چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

من ماهی یک بار یه میگرن دوره ای دارم که چند روز میاد سراغم. تقریبا همزمان با ... یه مدت هم سالها پیش تحت درمان بودم ولی تنها دو راه حل برام موند و اونم اینکه به محض اینکه موجش میاد تو سرم، قرص ارگوتامین سی بخورم و همون اوایل درد، یه مسکن استفاده کنم که اگه از روی درد بگذره، دیگه نمیشه هیچ جوری دردش رو تسکین داد.

دیروز هم از اون روزهای میگرنی بود. من آدم صبح زودم. صبح زود مثل هر آدم دیگه ای خوابم میاد و مخصوصا تو این سرما اصلا دلم نمیخواد رختخواب گرم و نرم رو ول کنم. مخصوصا وقتی کنارم یه عروسکی خوابیده که هنوز بوی بچه میده و هرچند که شب تا صبح بارها و بارها لگدشو حواله ام میکنه!!! فرشته 

ولی وقتی از رختخواب میام بیرون و حاضر میشم برم سر کار، دیگه خواب از سرم می پره. ولی دیروز از اون روزها بود که واقعا به خواب احتیاج داشتم. یعنی فکر کنید از صبح که بیدار شدم، تا شب که برم تو رختخواب، همچنان خوابم می اومد!!! گریهاز سر شب، مانی هی خمیازه کشید. با خودم گفتم شکر خدا امشب میخواد زود بخوابه که منم بگیرم بخوابم. تو منزل پدرشوهرم، همه زود می خوابند. خواهر شوهر سومی چون هم سرکار میره و هم دانشگاه، اگه شوهرش اونجا باشه یا نه (عقد هستند) دیگه هشت و نیم میگیره میخوابه!! وسطی هم که مانی رو روزها نگه میداره، دیگه تا نه، نه و نیم میخوابه، پدرشوهرم هم دیگه تا نه و نیم هفت تا پادشاه رو خواب دیده! مادرشوهرم فقط کم خوابه و دیر خوابش میبره که اونم سر خودشو با تلویزیون گرم میکنه البته اگه مانی و باباش و برادرشوهرم بذارند!!! که اونم یه جریاناتی داره که سر فرصت براتون میگم.

دیشب مانی ساعت ده شب گفت: «دیر... دیر...» این یعنی شیر!!! من بردمش تو رختخواب و مادرشوهرم هم اومد اونورش خوابید، مهدی هم شیر درست کرد و آورد و این داشت میخورد و چشماش سنگین میشد. منم خوابم برد. یه دفعه با صدای مهدی و مانی پریدم از خواب؛ بعد از ده دقیقه!!!! دیدم مانی میخواد کلیپ ببینه. مانی مثل همه بچه های این سن، از یه سری آهنگ خوشش میاد که مهدی اونا رو روی هارد ریخته و مانی در طول روز بیست سی بار اونا رو نگاه میکنه!!! خلاصه مهدی واسش کلیپ ها رو گذاشت و آقا نگاه کرد! من دوباره خوابم برد و بعد از نیم ساعت دوباره با صدای اینا بیدار شدم! نمیدونم سر چی دوباره با هم اختلاف پیدا کرده بودند!  بلند شدم نشستم! دیدم نخیر، امشب از خواب خبری نیست!!! پاشدم اومدم  مانی رو آوردم تو رختخواب، اونم یه عالمه باهام کشتی گرفت که با این دست درد و گردن درد، پدرمو درآورد. ولی واقعا لذت بخشه وقتی میخواد زورشو به آدم نشون بده. بعد دوباره بلند شد رفت جلوی تلویزیون. و بعد از حدود چهل دقیقه دیدم مانی داره بازی میکنه. گفتم بابادیگه مهدی می گیرتش! من برم کپه مو بذارم. سرم هم داشت می ترکید.

رفتم برای بار سوم کپیدم! این بار با صدای داد مهدی بیدار شدم و پشت بندش صدای گریه مانی! دیگه دلم میخواست به جای اینکه برم این دو تا از هم جدا کنم(!)،خودمو پرت کنم از پنجره بیرون!!!! ولی چه فایده که شیشه ها دو جداره اند و از همه بدتر که طبقه اولند!!! دیدم مانی میخواسته روی دیوار نقاشی کنه و مهدی هم عصبانی شده!!! رفتم سراغ مانی و حواسشو پرت کردم. بچه خوابش می اومد ولی مقاومت میکرد. روی کاناپه لمیدم و اونم روی من لمید و داشت کلیپهای درخواستی اش رو نگاه میکرد. یه خودم اومدم دیدم خوابم برده و مانی هم در حال چرته. بغلش کردم و رفتیم با هم تو رختخواب. با خودم فکر کردم از مهدی گلایه نمیکنم ولی چی میشد اگه امشب مانی رو میگرفت و من میتونستم استراحت کنم. البته هیچی بهش نگفتم. حساسیتم رو کم کردم و گرفتیم خوابیدیم!!!

ادامه کم کردن حساسیت مربوط به مادر شوهرمه که تو ادامه مطلب می نویسمش که پست خیلی طولانی نشه!


مامان مهدی لبو دوست داره. پریروز، از خواهرشوهرم خواستم که حوالی ساعت چهار آژانس بگیره و مانی رو بیاره اداره مهدی. البته قبلش با مهدی چک کردم که ببینم کاری نداشته باشه. البته بهش نگفتم واسه چی. میخواستم سورپرایز بشه! بعد که این دو تا رفته بودند اونجا، مهدی بعد از بیست دقیقه زنگید بهم که ما داریم می آییم دنبالت. من یه کاری داشتم و هنوز کارم تموم نشده بود. گفتم یه کم دیرتر بیایید.گفت: «آخه مانی اینجا وای نمیسه!!!» خندیدم و گفتم: «مهدی جان! روز پنجشنبه من مانی رو از ساعت 14:45 تا 19:30 تو اداره چه جوری نگه داشته بودم؟؟!! سرشو گرم کن. اونجا یه عالمه موضوع واسه سرگرمیش هست، تازه عمه مهربونش هم که مواظبشه.» خلاصه قرار شد یه کم دیرتر بیان. (محل کار من و مهدی یه خیابون فاصله دارند.)

همون روز موقع برگشتن، گفتم به مهدی که سر راه حتما لبو بگیریم چون مامان مهدی لبو دوست داره و توی این سرما هم لبو داغ واقعا می چسبه! بعد رسیدیم نزدیک خونه و مهدی رفت که لبو بگیره. دیدم با سه تا لبو تو کیسه فریزر (!!!) برگشته. لبوها هم یخ یخ انگار که تو یخچال بودند!! میگم اینا چرا اینقدر یخند؟ میگه هوا سرده وگرنه یارو لبوی داغ رو نشونم داد!!! گفتم: عزیزم اون لبوی داغ رو نشونت داده ولی لبوی یخ رو واست گذاشته. بعدش هم تو کیسه فریزر چرا؟ اینکه آب نداره. ما چه جوری اینو گرم کنیم؟ دیدم زیر بار نمیره و میگه هوا خیلی سرده و لبوها یخ کرده تو راه!!! حالا فکر کنید فاصله مغازه تا ماشین سی ثانیه هم نبود. سیبری هم بود، اینجوری لبوها سرد نمیشد!!!! با خودم گفتم ولش کن بابا! اینقدر خته به مشماش (مته به خشخاش ـ وام گرفته از فیلم سن پطرزبورگ) نذارم. چه  اهمیتی داره داغی و سردی یه لبو!!! خلاصه رفتیم خونه و مهدی ما رو پیاده کرد و مامانش رو برد آمپولش رو بزنه.

لبوها رو گذاشتم تو کاسه روحی و خیلی کم آب ریختم روش و گذاشتم رو شعله که گرم بشه. روی سماور هم اصلا نشد برای همین از شعله مستقیم استفاده کردم. دیدم نه، اصلا گرم نمیشه و یه کم بیشتر آب ریختم. خلاصه مانی صبر نکرد اونا بیان. هی میگفت: لبو... لبو.... منم بالاخره لبوها رو آوردم و ماها خوردیم و واسه اونا نگه داشتیم.

وقتی مهدی و مامانش اومدند، واسه مامانش تو بشقاب کشیدم و قاچ کردم و آوردم که بخوره.! طفلی کمرش از اون هفته تا حالا گرفته و همه اش در  حال استراحته. کمر درد هم خیلی درد بدیه. کشیده ام و میدونم چه عذابیه. بعد دیدم بشقاب رو گذاشته اونور! میگم: مامان! چرا نمی خورید؟ شما که خیلی لبو دوست دارید! دیدم حالت چندش به خودش گرفت و گفت: «بدم اومد! لیز شده!»

خداییش ناراحت نشدم. با خودم فکر کردم اینکه نمیدونه من واسه خاطر این خریدم لبو رو. فکر میکنه ما همینطوری سر راه خریدیم و آوردیم خونه. نمیدونه من همه اش خیابونها رو با چشمم میگشتم که لبوفروش پیدا کنم. وقتی نمیدونه، پس نباید توقع کنم که اشتیاق نشون بده. بعد از همه مهمتر: واقعا مزه لبویی که دوباره گرم شده رو دوست نداره! به قول خودش لیز شده. پس نباید حساسیت نشون بدم. وقتی دوست نداره و نمیخوره، خب نخوره. سرش سلامت!

بعد با خودم فکر کردم اگه آدم توقعش رو از طرفش اندازه خودش بیاره پایین، دیگه دلخوری الکی پیش نمیاد. اونکه عمدا نخورد! خوشش نیومد که نخورد!چشمک

 

[ چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ