چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااااام صبح قشنگتون بخیر و شادی. خدا رو شکر به خاطر یه صبح دیگه. یه هفته دیگه و یه شروع و تولد دیگه!قلب حالم خیلی خوبه. خیلی اتفاقا تو این دو روز افتاده که همه رو میگم. اول قبل از هر چیزی بازم برای همه تون انرژی مثبت می فرستم. صبح که از خونه پدرشوهرم می اومدم، هوا خیلی عاااااااااااااالی بود. سرد نبود و میشد از ته دل، نفس عمیق کشید. منم برای همه مردم شهر و کلا همه آدمها، انرژی مثبت فرستادم و از خدا برای همه، بهترین رو آرزو کردم!بغل قبل از ساعت هفت هم اداره بودم. منتها چون پنجشنبه نیومده بودم، یه سری کار عقب افتاده ام رو انجام دادم و الان هم دارم می نویسم و در خدمت شما دوستان عزیزم.قلب

روز چهارشنبه که رفتم فیزیو، تا رسیدم دیدم هفت نفر جلوی من هستند!!!!!!!! یعنی حداقل یکساعت باید تو نوبت می موندم. هیچی دیگه. تا نوبتم بشه، بابام زنگید بهم که چه نشسته ای! بیا ببین چی شده.

گفته بودم که مامانم واسه زانوهاش میره فیزیو! روز چهارشنبه عصر که میخواد بره، مانی رو میذاره پیش بابام و میره. همون اول که میخواد وارد ساختمون فیزیو بشه، پاشو میخواد بذاره رو پله که بره بالا، زانوش صدا میکنه و دیگه حرکت نمیکنه! یه درد وحشتناکی هم زانوشو میگیره؛ به حدی که از شدت درد، دهنش خشک میشه. خلاصه چند نفر کمک می کنند و می برنش بالا تو خود فیزیوتراپی. خانم فیزیوتراپ شک میکنه به مینیسک. برای همین یخ و وزنه میذاره و یه کم بعد، مامانم ماشین میگیره و میاد خونه. ولی می بینه قادر نیست از پله ها بیاد بالا. زنگ میزنه به بابام و میگه: من نمیتونم از پله ها بیام بالا. خونه بابام اینا طبقه دومه.

خلاصه می زنگند به شوهر خاله ام و اونم میاد دنبال مامانم و می برتش خونه خودشون که یه کوچه بالاتر از مامانم ایناست. بابام به من زنگید که الان شوهرخاله ات اومده دنبال مامانت و مانی هم داره گریه میکنه و میخواد اونم بره. من می ترسم اگه ببرمش اونجا، دیگه با مهدی نیاد خونه تون.

از اونور هم صدای گریه و جیغ مانی می اومد که از بالا مامانم رو می دید که داره با شوهرخاله ام میره و میخواست باهاشون بره! گریهخلاصه من زنگیدم به مهدی که ببینم کجاست که تازه از اداره دراومده بود بیرون. ماجرا رو بهش گفتم و اونم رفت دنبال مانی.

بعد نشستم تا نوبتم بشه و سعی کردم آرامش پیدا کنم و نشستم به دعا کردن. خلاصه تا نوبتم شد و کارم تموم شد و رسیدم خونه، شد هشت شب!!!!!!!! دلم خوشه نزدیک خونه میرم فیزیو که زود برسم! همونقدر باید تو نوبت بمونم. از اون بدتر اینکه امروز و فردا هم اداره شیفتم و نمیتونم برم فیزیو. خب نباید اینقدر بین جلساتش فاصله بیفته. یول

خلاصه رسیدم خونه و مهدی مگسی بود اساسی! تا برسم خونه، چند تا گزینه رو میز بود!!!!!!!! اینکه از روز یکشنبه مانی رو بذاریم مهد. چون فکر نکنم حالا حالاها بشه روی مامانم برای نگهداری مانی حساب کنیم.متفکر

چون مامانم تا همین حالا هم خونه خاله امه که طبقه اوله! خانواده مهدی هم که دیروز جریان رو شنیدند، اصلا نگفتند که مانی رو ببریم اونجا. (من توقع ندارم. اینم فقط یه جمله خبری بود!!!!!!) چشمکخلاصه همون چهارشنبه شب نشستیم به بحث و گفتگو که چه کار کنیم. اصلا یه گزینه این بود که مامانم بیاد خونه ما تو انقلی. آخه خونه ما هم طبقه اوله. ولی مامانم قبول نکرد و گفت: اگه من بیام خونه شما، کی کمک کنه منو ببره دستشویی. لااقل الان خواهرم کمکم میکنه.لبخند

واقعا هم این خاله ام، خیلی فریادرسه. الان از چهارشنبه تا حالا مامانم اونجاست و ما خیالمون راحته. درسته داره به خواهر خودش خدمت میکنه ولی در هر حال خیال ما راحته. و خدا رو عمیقا از این جهت سپاس میگیم. بغلبعدش که با مامانم می حرفیدم، گفتم که نگران مانی نباشه و می برمش مهد. اونم خودشو پشت تلفن می کشت و میگفت: تو رو خدا نبرش. الان آنفولانزا اومده و اگه بگیره، دردسرتون صد برابر میشه. بیارش اینجا. خاله ام از اون طرف میگفت: آره تو رو خدا بیارش اینجا. مهدی مثل هر روز بیارتش اینجا و عصر هم بیاد ببرتش. مانی به ما کاری نداره. می شینه به بازی کردن و کارتن نگاه کردن. خودم هم حواسم بهش هست!

خلاصه امروز که شنبه است، خونه پدر مهدی میمونه. تا ببینیم تکلیف مامانم از فردا چی میشه. پنجشنبه عصر برادرهام، مامان رو بردند دکتر و اونم براش ام آر آی نوشت. دیروز جواب ام آر آی اومد ولی باید امروز به دکتر نشون بدن. هرچی که خیره پیش میاد. توکل به خدا. خلاصه اینطوری شده حال و روزمون. باید ببینیم چه خیری در این بوده.چشمک

همون چهارشنبه شب، مهدی اصلا اعصاب معصاب نداشت! من خودم هم ناراحت بودم. ولی با این حال سعی کردم به مهدی نزدیک بشم، که اصلا راه نداد!!!!! با خودم گفتم ولش کن حوصله نداره. بعد که حرف مانی شد، من بهش گفتم: خب من نمیگم مانی زحمت نداره. ولی نگهداری ازش، دیگه مثل بچه شش ماهه نیست که هی بخوای بهش شیر بدی هر دو ساعت پوشکشو عوض کنی. به نظرت بابات نمیتونه نگهش داره؟

ناراحت شد و گفت: خب من چه کار کنم. تو این مدت،حتی یه بار هم نگفته که نگه میداره. یعنی نمیخواد یا  نمیتونه. دیگه گفتنش چه فایده ای داره.

خلاصه که فعلا قراره مانی بره خونه خاله ام.


چهارشنبه شب، به مانی شنیتسل دادم و مهدی هم که شام نخورد. صبح پنجشنبه سیب زمینی پختم و یه بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم. صبحونه مانی رو که دادم، بردمش سلمونی موهاشو کوتاه کنه. بعد آوردمش خونه و از مهدی خواستم حواسش به مانی باشه تا من برم پالتومو از خیاطی بگیرم. داده بودم کوتاهش کنه.

خلاصه راه افتادم و اول از سه راه جمهوری، واسه مادرشوهرم یه ژله کفش مخصوص کفشهای پاشنه بلند خریدم و بعد دیدم صندلهای خار پاشنه داره. از اینا که کف صندل، مثل بالش می مونه اینقدر که نرمه. خلاصه یکی واسه مامانم گرفتم و خواستم یکی هم برای خودم بگیرم ولی گفتم بذار اول مامانم بپوشه، یه دفعه دیدی خوشش نیومد اونوقت خودم برش میدارم. اگرم خوشش اومد که نزدیک خونه مونه و میام برای خودم هم میخرم.چشمک

خلاصه از اونجا هم رفتم خیاطی و پالتو رو گرفتم و حالا فکر کنید پالتو، توی یه نایلون بود، آویزون روی دستم. از در خشکشویی محل که رد شدم، با هم سلام و علیک کردیم و یه نگاهی انداخت به پالتو! بهش گفتم: داده بودم به خیاطی کوتاهش کنه!!!!!!! خودم هم نمیدونم چرا بهش توضیح دادم. البته که آدم بسیار محترم و باشخصیتیه! گفت: نه خانم، این حرفها چیه!! راستی دو تا شلوار هم اینجا دارید!!!!!! متفکرخلاصه دو تا شلوار مهدی هم پیشش بود رو گرفتم و اومدم خونه. سر راه هم سی دی دوم شوخی کردم رو دیدم. خیلی قشنگتر از سی دی اول بود. واقعا خنده دار بود.خنده

خلاصه اومدم خونه و کتلت درست کردم. غذای مورد علاقه مهدی!!!!! ولی خب، همچنان ناراحت بود. حالا یا از سر خونه باباش، یا از سر پرسپولیس، هرچی که بود، نمیشد بری طرفش!!!!! ظهر یه چرت کوتاه زدم و بعد بلند شدم به کار کردن. اول رفتم حموم و مانی رو هم بردم. بعدش برنامه ریزی کردم واسه درست کردن چند تا غذا! با خودم فکر کردم بهتره یکی دو تا غذا درست کنم و ببرم خونه بابام که لااقل بابام و داداشم، همونجا باشند و اگه نخواستند، نیان خونه خاله ام. خلاصه لوبیا پلو و سوپ درست کردم و تو فریزر هم مواد آماده فسنجون رو داشتم. از گوشت چرخ کرده ظهر، یه تکه کنار گذاشته بودم و قلقلی کرده و سرخشون کرده بودم و انداختم تو مواد فسنجون و دو لیوان هم کته درست کردم و اینا رو گذاشتم واسه ناهار امروز خودم و مهدی. پنجشنبه شب هم مهدی هوس ساندویچ کرد و سفارش داد واسش آوردند. مانی هم لوبیاپلو خورد. دو سه راه هم ماشین لباسشویی رو روشن کردم!!!!!!

آخر شب که دیگه کارهای آشپزخونه تموم شد و همه چی بسته بندی و تمیز و مرتب شد، نشستم با مهدی شوخی کردم رو دیدم و یه کم دلمون حال اومد. بعد من رفتم سراغ فیس بو.ک و یه خبری گرفتم از دختر عمه هام. که البته دومی به همراه شوهرش، همون شب قرار بود برگرده ایران.

یه پسری تو دانشگاه ما بود زمانی که من فوق بودم. ایشون اون موقع کارشناسی بود. قبلا هم در موردش اینجا نوشته ام. البته بعدها ا یشون هم فوقش رو گرفت. یه استقلالی خیلی متعصب. نسخه دیگه مهدی!!!!!! خلاصه اومد همونجا روی چت و یه کم باهاش چت کردم. البته به مهدی گفتم: مهدی! بیا ببین! فلانی اومده رو چت! بعد در جریان چت بهم گفت که اون سالها که دانشگاه بودیم، یادشه که من معلم بودم و روزهای خوبی بوده اون روزها و اینکه همیشه منو به چشم یه دختر سخت کوش و پر کار می دیده که هم درس میخونم هم میرم مدرسه درس میدم. گفتم: حالا بیا ببین که از صبح تا شب، عین فرفره می چرخم!!!!!! نیشخند

خلاصه مهدی رفت حموم و اومد و منم به مهدی همه چیزهایی که در موردش با این پسره چت کرده بودم رو گفتم!!!! البته اینم بگم که آخرش من باهاش خداحافظی کردم و جوابمو نداد. بعد از چند دقیقه تو همون صفحه، یکی اومد نوشت که دوست دختر اون آقاست و ایشون اینترنتش قطع شده و از ایشون خواسته که بیاد به من بگه که اگه ادامه نداده و جواب خداحافظی ام رو نداده، حمل بر بی ادبی نشه.

این به این معناست که اون خانم می تونسته همه نوشته های پسره رو ببینه و البته که من یه زن شوهردار هستم و می دونم با کی، چه طوری حرف بزنم. احتیاج نبود به مهدی توضیح بدم ولی خب، خودم دلم خواست بهش بگم. وگرنه که میدونم چه خبره! خلاصه که مانی رو خوابوندم و بازم مهدی راه نداد!!!!!!!! یعنی چند بار بغلش کردم و بوسیدمش و دیدم نه، اصلا رو مودش نیست! خلاصه فیلم آخرین لاس وگاس رو گذاشت که هفته قبل من وسط فیلم خوابم برده بود. هیچی دیگه! یه کم که فیلم جلوتر رفت، دوباره خوابم برد!!!!!!!نیشخند

صبح جمعه ساعت هشت بیدار شدم و یه قابلمه لوبیاپلو و یه قابلمه سوپ رو برداشتم و بردم شهران خونه بابام. غذاها رو گذاشتم تو یخچال. بابام خونه بود و اونم دیدم. بعد رفتم خونه خاله ام. خواستم نون بگیرم که دیگه نمیدونم چرا نگرفتم!!!!!! ابروبعد رفتم مامانمو دیدم. رو تخت خوابیده بود و کنار تختش هم یه واکر بود!!!! بعد بیدار شد و گفت چرا اومده ام و می موندم پیش مانی. خلاصه کمکش کردم و بردمش دستشویی. بعد آوردمش تو هال. با کمک خاله ام، ظرفهای دیشبشون رو شستم و واسه مامانم صبحونه گذاشتم تو سینی و بردم براش. عادت داره صبح ها گوجه و خیار و پنیر میخوره. خلاصه صندل رو هم بهش دادم و بازم گله کرد که چرا براش خریده ام! اندازه اش نبود. خودم برش میدارم و یه شماره بزرگتر براش میگیرم.

خلاصه برگشتم خونه و دیدم مانی تازه بیدار شده. صبحونه بهش دادم و وسایل رو جمع کردم. قرار بود از ظهر بریم خونه مادرشوهرم. رفتیم اونجا و عصرش هم برای مادرشوهرم تولد گرفتیم و جاتون خالی خیلی خوش گذشت. این شد آخر هفته ما. که خدا رو صد هزار مرتبه شکر!

البته دیروز غروب که مانی خواب بود، با مهدی حرف میزدیم ولی حرفهامون نصفه موند. ایشالا امشب بشه تکمیلش کنیم و فردا میام از حرفها و نتایجش براتون میگم. مبحث جالبیه!قلب

پریشب مهدی، مانی رو دعوا کرد. مانی با گریه اومد پیشم و گفت: بابا مهدی دعوام کرد! گفتم: اون پدرته! تو باید به حرفش گوش بدی. جیغ کشید و گفت: نه!!!!! اون پدرم نیست....... بابامه!!!!!!!!!!!!نیشخندنیشخندنیشخند

[ شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ