چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام. صبح خیلی قشنگتون بخیر. واقعا هوا، هوای بهشته!!!!! یعنی هوای شهر بزرگی مثل تهران، به باد بنده! اگه باد بیاد و همه کثیفی ها رو ببره، دیگه هوا تمیز میشه. یه نم بارون هم بزنه، دیگه نور علی نوره!!!!!!! خدا رو شکر به خاطر امروز. حیفه که آدم امروز صبح از خونه بیرون نیاد و نبینه که آسمون تهران، گاهی هم آبی میشه!!!!!!!!

واقعا حس خوبی بهم دست داد صبح. رفتم  از سوپر محل هم یه بسته آدامس خریدم و البته قصدم بیشتر خرد کردن پولم بود!!!!! عادت دارم همیشه یه بسته آدامس میذارم تو کشوی میزم تو شرکت. اونوقت روزی چند تیکه کوچیک میذارم دهنم. یه بسته هم همیشه، تو جیب کیفمه. صبح ها چون صبحونه نمیخورم، یه نصفه آدامس میجوم تا برسم اداره و یه چیزی تو اداره بخورم. سالها فقط ریلکس سبز میخوردم. ولی الان چند وقته هرچی دستم بیاد میخورم. منظورم از هرچی، هر طعم آدامس ریلکسه!!! امروز موزی خریدم، دفعه های قبل هم گیلاس و توت فرنگی... همه رو باید خورد!!!! و صد البته جوید!!!!!!!!!

خب، قبل از اینکه بخوام بقیه مطالبم رو بنویسم، در مورد موضوعی میخوام باهاتون صحبت کنم. همه عزیزان نظراتی میذارند. خب هر کس از دید خودش، مطالبی رو میگه. دیروز عزیزی یه نظر گذاشته بود که من تا آخر شب، به این موضوع فکر میکردم. شاید در ظاهر، فکر کردم تند نوشته ولی نشستم و روی تک تک حرفهاش فکر کردم. حتی کامنت رو چند بار خوندم. دیدم یه جاهایی راست میگه.

لب کلام اینه: ما زیادی خودمون رو درگیر مسایلمون کرده ایم. از یه نظر ایشون راست میگه. من و مهدی حاضر نشدیم وقتی مانی شش ماهش بود، اونو مهد بذاریم. به چند دلیل: اول اینکه وقتی مانی شش ماهش بود، مهدی بیکار بود و من یادمه که ما هیچچچچچچچچچچی پول نداشتیم. یعنی اینجوری بهتون بگم که بیست و دوم خرداد، مرخصی زایمان من تموم میشد. و ما تو اون شش ماهی که من سر کار نرفته بودم، از پس  انداز خورده بودیم. دیگه چیزی برامون نمونده بود. خب، تو اون مدت، یه عالمه هم قسط بود که با اون هیچی ها، داده بودیمش!!! یعنی از بیست و دوم خرداد تا آخر خرداد که من میرفتم سر کار، هر روز پولهای کیفم رو می شمردم چون خیلی خیلی کم بود و سعی میکردم تا جایی که میشه، با اتوبوس برم و برگردم!!!!!!! البته حقوق خودم از تامین اجتماعی هم بود که مال شش ماهش رو نرفته بودم بگیرم که اونم نظر مهدی بود که همه رو با هم بگیریم. اونم به دلایلی که الان دیگه مجالی برای گفتنش نیست.

خلاصه همون موقع، از نظر ما، مهد کودک برای بچه شش ماهه، خیلی گل و گشاد بود! یعنی اصلا دلمون نمیخواد بچه شش ماهه رو بذاریم مهد. علی الخصوص مهدکودکی هم که نزدیک اداره من بود، بچه شش ماهه نگه نمیداشت. نمیدونم یادتونه جریان مهد گذاشتن مانی رو یا نه. خلاصه ما یه تصمیم گرفتیم که نمیدونم چقدر درسته چقدر غلط. خب، تا کاری برای مهدی پیدا بشه و من دوباره برگردم سر کار و پولی به کیف پولی خانواده تزریق بشه، قرار شد، هر هفته خونه یکی از خانواده هامون باشیم. اینجوری که شنبه میرفتیم اونجا و مهدی تو خونه بود و من میرفتم سر کار و عصر برمیگشتم. چهارشنبه هم برمی گشتیم خونه خودمون تا جمعه عصر. یادتونه دیگه. بعد مهدی چند ماه بعدش رفت سر کار. ولی ما دیگه این رویه رو تغییر ندادیم.

شاید مقصر ما بودیم. شاید ما زیادی روی بچه مون حساس بودیم. شاید من باید می گشتم دنبال یه مهد دیگه و دل به دریا میزدم و مانی رو میذاشتم اونجا. البته جاهایی که اطراف شرکت بود و من می شناختم، بچه شش ماهه رو قبول نمی کردند. خب خانواده هامون هم ازمون دور بودند. خودمون هم راضی نبودیم بچه نه ماهه رو اینور و اونور کنیم. به خصوص که ماشین هم نداشتیم. البته مهدی که رفت سر کار، من از اداره وام گرفتم و باهاش ماشین خریدیم. ولی خب دیگه پاییز بود و ما دلمون نمی اومد مانی رو بذاریم مهد. تو هر دو خانواده هم تنها نوه بود و هر دو طرف با کمال میل نگهش می داشتند!

شاید من و مهدی باید منطقی تر عمل می کردیم. اون موقع زندگی داشت رو روال می افتاد. یه زن و شوهر کارمند با بچه. باید فرض می کردیم کسی از خانواده هامون تو شهرمون نیستند. ولی ما دلمون نیومد. فکر کردیم چرا بچه رو از خونه گرم و نرم بیرون ببریم! اطرافیان هم به شدت می خواستند مانی رو نگه دارند. نه که بخوام بگم اونا نذاشتند، نه، قطعا خودمون راضی نبودیم بچه بره مهد! ولی اگه مساله رابطه رو درست درک می کردیم، باید هرجوری بود، همون موقع هم می رفتیم مشاوره برای رابطه مون و هم به هر قیمتی بود، مانی رو میذاشتیم مهد و برمیگشتیم سر خونه و زندگی مون! ولی متاسفانه این کار رو نکردیم.


کار رابطه مون هم هر روز خراب تر میشد. تا خرداد سال بعدکه مانی پونزده ماهه شد و کار ما کشیده شد به مشاوره! یادم نیست دیروز برای کی کامنت گذاشتم (فکر کنم ویولا جون بود) که شوهرش رفته بود ماموریت و دلش براش شوهرش تنگ شده بود. براش نوشتم که این نشانه ایه از اینکه عشق هنوز زنده است. وقتی مهدی بعد از پونزده ماه بیکار رفت سر کار، چون شش ماه از این زمان رو من هم خونه بودم به خاطر مرخصی زایمان و مهدی افسرده بود و منم تازه زایمان کرده بودم و اون بیکار بود و افسرده و همه اینا.......... وقتی بهش ماموریت می خورد و میرفت شیراز، راستش من دلم براش تنگ نمیشد!!!!!

یعنی بار اول که رفت، واقعا دوست داشتم خونه خودمون باشم و خودم و مانی تنها باشیم و هیچکس هم از اطرافیان مهربون دور و برمون نباشند. سه روز از رفتن مهدی گذشته بود و دل من براش تنگ نشده بود. با خودم گفتم خب، اولشه. تازه ازم دور شده. نشون به اون نشون که چند بار بعدش هم رفت و من دلم تنگ نشد. بعد رفتم پیش یکی از همکارهای اقایی که با من و مهدی هم دوسته. جریان رو بهش گفتم که چرا دلم برای مهدی تنگ نمیشه! گفت: خب طبیعیه. این مدت اینقدر که با هم بوده اید، الان دیگه اصلا نیاز دارید که از هم دور بشید. و از شما چه پنهون که دلم میخواست ماموریت های مهدی طولانی بشه بلکه دلمون برای هم تنگ بشه. البته که هرگز بهش نگفتم دلم براش تنگ نمیشه ولی میدونستم اونم همینطوره. و فقط دلش برای مانی تنگ میشد که خب طبیعی بود.

میخوام اینو بهتون بگم که کامنت دیروز منو تا شب به فکر فرو برد. درسته که وقتی رسیدم خونه کارم زیاد بود ولی همه اش این مساله تو ذهنم بود که خیلی ها شاغلند و بچه هم دارند. ولی هیچکدوم کار ما رو نمی کنند. خب شاید یه دلیلش مهدی بود. البته من نمیخوام تقصیر رو از گردن خودم بردارم. قطعا هر دو راضی به اون موقعیت بودیم. ولی مهدی هم مردی نبود که نظر این باشه که خونه خودمون بمونیم تا بیشتر رابطه داشته باشیم با هم. چون بیشتر هفته رو خونه بقیه بودیم، اون مساله هم کم کم کمرنگ شد. مهدی هم میلی به من نداشت. هرچند که من داشتم به شدت وزن اضافه دوره بارداری رو کم می کردم و به خودم میرسیدم. ولی همه اینا باعث به هم نزدیک تر شدن من و مهدی نشد. بلکه روز به روز هم از هم فاصله می گرفتیم.

خب، آدم وقتی از یه جریانی دور میشه، بهتر می تونه در موردش فکر کنه. مثل کوه. که وقتی بهش چسبیده باشی، نمی بینی چقدر بزرگه. وقتی که هی ازش دورتر و دورتر بشیم، متوجه بزرگیش می شیم. حوادث زندگی ما هم همینطورند. هرچی که میگذره، آدم می دونه فلان سال، بهتر بود فلان کار رو میکرد. خب دیگه، آدمیزاده. تصمیمی که میگیره، باید تو همون لحظه باشه.نه اینکه بذاره ده سال از سرش بگذره!

خلاصه این کامنت بدجوری منو به فکر فرو برد. هرچند الان که نگاه میکنم، ما بچه رو ترجیح دادیم به خودمون. یعنی فکر کردیم این زبون نداره و تو مهد بهش توجه نمیشه و بهش محبت نمی کنند و اگه بلایی سرش بیارند، نمی تونه بگه. خودم هم در بچگی چند روز با برادرم رفته بودم مهد و همون چند روز، ناراحتم میکرد.

به هر حال اینجوری. و یه موضوع دیگه اینکه ایشون اشاره کرده بود و اون اینکه نوشته بود همه پست ها عین همه. هر روز کار زیاد تو اداره و بعدش کار زیاد تو خونه و خستگی و خواب...

البته اینجا اضافه میکنم که قصد من، تشریح اون کامنت نیست. روزی یه عالمه کامنت از دوستان اینجا درج میشه که من روی چشمم میذارم. این یکی رو هم روی چشمم میذارم. ولی نکاتی داشت که از دیروز دارم بهشون فکر میکنم.

در مورد پست های تکراری باید بگم، واقعا از دیروز نمیدونم، پست هام تکراریه یا روزهام تکراری!!!!! این خیلی مهمه که پست تکراری باشه یا روز!!! خودم تو دذهنم یه خط مستقیم دارم. وقتی میخوام پست بنویسم، از دیروز اداره می نویسم و میرسم به کارهایی که تو خونه کرده ام و وقایع دیروز، تا آخر شب. آخرش هم شیرین کاری مانی رو میگم.

بعد فکر کردم همه روزها، یه چیزهایی رو هی دارم تکرار میکنم. دوش گرفتن، مسواک زدن، کرم دور چشم، شام و ناهار پختن، گاهی دمنوش، گاهی بازی با مانی، گاهی فیلم دیدن، گاهی سر و کله زدن با مهدی....... بعد نشستم فکر کردم دیدم، مثلا خب نمیشه محض تنوع، آدم یه هفته مسواک نزنه! یا دوش نگیره! ولی حس کردم انگار همه روزها شبیه همه! پس چرا من متوجه اش نشده ام؟ شاید هم فقط رویه پستها مثل همه.  یه خط مستقیم داره. از یه جا شروع میشه و میرسه به یه جای دیگه. بعد خب دیدم من روزانه نویسی میکنم. غیر از این نمیشه نوشت.

نمیدونم. حالا از دیروز دارم به این فکر میکنم که زندگی ام، یعنی خیلی یکنواخته؟ خب نکنه به این یکنواختی عادت کرده ام؟ یعنی زندگی بقیه هم همینقدر یکنواخته؟ اونا هم قطعا روزی سه وعده غذا می خورند و یه سری عادات روزانه دارند. ولی کی متوجه یکنواختی میشه و کی نمیشه؟

حالا دیروز که رسیدم خونه و داشتم خورش قیمه درست میکردم، به همه اینا هم فکر میکردم. برادرم خونه مون بود دیشب و دادم سیب زمینی ها رو اون خرد کنه. مهدی رفته بود خرید. با برادرم راحتم. قبلا دلم نمی اومد و میگفتم خسته است. بعد دیدم اگه باهاش راحتم، خب اگه میتونه، چقدر خوبه که کمکم کنه. البته اونم گاهی دستی به آشپزی می بره. یعنی اگه تنها بمونه، از گشنگی نمی میره. خلاصه این مردها، کار رو دیر انجام میدن، ولی در نهایت خیلی تمیزه کارشون. هفته قبل هم که مهدی سیب زمینی خرد کرد، طول کشید ولی انگار دستگاه، اونا رو خرد کرده بود. دیشب هم همینطور شد.

دیشب به مهدی گفتم: میگم یه نایسر. دایسر بخریم. من که زور ندارم باهاش کار کنم. ولی حالا که سیب زمینی ها با توئه، ببین با چاقو راحت تری یا با اون وسیله!!!!!!!!!!!! والا..... خب چه کار کنم. دستم دیگه نمی تونه حالا حالاها سیب زمینی خرد کنه. البته با دستم کار میکنم. ولی این کارهایی که تخصصی تره، اصلا نمیتونم. مهدی با خنده، ابروهاشو به نشانه تعجب داد بالا!!!!!!

نظر دکتر اینه که مامانم زانوش رو عمل کنه. البته ما به این زودی تن به عمل نمیدیم. تا چند جای دیگه مشورت کنیم و مطمئن بشیم که حتما باید عمل کرد. خب دکتر بابت این عمل، قراره هفت تا پونزده میلیون بگیره! نمیخوام گناهشو بشورم. ولی ما باید بیشتر تحقیق کنیم. خلاصه مامانم خودش خیلی نمیدونه. اینو دیشب داداشم گفت. خیلی ناراحت شدم. خدا رو شکر که هست و سایه اش رو سرمونه. ولی همه سالهایی که بار همه خونه رو به دوش می کشید از چهار طبقه بدون آسانسور می آورد بالا و سر کار هم میرفت و با خونه ای که همیشه پر بود از مهمونهای شهرستان. خب پدرم هم هرگز تو اون سالها کمک حال مامانم نبود و یه دونه نون هم نمیخرید. شاید من به غلط اوایل از مادرم الگوبرداری کردم و این برام افتخار بود که یه زن همه بار رو به دوش بکشه!!!!!!!! اینقدر نمی فهمیدم که یه زن اگه شوهر داره، باید وظایف رو تقسیم کنند. ولی خب، پدرم هم هرگز باهاش همکاری نکرد و درسته که فقط داخل خونه رو حسابی جمع و جور میکرد و مرتب نگه میداشت ولی در نهایت نه خرید میکرد نه تو کارهای آشپزخونه به مادرم کمک میکرد. خب نتیجه اش میشه اینکه مامانم در سن 62 سالگی این بلا به سر زانوش بیاد.

حالا دکتر گفته باید بره استخر و جای مسطح پیاده روی کنه. ولی کم. که بهش گفتم بیاد خونه ما که دو تا استخر نزدیکمونه و صبح مثلا نه بره استخر و تا ده و نیم برگرده و مهدی ساعت ده و نیم بره سر کار. مامانم و مانی هم بمونند پیش هم. فقط می مونه مدرسه بابام که اونم غرب تهرانه و باید یه جوری بره و بیاد. البته فعلا که امشب خاله ام از کرمانشاه میاد و باید ببینیم نظر نهایی چی میشه.

دیشب تا برادرم بیاد، چند جمله با مهدی رد و بدل کردیم و بعدش بهش گفتم که ازش ناراحتم. گفت: اگه من این سینه رو باز کنم و تو از دردهاش با خبر بشی، هیچوقت از من ناراحت نمیشی. یه چیزهایی هست که تو اصلا در موردش خبر نداری.

گفتم: کسی طوریش شده؟ گفت: نه. ولی بهت هم نمیگم!!!!!!!!!!!!

خلاصه منتظرم ببینم برنامه مامانم چیه و البته حتما هرجور شده فردا با مهدی یه سر میریم خانه فراز تو ستارخان. چون این تی وی نگاه کردن مانی خیلی تو مخمه و میخوام هر طور شده اینو از سرش بندازم. البته دیشب مهدی و داداشم داشتند برنامه مجردی واسه آخر هفته می ذاشتند! خب می دونید دیگه، مهدی مجرده!!!!!!! ولی من متاهلم به خاطر اینکه بچه دارم!!!!!!!!!!!!!

اینم عکس کیف و کفشم. البته که رنگهاشون از اینی که هست، تیره تره. یعنی رنگ کیف، دقیقا همون زرشکی تیره ایه که خودم میخوام. کفش هم باید واکس بخوره تا رنگش جلای بیشتری پیدا کنه!

 

[ چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ