چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. که روی ماه بعضی ها در حال حاضر شسته است و مال بعضی ها هم نشسته!!!!!!!!!خنده امروز رو هم به یاری خدا شروع می کنیم. ببینیم سورپرایز امروز خدا برامون چیه و تا آخر شب چی میخواد بهمون بده!بغلقربونش برم که به فکر همه مون هست و یه نفر رو هم از قلم نمی اندازه. حالا اگه ما باشیم، مشغله رو بهانه می کنیم یا کلا مشغله میشه بهانه و دلیل و یه عالمه چیز میز این وسط از قلم می افته. ولی خب، ایشون خدا هستند دیگه! قلب

میگم یه خوبی خدا اینه که نمیخواد نگران سلامتی اش باشیم. مثلا من ا ین روزه که مامانم پاش اینجوری شده، هی براش دعا میکنم و از خدا میخوام سلامتی اش دوباره بهش برگرده. بعد فکر میکنم می بینم خوبه خدا نیاز به این دعاها نداره. خودش همیشه خوب هست! همین یعنی باید رشته اصلی مون به خودش وصل باشه. بقیه اگرم کمک می کنند، لطف خداست که در قالب کمک دیگران بهمون میرسه. اونم به خاطر محکم شدن رشته الفت بین انسانهاست که با محبت به همدیگه، به خدا نزدیکتر بشن! در هر حال، خدایا مواظب خودت باش!بغل

امروز یه صبح قشنگه که من با حس مریضی از خواب بیدار شدم. و حتی سه بار خواستم به همکارم اس بدم که دیرتر میام که یه کم بیشتر استراحت کنم. ولی بازم یاد چای اداره افتادم که آماده بود و هزار تا کار دیگه که اگه خونه می موندم، اینا اینقدر بهم می زنگیدند که باید جامه دران تا اداره تنوره می کشیدم و می اومدم! اینه که تصمیم گرفتم بیام. ولی با خودم عهد کردم اگه حالم تا شب خوب نشد، فردا نیام. حالا ببینم چی میشه.

از دیروز بگم براتون که کار تو اداره دهن سرویس کنه! اینجوری که پروژه ما فعلا لنگ در هواست ولی کار ستاد، همچنان به قوت خودش باقیه. رئیس روسا می دونند با تعویض رئیس بزرگ  اون ارگان بزرگه که ما براشون کار می کنیم، اینا هم باید بار و بندیل رو جمع کنند و تشریف مبارکشون رو ببرند. یعنی هم اینا عوض میشن، هم روال انجام پروژه.

دیگه من نمیدونم اینهمه کار از کجا میاد تو این روزهای تعلیق!!!! خلاصه فعلا اینجوریه و هی دارند پیگیری کارهاش قبلی رو می کنند. دیگه دیروز ساعت چهار و ربع واقعا داشتم از پا درد می مردم. هی از این اتاق به اون اتاق!! یکی دو تا کار نیمه مونده بود که از همکارم خواهش کردم انجام بده تا من بتونم برم به فیزیو برسم. همینطوری اش هم وقتی میرم فیزیو، حداقل نیم ساعت باید بشینم تا نوبتم بشه. یه ساعت هم که کارم طول میکشه.

خلاصه بارون هم می اومد و من وارد آسانسور که شدم، کلامو کشیدم سرم و کارت در دست، آماده وایسادم تا آسانسور وایساد. بعد از بچه های تو اسانسور خداحافظی کردم و پریدم بیرون و چنان می دویدم دنبال تاکسی، که اگه پلیس منو می دید، شک میکرد شاید کیف کسی رو قاپیده ام!!!!!! خلاصه ماشین گرفتم و رفتم و اون یه تیکه رو هم دویدم و رفت تو فیزیو و دیدم هیچ کس روی صندلی های انتظار نیست. به خانمه گفتم: ا ینایی که اینجا نیستند، زیر دستگاهها هستند دیگه!!!!! خندید و گفت: بلی!!!!!!

نشستم تا نوبتم شد و آخرش هم دکتر یه کم با دستم ور رفت و آرنجم رو مشت و مال داد و تشریف آوردم خونه. گفته بودم یه کفش زرشکی اکو دارم. البته سه ساله این کفش رو دارم و کیف براش نخریده ام!!!!!!!!نیشخند پریروز وقتی از فیزیو بیرون اومدم، همینطور که با دوستم می حرفیدم، یه کیف زرشکی دیدم و با چشم و ابرو از فروشنده پرسیدم: چند؟ گفت: 58! رامو کشیدم و رفتم.

دیروز رفتم همون مغازه و کیف رو از نزدیک دیدم و به آقاهه گفتم: اینو 45 میدی؟ گفت: آخه نمیشه و فلان و بهمان و آخرش داد 48! بعد گفت: ترکه! منم گفتم: پس چرا هیچ لیبلی نداره؟ گفت: آخه اینا فله ای میاد از ترکیه، اینه که دیگه براشون تک تک لیبل نمی زنند!!!!!!

منم که احمق!!!!!!!!!خنده

من یه کیف کوچیک زرشکی میخواستم که به کفشم بیاد. همینا رو هم برای عید می پوشم. خلاص!!!!!!!!!قلب

خلاصه از یه پاساژی هم تو ولیعصر یه کم وسایل رنگ مو خریدم واسه مامانم. آخه یکی از فامیل هامون رنگ موهاش خیلی قشگ بوده ـ که البته من ندیده ام ـ مامانم خوشش اومده،  اونم فرمولش (!) رو بهش گفتم. دیروز وسایل رو خریدم که امروز بدم مهدی ببره وقتی مانی رو میذاره اونجا، اینا رو هم بده به خاله ام. که اگه فرصت شد، رنگ رو بذاره رو سر مامانم. حالا هرچی خدا بخواد. اگه دیدم رنگش خوب شد، عکس موهای مامانام رو میذارم و فرمولش رو هم بهتون میگم!!!!!!!نیشخند

فقط شما ببینید من چقدر عکس به شماها بدهکارم! ولی به جوووووووووون خودم میذارم!نیشخند


خلاصه وقتی دیشب رسیدم خونه، ساعت هفت شب بود. دیدم ماشین دم در نیست! این یعنی مهدی و مانی هنوز نرسیده اند. بعد رفتم تو خونه و اول پریدم تو دستشویی و بعدش لباسهامو درآوردم و هرچی شیر مونده بود سرکشیدم و بعدش زنگیدم به مامانم که اینا  کی راه افتاده اند که گفت یکربع به هفت.

یه کم با مامانم حرفیدم و گفت که قراره امروز برادرم عکس رو ببره پیش دکتر ببینیم چی میگه. ایشالا که خیر باشه و عمل نخواد. خلاصه یه کم واسه خودم چرخیدم تو خونه و دیدم هیچ رقمه حس و حال غذا درست کردن رو ندارم. اینه که بی خیالش شدم و تو ذهنم یه نقشه واسه شام مانی و ناهار فردای خودم و مهدی کشیدم و ول کردم به امان خدا. وسایلم رو آماده کردم که برم حموم، دیدم کلید افتاد تو قفل در و مهدی از در اومد تو.

تا منو دید، نیشش باز شد و خندید. منم معمولی بهش سلام دادم. وسایل رو گذاشت تو خونه و دوباره برگشت که مانی رو بیاره. همینطور که مانی بغلش خوابیده بود، کفشهای مانی رو درآوردم و رفتم حموم. بعدش هم لوسیون کاری کردم و بیرون اومدم و حوله سرم رو عوض کردم و جلوی تی وی روی ال کوچیک راحتی دراز کشیدم. مهدی هم روی ال بزرگ، ولو شده بود. با خودم گفتم: تا ساعت نه همینطور دراز بکشم، بعد پاشم یه کم از شام فردا شب رو درست کنم. احتمالا امشب داداشم میاد خونه مون. خودمون هم دیگه هیچی نداریم که بخوریم!

خلاصه اول ساعت نه رفتم مانی رو بیدار کردم و بعد آوردمش تو هال و اونم نشست به دیدن قسمت دو سریال پایتخت. مانی آهنگ آخرش رو خیلی دوست داره. خیلی زیاد! منم با خواننده می خونم و مانی هم ما رو همیاری میکنه!!!!!!!

همه اش هم «نارنجی» ها رو میگه!!!!!!نیشخند

خلاصه تا مشغول دیدن بود، براش لوبیاپلو گرم کردم و دادم خورد و بعد از نیم ساعت هم ماست خواست که بهش دادم خورد.

تو این مدت هم، مهدی چند بار باهام حرفید که باهاش سرسنگین بودم. بعد مهدی گفت: دختر عمه ات که اومده رو میخوای چه کار کنی؟ (از ایتالیا با شوهرش بعد از دوازده سال برگشته ایران) اگه میخوای پنجشنبه دعوتشون کنی، زودتر بگو که من خونه رو تمیز کنم. وگرنه ببریمشون رستوران!

چون هنوز تکلیف آخر هفته ام رو نمیدونم و منتظر نظر دکتر در مورد مامانم هستم، جوابشو ندادم و همینطوری بر بر نگاش کردم. گفت: چرا اینجوری نگاه میکنی؟ جوابمو بده! بازم بر و بر نگاش کردم! دستشو جلوی چشمم تکون داد و گفت: الوووووووووو کجایی؟

اگه وقت دیگه ای بود، همینطوری که نگاش میکردم و در همون حالت، یه وری می افتادم روی زمین!!!!! این کار رو اکثر مواقع میکنم! ولی به قول خانم زویا پیرزاد، وقت دیگه ای نبود و بنابراین، رومو ازش برگردوندم.

خلاصه ساعت بیست دقیقه به یازده، همتی کردم و با سلام و صلوات از جام بلند شدم و تشریف مبارکم رو بردم تو آشپزخونه و ظرفهای تو ماشین رو درآوردم و ظرفهای کثیف رو گذاشتم و برنج سفید داشتیم تو یخچال که واسه مهدی برنج گذاشتم، یه قوطی تن ماهی هم گذاشته که ببره اداره و خودش هر جوری که میدونه بخورتش!

آخه نیست که خوردن برنج سفید با تن ماهی، هزار تا متد داره، اینه که انتخاب راه خوردنش رو گذاشتم به عهده خود!!!!!!!!!خنده واسه خودم هم از برنجه کشیدم و یه کم مرغ از شب قبل مونده بود که کنارش گذاشتم و آب مرغ ریختم روش. البته هنوز آب مرغ داریم تو یخچال که احتمالا امشب اونو تبدیل میکنم به سوپ!!!!!!!! اوه اوه عجب کار سختی!!عینک

بعد دستی کشیدم به آشپزخونه و رفتم سراغ مسواک و محلول تقویت ناخن و کرم دور چشم. سپس رفتم تو اتاق خواب که لالا بفرمایم که یه لحظه حس کردم سردم شد! به روی مبارکم نیاوردم و کنار مانی دراز کشیدم. حس کردم بدن مانی یه کم گرمه. مهدی رو صدا کردم که تب سنج براش بذاره و گذاشتیم و دیدیم که درجه 37 هست. می دونستم ممکننه نصف شب بره بالا. رفتم سراغ آب پرتقال و شربت سرماخوردگی. مهدی دنبالم اومد و رفت سرنگ آورد و خودش ریخت تو آب پرتقال و برد داد دست مانی که بخورتش.

خودم هم بازم حس سرما بهم دست داد. درجه هیتر اتاق رو بیشتر کردم و خوابیدم. نیم ساعت بعد، با بدن درد بیدار شدم! حس کردم ته گلوم هم یه کم درد می کنه. بلند شدم و یه قرص خوردم و دیگه وقت دمنوش نبود نصف شبی!!!!!! اومدم یه تشک برداشتم که برای خودم بندازم تو هال. مهدی اعتراض کرد که: چرا میخوای جاتو بندازی تو هال؟ گفتم: حس مریضی دارم. میخوام از مانی دور باشم. گفت: اون به هر حال میاد سراغت. تو بالا روی تخت میخوابی و اون پایین تخت. جاتو نیار تو هال!!!! این بچه دنبالت میاد بیرون!

خلاصه ما نفهمیدیم اگه ایشون اینقدر اصرار دارند که ما تو اتاق بخوابیم، چرا پس ... نمیدونم... هیچی...

به حرفش گوش نکردم. رفتم تشک رو بیارم که اومد از دستم گرفت و گفت: با این دستت نمیخواد تشک رو برداری. برد تشک رو انداخت تو پذیرایی و زیر لب هم غرغر میکرد. ولی من به حرفش گوش ندادم. خلاصه برگشتم تو اتاق و دیدم مانی تی وی رو خاموش کرده که بخوابه. بعد گفتم: پسر قشنگم! برو پایین سر جات بخواب!

و البته که دلم میخواست به شدت بغلش کنم. ولی جلوی خودمو گرفتم. ولی مانی گفت: نه! اونجوری بهم بگو، که مثلا من باباتم!!!!!! منم با صدای بچه گانه گفتم: بابا مانی! میشه بری پایین بخوابی؟ اونم گفت: نه دختر خوبم! من میخوام پیش تو بخوابم عزیزم!!!!!!!!بغل

دیگه میخواستم لهش کنم. البته یه کم هم لهش کردم. ولی در نهایت پشتمو بهش کردم. اونم از پشت بهم چسبیدو خوابش برد. مهدی که مانی رو برد و گذاشت سر جاش، منم رفتم تو پذیرایی خوابیدم. البته تا وقتی که خوابم ببره، صدای عادل رو می شنیدم از لابلای مبل ها:

سوشا مکانی...... پنالتی...داوری... آندو.......... استقلال......... پرسپولیس.... خر..... پف........

از صبح هم که اومده ام اداره، با اجازه تون دو لیوان چای و عسل و آبلیمو خورده ام. به هیچ عنوان وقت درگیری با این مریضی رو ندارم. باید آخر هفته به مامانم برسم و ببرمش حموم و برم خونه و زندگی اش رو سر و ماسون بدم. البته که خاله ام فردا شب میرسه تهران. ولی خودم هم باید باشم. اتفاقا دیروز مهدی گفت: تو تنها دختر مادرتی و این دو سه سال اخیر مامانت خیلی برای ما و مانی زحمت کشیده. ( جدا از همه محبت هاش، هر وقت مانی مریض شده، خود مهدی با سر دویده خونه مامانم اینا. چون اونجا بودن خیلی بهش آرامش میده  مامانم همیشه جو رو آروم میکنه!) الان وقتشه که ما بهش رسیدگی کنیم. پس اگه لازم شد، میریم اونجا. خب باید تحمل کرد دیگه!!!!!!

منم هیچی نگفتم بهش. یه وقتهایی نباید طرفت رو زیاد تحویل بگیری! البته متاسفانه!!! وگرنه کاشکی روابط انسانها اینقدر پیچیده نبود و به قول سهراب عزیز:

کاشکی این مردم، دانه های دلشان پیدا بود!!!!!!!!!

به هر حال الان سرشار از انرژی ام. یه کم سرم درد میکنه ولی من به این مریضی رو نمیدم. به شدت باهاش مبارزه میکنم!!!!!!! (آشتی لیان شان پو!!!!!!!!!!)گاوچران

بهترین ها رو براتون میخوام و همه تون رو به محبت خود عزیزش می سپرم. دست حق به همراهتون! (یاد مرشد و بچه مرشد افتادم!!!!!!!خجالت)

 

[ سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ