چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون! قلبصبح قشنگتون بخیر و شادی و نیکی و سلامتی! بازم یه هفته دیگه. آغاز یه تولد دیگه و باید دید این هفته قراره چه اتفاقات خوبی برامون بیفته. همین امروز رو بگو که قراره همه مون خبرهای خوب بشنویم!چشمک

البته اینم بگم که این سومین باریه که من دارم می نویسم. هنوز به پنج خط نرسیده، برق میره و همه نوشته ها می پره!!! الانم که دارم می نویسم، هر ده کلمه یکبار، سیو میکنم که نکنه اینم بپره!!!!!!!!! شکر خدا منم خوبم. به خوبی شما. حال و احوالم بهتره. امروز صبح که طبق روال شنبه ها از خونه پدرشوهرم اومدم، صبح با صدای اذان بیدار شدم. اول یه کم زورم اومد بلند شم. ولی بعد به خودم گفتم: بلند شو که داره صدات میکنه. به خصوص که چند روزه نماز صبحم قضا میشه!!!!!خجالت

بعدش بلند شدم نماز خوندم و تصور کردم که الان سمانه جون داره برنج آبکش میکنه و تو آشپزخونه است!!!!!! خجالت کشیدم و بلند شدم. بعدش هم همه تون رو دعا کردم! عبارت در راه مانده هم اومد جلوی نظرم. با خودم گفتم: از بچگی فکر میکردم در راه مانده یعنی چی وقتی که همه دیگه زود میرسند به مقصد!!!!!! بعد گفتم شاید منظور کسیه که تو کار خودش مونده! از خدا خواستم دست همه مون رو بگیره و مواظبمون باشه.بغل

خلاصه راه افتادم و البته اونجوری که همه انتظارش رو داشتیم سرد نبود. یه آقایی هم سوارم کرد و تا یه جایی رسوند منو پول هم ازم نگرفت و گفت واسم یه صلوات بفرست! منم ازش تشکر کردم و یه فاتحه برای پدر و مادرش خوندم! خلاصه ده دقیقه به هفت رسیدم اداره و از اونوقت تا حالا، هی برق داره میره و میاد.منتظر

همین اولش یه چیزی از مانی براتون بگم که از تعجب شاخ دربیارید. بگم تا یادم نرفته: دیروز صبح میگه: من دخترم! گفتم: نه عزیزم. شما پسری. ببین لباس پسرونه تنته. ببین اسمت پسرونه است! هی میگفت من دخترم. آخر گفتم: چرا میخوای دختر باشی؟ گفت: آخه بابا، دختر دوست داره!!!!!!!!!!!

منو می گید:تعجب

هیچی دیگه. هیچ حرفی نباید جلوش بزنیم. البته مهدی خیلی خیلی مانی رو دوست داره. ما هم تو حرفهامون اینو گفته ایم که مهدی مانی رو دوست داره ولی برای بچه دوم، دلش میخواد بچه دختر باشه. تازه اونم اگه یه روزی بچه دوم بخوایم که در مورد اونم میگم.

عاقا روز چهارشنبه رئیس ما از ساعت دو و سه رفت بیرون از شرکت جلسه، منم گفتم: یه امروز به خودم مرخصی بدم و زودتر برم که زودی برسم به فیزیو و از اونور هم زود برم خونه. ولی تا من بجنبم و با برادرم در مورد مامانم بحرفم و کارهامو جمع بکنم، شد ساعت 16:07! یعنی از هر روز، هشت دقیقه زودتر رفتم!!!!!!!!!!!گریه

که خب تلفن با برادرم وقتم رو خیلی گرفت. خلاصه رفتم فیزیو و بعدش سر راه، از یه کافه قنادی رد شدم تو خیابون انقلاب سر وصال، که کیک هاش نظرم رو جلب کرد. میدونید که من اهل شیرینی نیستم. ولی یه کیک کوچیک خوشگل رو واسه مهدی خریدم و پیاده راه افتادم به طرف خونه! بعد سر راه هم واسه مانی، یه بسته لگو خریدم.دیدم شاید آخر هفته نتونم برم، اینه که سر راه خریدم و براش بردم.

خلاصه رسیدم خونه و مهدی تعجب کرد که چرا کیک خریده ام. گفتم: آخه فکر کردم تو از اینا خوشت میاد.قلب بعد بشقاب و کارد آوردم و تا مهدی قاچ کنه، لباسامو درآوردم. مانی که یه تیکه خیلی کوچیک خورد. ولی مهدی خوشش اومد. البته می دونیدکه ! قاتل شیرینی و کیک و خامه است! خوشمزه

خلاصه یه کم بعد مانی خواست بره تو اتاق کارتون ببینه که گفتم: اگه نری، بهت یه جایزه میدم. بعد لگوها رو بهش دادم و تا ساعت یازده شب، باهاش بازی کردم و نذاشتم بره تو اتاق. البته شام پختن هم نداشتم. دو تا تخم مرغ نیمرو کردم و دادم مانی خورد و همینطور که با مانی بازی می کردم، با مهدی هم حرف می زدم.


شکر خدا آروم بودیم! نیشخنددیگه ساعت یازده، مانی تحمل نکرد و زد زیر گریه که من کارتون ندیدم. خب تا همون موقع هم، راضی بودم از اینه کارتون دیدنش به تعویق افتاده!!!!!! هیچی دیگه. نیم ساعت کارتون دید و گرفت خوابید! بعدش خودمونم نشستیم به فیم دیدن که بازم من خوبم برد!!!!!!!!! خلاصه خوابیدیم و فردا صبح که میشد پنجشنبه بیدار شدیم و من و مانی صبحونه خوردیم و من عدس پختم و یه سر کوچیک رفتم تا بیرون و نیم ساعته برگشتم. بعد قرار شد برادرم بیاد پیش ما تا عصر با هم بریم خونه خاله ام.

صبح که با مامانم می حرفیدم، هی خاله ام اصرار میکرد که شب بریم اونجا. منم گفتم به یه شرط قبول میکنم. به شرطی که شام رو من بپزم. خلاصه لوبیا داشتیم و فقط یک کیلو فیله گرفتم و اومدم خونه. تا عدس پلو آماده بشه، فیله ها رو خرد کردم و کنار گذاشتم و عدس پلو رو که دم گذاشتم، پریدم تو حموم. دیگه ساعت یک شده بود. بعد مهدی گفت: عدس پلو رو بذار کنار! من دلم جوجه میخواد! البته از صبح هم گویا به من گفته بوده ولی من یا حواسم نبود یا یادم رفته بود!!!!!! خلاصه رفتم حموم و گرم که شد، مانی رو صدا کردم و اونم شستم و بعدش هم تو حموم، خواستم لیف رو از روی شیر حموم بردارم، که دستم چسبید به لوله آب داغ و یه جیزیه شدید کرد که خودم تعجب کردم.ناراحت

مهدی اینجور وقتها روغن میریزه روش. واقعا هم جواب میده. ولی خب من تو حموم بودم و مانی هم راضی نمیشد بیاد بیرون. تازه فکر هم نمیکردم که اینقدر ملتهب بشه. خلاصه به خودم گفتم به مهدی نشون نده! فایده نداره که . هی میخواد غر بزنه و سرزنش کنه. یادم نیست مهدی بابت چی اومده بود در حموم که نشونش دادم. اونم گفت: عه! من درجه آبگرمکن رو گذاشتم روی آخرش که حموم گرم بشه. گفتم: منم بابت همون جزغاله شدم!!!!!! گریهخلاصه تو حموم حسابی آب کشید و تا آخر شب پوستش جمع شد و دیروز هم یه تیکه از پوستش بلند شد!!!!! خب روی ساعده. البته ساعد درونی که پوستش نازکه! دیشب از داروخونه پماد آلفا گرفتم و روزی چهار بار باید بزنم!!!!!!!لبخند

خلاصه دیروز مهدی که مانی رو برد که خشکش کنه، زانوم هم نشونش دادم که خورده بودم تو کابینت و کبود شده بود! بعد که مهدی، مانی رو بیرون برد به خودم گفتم: یعنی چی آشتی؟ هی به خودت میگی نگو بهش که هی سرزنشت نکنه، اونوقت طاقت نمیاری و بهش میگی؟؟!! منتظربعد همینطوری که داشتم خودمو آب می کشیدم به خودم گفتم: ببین آشتی! تو یه ناخودآگاه داری تو وجودت که منطق سرش نمیشه. هی میخواد خودشو لوس کنه. تا حالا از وجودش ظاهرا بی اطلاع بوده ای. عقل میگه بهش نگو و سرزنش نشنو! ولی این یارو ناخودآگاهه میگه بگو و خودتو لوس کن! آخه می بینم چقدر هم نازتو میکشه!!!!!!!

بیرون اومدم از حموم و سر مانی رو سشوار کشیدم و مهدی رفت جوجه سفارش داد و برگشت و دوباره رفت که بگیره جوجه ها رو. بعد زنگیدم به داداشم که کجایی؟ اونم گفت که تو ترافیک گیر کردم. شما بخورید. ما هم خوردیم و سهم اونو فویل پیچی کردم و گذاشتم کنار بخاری تا گرم بمونه.

داداشم اومد و ناهار خورد و بعد نشستیم شاهگوش نه رو دیدیم که بی مزه بود. من ساعت چهار و نیم پاشدم به درست کردن لوبیا پلو برای شب. داداشم و مهدی اعتراض کردند که چرا از صبح این کار رو نکردی؟ گفتم: کار داشتم. ظهر هم میخواستم شاهگوش ببینم!!!!!!!! کلا انگار تصور اینکه منم یه وقتی برای خودم باشم، یه کم سخته!!!!!!!

 خلاصه تا مهدی رفت حموم و تا چای حاضر بشه، موادش رو درست کردم و برنج رو آبکش کردم و وسایل رو جمع کردم. مواد رو لابلای برنج ریختم و از برادرم خواستم قابلمه رو بذاره جلوی در. دیگه قرار شد ببریم اونجا دم بکشه. وسایل رو گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم. صد البته که من و مهدی با پراید و برادرم و مانی با وانت!!!!!!!!!!!!!چشمک

خلاصه رسیدیم و خاله ام داشت بساط کله پاچه رو واسه ناهار روز جمعه آماده میکرد و بار میذاشت. من یه سطل ماست هم با خودم بردم و اونجا خیار خرد کردیم و یه ماست و خیار مشت هم درست کردیم. خانم برادرم هم یه ظرف سالاد خیلی خوشگل آورد. خلاصه پسرها هم جمع شدند و تی رو تصاحب کردند و مهدی هم بساط ایکس باکس رو علم کرد و نشستند به بازی کردن. شوهر خاله ام از در اومد و گفت: مثل دیشب تی وی رو غارت کردید؟ اونا هم گفتند: آره! شب قبل هم این کار رو کرده بودند و تا پنج صبح پای بازی بوده اند! منم توی لپ تاپ مهدی، واسه شوهرخاله ام فیلم گذاشتم که ببینه و سرش گرم بشه.

خلاصه جمعه صبح بیدار شدیم و من یه سر رفتم خونه بابام اینا و گاز رو تمیز کردم و دو تکه ظرف بود شستم. بعد برگشتم خونه خاله ام و ناهار جای همه خالی کله پاچه خوردیم. واقعا هم خیلی چسبید. بعد از ناهار هم بازی استقلال بود که دو دقیقه آخر گل مساوی رو خورد. بعد مهدی دیگه نمیخواست بازی پرسپولیس رو که ساعت پنج بود ببینه. اونم تو جمع استقلالی ها!!!! گفت: حاضر شو که ساعت پنج بریم خونه بابام اینا. منم حاضر شدم. منتها مهدی نشست به بازی دیدن!!!!!!!!!!!!!!یول

بعد از نیمه اول راه افتادیم به طرف خونه باباش اینا و خلاصه ختم به خیر شد. دیشب هم اونجا بودیم.

راستش از صبح پنج شش بار هی برق رفته و اومده و من الان دیگه نمیدونم چی نوشته و چی ننوشته ام!!!!!!

اگه مطلبی تکراری بود، ببخشید. هرچند یه بار آخرش نگاش میکنم. ولی ممکنه تکراری ها از دستم در بره! از امروز عصر اگه خدا بخواد مامانم برمیگرده خونه خودمون. ناهار فردا ظهر رو امشب درست میکنم و فردا صبح که مهدی میخواد مانی رو ببره خونه مامانم اینا، میدم ناهار رو هم ببره. البته چون دو جلسه فیزیو خودم مونده، امروز که فکر نکنم با حجم کار بعدازظهر بتونم برم. یکیش رو فردا میرم و یکی دیگه رو هم اگه بشه دوشنبه.

یه استخر هم پیدا کرده ام که دوشنبه صبح ها مامان رو می برم برای آب درمانی. البته فقط باید توی آب راه بره. به همکارم هم گفته ام که حالا تا چند هفته دوشنبه ها، یه کم دیر میرسم. خب اینهمه طلب مرخصی دارم. واسه مامانم که میتونم استفاده اش کنم. والا....... با این رویه مسخره شون! که هی میگن الان که وضع شرکت خرابه، برید مرخصی. منتها حجم کار که کم نشده که کسی دل داشته باشه کار رو بذاره و بره! چون یکی از بچه ها، دو سه ماه طلب مرخصی داشت!!!!!! رفته مرخصی با اجازه مقامات، منتها الان که برگشته، دهنشو صاف کرده اند!!!!!!!!!!!!گریه

عاقا اینا هیچی. دیروز با مامانم در مورد بچه دوم می حرفیدم. نظرش این بود که اگه میتونم بیمه بیکاری بگیرم، بشینم دومی رو به دنیا بیارم.

عصر به مهدی گفتم: اگه کار تو استیبل بشه و وضعیت خونه مون مشخص بشه و مانی بره مهد و جاگیر بشه، تازه بعدش میریم مشاوره که بگه بچه دوم رو به دنیا آوردن کار درستیه یا نه. البته اینم بگم که من از همون روز اول که باردار بشم، این فرض رومیذارم که هر لحظه که اذیت شدم، بشینم خونه. اگرم تونستم و تا آخر نه ماه صبر کردم، که دیگه میرم سر کار و بچه رو که دنیا آوردم، تازه شش ماه هم میتونم حقوق بگیرم از بیمه. بعد از اون برمیگردم به کار و استعفا میدم. البته باید شرکت هم همکاری کنه و به بیمه، نامه عدم نیاز رو بزنه که من بتونم تا دو سال از بیمه حقوق بیکاری بگیرم. و بدین ترتیب تا دو سال و نیمگی بچه دوم، می تونم خونه بمونم. شاید هم تا اون وقت دیگه یه شرایط خوبی داشتیم که برنگشتم سر کار.

ولی خب، راه درازی در پیشه. دیشب اینا رو که به مهدی گفتم، گفت: تحت هیچ شرایطی من بچه دوم نمیخوام!!!!!!!!!!!

منم گفتم: خب پس هیچی دیگه. سرت سلامت. من فکر میکردم تو واقعا علاقمندی. اگه نمیخوای، خب منم اصراری ندارم.

آخه میدونید. اگه زن بخواد و مرد نخواد، همه زحمات و گرفتاریهای بچه هوار میشه رو سر زن. مهدی همینطوری هم از من طلبکاره! منم اینقدر جون ندارم که بگم اگه مهدی نخواست و کمک نکرد، خودم جورش رو بکشم. راستش نه جسمم اجازه میده، نه واقعا از نظر روحی توان اینو دارم که یه تنه، دو تا بچه رو به دندون بکشم. لزومی هم نداره!!!!!!!!!

اینم از این. چند دقیقه پیش که رفته بودم از این مغازه یه چیزی بگیرم، دیدم هوا خیلی خیلی سرد شده تو همین چند ساعت. آخه صبح زود که من می اومد، اینجوری نبود!!!!!!!!

[ شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ