چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح روز دوشنبه تون بخیر و شادی. بههههههههترین ها رو براتون آرزو میکنم. واقعا صبح قشنگیه. حال من که عااااااااااالیه! از عالی هم یه چیزی اونورتر. الان ساعت 07:8 صبحه و هنوز خورشید طلوع نکرده. میگن وقت طلوع و غروب خورشید، بیشترین انرژی در دنیا جریان داره. البته اینم نسبیه. چون الان که داره طلوع میکنه، یه جای دیگه، سه ساعت از طلوعش گذشته. پس در هر منطقه بنا به شرایط اونجا، میشه انرژی رو دریافت کرد. خب، ما کاری به این چیزها نداریم و فقط انرژی مثبت رو برای همه جذب می کنیم. همین الان من برای همه شما و برای همه آدمها با هر دین و زبان و مسلکی، بهترین ها رو آرزو میکنم. هرچی که بهترین و خیره. امیدوارم اونی که خدا میخواد بشه و همه مون سپرده دست خودشیم.

امروز تولد پیچ عزیزه! البته اسمیه که خودشون روی خودشون گذاشته اند! به هر حال امیدوارم همیشه سلامت باشند و من از رابطه و علاقه بین ایشون و پیچک عزیز خیلی خوشم میاد و اینکه هرچی حلقه محاصره تنگ تر میشه، عشق اینا بیشتر میشه! همین جا براشون بهترین ها رو آرزو میکنم و از خدا میخوام سال دیگه این جشن رو توی خونه خودشون بگیرند. ایشششششششالا!

صبح از شهران اومدم اداره و ده دقیقه به شش بیدار شدم و بازم تاریک بود. ارایش کردم و نماز خوندم و بازم براتون دعا کردم. البته خدا از دیروز یه توفیق دیگه هم به من داده. اونم اینکه می تونم درست و حسابی نماز بخونم! آخه چند ساله که به خاطر کمرم، نشسته نماز میخونم. میدونم مهم اینه که اون عمل در نیت درست انجام بشه. ولی خب، یه چیزی مثل نماز، قشنگه که حرکاتش هم انجام بشه. خیلی سال بود که نشسته نماز میخوندم. چند بار این وسطها سعی کردم درست و حسابی بخونم، ولی کمر درد، دوباره منو مجبور کردم که نشسته بخونم.

من به دلایل علمی اش کار ندارم و خود عمل نماز، یعنی اینکه به این بهانه روزی چند بار از خدا تشکر کنیم و یادمون هم باشه که هست. حالا از نظر گناه نکردن و هم از این نظر که یکی حواسش بهمون هست و مواظبمونه که به خطر نیفتیم. وگرنه روزهایی هم هست که نماز نمیخونیم و بازم خدا رو حس می کنیم و باهاش می حرفیم. اصلا مگه میشه کاری رو کرد و توی دل با خدا حرف نزد؟!

من همیشه وقتی موبایل رو تنظیم میکنم که صبح بیدار بشم، یه جا داره برای یه متن. من همیشه می نویسم: سلام آشتی عزیز! بیدار شو که یه صبح قشنگ منتظر توئه! بعد یه عالمه هم گل و قلب و بوسه واسه خودم میذارم! خودشیفته نیستم. بلکه میخوام با اون کلمه ها، انرژی مثبت جذب کنم.

دیشب موقع خواب، متن رو عوض کردم و نوشتم: خدایا! ممنون به خاطر امروز و به خاطر همه چی! واقعا این شکرگزاری، خیلی بهم آرامش میده. یه صبح دیگه، یه شروع دیگه و یه تولد دیگه. میشه خیلی چیزها رو از نو ساخت و آدم بهتری بود.

این بحث ظاهرا به درازا کشید. یادتون باشه به خاطر مریضی مامانم، ده روز نرفتیم خونه شون. تا اونا رفتند شهرستان و بعدش هم که مامان مریض شد! خب ما عادت نداریم اینقدر از اونا دور باشیم. خود مهدی یه عالمه دلش تنگ شده بود. مانی هم وقتی مامانم رو دیده بود بهش گفته بود: من تو رو فراموش کرده بودم!!!!!!!!!!!!!!

بنابراین شنبه عصر وقتی رفتیم دنبال مانی، دیگه نرفتیم دنبال مانی!!!!!! رفتیم اونجا و موندیم تا امروز!!!!!!

خدا رو شکر، این معلق شدن پروژه مون، یه حسنی داشت و اونم اینکه دیگه اداره مون میخواد جلوی هزینه های اضافی رو بگیره و اضافه کاریها رو کنترل میکنه. بیخودی هم کارمند بدبخت رو نگه نمیدارند. شنبه عصر هم من با اجازه رئیسم ساعت پنج رفتم و دیگه تا شش و هفت نموندم. مهدی اومد دنبالم و با هم رفتیم. تو راه هم تنها سی دی که داشتیم، شهرام شب پره بود که دیگه پدر صاحب مهدی دراومد با آهنگهاش!!!!! بعدش رفتیم بنزین زدیم و رفتیم خونه بابام اینا.

شکر خدا اوضاع رابطه مون هم خوبه. دیروز هم که تعطیل بود، نوعید همسایه مون بود. البته از ساعت دو و سه اومدند. یعنی از بعد از فوت آقای مهربون همسایه، خانمش چون قادر به تنهایی زندگی کردن نیست، رفته بود خونه دختر دومی اش که سر کوچه مامانم ایناست. اینا یه دختر بزرگ هم دارند که آمریکا زندگی میکنه و حالا ایشون اومده. دیروز از ساعت دو و سه اومدند خونه پدرشون مستقر شدند و مهمونها هم می اومدند و می رفتند. خب، نوعید بود! ما هم قرار گذاشته بودیم بریم خونه پسرخاله ام که هم کادوی دیدن خونه اش رو بدیم، هم شنیده بودیم جنس آورده و میخواستیم سر پولهامون رو سگ کنیم!!!!!!

خلاصه حریف بابا و داداشم نشدیم و اونا گفتند: ما با شما (من و مامانم) نمیاییم!!!!!! چون شما میخواهید برید انبار و دو سه ساعت بچرخید و جنس بخرید. در نتیجه ما اعصابمون از دست خریدهای زنانه خرد میشه!!!! خلاصه این کشمکش تا ظهر که ناهار بخوریم و بخوابیم، ادامه داشت.

البته از صبح براتون بگم که من مواد آش رو آورده بودم. البته مواد پخته آش رو. حتی سبزی اش رو هم ریخته بودم. ولی روز جمعه چون رشته نداشتم، نشد که کامل بپزمش. تا حالا هم یکی دو بار خواسته ام این آش رو بپزم، ولی نشده. خلاصه روز شنبه به مهدی زنگیدم که یه کیسه زردرنگ تو فریزر هست، با خودت بیارش و ببر تحویل مامانم بده. که البته اونم یادش رفته بود و مجبور شده بود دوباره برگرده خونه!!!!!!!

خلاصه دیروز صبح، اول با مامانم بساط آش رو به راه انداختیم و بعد مامانم دید پیاز نداره! منم که سرم میخاره برای از خونه بیرون رفتن!!!  ماشین رو برداشتم و رفتم سر کوچه پیاز بخرم. آخه مامانم گفت که پیازهای بازار روز گندیده بوده. خلاصه همین که رفتم یه دور بزنم، یه خانم پیر در داروخونه دیدم و سوارش کردم. بنده خدا نمی تونست اصلا راه بره. خلاصه راهش هم به داروخونه دور بود. یه عالمه کوچه پس کوچه!!!! بردمش تو کوچه شون، که گفت: راستی من میخواستم سیگار هم بخرم!!!!!!! دوباره از کوچه بیرون اومدم و بهم پول داد و واسش سیگار خریدم! بعد بردم درخونه شون پیاده اش کردم و برگشتم سر کوچه مامانم اینا و پیاز خریدم و برگشتم خونه.


آش آماده شد و توی سه تا ظرف نسبتا بزرگ ریختیم آش رو و خواستم با مهدی ببرم تقسیم کنیم، که مامانم گفت: منم میام! دیگه مهدی رو نبردیم و من و مامانم بردیم در یه ساختمون که کارگر داشت کار میکرد، یکیش رو دادیم. مامانم پرسید: چند نفرید؟ کارگره گفت: ده نفر! مامانم یکی دیگه هم بهشون داد و رفتیم یه خانمی رو هم رسوندیم که داشت با بار از بازار روز می اومد. خونه خانمه، تو کوچه خاله ام بود. مامانم گفت: بیا بریم یه سر به مادرشوهر خاله ات بزنیم که اینجاست. خلاصه رفتیم یه سر هم به ایشون زدیم.

خاله ام کلا خیلی به خانواده شوهرش احترام میذاره. مادرشوهرش هم خیلی خیلی پیره و دیگه آلزایمر گرفته و الان دیگه خودش رو هم نمی شناسه. من واقعا گریه ام گرفت وقتی دیدمش. آخه وقتی من هنوز دنیا نیومده بودم، مامان و بابام خونه اینا مستاجر بودند. من تو خونه اینا دنیا اومده ام. (البته مامانم برای زایمان میره کرمانشاه که پیش خانواده خودش باشه!) ولی در کل من و برادر بزرگه ام تا هشت سالگی من، خونه اینا بودیم و خیلی رابطه خوبی باهاشون داشتیم. بعد اینا خاله کوچیکه منو برای پسرشون گرفتند. یعنی دیگه وصلت کردیم با هم.

خب دیروز خیلی ناراحت شدم وقتی دیدمش. چون خیلی ساله که می شناسمش. خلاصه یه کم اونجا موندیم و خاله ام هم یه بشقاب کیک شکلاتی و شیرینی داد که واسه مانی بیاریم! بعد رفتیم بازارروز و مامانم یه کم میوه گرفت و برگشتیم خونه. بعدش بحث رفتن به خونه پسرخاله ام پیش اومد که بابام اینا گفتند نمیان.

خلاصه ساعت چهار مامانم گفت: اینا رو ول کن! پاشو بریم. چون دیگه به پسرخاله ام هم گفته بودیم که می آییم. منم وقتی دیدم بابام و داداشم نمیان، دلم نیومد مهدی رو بیدار کنم و ببرم. خلاصه من و مامان و مانی رفتیم دنبال خاله ام و اونو با دخترخاله ام سوار کردیم و رفتیم.

که اونجا دختر خاله ام هم بود. همونی که قبلا در موردش نوشته بودم که باهاش عین خواهر بودم ولی به خاطر اینکه با برادر متاهلش همکاری کرد که سر زنش، زن بگیره، کلا رابطه کن فیکون شد! و البته من و خانواده ام، به خاطر اینکه طرف زن اولش رو گرفتیم، مغضوب اینا شدیم!!!! قبلا شرح ماوقع رو در دو سه تا پست اینجا نوشته ام. اسم پست ها هم اینه: از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم!

خلاصه از اون وقت تا دیروز، من دو سه بار محدود دیده بودم دختر خاله ام رو. حتی وقتی شنیدم بعد از سالها نازایی، باردار شده، خیلی براش خوشحال شدم ولی بهش نزنگیدم. نه به خاطر کینه،که به خاطر نوع رابطه. چون پشت سرم خیلی چرت و پرت گفته بود که اصلا برام مهم نبود. من پیش خدای خودم روسفیدم که طرف حق رو گرفته بودم. دعوا خانوادگی بود ولی اینا از من به خاطر این ناراحت بودند که چرا جواب تلفن های زن اول برادرشون رو میدم و می شینم پای درد و دلش!!!!!! میخواستند کسی با این خانم رابطه نداشته باشه تا بتونند هرچی انگ تو عالمه بهش بچسبونند که بتونند برادرشون رو محق کنند به اینکه بره با یه خانم متاهل دیگه دوست بشه و بشینه تا اون خانم طلاق بگیره و عده اش تموم بشه و فردای اتمام عده، عقدش کنه!!!!!!!!!!!! خب، من نمی تونستم حقیقت رو فدای رابطه خانوادگی کنم.

بگذریم. خلاصه دیروز بعد از خیلی وقت، دیدمش خونه برادرش و البته اینم بگم که همین پسرخاله ام که رفتیم خونه اش، کسیه که در برابر کار زشت برادرش وایساد و تنها کسی بود که حق رو به برادرش نداد و خانواده اش هم حسابی حقش رو کف دستش گذاشتند!!!! به هر حال دیروز دیدمش و پسر نه ماهه اش، خیلی هم برام عزیز بود و بغلش کردم. مانی یه کم گوشه گیر شده بود دیروز اونجا، که خب طبیعی بود. ولی همه اش سعی میکردم نی نی رو ببرم پیش مانی که باهاش ارتباط برقرار کنه. بعدش هم رفتیم انبار پسرخاله ام و من یه شلوار لی ترک برداشتم ازش.

برگشتیم خونه و مهدی گفت: چرا بیدارم نکردی که باهاتون بیام؟ گفتم: دلم نیومد. دیدم اینا هم نمیان، گفتم تو هم نیای و استراحت کنی. بعدش صد تومن بهم داد. هر چند که من شلوار رو چهل خریده بودم. گفت: اگه دوباره رفتی پیش پسرخاله ات، اگه چیزی خواستی بگیر ازش! خلاصه شلوار رو پوشیدم و دیدم یه گوشه اش، پاره شده. به خانم پسرخاله ام زنگیم و بهش گفتم، اونم گفت: بیار عوضش کنم برات. بعد با خودم گفتم: حالا شاید بشه بدوزمش. چون اونم به قیمت عمده شلوار رو بهم داده بود. خلاصه با همین دست قشنگم، نشستم خرد خرد اون تکه رو دوختم و اصلا هم معلوم نیست و خیلی هم به پا قشنگه! همین جا، جا داره از خودم تشکر کنم که تونستم دو سه کیلو کم کنم و شلوار اینقدر قشنگ به پام وایساده بود! البته به نظرم، سایزم هم یه کوچولو، جمع شده !!!!!

راستش دیروز این دختر خاله ام رو که دیدم، خیلی چاق شده بود. گفت که خواهرش هم بعد از زایمانش خیلی چاق شده. ولی همه شون به می گفتند: آشتی! تو دوباره برگشته ای به وزن قبل از بارداریت! گفتم: آخه من میرم سر کار. البته این دخترخاله ام و خواهرش، دفتر بیمه دارند. ولی خب، خودشون کارفرما هستند و از صبح زود که نمیرن سر کار! تازه هر وقت هم بخوان، می تونند کارمندشون رو بفرستند و خودشون نرن.

خلاصه که زنگیدم به خانم پسرخاله ام و گفتم که شلوار رو برای تعویض نمیارم و همین رو برمیدارم. اونم هی اصرار میکرد که: شما فامیلید و گل جنس ها باید مال شما باشه. منم گفتم: شما از من، قیمت عمده اش رو گرفتید، بالاخره هم یکی باید این شلوار رو برداره. خودم برش میدارم. حالا قراره یه بار دیگه هم با دوستم بریم پیشش. این از این!

امروز عصر دیگه قرار بود طبق روال همیشه، عصر مهدی بره دنبال مانی و ببرتش خونه خودمون، منم برم فیزیوتراپی. شنبه که نشد برم! امروز هم مهدی ساعت شش با وکیل خونه باباش اینا جلسه داره. پس تا بخواد کارش تموم بشه، کار به هشت و نه شب میکشه. اینه که ایشالا امروز من میرم فیزیو و بعد از اونجا هم میرم خونه بابام. البته صبح با ماشین خودمون اومدم ولی ماشین رو بردم تحویل سرایدار اداره مهدی اینا دادم. چون عصر نمی تونم ببرمش فیزیو. محل فیزیو نزدیک میدون ولیعصره و اصلا جاپارک نداره! واسه همین، خودم باید برم و از اونجا هم کورس کورس برم خونه بابام اینا که تا برسم، زودتر از هفت و نیم نیست. اینه که قرار شد امشب هم خونه بابام بمونیم. حالا ببینیم تا عصر چی میشه!

عاقا دیروز که از منزل پسرخاله ام برگشتیم، هی به مامانم گفتم پاشو بریم خونه همسایه برای نوعید، اونم هی میگفت: آخه نمیشه دست خالی! دخترش از آمریکا اومده و من باید براش گل بگیرم. میگم: خب چرا وقتی بیرون بودیم نگفتی؟! میگه: آخه دیدم دیره!!!!!! خلاصه من هی به دلم افتاده بود که پاشیم بریم پایین و مامانم نمی اومد. تا اینکه ساعت نه و نیم، دخترش زنگید که مامانم چهارشنبه داره با خواهر بزرگه ام میره آمریکا. میخواد شما رو ببینه. اگه میشه لطف کنید تشریف بیارید پایین!!!!!! خلاصه من و مامانم لباس پوشیدیم و من حتی دوربین رو هم بردم که با خانم همسایه عکس بندازم. ولی خب، اینقدر گریه کردیم که دیگه من نتونستم عکس بگیرم. خلاصه که خانمه داره میره و خودش هم دلتنگ بود. ولی چاره ای نداره و یه مدت میره ببینه می تونه اونجا بمونه یا نه! ایشالا هرچی که خیره براشون پیش بیاد! بعد خانمش که نمیتونه درست صحبت کنه. دست و پا شکسته از مامانم خواست که لباس سیاهش رو دربیاره. آخه تو این مدت، مامانم اصلاح نکرده و سیاه تنشه و به اصطلاح عزا نگه داشته! چون معتقده آقای همسایه خیلی بهمون محبت داشته همیشه و به گردنمون حق داره و به احترام اون، عزا نگه داشته!

دیگه به اصرار اونا و ما، امروز میخواد سیاهش رو دربیاره. که البته این چیزها برای زنده هاست. وگرنه کسی که مرده، وضعیتش از ماها خیلی هم بهتره. فقط خونه اش عوض شده.

به هر حال امیدوارم به شماها هم خوش گذشته باشه و هفته خوبی داشته باشید.

 

[ دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ