چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام سلام صد تا سلام....... هزار تا سلامتی و خوشی و دلخوشی تقدیم به همه تون. صبح قشنگ همه تون بخیر و شادی. یه ماه دیگه مونده به عید. چون به نظر من، عید از اول اسفند شروع میشه. همه تکاپوها از همون موقعه و همه دارند به سرعت کارهاشون رو می کنند تا قبل از فروردین، تموم بشه. و به نظرم همون تکاپوها و تلاش ها، عیده!!!!!!!!!

دیشب دوباره خونه بابام اینا بودیم. یعنی از شنبه شب تا حالا اونجاییم!!!!! خب نشده که بریم. مثلا دیشب من ساعت هشت شب رسیدم خونه بابام! البته سر کار نبودم و فیزیوتراپی بودم ولی خب، خیلی شلوغه و تازه ساعت پنج و نیم، نوبتم شد. خیلی آدمهای خوب و مهربونی هستند ولی خب، شلوغه دیگه. بعد هم من دیروز ساعت چهار رو ربع میخواستم از در شرکت برم بیرون، آخرین لحظه یه چیزی میدن دستت که بیا این کار رو بکن! منظورم نامه یا چیزی برای اقدام بود!!!!!!!!!!!

دیگه خلاصه تا برم و برسم و نوبتم بشه، شد پنج و نیم. اون یه تکه رو که پیاده میرفتم، با یکی از همکارهای قدیمی ام می حرفیدم. این همکارم، قبل از من تو این شرکت بوده و پارسال، به اصرار شدید مدیرعامل اولی شرکت، از اینجا رفت. یعنی مدیرعامل اولی، خب، چند سالی بود که از شرکت ما رفته بود. دو سال پیش یه جا مشغول به کار شد و هی پیله کرد به این همکار من که تو هم بیا و اینجا به یکی مثل تو نیاز داره و حتما باید باشی. این طفلی هم خیلی سبک سنگین کرد. اون شرکته از شرکت ما خیلی پر و پیمون تر بود و خب، اون موقع با مدیرعامل وقت شرکت ما هم آبش تو یه جو نمیرفت. اینه که قبول کرد و رفت. ولی قبل از رفتنش، منو گذاشت جای خودش. یعنی اون و رئیس قبلی خودم، کاری کردند که من برم جای ایشون بشینم. ایشون رفت توی اون شرکت و شروع کردند از اول همه چی رو درست کردن، ولی چند ماه بعدش با هیات مدیره به مشکل برخوردند. مدیرعامل اولی مون، یه استعفای صوری داد که بیان نازشو بکشند، که اونا هم نامردی نکردند و باهاش موافقت کردند.

هیچی دیگه. مدیرعامله رفت و این همکار ما اونجا موند تک و تنها! مدیرعامل بعدی که اومد، ایشون رو دیگه نخواست!!!!!! حالا این همکارم از شهریور تا حالا بیکاره!!!!!! فکر کنید خانمش خونه داره و دو دختر بزرگ هم داره!!!!!!!!!! اصن یه وضی....... دیروز با یکی از اعضای هیات مدیره مون صحبت میکردم شاید بتونیم ایشون رو برگردونیم. راستش حتی گفتم من حاضرم از سرجام پاشم و جامو دوباره بدم به ایشون. هرچند که ایشون دیگه الان توی این پوزیشن حاضر نیستند کار کنند!!!!!!! دو جای دیگه رو پیشنهاد دادم! این عضو هیات مدیره مون هم راضی بود. منتها همه اینا منوط به موافقت اون ارگان بزرگه، با پروژه شرکت ما میشه! باید قبولش کنند تا ما بتونیم نیروی جدید بگیریم.

خلاصه دیروز داشتم با این همکارم می حرفیدم و نتیجه مذاکرات رو میگفتم. البته از فیزیو که بیرون اومدم، دیدم خیلی سرده. زنگیدم به مهدی که ببینم کجاست. میدونستم ساعت شش با وکیل خونه باباش اینا قرار داره. منم ساعت هفت از فیزیو بیرون اومدم. گفتم شاید کارش تموم شده باشه و اصلا شاید قرارشون لغو شده باشه. زنگیدم که ریجکت کرد و پیغام داد که نمیتونم باهات بحرفم. منم رامو کشیدم و رفتم ولیعصر که سوار ماشین خطی های شهران بشم! بیست سی نفر جلوم بودند. از ماشین هم خبری نبود!!!!! خلاصه تا ون بیاد، با این همکارم حرفیدم و اونم گفت که به کسی نمیگه ولی روزهای سختی رو می گذرونه و زن و بچه اش خیلی غصه بیکاری اش رو می خورند. واقعا این روزها خیلی به فکرشم چون به سر آمده، طبیب است!!!!!!! خودم حال و روزشون رو درک میکنم!

اون وقتها که من باردار بودم و مهدی بیکار بود، این همکارم خیلی تلاش کرد بتونه مهدی رو بیاره تو شرکت خودمون ولی خب، روسا موافقت نکردند زن و شوهر یه جا باشند! حالا مهدی هم همچین رشته اش به اینجا مربوط نمیشد. اگرم می بینید من اینجام، رشته منم ربطی نداره. منتها دیگه اینهمه سال مونده ام دیگه. خلاصه نشد. ولی این همکارم خیلی اون وقتها تلاش کرد و جلوی چشم خودم به خیلی ها می زنگید و پیگیری میکرد. حالا امروز خودش باید دنبال کار بگرده. راستش برادرش تو شرکت قبلیه هست. همونجا که دیگه عذر اینو خواستند. یه مهره خوب هم هست. منتها ایشون روی حساب غرورش نمیخواد به اون شرکت که عذرش رو خواسته اند برگرده.

من خیلی دلم میخواد ایشون دوباره بیاد شرکت خودمون. هم خیلی کاربلده، هم واقعا میدونم این روزها براش خیلی سخته. یکی و دو ماه مونده به عید و خیلی سخته واسه یه مرد که بیکار باشه! به سر خودم اومده! حالا ببینیم خدا چی میخواد! ایشالا که خیر باشه براش.

خلاصه که من دیشب ساعت هشت شب رسیدم خونه بابام اینا. دیگه دو تا سور زده بودم به جنازه و هفت خاج برده بودم!!!!!!!!!!! مانی پرید رو سر و کولم و بعد که دست و روم رو شستم، خواستم نماز بخونم. خب، گفتم که دو روزه دارم کامل نماز میخونم و دیگه نشسته نمیخونم! عاقا مگه این بچه گذاشت!!!! هی پرید رو پشتم و هی رفت زیر چادر و هی به گردنم آویزون میشد و می خندید. منم خنده ام گرفته بود. بعد که من اصلا نفهمیدم چی خوندم و چی نخوندم، از پشت گردنم رو گرفت که باید کولم کنی!!!!! فکر کنید گردنی که یکی دو ساعت پیش، زیر برق بوده تو فیزیوتراپی!!!!! منم یکی دو دور بهش کولی دادم و بعد که پیاده شد، شروع کرد با ضربات کاراته، میزد رو دست راستم!!!!! همون دستم که بابت دردش میرم فیزیوتراپی!!!!!! دیگه شک کردم دست دشمن تو کار باشه! وگرنه چرا نمیزد به دست چپم!!!!!!!!!!!


خلاصه مامانم گفت که قبل از ظهر بردتش حموم و خسته اش کرده ولی آقا، ظهر نخوابیده. می ترسید که اون موقع بخوابه و نصف شب پاشه! گفتم: من بچه خودمو میشناسم. اگه زودتر از ساعت یک خوابید، بیا منو بکش!!!!!!! خلاصه باهزار ترفند بهش شام دادم و قصه براش گفتم و گولش زدم که اگه خدای نکرده هم زود خوابید، گرسنه نخوابیده باشه! ولی خانم و آقایی که شما باشید، ساعت یکربع به یک دیشب، از خواب در چشم ایشون خبری نبود که نبود!!!!!!

ساعت نه و خرده ای، مهدی اومد ولی انگار سه نفر با چوب کتکش زده بودند. اخماش هم تو هم بود و من از فاصله سه متری اش هم رد نمیشدم. فقط وقتی رفتم جلوش که در رو باز کنم، دیدم اوه اوه خطر برق گرفتگی!!!!!!!!! اینه که سلام و خسته نباشید گفتم ولی رفتم نشستم اون طرف. چون از اون وقتها بود که نباید بری طرفش. خلاصه تا رسید، دوباره رگبار موبایل شروع شد و هی زنگید و هی بهش زنگیدند و بعدش سفره انداختیم شام بخوریم. منم یه کلمه نپرسیدم چی شد و چی نشد! چون معلوم بود که خبر خوبی نداره و حسابی مگسیه! بعد دیدم هی داره سرشو می چرخونه اینطرف و اون طرف و آه میکشه! هی به ماها نگاه میکنه.

مامانم اینا هم دیگه می شناسنش. هیچ کس نمی پرسید چته! تا خودش لب گشود و گفت که سه ساعته دارند با وکیل سر و کله می زنند و اصلا خود فروشنده ها به توافق نرسیده اند و هرکی یه ساز می زنه و از این حرفها. منم تا همونجا که اون میگفت، ازش می پرسیدم و نه بیشتر! خلاصه شام خوردیم و بگذریم که وسط شام هم دوباره بهش زنگیدند و هی رفت تو اتاق و هی اومد بیرون. شام دیگه دور از جونش شد زهر مار!

بعد مامانش زنگید به موبایل من و گفت که آیا مهدی سالم رسیده یا  نه. چون اونجا خیلی عصبانی بوده و پشت فرمون هم داشته حرص میخورده! منم گفتم: آره شکر خدا سالمه و الا بهتون می زنگه. بازم مهدی تلفن رو برداشت و رفت تو اتاق و نشست به حرف زدن. بعد که بیرون اومد از مامان من پرسید: شما فردا صبح میرید فیزیوتراپی؟

آخه می دونید دیگه! مامانم صبح ها میره فیزیو تراپی واسه زانوهاش. اگه ما خونه خودمون باشیم و مهدی بخواد از اونجا مانی رو بیاره، که تا مهدی برسه، مامانم برگشته. اگرم اینجا باشیم، مهدی می مونه تا مامانم برگرده.

مامانم گفت: آره. چطور مگه؟ مهدی گفت: آخه من فردا صبح ساعت هشت باید برم! بعد مستاصل به مامانم نگاه کرد. مامانم هم گفت: عیب نداره پسرم! من صبح به اونجا زنگ میزنم و وقتم رو می اندازم برای بعدازظهر که بابای آشتی هم از مدرسه اومده باشه. مانی رو میدم دستش و میرم فیزیو. تو خودتو ناراحت نکن! مهدی هم تشکر کرد و قضیه ختم به خیر شد.

خب، مهدی این انعطاف ها رو می بینه که با خانواده من راحته. الان فکر کنید یکشنبه آینده، تولد مادرشوهرمه! من خیلی دوست دارم مانی رو از صبح همون یکشنبه ببریم اونجا که روز تولدش، پیشش باشه. چون به هر حال نوه اشه و دوست داره پیشش باشه. ولی میدونم اون روز، ایشون استخر میرن واسه آب درمانی و امکان نداره کنسلش کنند! البته شاید هم بکنه! نمیدونم. میخوام بگم اونا هیچ انعطافی تو برنامه شون ندارند و به این راحتی، برنامه شون رو جابجا نمی کنند.

به هر حال. خلاصه من دیشب عین مگس های، پیف پاف خورده بودم!!! گیج خواب! ولی گرگ رفته بود تو چشم مانی و مشغول جست و خیز بود!!!!! خلاصه حوالی دوازده من دیگه گرفتم بخوابم، که سه چهار بار بیدارم کرد و آخریش، همون ساعت یک بود. دو سه بار هم نصف شب بیدار شد و من و مهدی رو بیدار کرد!!!!!! دیگه ساعت 05:50 آلارم داد و بیدار شدم. یعنی تقریبا اصلا نخوابیدم. وقتی خودمو تو آینه نگاه کردم، دیدم خواب خوابم!!

دو سه مشت آب زدم به صورتم و یه کم چهره ام رو باز کردم و بعد آرایشیدم و میخواستم راه بیفتم، که مهدی از اتاق بیرون اومد و گفت: ماشین رو حتما ببر! گفتم: آخه تو خودت امروز گرفتاری و بازم باید چند جا بری! گفت: الان خیلی هوا تاریکه. تو ببر، من یه کاری میکنم. منم از خداخواسته یه چشمک به خدا زدم و ازش تشکر کردم و سوئیچ رو برداشتم.

دوباره همون 06:12 حرکت کردم و ماشین رو بردم تحویل سرایدار اداره مهدی اینا دادم. بعد خودم ماشین گرفتم و رفتم اداره خودمون. یکربع به هفت هم کارت زدم. یعنی اگه بخوام، میتونم تو اداره هم نماز صبح بخونم! چون نیم ساعت مونده بود به طلوع خورشید!!!!!! البته جاتون خیلی خیلی تو ماشین خالی بود. چون تا اینجا یه سر رقصیدم!!!! رقص اساسی ها! یعنی فکر کنید دیگه رقصم تو ماشین، محدود نمیشه به حرکات فوقانی!!!!!! بلکه اعضای تحتانی هم همکاری های لازم رو مبذول می دارند!!!!!!! به خصوص که دستگیره های محبت پهلوها هم تا حد قابل ملاحظه ای کوچیک شده اند و من خیلی این روزها حالم خوبه!

صبح که خودمو وزن کردم، 800/57 بودم!!!!!!! خب، دیروز خیلی ساعت گرسنگی کشیدم. تازگی ها از حالت گرسنگی، حالم بد نمیشه و برعکس، حس خوبی بهم دست میده. میدونم تا این حس نباشه، چربیها آب نمیشه. جا داره همین جا از خدای مهربون تشکر کنم که این اراده رو بهم داد که بتونم سه کیلو کم کنم و دوباره برگردم به وزن نرمالم. البته که هنوز یه کم شکم دارم. ولی خب، خیلی جمع شده ام. اگه همینطوری بتونم این عادت نوک زدن و هله هوله خوردن رو کنار بذارم، خیلی خوبه! بازم خدا رو شکر میگم!

خلاصه که صبح یه عالمه قر دادم و آواز خوندم و با یه انرژی مضاعف و دوبله و سوبله راهی اداره شدم. تا ببینم امروز خدای مهربون چه هدیه  ای میخواد بهم بده و چه جوری خوشحالم میکنه. آخه میدونید، من  هر روز از خدا منتظر یه هدیه ام. یه سورپرایز و یه خبر خوب. یه کار خوب که بتونم انجامش بدم و روحم رو آروم کنم. همه اینا هدیه های خداست. یعنی به نظر من، اگه روزی و وقتی داریم کار خوبی انجام میدیم و به درد کسی میخوریم، خدا داره بهمون هدیه میده.

ایشالا که دیگه عصر مهدی در رابطه با خونه باباش کاری نداشته باشه و بتونه زود بره دنبال مانی. منم زودتر بتونم برم فیزیو و از اونور هم برم خونه خودمون. پناه بر خدا. ایشالا هرچی که خیره پیش بیاد. از اونور هم میدونم در مورد کار خودش هم داره بهش فشار میاد. ولی من کاری نمیتونم براش بکنم به جز دعا.

حالا امروز هم که برم خونه، باید یه جانماز کنار بذارم و بیارم اداره. چون نمازخونه ادامه مون چند طبقه پایین تره و برای من بهتره که توی یکی از اتاق کنفرانسهای طبقه خودمون نماز بخونم. تا حالا می نشستم رو صندلی و یه کاغذ باطله هم میذاشتم زیر پاهام و نماز می خوندم. حالا که دارم کامل میخونم، باید یه سجاده بیارم از خونه. برم ببینم چیزی پیدا میکنم آیا!!!!!!! خیلی حس خوبی دارم. یعنی حس یه بچه که تازه شروع کرده به نماز خوندن! البته اگه مانی نپره رو سر و کولم! اونم البته دیشب به خاطر این بود که ساعتهای خیلی طولانی پیشش نبودم و میخواست باهام بازی کنه!!!!!!!!!

آها! اینو از مانی براتون بگم. یادم نیست چه جریانی اتفاق افتاده بود. یه کار شاقی کرده بود که همه، برای هم تعریفش می کردند. چند روز پیش مانی پیش مامانم بوده، که داداش بزرگه ام از در میاد تو! مانی میره جلوش و میگه: دایی! میدونی من فلان کار رو کردم؟ بعد رو میکنه به مامانم و میگه: براش توضیح بده!!!!!!!!!!! بعد خودش مشغول بازی میشه!!!!!!!!! یعنی زحمت توضیح دادن هم به خودش نمیده!!!!!!!

حالا دوستم تلفن یه مرکز ثابت برای بینایی سنجی رو بهم داده. امروز باید بزنگم بهش ببینم برای کی می تونم مانی رو ببرم اونجا.

اینم بگم که مستاجر بریانک دیشب زنگید. خب، یادم نیست گفته ام براتون یا نه که مرده گذاشته رفته! زنه مونده که اونم داره توی یه شابلون سازی  کار میکنه. حالا نمیدونم شابلون سازیه یا شابلون چی چی. بالاخره کارگریه. خودش و دخترش هم با هم زندگی می کنند. دختره دبستانیه. بهم زنگید که اولین حقوقش رو گرفته. پونصد تومن. حالا کرایه ما چقدره؟ چهارصد تومن. بگذریم که ا ز مرداد که اومده اند تا حالا، فقط یه کرایه داده اند!!!!!!!!! پنج تومن هم پول پیش داده اند. یعنی پول پیشه همینطوری داره کرایه ها ازش کسر میشه. بعد گفت: شماره کارتت رو بده تا کرایه رو بریزم به حسابت. بهش  گفتم بذار خبرت میکنم.

بعد زنگیدم به خاله ام و گفتم: اینجوریه! این همه اش پونصد حقوق گرفته. بقیه ماه رو باید با صد تومن سر کنه!!!!!! بعد تصمیمم رو به خاله ام گفتم. اینکه برم بنگاه و اجاره نامه رو از اسم شوهر نامردش دربیاریم و با خود خانمه قرارداد ببندیم. اینم بگم که ما از اول مرداد با اینا قرارداد بسته ایم و اینا تا حالا فقط یه کرایه داده اند!!!!!!!! یعنی تا همین الان باید پنج تا چهارصد تومن بدن! ولی من نظرم اینه که بیاییم با خانمه قرارداد ببندیم و کرایه رو از اول، ماهی دویست و چهل حساب کنیم. چرا دویست و چهل؟ چون این خونه ماهی صد و هفتاد بابت قسطش باید پرداخت بشه به بانک مسکن و دو سه ماهه که قسط فاضلاب هم بهش اضافه شده. یعنی ماهی دویست و چهل باید بابت خونه پرداخت بشه. حالا دویست و چهل نه، دویست و پنجاه.

چون خانمه داره با کارگری پول درمیاره، روا نیست یه دفعه ماهی چهارصد ازش بگیریم! اونوقت مجبور میشه روز تعطیل و عید بره اضافه کاری که ساختمون هم آتیش بگیره و مجبور بشه اونجوری خودشو پرت کنه پایین!!!!!!!!!!! واقعا دیشب قلبم داشت از جا کنده میشد.

خب دیدم یه نمونه اش جلوی چشم خودمه. اینه که به خاله ام گفتم: تا اول مرداد که سررسید اجاره ایناست، بیا با زنه قرارداد ببندیم و کرایه رو هم اینقدر بگیریم. که بتونه بده! ما نخواستیم از کرایه این خونه چیزی به ما برسه. تا ببینم خاله ام کی همت میکنه و بره دنبال کارهاش که خونه رو از زیر رهن بانک دربیاریم و بفروشیمش. اونوقت من دیگه حتی خونه خدا رو هم با اینا شریک نمیشم. این خاله ام رو خیلی دوست دارم و خیلی آدمهای مهربونی اند. ولی گشادی شون، دیگه به حد اعلا رسیده! یه سال گذشته از اون زمانی که باید می رفتیم خونه رو از رهن بانک در می آوردیم!!!!! ولی اینا تا الان هی لفتش داده اند! منم میخوام بفروشم این خونه رو. چون الان هم این ماهی دویست و چهل رو دارم خودم میدم! خب واقعا بهم فشار میاد. دلم خوشه سه دانگ خونه به اسممه!!!!!!! همون بفروشیمش بهتره. من با سهم خودم تو شمال هم یه تکه زمین بخرم، روزی صد بار خودمو کلامو می اندازم هوا. تا خیر چی باشه!!!!!!!

ولی اگه شریک خوب بود، خدا یه شریک واسه خودش انتخاب میکرد! واقعا تا جایی که میشه، نباید شراکت کرد!!!!!!

بهترین آرزوها رو براتون میکنم و بهترین ها رو براتون میخوام.

 

[ سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ