهایی که مربوط به محل کارشه مستقر شده. ما اگه میرفتیم، واسه خودمون یه جا اجاره می کردیم مثل دفعه قبل و به هیچ عنوان تحمیل نمیشدیم به اونا! ولی خب، حالا مهدی یا فکر اینجا رو کرده بود یا هزار تا فکر دیگه، اینه که تصمیمش به رفتن نبود.

حالا خونه بابام اینا هم که نمیشه بریم به خاطر مریضی مامان و داداش بزرگه ام، اینه که این آخر هفته رو پیش هم هستیم! من و مهدی و دودوش! احتمالا یکی دو بار غذا بریم بیرون و جمعه هم که بازیه. ببینیم چی میشه. ایشالا به همه خوش بگذره و همه شاد باشند.

چند تا مورد با دوستان:

ـ ژیوار عزیز! اگه تلفن مهد کودک مرجان رو داری بهم بده. میخوام یه سری سوالات ازشون بپرسم. ممنون عزیزم.

ـ یه عزیزی چند روز پیش پیام خصوصی گذاشته بود برای مسوول دفتر که میخواستند. اگه لطف کنه، دوباره اون پیام رو برام بذاره.

ـ دریای عزیز! کامنت گذاشته بودی و رمز داده بودی و گله کرده بودی که چرا نمیام. عزیز دلم! نه ا یمیل داشتی نه آدرس وب! کجا بیام قربونت برم؟ کامنتت رو عمومی کردم. میدونم رمز داشت. ولی آدرس وب که نداشت!!!!!!!!! اگه لطف کنی آدرست رو برام بذاری.

ـ بقیه عزیزان! به لطف خدا و محبت شما عزیزان، روز به روز داره تعداد دوستانم زیاد میشه. اگه لطف کنید، یه رمزی بذارید بعد از اسمتون. منظورم پسوند یا پیشونده. مثلا میدونم چند تا نگین هستند. مثلا نگین همزاد، حتما بنویسه که نگین همزاده! بقیه هم یه اسمی چیزی بذارید. آخه گیج میشم نمیدونم کی به کیه! خدا زیادتون کنه که اینقدر عزیز و مهربونید!

قربان همگی، لطف خدا بر سر همه مستدام!!!!!!!!!

 

[ چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ