چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام صبح قشنگتون بخیر.بغل بهترین ها رو براتون آرزو میکنم. درسته صبح زود نتونستم بلند بشم. ولی همون موقع هم که بلند شدم، خدا رو شکر گفتم و برای همه، خیر خواستم. قلب

دو روزه واسه مهدی خیلی دعا میکنم. واقعا میدونم فشارهای زیادی روشه. هم درگیری خونه باباش، هم فشار کاری! هم این رفت و آمدی که هر روز باید بره و بیاد و مانی رو ببره و بیاره. برای همه دعا میکنم، خب شوهرم هم جز همه است. اینو دیروز هم بهش گفتم. حوالی ظهر بهش زنگیدم و حالش رو پرسیدم. خیلی سرحال نبود. ولی بدون اینکه ریز جریانات رو ازش بپرسم، گفتم: میدونم خیلی فشار روته. فقط برات دعا میکنم کارهات از پیش بره و خودت هم آرامش پیدا کنی. بیخودی هم اعصاب خودتو خرد نکن. خودتو بسپر دست خدا! اون خودش همین الان هم مواظبته!بغل

خلاصه یه کم باهاش حرفیدم و قطع کردم.

با اجازه تون امروز دیرتر رسیدم سر کار! یعنی از رختخواب کنده نمیشدم. این فیزیوتراپی بعد از کار، خیلی خسته ام میکنه. اونجا هم شلوغه، کارم یک ساعت و نیم طول می کشه! من نرفتم جای قبلی که شش ماه پیش میرفتم، که زودتر برسم خونه. ولی شلوغی اینجا، واقعا وقتم رو میگیره. بعدش واسه اونهمه مریض، فقط دو تا فیزیوتراپیست هست!!!!!!! بیچاره ها، یه دقیقه هم نمی شینند. هی از این کابین، به اون کابین!!!!!!! خدا بهشون سلامتی بده.

امروز هر طوری شده، باید یه سر برم اپیل واسه دستهام. بعدش باید برم دو تا بانک قسط بدم. این پست رو که بذارم، میرم سراغ همه این کارها. دیروز سعی کردم پشت لبم رو خودم بردارم، ولی دستم خیلی درد میکرد و نتونستم کامل این کار رو بکنم. حالا امروز که برم برای اپیل، حتما این کار رو میکنم.

دیروز دیگه تا از فیزیو بیرون بیام و برم خونه، ساعت هفت شد! تو خیابونمون بودم که مهدی زنگید که کجایی؟؟!! بعدش گفت که خودش و مانی ساعت شش و نیم رسیده اند خونه. بعد مانی چون ظهر یکی دو ساعت خونه بابام اینا خوابیده بوده، دیگه تو ماشین نخوابیده و گفته: بابا! برام آهنگ بذار!!!!! و کلی مستفیذ شده!!!!!!! بعد که اومده اند خونه، یه کم که گذشته، مهدی می بینه مانی هی داره قدم میزنه و ناراحته!!! ازش می پرسه: پسرم! چرا ناراحتی؟ میگه: مامان آشتی کجاست؟ من نگرانشم!!!!!!!!!!!!تعجب

یعنی نگرانیش تو حلقم!!!!!!! بعد مهدی گوشی رو داد دستش و منم بهش گفتم که نزدیک خونه ام. دوباره گفت: من نگرانت شدم! کجایی آخه؟ بغل

البته نمیتونه بگه دلم برات تنگ شده! چون دو روزه، فقط دو سه ساعت همدیگر رو می بینیم. خلاصه سفارش کلوچه و آب پرتقال و شیرکاکائو داد. خودم شیر ساده هم گرفتم. خونه که رسیدم، یه عالمه همدیگر رو بغل کردیم و من خودم در جا دو لیوان شیر خوردم!

واقعا این شیر خوردن رو جدی بگیرید. زن و مرد هم نداره. همه باید بخوریم! اداره ما هر روز یه لیوان شیر بهمون میده. ولی نباید به همونم بسنده کنم. برای همین، حتما میخوام عصر هم یکی دو لیوان شیر بخورم. این عادت شیر خوردن، از زمان بارداری در من به وجود اومد.  این یه نعمت خدا بود که من ویار شیر داشتم و دلم میخواست روزی ده لیوان شیر بخورم!!!!!نیشخند هنوزم شیر دوست دارم. خلاصه کلوچه و آب پرتقال رو تحویل گرفت و دوباره دوید تو اتاق که کارتون تماشا کنه!!!!!

منم لباسهامو درآوردم و واقعا از خواب و خستگی داشتم می مردم. ولی از روز شنبه خونه نبودیم و هیچی برای خوردن نبود! خلاصه کرفس و نعنا جعفری بیرون گذاشتم و پیاز انداختم تو غذاساز و گوشت هم بیرون گذاشتم. میدونم مهدی کرفس دوست نداره. ولی قرار شده درست کنم و بدم ببره بده به همکارش، خودش هم غذای همکارش رو بخوره!

خلاصه بهتر بود اول یه استراحتی می کردم. ولی دیدم اگه بشینم، دیگه با کاردک هم نمیشه از زمین منو بکنند! اینه که تا خورش رو راه بندازم، دو لیوان برنج هم کته کردم و یه کم پرتقال و نارنگی شستم و آوردم گذاشتم روی میز و از مهدی خواستم پرتقال پوست بکنه. بعد رفتم پتو و بالش آوردم و ولو شدم جلوی تی وی. مهدی هم روی کاناپه بود. البته یه کم بغلش کردم و بوسش کردم و البته که خیلی داغون بود!بغل


همون لحظه ای که داشتم از شرکت میرفتم بیرون، قیافه نگهبانمون رو دیدم که با غصه گفت: آشتی خانم! پرسپولیس باخت! زدم تو سر خودم و گفتم: هی ددم واااااااااااای!

میدونستم استقلال هم امروز بازی داره. با خودم گفتم  اگه استقلال امروز ببره، دیگه خون من و مانی مباحه!!!!!!گریه

خلاصه مهدی داغون بود و من اصلا نمیدونستم استقلال برده یا باخته. جرات هم نداشتم بپرسم. برام هم البته مهم نبود. بعد یه کاری داشتم با کامپیوتر و رفتم دیدم صفحه یه سایت ورزشی بازه که کنارش جدول لیگ بود! بعد دیدم فولاد (اگه اشتباه نکنم) اول و استقلال دومه! گفتم: عههههههه! استقلال باخت؟ مهدی گفت: چه ربطی داره؟ امروز استقلال بازی حذفی داشت نه لیگ!!!! تازه هنوزم یه بازی اش کمه که دومه!!!!!!!!ناراحت

دیگه دهنمو گذاشتم تو جیبم و دیدم هوا پسه! حتی نگفتم: گور پدر هر دوشون! چون اینجور وقتها این دلداری ها، بدتر اعصابشو خرد میکنه!!!!!!! خنده

وای! باورم نمیشه دارم تو خود پرشین قسمت درج مطلب جدید، می نوسم و شکلکها هم دم دستم هستند!!!!!!نیشخند خدا رو شکر!!!!!قهقهه

خلاصه دیگه هیچی. فقط یه بار پاشدم دمکنی انداختم در برنج و اومدم دراز کشیدم. دیدم مهدی داره پرتقال پوست میکنه. خودم یه نارنگی پوست کندم چون پوست کندنش راحته!!نیشخند بعد به مهدی گفتم: پرتقال کو؟ دیدم سه پر پرتقال داد دستم! گفتم: نامردها! این روزها از همه چی می دزدند! میری پرتقال میخری، گرده! بعد میاری می بینی فقط سه پر توشه!!!!منتظر خندید و گفت: مسخره!!!! و بازم یکی دیگه پوست گرفت برام!!!!!چشمک

بعد من از خواب داشتم می مردم و همه اش فکر میکردم یعنی من امشب میتونم کارهامو بکنم یا نه؟؟!! ساعت هشت و بیست دقیقه دیگه پلکم سنگین شد. به مهدی گفتم: اگه خوابم برد، یکربع به نه، بیدارم کن! بعد واقعا بیهوش شدم تا بیست دقیقه به نه! ولی واقعا بیست دقیقه طلایی بود. چون وقتی بیدار شدم، سرحال بودم!!!!!!!!!!

همون موقع مهدی رفت تو اتاق پیش مانی که کاری براش انجام بده، دیدم بیرون نیومد. دیدم روی تخت، پتو کشیده سرش و خوابیده!!!!! آخه اونم شب قبل نخوابیده بود. گفت که ساعت یک و نیم خوابش برده تا چهار و نیم! از اون به بعد هم خوابش نبرده! یه روز خیلی خسته کننده هم داشته! خلاصه اونم گرفت خوابید. خواب

خودم بلند شدم و کرفس رو ریختم تو خورش که جا بیفته. بعد با مانی بازی کردیم و فکر کنم به خاطر تحریک اعصابمه. از روزی که میرم فیزیوتراپی، سیاتیکم هم تحریک شده. خودم دیگه میدونم. باید صبر کنم جلسات تموم بشه تا دردهام آروم بگیرند. البته هنوز سه جلسه رفته ام. شنبه و یکشنبه که شیفتم، من می مونم و سه روز بقیه هفته. اونجا هم که پنجشنبه و جمعه تعطیله!!!!!!! متفکر

هیچی دیگه. با مانی شروع کردم به بازی و هی بغلش میکردم. به بهانه ای از اتاق بیرون آوردمش و بهش شام دادم. خودم هم یه کم خوردم. البته خورشتش یه کم ترش شده بود. من دوست داشتم. امیدوارم همکار مهدی هم دوست داشته باشه!!!!!!!نیشخند خلاصه مانی هم که عاشق برنج سفیده و یه عالمه برنج سفید خورد!!!!! یعنی من ندیده بودم کسی اینقدر برنج سفید دوست داشته باشه!

خلاصه بعدش با مانی اسب سواری کردیم و البته اون نشست رو اسبش و منم روی کاناپه دراز کشیده بودم و دهنه اسب رو گرفته بودم که یه وقت نیفته! خلاصه بعدش گفت: مامان! بیا ماشین بازی!

دو تا ماشین برداشتیم و رفتیم جلوی تی وی و منم ولو شدم روی زمین و با کنترلهای تی وی و ماهواره اتوبان درست کردیم و هرکی یه ماشین برداشت و شروع کردیم به ماشین بازی. حس بلند شدن نداشتم. فقط گفتم: خدایا یه فرصتی بده، من یه کم خستگیم دربره و بتونم نماز بخونم! دیگه نشسته هم نمیخونم، کارم سخت تر شده!!!!!!نیشخندچشمک 

خلاصه یه کم که گذشت، کم کم آشپزخونه رو جمع کردم و هرچی دستم اومد چپوندم تو ماشین و یه قابلمه بیرون موند که اونم با دست شستم و غذاها رو تو ظرفها کشیدم و منتها دیگه ساعت یازده شب بود! با مانی رفتیم واسه مسواک و خودم آرایشم رو پاک کردم. از دیشب یه کار به کارهام اضافه شده. اینکه به ناخنهای پام هم محلول تقویت ناخن بزنم! میخوام تا عید، ناخن های پام بلند بشه و یه شکلی داشته باشه. خب تو عید آدم لاک میزنه و صندل می پوشه، پاهاش خوشگل باشه! به خصوص که یه کفش هم دیده ام که جلوبازه. حالا می خرم عکسشو میذارم! (نه مثل عکسهای دیگه!!!!!)خجالت

خلاصه همین دلخوشیهای ریز، کلی آدم رو شاد و امیدوار میکنه. بعد اومدم لباسهای مانی رو از تو کیفش درآوردم و همه رو انداختم تو سبد رخت چرکها. بعد یه دست لباس براش گذاشتم و چک کردم که همه وسایلش آماده باشه. همه اینا خرد خرد تا ساعت دوازده طول کشید. ده دقیقه به دوازده هم نماز خوندم!!!!!!!!! بعد مانی مثل یه پسر خوب باهام اومد که بریم بخوابیم. مهدی هم که ساعتها بود که خواب بود!خواب

مانی هم مثل بچه های خوب رفت سر جاش خوابید. البته تا خوابش برد، سه بار اومد بالا رو تخت ما و رفت پایین. همه اش منو بغل میکرد و هی گردنمو می گرفت و می بوسید! میدونم واقعا دلش برام تنگ میشه. حالا این دو روز آخر هفته، همه اش میخوام واسش وقت بذارم.

نمیدونم تولد مادرشوهرم رو کی می گیرند. امروز مهدی از خواهرهاش می پرسه که آیا تولد رو جمعه می گیرند یا یکشنبه که روز اصلیشه. دوست داشتم مانی یکشنبه صبح بره اونجا. مثلا با یه شاخه گل. که همه روز هم پیش مادربزرگش باشه. ولی خب، اگه ایشون بخوان برن استخر واسه آب درمانی، دیگه نمیشه مانی بره. حالا ببینیم امروز برنامه شون رو چی اعلام می کنند.

وقتی اینجوری فعل جمع به کار می برم برای افراد، یاد سمانه جون می افتم!!!!! مثلا داره در مورد کسی حرف میزنه که آدم میخواد از دست کارهاش مغزشو بکوبه به دیوار، اونوقت واسه طرف، فعل جمع به کار می بره!!!!!! یعنی ادبش رسما تو حلقم!!!!!!! کلا خیلی مودبه! حالا من اگه باشم، تو دلم فحش ناموسی میدم به طرف ها!!!!!!! ولی خب، ایشون ذاتا و واقعا مودبه! یعنی مودب هستند!!!!!!!نیشخند قربونش برم که خیلی هم دوستش دارم. ایشالا به سلامتی بارش رو زمین بذاره!بغل

خب دیگه من کم کم برم که یه کار اداری بهم ارجاع شده. کارهای خودم هم هست. مثل خارجی ها: آخر هفته خوبی براتون آرزو میکنم!قلب

[ چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ