چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر وشادی. به نیکی و سلامتی. امروز من خیلی سرحالم خدا رو هزار مرتبه هم شکر میکنم. عاقا این شکرگذاری صبح، خیلی به من انرژی میده. یعنی اینجوری بگم. شاید من تا حالا خوب عمل نمی کرده ام. مثلا گاهی نماز صبحم قضا میشده. یا اگرم میخوندم، تو خواب بودم ، یا برای رفع تکلیف و خیلی نمی فهمیدم که دارم چه کار میکنم. ولی الان این چند روز اخیر که وقتی صبح ها قشنگ به خدا سلام میکنم و ازش تشکر میکنم بابت امروز و همه نعمتهاش، انگار همون لحظه تازه متولد میشم. به دنیا میام که امروز رو زندگی کنم! الان دیگه فلسفه نمازهای صبح رو می فهمم. حالا چه بتونم بخونم چه نتونم. ولی هر روز صبح بهش سلام میکنم و انرژی و روزی اون روز رو ازش میگیرم. برای خودم و برای همه.

خب، حتما می خواهید بدونید بعد از بازی دیروز، چه اتفاقی افتاده برای من و چی شده. باید بهتون بگم که حال من عااااااااالیه. نه به خاطر نتیجه بازی. که راجع به اونم باهاتون می حرفم. به خاطر اتفاقی که به موازی اون، برای من افتاد.

از چهارشنبه بگم که رفتم فیزیوتراپی. یعنی اینجوری که شش ماه پیش که به خاطر کتفم رفتم فیزیو، اونجایی که میرفتم عالی بود. یعنی خود دکتر یه عالمه کار روی بدن مریض انجام میداد. منتها راهش یه کم دور میشد. این یکی که چهارشنبه رفتم، نزدیک میدون ولیعصره. یعنی من با یه ماشین میام سر فاطمی و از اونجا هم پیاده میرم تا برسم به فیزیوتراپی. و البته که سر راهم هزاز تا مغازه کیف و کفش و مانتو و پالتو بود و اگه بخوام همین جا برم، رسما خودم و پولم به فنا میریم!!!!!!!!!

خلاصه اینجا رفتم چهارشنبه و دکتر کاری انجام نمیده و فقط به بدن دستگاه وصل می کنند. منتها خیلی قدیمیه و دکتره سه چهار روز از حضرت نوح کوچکتره! ولی آدم محترم و باشخصیته و ظاهرا با کارش هم وارد. ولی بهم گفت: دکتر برای شما، دو تا عضو رو توی یه برگه نوشته. شما باید برید بیمه تامین اجتماعی و تاییدیه بگیرید!!!!!!!!

خب من میخوام بدونم. یه ارتوپد که از صبح تا شب دو هزار تا مریض مثل منو می بینه، نمیدونه که بیمه، دو عضو در یک نسخه رو قبول نمیکنه؟ خلاصه که بهم گفت برم و این تاییدیه رو بگیرم! گفتم: چشم! بعد گفت: در ضمن دکتر برای شما لیزر نوشته و بیمه، هزینه لیزر رو نمیده! اینهمه هم در سال داریم هزینه بیمه و بیمه تکمیلی میدیم. حالا ببینم بیمه تکمیلی چقدرش رو میده. البته فیزیوتراپیست گفت: اگه نمیخوای، لیزر نکن. چون هزینه هر جلسه لیزر هر دو عضو (گردن و دست راست) میشه بیست تومن! خلاصه فدای سر دوستان. گفتم: لیزر هم بکن که دیگه کار تموم بشه.

بعد چون دیر شده بود، من نظرم این بود که چهارشنبه دیگه کار انجام نشه. ولی دکتره گفت: نه، از همین الان انجامش بده. خلاصه انجام دادیم و راه افتادیم به طرف خونه. سر راه هم یه کم اسفناج خریدم. دیگه تا رسیدم، ساعت نزدیک هشت بود. مهدی و مانی که چه عرض کنم، همه شهر دیگه رسیده بودند خونه شون!!!!!!! اسفناج رو دوباره شستم و گذاشتم بپزه. الان یادم نیست غذا چی داشتیم. ولی واسه مانی شام آوردم و دادم خورد و خودم هم اسفناج رو با نمک و فلفل خوردم که خاصیتش حفظ بشه. ولی خب، یه کاسه هم با ماست خوردم به خاطر دل خودم!!!!

دوباره همون شب دوباره بحثمون شد. سر اینکه مهدی بهم گفت: لطف کن و دیگه برای من دنبال کار نگرد!!!!!! منم خیلی بهم برخورد. یادتونه دیگه. که من برای کار مهدی به یکی از مقامات اداره مون گفتم و اونم همه کادر مهدی اینا رو می شناخت. حالا مهدی از این ناراحت بود که نکنه همین براش شر بشه و از این طریق بتونند اطلاعات شرکت مهدی اینا رو دربیارن! خب خودش هم میدونه که من تقصیری ندارم! ولی خب حرفمون شد. منم ازش ناراحت شدم. بعدش هم مهدی یه فیلم گذاشت که من بازم وسطهاش خوابم برد!!!!!!!! فیلم آخرین وگاس!!!!!!

پنجشنبه صبح اول یه بسته بادنجون کبابی بیرون گذاشتم که یخش باز بشه. بعد تا اداره پست رفتم و از اونجا هم یه سری خرت و پرت از انقلاب خریدم و برگشتم. که یکیش کیف مدارک بود. من یه زونکن دارم. از اینها که مثل کیف می مونه و درش چسبیه. مثلا مدارک خونه بریانک و یه سری مدارک دیگه توشه. چند وقت پیش مهدی بهم گفت: اینا رو خالی کن من این کیفه رو احتیاج دارم واسه مدارکم تو اداره!!!!!!!!!!!!!! خلاصه منم رفتم واسه خودمون یه کیف مدارک خوب خریدم که دسته هم داره و فایل بندیه. با خودم گفتم: خب، من برای اینکه مدارک خونه جدید مون رو نگهداری کنم، یه کیف مدارک خوب میخوام. تازه اگه بتونم خونه بریانک رو بفروشم، شاید خدا بخواد و یه خونه تو شمال بتونم بخرم. پس یه کیف خوشگل میخوام که این مدارک رو بذارم توش. پس به این نیت، یه کیف مدارک قشنگ خریدم! (این میشه ایمان فعال) یعنی خودمون رو آماده میکنیم برای یه اتفاق قشنگ که منتظرشیم!

خلاصه سر راه هم رفتم نون تافتون بگیرم که گفت ساعت ده و نیم پخت میکنه. منم بهشون تبریک گفتم که تعمیراتشون تموم شده و حالا شده یه نونوایی تر و تمیز و قشنگ! آقاهه هم تشکر کرد. خلاصه برگشتم خونه و واسه ناهار، میرزا قاسمی درست کردم. مهدی عاشق میرزا قاسمیه. البته پنجشنبه حال خودم خیلی خوب نبود. یه کم احساس بی حالی میکردم. بعد زنگیدم ایران فیلم میدون انقلاب و از آتلیه کودک، واسه مانی وقت گرفتم. بعد مهدی شاکی شد که حالا چرا اینجا؟ ببریم در خونه مامانت اینا یا مامان من.

حوصله جر و بحث نداشتم. زنگیدم و وقت رو کنسل کردم. میدونم به این زودی نمیشه بریم. چون تا ده جلسه که من فیزیو دارم و بعدازظهرهام پره. از سه سالگی مانی هم یه ماه میگذره. ولی خب، ارزش بحث کردن نداشت. خلاصه طرفهای ظهر مهدی رفت خرید کرد و نون تافتون هم خرید و گفت: حالا که میرزاقاسمی درست میکنی، یه کم هم کته درست کن. منم دل به دریا زدم و در کیسه برنج ایرانی رو باز کردم و دو لیوان کته درست کردم و شکر خدا خوب شد. حبوبات هم گذاشتم خیس بخوره. هر دو سه ساعت یکبار هم آبش رو می گرفتم که بادش بره. مهدی که خیلی ازغذا خوشش اومد. عصر خواست خودشو لوس کنه، گفت: تو به فکر من نیستی. به سلیقه من، کاری انجام نمیدی! گفتم: آره. راست میگی. ظهر غذا رو واسه شوهر عمه ام درست کرده بودم! زد زیر خنده.

خلاصه دیدم کلافه ام. رفتم حموم و یه کم حالم بهتر شد. بعدش حبوبات رو ریختم تو زودپز برقی که بپزه و بعد که پخت، سبزی آش رو ریختم توش. یه دفعه یادم اومد رشته آشی ندارم! قرار بود آش بپزم ببرم بدم به کارگرهای سر ساختمون. هیچی دیگه . همونطوری برش داشتم. حموم هم رفته بودم و نمیشد برم بیرون. مهدی هم حال نداشت از خونه بره بیرون. این بود که همه مواد آش رو گذاشتم تو فریزر تا به وقتش.

صبح جمعه، ده دقیقه به هشت بیدار شدم. یعنی انگار یکی بیدارم کرد. برنامه ام این بود که بعد از ناهار، با مانی بریم تیراژه. یه سری لباس هم بود که باید به دست خواهر دوستم می رسوندم که بده به اون بچه ها. بعد دوستم گفت که تا ظهر خبر میده بهم که اونم با بچه اش میاد تیراژه یا نه. خلاصه دیدم دوربین تو کیف مانیه و کیف هم خونه بابام اینا. ده روزی هم بود که خونه بابام اینا نرفته بودم. خلاصه همون موقع از رختخواب بیرون اومدم و آرایش کردم و راه افتادم به طرف شهران. سر راه دو تا نون بربری خریدم و یکی رو بردم در خونه خاله ام اینا و اون یکی رو هم بردم خونه بابام اینا.

تعجب کردند اون وقت صبح اونجا بودم، اونم تنها! بعدش یه چای واسه خودم ریختم و دیدم عدسی هم دارند. یه کاسه عدسی هم کشیدم و قبل از اینکه چیزی بخورم، خودمو وزن کردم. 500/58!!!!!! خیلی خوشحال شدم و پریدم خودمو بغل کردم!!!!!!!! بعدش عدسی خوردم و چای هم زدم تو رگ و وسایل رو برداشتم و رفتم بازار روز شهران، که دیدم کیف پولم رو خونه بابام جا گذاشته ام. برگشتم و کیف پول رو بردم و دو تا فویل واسه روی گاز خریدم و سفید شور هم گرفتم و شاهگوش هشت رو هم برای بابام اینا. رفتم دادم به بابا و راه افتادم به طرف انقلی. البته مامانم هم یه بسته لباس برای اون بچه ها داد. خلاصه گذاشتم صندوق عقب و راه افتادم. اینم بگم که داداشم یکی دو تیکه از ر.ق.ص. ه.ا.ی کافه. ای ریخته بود رو فلشش و داد بهم. بردم خونه و دیدم ساعت ده و نیمه و این تنبل ها، هنوز خوابند!

با دست چپم گاز رو تمیز کردم و فویل رو کشیدم روش، هنوز نصفه نیمه بود که دیدم پدر و پسر کم کم دارند بیدار میشن. رو همون تیکه نصفه گاز که فویل روش بود، چای گذاشتم و تا آماده بشه، بقیه فویل گاز رو هم کشیدم. بعد نون گذاشتم رو بخاری و فلش داداشم رو زدم به تی وی. راستش خانواده خود من، اصلا اهل فیلم فارسی نیستیم! خب، ارزش دیدن نداره. بگذریم از یه سری فیلمها که اون دوره ساخته شده مثل گوزنها یا تنگسیر که خب اصلا  یه مدل دیگه است، کلا ما اهل دیدن فیلم فارسی نبودیم و نیستیم. ولی داداشم یکی دو تا رقص کافه ای از تو بعضی هاشون درآورده بود که خیلی خنده دار بود. اونم به شعرهاش گیر داده بود که چقدر مسخره و خنده دار هستند. خلاصه اونا رو گذاشتم و تا صبونه آماده بشه، با این دست خوشگلم، یه کم قر دادم باهاشون.


بعد حس کردم حالم بهتره. یه پیرهن سرمه ای کوتاه هم دارم که تنم کردم. بعد سیب زمینی رو دادم به مهدی که خرد کنه. اونم با  کمال میل پذیرفت. به خودش هم گفتم. کارهای بزرگ، خیلی دستم رو اذیت نمیکنه. مثلا باز کردن زیب کیف. ولی یه کاری مثل سیب زمینی پوست گرفتن یا خرد کردن، یه کم به دستم فشار میاره. اونم قبول کردم. بگذریم که سه ساعت طولش داد ولی خدا وکیلی از من خیلی کارش تمیز تر بود! اینجوری که فکر کردم با دستگاه خرد کرده! ولی خب، عجله رو باید کنار بذارم. یه کم دیرتر، با فشار کمتر، بهتره!!!!!!!! خلاصه خورش قیمه آماده شد و ناهار خوردیم و مهدی باهام حرف زد که نیازی نیست که بخوام برم بیرون. گفت: چرا باید تو و مانی آواره بشید. خب شاید اصلا من حساسیت نداشته باشم.

گفتم: خب، خودت هم میدونی که بازی برات مهمه و حساسیت داری. پس ما نباشیم بهتره. تو هم تخلیه میشی.

با ناراحتی گفت: آشتی تو واقعا لجبازی! من ازت میخوام بمونی، ولی تو به زور میخوای بری! اصلا بمون که با هم یه فیلم قشنگ ببینیم. بازی رو هم نگاه نمی کنیم!

یه دفعه یه جرقه تو ذهنم زده شد. شاید واقعا خودش هم نمیخواست بازی رو ببینه. شاید واقعا دنبال یه مفر بود برای نگاه نکردن و استرس نداشتن.

گفتم: تو که میدونی من از بیرون رفتن، ککم هم نمیگزه. هرجور تو تصمیم می گیری. اگه بخوای، می مونم. حالا فیلمت چی هست؟

خندید و گفت: حالا بهت میگم. خلاصه حوالی ساعت دو، دیگه ناهار تموم شد و منم رفتم تو آشپزخونه به جمع و جور کردن و ریختن بقیه غذاها تو ظرف غذاهامون. کارها رو که کردم، دیگه تقریبا دو و نیم شده بود. مهدی واسه مانی تو اتاق یه کارتون گذاشت که لااقل یکی دو ساعت بی خیال ما بشه و ما بتونیم به دل راحت فیلم ببینیم. بعد یه مرضی در وجود من یکی بود که لااقل اول بازی رو ببینم! اینه که اولش رو دیدیم تا دو دقیقه اول که خطا شد. مهدی گفت: این از اون بازیهای پر تنشه. همون فیلم رو ببینیم بهتره. خلاصه نشستیم به دیدن فیلم.

دیدن این فیلم رو به متاهل ها توصیه میکنم. به کار مجردها نمیاد. یعنی آدم تا ازدواج نکرده باشه، موضوع رو درک نمیکنه. خب، فیلم یه سری ص.ح.ن.ه داره و البته زیر نویسش هم پره از حرفهای اونجوری........ ولی مضمونش خیلی عمیقه و من میدونم بین دوستانی که اینجا رو می خونند، بعضی ها دچار این معضل هستند. و فهمیدم چرا مهدی از من میخواست اون فیلم رو با هم ببینیم! بعد حتی وسط فیلم هم گاهی فیلم رو نگه میداشت و با هم می حرفیدیم دراون مورد و نظراتمون رو می گفتیم! خلاصه که فیلم تموم شد و بگذریم که من همون اول موبایلمو سایلنت کردم و گذاشتم کنار دستم که نکنه اگه استقلال گل بزنه، اس برام بیاد از طرف دوستانم ولی خب، ظاهرا بازی خیلی بی خاصیت تر از این حرفها بوده.

خلاصه از اینم بگذریم که مانی ما رو صاف کرد از بس اومد و رفت و ما هم مجبور شدیم فیلم رو نگه داریم! خب چاره ای نیست دیگه. وقتی بچه تو خونه باشه، خیلی دست و پای آدم بسته میشه. بعد از فیلم هم رفتیم سراغ نتیجه بازی و نت که دیدیم بازی بی خاصیت بوده و چه بهتر که با هم فیلم دیدیم و چقدر هم من چیز یاد گرفتم!!!!!!!

بعد از فیلم، لباسهای خودمون رو آوردم و سه کیسه که واقعا نمی پوشیدیم کنار گذاشتم که بدم به دوستم برای بچه ها. دیگه مانی هم خودشو رو لباسها کشت از بس که هی می اومد با ماشینش به من میزد و میگفت: مامان تو بیفت! منم میگفتم: آآآآآآآ بعد خودمو می انداختم رو لباسها. اونم می اومد رو سرم و میگفت: مامان! چی شدی؟ بعد من نباید بلند میشدم و همونجوری باید می افتادم. بعد مانی هم ضارب بود مثلا. ولی می اومد سرشو میذاشت رو پای منو اونم می خوابید!!!!!!!!!!!!! اینجوریشو دیگه ندیده بودیم!!!!!!!!!!

بعد که لباسها جمع شد ـ البته بیشتر با دست چپم ـ مانی در یک اقدام انتحاری، خوابش برد و به من و مهدی فرصت داد یه کم باهم تنها باشیم..............

بعدش من رفتم دوش گرفتم و بعدش تا مهدی از حموم برگرده، میوه شستم و چیدم تو بشقاب، که مثل هر روز عصر جشن میوه بگیریم. بعد مانی بیدار شد و نشستیم به میوه خوردن و من همه اش تو فکر فیلمه بودم! حالا هر کسی خواست، خصوصی اسم فیلم رو بهش میگم. میترسم اینجا بنویسم، واسم شر بشه! بعد همینطور که روی بازوی مهدی لم داده بودم بهش گفتم: چی میشه اگه همیشه با هم خوب باشیم؟ گفت: همه چی درست میشه. من در لحظه که عصبانی میشم، تو فوری جوابمو نده. به خدا بعدش میام عذرخواهی میکنم. تو همون لحظه چیزی نگو.

عاقا یه چیزی هم بگم و دیگه پست امروز رو تموم کنم. من دو شب پیش یه خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم من و یه عده زیادی داشتیم از کنار یه جایی که گودبرداری شده بود، رد میشدیم. جاهای گودبرداری شده رو که دیده اید. خیلی عمیق کنده شده. بعد قبر امام حسین هم توی همین زمین بود. یه قبر ساده که اتفاقا آجری هم بود. بعد من توی خواب در حالی که داشتم با جمعیت از کنار این گودال رد میشدم، خودمو پرت کردم رو قبر امام حسین. بعد یه دفعه از توی قبر، آب سرریز شد. یه عالمه آب. اینقدر که مردمی که بالا بودند، نگران من بودند که نکنه من با اینهمه آب، خفه بشم. یه آب زلال که از قبر همینطوری داشت بیرون میریخت. ولی من خودم توی خواب خیلی آروم بودم. حتی برادر کوچیکه ام هم دیدم که داشت در مورد آبها بهم میگفت. یه جای دیگه خواب، دایی ام ـ که چند ساله ندیدمش ـ بهم گفت: آشتی! اون وقتی که تو خودتو پرت کردی روی قبر و توی گودال، مانی هم میخواست دنبالت بیاد. ولی من پاشو گرفتم و نذاشتم.

خلاصه که نمیدونم تعبیرش چیه. امیدوارم هرچی که هست خیر باشه. هرچند که من اصلا نه به امام حسین فکر کرده بودم و نه چیزهایی شبیه اون چیزهایی که تو خواب دیدم.

میگم این دربی دیگه خیلی بی خاصیت شده. یعنی اینم بگم ها! همه مسوولین هی میان میگن هیجان رو کم کنید، بعد دیروز تو برنامه ها همه اش می گفتند چرا اینقدر بازی بی هیجان بوده. من حتی توی یکی از نظرسنجی ها دیدم که یکی از گزینه ها، تماشاچی ها بودند! اخه تماشاچی بدبخت تو این سرما بدون امکانات میره اونجا و دور از جون سگ لرز میزنه، چه تقصیری می تونه داشته باشه؟!

خوب شد من و مهدی هم ندیدیم. یعنی من که خیلی خوشحال بودم. مهدی نشون داد که با من بودن، براش مهمتر از پرسپولیسه. شاید هم فکر کرده که اینطوری شاید بتونه یه کم آرامش پیدا کنه. مثل جریان خونه باباش که در موردش با من حرف نمیزنه. من اوایل ناراحت میشدم. ولی بعد فهمیدم دلش نمیخواد در مورد چیزهایی که آزارش میده، با من بحرفه. دیروز هم واقعا خواست که بمونم و با هم اون فیلم رو ببینیم.

یه چیزی بگم بخندید. نمیدونم کدومهاتون سریال شاهگوش رو می بینید. ما که می بینیم. خب، مانی هم که مثل ما نمیشینه ببینه. هی میره و میاد. دیشب بعد از اینکه کلی بلا به سر خودش آورد و من و مهدی رو عاصی کرد بهش گفتم: مانی تو چرا اینجوری میکنی، هی من باید از صبح بهت بگم: مانی این کار رو نکن! مانی به این دست نزن! مانی اینو خراب نکن....» یه دفعه گفت: مامان! چرا هی میگی: خنجری خنجری خنجری خنجری این کار رو نکن!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی شاخ درآورده بودم. از اینکه فوری تشابه پیدا کرده بود بین خودش و خنجری!!!!!!!!!!!!!! دیشب هم منو خواب کرد و میز اتو رو انداخت رو سر خودش! بعد که رفتیم نجاتش دادیم، در حالیکه گریه میکرد هی میگفت: هیچی نشده! اشکالی نداره!!!!!! مطمئنا معنی اینا رو نمیدونه. بعد گوشه لبش باد کرد و مهدی در حالیکه داشت از عصبانیت منفجر میشد، رفت براش یخ آورد و گذاشت رو لبش. صبح هم مهدی بهم زنگید که گوشه پیشونی اش باد کرده. اینجور وقتها من ازمهدی خونسردترم. خب بچه است. باید خیلی مراقبش باشیم چون به همه چی کار داره. ولی خب مهدی خیلی بیشتر نگران میشه!

ببخشید دیر شد نوشتن این پست. آخه صبح مجبور شدم برم تامین اجتماعی برای تایید فیزیوتراپی دو عضو در یک نسخه! به خدا طرف اصلا نگاه هم نکرد به من. فقط یه مهر زد و خلاص! یعنی این عمیق کار کردنها و ریشه ای پیگیری کردن ها، من یکی رو که کشته!!!!!!!

 

[ شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ