چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام سلام صبح برفی خعلی سردتون بخیر و شادی!بغل

عاقو! اینجانب آشتی مراتب غلط کردن خود را من باب نارضایتی از بهاری بودن هوا ابراز میدارم!!!!!نیشخند

واقعا تازه الان زمستون شده به خوشی و میمنت! ولی امروز صبح قشنگی بود. هرچند که دیشب همه اش به خودم میگفتم اگه خوابم می اومد، فردا دیرتر میرم. شاید هم فقط سردم بود و میخواستم گرم بشم. در هر حال قبل از خواب، که خواستم آلارم گوشی رو ست کنم واسه فردا صبح، دوباره اون نوشته رو دیدم. نوشته تشکر از خدا! به نظر من شب قبل از خواب هم یه بار نوشته رو ببینید. صبح با همون حس خوب از خواب بیدار میشید!چشمکقلب

یعنی دیشب اینقدر سرد بود، تا از فیزیو برسم خونه، احساس میکردم پنجه پام شکسته!!!!!! البته خب کفش معمولی پام بود. بوت نبود! جورابم هم نازک بود. تو میدون ولیعصر هم هرچی گشتم، جوراب گرم و بلند رنگی پیدا نکردم. جوراب بلند بود، ولی طوسی و مشکی بود! پس صورتی و قرمز چی؟ خلاصه نخریدم! متفکریعنی فکر کنید حاضر شدم بمیرم از سرما ولی نخریدم!!!!!! رسیدم خونه و تا برسم، با خودم فکر کردم امشب شب خوبیه و با مهدی و مانی حسابی بچسبیم به هم تا گرممون بشه!!!!!مژه

هفت رسیدم در خونه. از دور دیدم ماشین مهدی نیست! یه دفعه یادم اومد که مهدی ساعت پنج برای خونه باباش جلسه داشته. با خودم گفتم: عیب نداره فوقش جلسه دو ساعته و ساعت هفت میره دنبال مانی و میارتش. دیگه نهایت هشت و نیم خونه هستند! همین برام انگیزه شد و رفتم تو خونه و چشمتون روز بد نبینه.

روز پنجشنبه که ما رفتیم خونه خاله ام، تا دیشب نیومده بودیم. مهدی همون روز، بخاری رو خاموش کرده بود. همه خونه هم با همون یه بخاری که تو نشیمنه گرم میشه!!!! دیگه فکر کنید پنجره آشپزخونه هم باز مونده بود و من وقتی وارد خونه شدم، با سرعت هرچه بیشتر رفتم دستشویی (گلاب به روتون) و بعدش دیدم خیلی سرده. انگار که تو حیاط وایساده ام!!!!!!! رفتم تو اتاق و هیتر رو روشن کردم. بعدش رفتم سراغ بخاری. اینم اینقدر سگ قلقه که مگه به این زودی روشن میشه؟؟!!منتظر

خلاصه با سلام و صلوات روشن شد ولی فشار گاز کم بود. پالتومو درآوردم ولی دیدم دارم مثل چی می لرزم! یه شلوارک پوشیدم و روش هم یه شلوار. یه پولیور مال مهدیه که قرمزه. اونو تنم کردم و اول یه کم رو بخاری خودمو گرم کردم. بعد رفتم تو آشپزخونه و مواد غذایی رو بررسی کردم و با خودم عهد کردم کارهامو تا ساعت هشت و نیم تموم کنم که وقتی مهدی و مانی می رسند، دیگه کاری نداشته باشم. خب، خیلی وقت هم بود که تو خونه تنها نبودم.چشمک

خلاصه چند بسته مرغ بیرون گذاشتم و پیاز داغ کردم و رب زدم و تفت دادم و مرغها رو ریختم توش و گذاشتم بپزه. رفتم سراغ برنج ایرانی! دیگه واقعا میخوام روزهایی که خوشحالم، برنج ایرانی بپزم. خیال باطلاین مدت هم به خاطر تنبلی و ترس از اینکه نکنه خراب بشه، همه اش هندی می پختم. خلاصه اول دو پیمونه برنج ایرانی کته کردم واسه ناهار امروزمون. بعد سیب زمینی آوردم و نگینی کردم و البته با وضعیت دستم، کند این کار رو کردم. بعد شوید پلو درست کردم.

این وسط مسط ها هم زنگیدم به مامانم و دیدم خونه خودشونه. گفت که ساعت سه، با کمک برادرم برگشته خونه شون و البته فرار کرده! چون خاله ام نمیذاشته که بیاد و میخواسته نگهش داره. خب محبت داره! قلببعد برادرم براشون استانبولی درست کرده بود!!!!!! البته فقط خودشون سه تا هستند. منم گفتم: ناراحت ناهار فردا نباش که من غذا درست کرده ام و میدم مهدی فردا صبح که مانی رو میاره، براتون بیاره. اونم تشکر کرد و من هم زیر پتو بودم روی کاناپه.نیشخند


اصلا نمیخواستم دست به لپ تاپ بزنم. آخه واقعا میخواستم دراز بکشم و استراحت کنم. دیگه تا ساعت هشت و نیم غذا درست کردن تموم شد و مرغها رو درآوردم و ریختم تو یه ظرف دردار و مواد خرد شده مخصوص سوپ (هویچ و ذرت و نخود فرنگی) رو ریختم تو آب مرغ و یه کم مواد قیمه هم تو یخجال داشتم (بدون سیب زمینی) که اونم بهش اضافه کردم و در زودپز برقی رو بستم و گذاشتم نیم ساعت حسابی مغز پخت بشه.

بعد رفتم زنگیدم به مادر مهدی. دیگه اون موقع، ساعت نه شب بود. گفت که مانی از هفت و نیم خوابش برده و مهدی هم هنوز نیومده. قرار شد خودش بزنگه و خبرش رو به من بده. نمیخواستم تو جلسه، ده نفر بهش بزنگند. خلاصه مامانش بعد از چند دقیقه بهم زنگید و گفت: کارشون حالا حالاها طول میکشه!!!!!!!!

هیچی دیگه. غذاها که آماده بود و کار من تموم شده بود. ولی جای مهدی و مانی خالی بود. موبایل و مسواک رو زدم به شارژ و دراز کشیدم رو کاناپه. می ترسیدم خوابم ببره و سرما بخورم. آخه خونه هنوز هوا نگرفته بود. خلاصه یه دمنوش هم واسه خودم درست کردم و نشستم پای سریال پایتخت البته برای باز هزارم!!!!! چشمام کم کم سنگین میشد. ساعت ده زنگیدم به مهدی که برنامه ات چیه؟ گفت: من هنوز کار دارم. تو هم که امروز فیزو نرفتی. پس میرفتی خونه بابام اینا.

گفتم: اتفاقا امروز کارم زود تموم شد و شیفت واینسادم. برای همین رفتم فیزیو که فقط یه جلسه اش مونده که اونم فردا میرم.

تا شنید رفته ام فیزیو، گفت: این حس مادری ات کلا برای من تحسین برانگیزه!!!! بچه ات اونجاست، خودت رفتی خونه!!!!!!!!

خیلی ناراحت شدم. گفتم: من از کجا میدونستم اینقدر جلسه تو طول میکشه؟!
گفت: خب منم نمیدونستم اینقدر طول نمیکشه!!!!

گفتم: تو نمیدونستی، من از کجا باید می دونستم؟؟!! خیلی خب... من الان آژانس رفت و برگشت میگیرم میرم مانی رو میارم! خداحافظ.

قطع کردم ولی همینطوری دراز کشیده بودم!!!!! بعد از دو سه دقیقه زنگید بهم که: ببخشید اگه ناراحتت کردم!!!!!! منظورم این نبود! (پس منظورت چی بود؟!) نمیخواد تو بیای. اینجا داره به شدت برف میاد. ترافیک هم زیاده. بیای، فقط تو راه می مونی! من بعد از جلسه میخوام همسایه های مامانم اینا رو ببرم برسونم، خب مانی رو هم برمیدارم و میارم خونه!!! تو دیگه نیا.

گفتم: برای من فرقی نمیکنه. یه آژانس میگیرم. هرچقدر هم تو راه باشم، مهم نیست. لااقل حس مادری ام به تو یکی ثابت میشه!

بازم عذرخواهی کرد و گفت که نرم!!!!!!!!!

نمیدونم این چه خصوصیتیه که داره. اول باهام دعوا میکنه که چرا به خودم اهمیت نمیدم. مثلا چرا نمیرم فیزیو. بعد به محض اینکه می فهمه رفته ام فیزیو و برنامه ام در جهت کار خودم بوده، فوری یه نیشی بهم میزنه!!!!!! آخه اینهمه ایرادگیری برای چیه؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

من خودم اگه میدونستم این جلسه کذایی اینقدر قراره طول بکشه، خودم بعد از فیزو آژانس میگرفتم و میرفتم دنبال مانی می آوردمش. منتها قرار نبود زمانش اینقدر طولانی بشه. خلاصه دردسرتون ندم. لباسهای روی رخت خشک کن رو آوردم و نشستم به دسته کردن و گذاشتم تو کشوها. جوجه ای که از پنجشنبه مونده بود رو با گوجه و فلفل و برنج واسه امروز مهدی گذاشتم، یه بسته ماست موسیر چکیده هم کنارش گذاشتم. مهدی خیلی ماست موسیر چکیده دوست داره. بقیه غذها رو هم بسته بندی کردم و گذاشتم تو یخچال. بعدش پتو و بالش آوردم و رو زمین دراز کشیدم و خوابم برد. ساعت دوازده شب، با صدای زنگ در بیدار شدم.

مهدی داشت به مانی میگفت: بیا بریم تو! مامان آشتی داره گریه میکنه که تو رو ندیده! در باز شد و دوتایی اومدند تو. اول مهدی رو بوسیدم و بعد مانی رو. مهدی هم خیلی خوشحال بود. مانی رو آوردم تو و حسابی بغلش کردم. گفت: گریه کردی؟ گفتم: آره. دلم برات تنگ شده بود. گفت: منم نگرانت شده بودم!!!!!!!!!!!!!!!!خنده

خلاصه خونه هم هوا گرفته بود و مهدی هم اومد نشست و البته حلسه هیچ نتیجه ای نداشته!!!!!! از اینکه اومده بود خونه، خوشحال بود! بعد از ده دقیقه مانی گفت: بریم بخوابیم مامان! گفتم: باشه عزیزم. بعد گفت: بابا تو هم بیا! مهدی گفت: تو بخواب! من کار دارم.

و نشست پای تی وی به تماشای فوتبال. من و مانی رفتیم رو تخت و هر کاری کردم، مانی حاضر نشد جلیقه اش رو بپوشه. تازگی ها هم یاد گرفته، مثلا بهش میگیم: مانی لباس بپوش! سرما میخوری ها! میگه: بذار بخورم!

مانی: اینو برندار. می شکنه ها! میگه: بذار بشکنه!!!!!!!!!! کلا بچه عارفه! دنیا رو به هیچش نمیگیره!!!!!!!عینک

قبل از خواب، وسایلمون رو جمع کردم چون از امروز دیگه میریم خونه مامانم اینا تا وقتی که یه کم بتونه کارهاشو خودش بکنه. از یه نظر هم برای ما خوبه. البته از چند نظر.

یکی از بابت مانی خیالمون راحته. یکی دیگه اینکه فقط یه مسیر رو میریم و برمیگردیم. ایشالا اگه بتونم امروز ساعت سه، سه و نیم برم فیزیو، زودتر میتونم برم خونه مامانم اینا. دیگه کارم به هشت و نه شب نمیکشه. تو این سرما!!!!!! حالا ببینم میذارند برم یا نه. امروز مهدی بازم میره ادامه جلسه دیروز. ایشالا که ختم به خیر بشه. واقعا روی خودش و خانواده اش خیلی فشار هست. خانواده جاری ام به برادرشوهرم پیغام داده اند که تا عید تکلیف دختره رو معلوم کنید و دیگه برید سر خونه و زندگی تون!!!!! البته عید میشه پونزده ماه که عقدند!

خواهرشوهر کوچیکه ام هم که دو ساله عقده. تا تکلیف این خونه معلوم نشه، هیچ پولی دستشون نیست که این دو تا رو راه بندازند! پریشب مادرشوهرم باهام درد دل میکرد و واقعا دلم براش میسوخت. از ته ادل از خدا خواستم از کار همه، گره باز کنه و این مساله هم ختم به خیر بشه.

خلاصه امروز صبح با انرژی تمام بیدار شدم و راه افتادم سر کار. البته شب قبل از خواب، کلاه و دستکشم رو کنار گذاشتم. همین که شب همه وسایل رو آماده میکنم، یعنی دارم برای فردای خوبی آماده میشم. همین بهم کلی انرژی میده. صبح هم یه کم زودتر بلند شدم و غذاها رو بردم گذاشتم تو ماشین که مهدی کمتر معطل بشه. کمتر هم بره و بیاد!!!!!!!! دیشب البته بهش گفتم: میخوای من صبح مانی رو ببرم خونه بابام اینا؟ که یه کم از بار رفت و آمد تو کم بشه؟ قبول نکرد. وگرنه میخواستم خودم امروز صبح مانی رو ببرم.

یه چیزی از مانی بگم بخندید. همین خاله کوچیکه من، از همون وقتی که ما  بچه بودیم، عادت داشت وقتی کسی وسط اتاق خوابیده بود، یا یه عده خوابشون برده بود میرفت رو سرشون و با صدای آهنگین (!) میخوند: بر شهیدان به خون غلتان خوزستان درود!!!!!!!
خب اینا همه از اثرات جنگ بود دیگه! دیگه این عادتش شد و من از بچگی خیلی خوشم می اومد که خاله ام اینو میخوند!!!!!!! اون روز مانی داشت میخوابید، من اینو براش خوندم. مانی گفت: دوبایه! یعنی دوباره. دوباره خوندم و صد بار گفت: دوبایه!!!!!!!! بعد خودش شروع کرد به خوندن:

بر شهیدان به خون دندان................

گفتم: پسرم! به خون دندان نه، به خون غلتان!

گفت: آخه من بلد نیستم بگم غلتان!!!!!!!!! میگم دندان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

هیچی دیگه!!!!!!!!!!! همینطوری مات نگاش کردم. بعدش تازگی ها، کافیه از یه کاری یا یه حرفی خوشش بیاد. هی میگه: دوبایه! دوبایه! بعد تکرار اون موضوع میشه صد باره و دویست باره!!!!!!!!!!!!

قهقهه

 

 

[ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ